RightLogo
Logo
Skip Navigation Links
صفحه اول
عناوین کل اخبارExpand عناوین کل اخبار
جنگ نرم
سیاسیExpand سیاسی
اجتماعیExpand اجتماعی
اقتصادیExpand اقتصادی
فرهنگی هنریExpand فرهنگی هنری
علمی پژوهشیExpand علمی پژوهشی
بین المللExpand بین الملل
ورزشیExpand ورزشی
حوادث
دین و اندیشه
دانشگاهExpand دانشگاه
عکسExpand عکس
شهرستانها
Skip Navigation Links
پیوندهاExpand  پیوندها
آرشیو
جستجوی پیشرفته
تماس با ما
ارسال خبر
درباره ایسکانیوز

اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد نسخه چاپی
تهران: 19:10 04/09/1388  کدخبر: 339581-05-880904
سرویس: سیاسی نوع مطلب: خبر

بازخوانی‌ فرهنگ‌ ایثار و شهادت‌ در زندگی‌ بسیجی‌ شهید مغفوری‌
سخن‌ از شهید عبدالمهدی‌ مغفوری‌ و زندگی‌ عبرت‌آموز اوست، او در سال‌ 1335 از خانواده‌ای‌ متدین‌ در کرمان‌ به‌ دنیا آمد. تحصیلات‌ خود را تا مقطع‌ متوسطه‌ در کرمان‌ به‌ پایان‌ برد.
پس‌ از آن‌ به‌ دانشسرا راه‌ یافت‌ و در رشته‌ برق، فوق‌ دیپلم‌ گرفت. آنچه‌ در دوران‌ تحصیل‌ او را از دیگر هم‌ سن‌ و سالانش‌ متمایز می‌کرد، پای‌ بندی‌ او به‌ دین‌ و ارزش‌های‌ دینی‌ بود. حاج‌ مهدی‌ پس‌ از اخذ فوق‌ دیپلم، به‌ سربازی‌ رفت. دوره‌ سربازی‌ او با اوج‌گیری‌ انقلاب‌ اسلامی‌ همراه‌ بود. او در این‌ دوره‌ به‌ مبارزان‌ علیه‌ رژیم‌ ستم‌ شاهی‌ پیوست. پس‌ از پیروزی‌ انقلاب‌ اسلامی‌ به‌ کرمان‌ بازگشت‌ و لباس‌ سبز سپاه‌ به‌ تن‌ کرد. مدتی‌ در کردستان‌ بود. با آغاز جنگ‌ تحمیلی، تلاش‌اش‌ برای‌ حضور در میدان‌های‌ نبرد و سازمان‌دهی‌ نیروها در استان‌ کرمان، از او چهره‌ای‌ مخلص، دل‌پذیر و جذ‌اب‌ ساخته‌ بود.حاجی‌ مسئوولیت‌های‌ مختلف‌ همچون‌ فرماندهی‌ لشکر 41 ثارالله‌ را به‌ عهده‌ داشت. سرانجام‌ در عملیات‌ کربلای‌ 4 در جزیره‌ ام‌الرصاص‌ پاداش‌ جهاد اکبر و اصغر خود را گرفت‌ و ساکن‌ کوی‌ پروانه‌ها شد.

مقدمه‌
در این‌ نوشتار بر آنم‌ تا سرگذشت‌ تکان‌ دهنده‌ و عبرت‌آموز شهیدی‌ را به‌ تحریر درآورم‌ که‌ موفق‌ شد با اخلاص‌ و عمل‌ و غوطه‌ ور شدن‌ در دریای‌ عشق‌ به‌ خدا به‌ مرحله‌ای‌ از کمال‌ انسانی‌ برسد که‌ حتی‌ برخی‌ از بزرگان‌ صالح، با عمرهای‌ طولانی‌ و مشحون‌ از راز و نیاز، از درک‌ آن‌ عاجزند. سرگذشت‌ این‌ مرد خدا، چراغ‌ روشنی‌ است‌ فرا روی‌ همه‌ ره‌ پویان‌ و چشمه‌ زلالی‌ است‌ برای‌ تشنگان‌ معرفت‌ و کمال. قصد دارم‌ با رویکردی‌ مدیریتی‌ به‌ زندگی‌ این‌ شهید بنگرم. به‌ این‌ امید که‌ از زندگی‌ وی‌ و الگوهای‌ مدیریتی‌ زندگی‌ اش، ره‌ توشه‌ای‌ برگیریم‌ برای‌ دست‌ یابی‌ به‌ رفتار دانشجویی،سازمانی‌ و فردی‌ مناسب‌ و نیز، عمل‌ به‌ آن، وسیله‌ای‌ باشد برای‌ نجات‌ دنیا و آخرت‌ مان.

