RightLogo
Logo
Skip Navigation Links
صفحه اول
عناوین کل اخبارExpand عناوین کل اخبار
جنگ نرم
سیاسیExpand سیاسی
اجتماعیExpand اجتماعی
اقتصادیExpand اقتصادی
فرهنگی هنریExpand فرهنگی هنری
علمی پژوهشیExpand علمی پژوهشی
بین المللExpand بین الملل
ورزشیExpand ورزشی
حوادث
دین و اندیشه
دانشگاهExpand دانشگاه
عکسExpand عکس
شهرستانها
Skip Navigation Links
پیوندهاExpand  پیوندها
آرشیو
جستجوی پیشرفته
تماس با ما
ارسال خبر
درباره ایسکانیوز

اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد نسخه چاپی
تهران: 15:50 29/02/1389  کدخبر: 368400-02-890229
سرویس: فرهنگی هنری نوع مطلب: مقاله

نگاهی به زندگی و آثار «اونوره دو بالزاک»
اعجوبه داستان نویسی جهان
ایسکانیوز: زندگانی «اونوره دو بالزاک» نویسنده، جامعه شناس ، اعجوبه و نابغه عالم ادب سراپا کوشش و رنج و عذاب بود. این نویسنده بزرگ روزانه 12 تا 16 و گاهی 18 ساعت کار می کرد. پیاپی قهوه می خورد و به این وسیله هر روز 2 هزار سطر داستان می نوشت.
«اونوره دو بالزاک» نویسنده، مورخ، جامعه شناس و اعجوبه فرانسوی در بیستم می سال 1799 به دنیا آمد. پدرش مردی به نام «برنارد فرانسوا بالزاک» و مادرش زنی عصبی مزاج و سخت گیر به نام«لورسالامبیه» بود. چون روز تولد بالزاک مصادف با روز عید «سنت اونوره» بود او را« اونوره» نام نهادند.
اونوره کوچک تا سن چهار سالگی دور از زادگاه خویش شهر «تور» در نزد دایه ای به سر برد و وقتی که 8 ساله شد در 22 ژوئن سال 1807 به مدرسه «واندوم» که در دست «اوراتورین ها» بود سپرده شد و چندین سال در این مدرسه که 300 شاگرد داشت به تحصیل پرداخت.
در این مدرسه بیشتر ایام اونوره به مطالعه کتب می گذشت. در این مدرسه بود که اونوره کوچک «رساله اراده» خود را به رشته تحریر در آورد؛ اما کشیشی که معلم او بود رساله او را از میان برد و اونوره مورد تمسخر این و آن قرار گرفت.
بالزاک در سال 1813 ناگزیر به آغوش خانواده خود بازگشت. رنگش زرد و اعصابش خسته بود؛ اما این بحران عصبی زود از میان رفت و اونوره که نشاط و نیروی پیشین خود را بازیافته بود به مدرسه «تور» رفت و یک سال درآن مدرسه به تحصیل پرداخت. پدربالزاک در سال 1814 با خانواده خود به پاریس رفت، در پاریس اونوره بی درنگ به پانسیون «لوپیتر» پای نهاد و درآن مدرسه با فرهنگ و زبان یونان و روم آشنا گشت.
17 ساله بود که هوای دانشگاه «سوربن» به سرش زد و به پیروی از گفته های پدرش بر آن شد که در رشته حقوق تحصیل کند. اونوره مدتی شاگرد وکیل عدلیه شد و سپس به نزد صاحب محضری رفت و در آن ایام شایعه شد که اونوره جانشین او خواهد گشت؛ اما چنین نشد اونوره از سال 1816 تا 1819 بدین حرفه مشغول بود و از این راه اطلاعات زیادی در مسائل قضائی و اجتماعی کسب کرد.
در این ایام یعنی در سال 1819 پدرش بازنشسته و ناگزیر شد که خانواده خود را از پاریس بیرون ببرد. اونوره که سودای دیگری در سر داشت به جای آنکه کاری پیدا کند و به درآمد خانواده اش چیزی بیفزاید، از پدر خود جدا شد و دوباره پای به پاریس نهاد و بر آن شد که نویسنده مشهوری گردد و چون چندان پول و درآمدی نداشت در کوچه «لدیگیر» به زیر شیروانی یکی از خانه ها پناه برد. کرایه این اطاق در سال، 60 فرانک بود و پولی که اونوره در این ایام از خانواده اش می گرفت به اندازه ای بود که شکم او را به زحمت سیر می کرد و از طرفی پدرش به او گفته بود که باید تا دو سال شهرت و ثروت بزرگی به دست آورد.
اونوره 15 ماه در این اطاق که مانند گوری بود به سر برد و در آغاز تراژدی ناچیزی بهنام «گرمول» نوشت و در سال 1820 وقتی به نزد خانواده اش در «پاریزی» می رفت آن را با خود برد، پدرش این تراژدی را به«آندریو» نویسنده و شاعر بزرگ که در آن ایام زندگی می کرد نشان داد و «آندریو» بعد از مطالعه کتاب گفت که نویسنده جوان نباید وقت خود را در این راه از دست بدهد.
در سال 1821 اونوره با زنی بهنام «لورلوئیز آنتوانت» آشنا شد که 45 سال داشت و این زن تا روز مرگ خود که بالزاک را سخت متأثر کرد. نقش فرشته نگهبانی را در زندگانی این نویسنده بزرگ بازی کرد. بالزاک در کتاب «زنبق دره» این زن را به نام «مادام دومورت زاف» و در داستان دیگری به نام «مارگریت» معرفی می کند. در آن ایام که بالزاک در «پاریزی» به سر می برد ناگهان جده مادری او درگذشت و خانواده بالزاک که از این حادثه چیزی به دست آورده بودند به پاریس روی نهاد و داستان نویسی اونوره آغازشد. این نویسنده پرکار از سال 1822 تا 1825 ده تا دوازده رمان که بیشتر از چهل مجلد بود نوشت که همه این داستانها را به نام های مستعاری منتشر ساخت.
در سال 1825 بر آن شد که چاپخانه ای باز کند و آثار «ولتر» و «لافونتین» را چاپ کند ولی در این راه شکست خورد و 100هزار فرانک به خود و خانواده اش ضرر زد. با آن همه شکست، یأس بربالزاک غلبه نیافت و او مانند «والتر اسکات» نویسنده انگلیسی مجبور شد که برای امرار معاش و پرداخت قروض خویش دوباره دست به قلم ببرد. در سال 1829 اولین شاهکار وی بهنام «یاغیان» منتشر گردید که مورد استقبال قرار گرفت و در سال 1830 وی«فیزیولوژی ازدواج»، اثر بزرگ خود رامنتشرکرد و با چندین داستان جالب، توجه همه را به سوی خود معطوف ساخت و از پولی که با انتشار فیزیولوژی ازدواج به دست آورد سر و سامانی به زندگانی خود داد.
بالزاک در سال 1832 یعنی در 33 سالگی در یک سال، 14 داستان مانند «سرهنگ شابر»، «کشیش تور»، «شاهکار گمنام»، « زن بی صاحب»، « عشق در صحرا» و « چرم ساغری» و چیزهای دیگر نوشت و به دنبال آن، انتشار داستانهای بزرگی مانند «زن سی ساله» و «اوژنی گرانده» که در سال 1833منتشر شد شهرت او را صد چندان ساخت. بالزاک در سال 1833«سرگذشت سیزده نفر» و «طبیب ده» و در سال 1834 کتابهای «بابا گوریو»، «در جستجوی مطلق» و در سال 1835«سرافیتا» و در سال 1837 «آرزوهای گمشده» و «سزار بیروتو» را در سال 1838 را به رشته تحریر در آورد.
در این اثنا دو کتاب «زنبق دره» و «سرانیتا» مایه آن شد که بولوز مدیر مجله «دو دنیا» و «آمده پیشو» مدیر مجله پاریس به دادگاه کشانده شوند.
در سال 1835 بالزاک بر آن شد که ارگان مستقلی بهنام «وقایع پاریس» منتشر سازد ولی روزنامه پس از یک سال بسته شد. او در سال 1840 «رو و پاریزین» را تأسیس کرد و این روزنامه هم بیش از سه شماره چاپ نشد و در همین روزنامه بود که بالزاک کتاب «صومعه پارم» اثر «استاندال» نویسنده بزرگ فرانسه را که هنوز گمنام بود شاهکاری شمرد و بر «سنت بوو» نقاد معروف حمله کرد. در سال 1844 یکی از بهترین شاهکارهای وی منتشر شد.
زندگانی بالزاک از 1830 تا 1850 که سال مرگ اوست سراپا کوشش و رنج و عذاب بود. نویسنده بزرگ در این مدت روزانه 12 تا 16 و گاهی 18 ساعت کار می کرد. پیاپی قهوه می خورد و به این وسیله هر روز 2 هزار سطر داستان می نوشت. در سال 1842 بالزاک برآن شد که به مجموعه آثار خود، که از 13 سال پیش به نوشتن آن دست زده بود عنوان«کمدی انسانی » بدهد.
آثار بالزاک از سال 1842 تا 1846 از طرف سه ناشر«فورن»،«دو بوشه» و«هتزل» در16 مجلد چاپ شد و در این دوره بود که بالزاک چندین شاهکار دیگر به وجود آورد. در سال 1845 بالزاک صورتی برای کتابهای خود نوشت. نویسنده بزرگ در این صورت گفته است که باید 143 کتاب (داستان) بنویسد. اما افسوس که مرگ به او فرصت نداد و نابغه عالم ادب نتوانست بیشتر از 97 داستان بنویسد.
داستان های :« کوزین بت» و «کوزین پونز» که در واپسین روزهای عمر بالزاک انتشار یافت از بزرگترین شاهکارهای او به شمار می رود. در سال 1831 از طرف زنی به نام«هانسکا» نامه ای به وی رسید و مکاتبه بین شان ادامه یافت تا پس از 17 سال که شوهر خانم هانسکا که از اشراف لهستان بود در گذشت و این دو عاشق بالاخره در بهار سال 1850 با هم ازدواج کردند و مادام «هانسکا» تا روز مرگ بالزاک در خانه «فورتونه» زندگانی می کرد. در سال 1831 «ژرژ ساند» در اوج شهرت خود بود. مطالعه کتاب «شوانها»وفیزیولوژی ازدواج این زن را بر آن داشت که با بالزاک آشنا شود. «هنری دو لا توش»، وسیله این آشنائی شد و چندی نگذشت که خود «ژرژ ساند» به خانه بالزاک در کوچه «کاسینی» رفت و از آثار وی ستایش کرد.
«بالزاک» در روز یکشنبه 8 اوت 1850پس از 51 سال زندگانی در گذشت. در روزهای بیماری به جز «تئوفیل گوتیه» و «ویکتورهوگو» کسی به خانه او نمی رفت و در لحظه مرگ به جز ویکتور هوگو کسی بر سر بالین او نبود. در پاریس کمتر کسی متوجه مرگ« بالزاک» شد؛ برای آن که این نویسنده بزرگ عضو فرهنگستان فرانسه نبود و او را به جرم هرزه نویسی و فساد اخلاق و در حقیقت به جرم «رئالیسم» عضو خود نشناخته بود و در روز مرگ بالزاک هیچ کس مانند «ویکتور هوگو» اظهار تأثر نکرد.

***برخی از سخنان مطرح بالزاک:
- پول هیچ کس را نمی شناسد ، پول گوش ندارد، پول قلب ندارد.
- نابغه کسی است که پیوسته افکارش را از قوه بفعل می آورد.
- اتلاف وقت گران تیرن خرجهاست.
- ایده ما سرمایه ای هستند که فقط وقتی در دست افراد با قریح و نبوغ می افتد مفید واقع می شود.
- خانه بی زن عفیف قبرستان است.
- زیبایی بدون کامرانی پشیزی ارزش ندارد.
- عشق ورزیدن شغل بزرگی است. افرادی که می خواهند به خوبی از عهده این کار برآیند باید کاری جز این نکنند.
خبرنگار:342