یاد خدا و خداترسی‌
برادرم‌ می‌گفت‌ برای‌ رضای‌ خدا کار کردن، زیاد مشکل‌ نیست، تنها سختی‌ در آن‌ است‌ که‌ بخواهی‌ بین‌ رضای‌ خدا و خلق‌ دست‌ به‌ انتخاب‌ بزنی‌ و تصمیم‌ بگیری.یکی‌ از عرفا عمری‌ در تلاش‌ بود تا ابواب‌ رحمت‌ به‌ روی‌ او باز شود، نماز شب‌ می‌خواند، دعا می‌کرد، خلاصه، هر کاری‌ انجام‌ داد تا به‌ خدا متصل‌ شود اما، نشد تا این‌ که‌ روزی‌ می‌بیند، برگی‌ از قرآن‌ در چاهی‌ متعفن‌ افتاده، با نَفسش‌ به‌ جنگ‌ برمی‌خیزد، سرانجام، عبا و عمامه‌ را در آورده، در حالی‌ که‌ جمعیت‌ زیادی‌ به‌ او نگاه‌ می‌کردند، وارد چاه‌ پر از تعفن‌ می‌شود، ورقه‌ قرآن‌ را از چاه‌ بیرون‌ می‌آورد، می‌شوید و به‌ دیده‌ می‌گذارد. از آن‌ پس، ابواب‌ رحمت‌ به‌ روی‌ او باز می‌شود. حاج‌ آقا مغفوری‌ از این‌ داستان‌ راستان‌ نتیجه‌ می‌گرفت‌ که‌ وقتی‌ رضای‌ خدا در پیش‌ است، باید آدم‌ خود را بشکند، تا نشکند، به‌ جایی‌ نمی‌رسد.
بروبچه‌های‌ اطراف‌ شهید مغفوری، گاه‌ به‌ او می‌گفتند، مزاحم؛ چرا؟ چون‌ وقتی‌ با جمعیتی‌ بود و آن‌ جمعیت‌ می‌خواست‌ بگوید، بخندد و غیبت‌ کند، او اجازه‌ نمی‌داد و خدا را نشان‌ می‌داد. او روزی‌ عازم‌ آبادان‌ و قرارگاهِ‌ نوح‌ بود. صبح‌ جمعه‌ بود و هوا نیز بسیار سرد. از ماشین‌ که‌ پیاده‌ شد، به‌ طرف‌ حوضچه‌ای‌ که‌ به‌ اندازه‌ کُر آب‌ در آن‌ بود؛ رفت‌ و غسل‌ جمعه‌ را انجام‌ داد. واقعاً‌ تعجب‌ انگیز بود زیرا برای‌ یک‌ آدم‌ معمولی‌ وضو گرفتن‌ با آن‌ آب‌ بسیار سرد ، مشکل‌ بود چه‌ رسد به‌ غسل‌ جمعه. شهید به‌ بروبچه‌ های‌ تبلیغات‌ می‌گفت:تبلیغات، باید هر لحظه‌اش‌ با قرآن‌ باشد به‌ گونه‌ای‌ که‌ اگر کسی‌ به‌ تبلیغاتچی‌ و اعمالش‌ نگاه‌ کند، به‌ یاد خدا و قرآن‌ بیفتد.او به‌ مداح‌ های‌جبهه‌ توصیه‌ می‌کرد: سعی‌ کنید در همه‌ حال‌ با وضو باشید، چون‌ زبان‌ و دلتان، نام‌ انبیا و امامان‌ را بیشتر از هر کس‌ یاد می‌کند. هیچ‌ وقت‌ نظرتان‌ این‌ نباشد که‌ با گفتن‌ کلمات‌ پر سوز به‌ چشم‌ رزمنده‌ ها اشک‌ بیاورید؛ این‌ سوز را اول‌ به‌ دل‌ خودتان‌ بیندازید، آن‌ وقت‌ می‌بینید که‌ خدا لطف‌ می‌کند و مجلس‌ تان‌ هم‌ می‌گیرد.
شهید چراغ‌ راه‌ رزمنده‌ ها بود. گاهی‌ اوقات‌ رزمنده‌ ها نمی‌دانستند که‌ چه‌ عملی‌ را مرتکب‌ می‌شوند، آن‌ وقت‌ بود که‌ این‌ بزرگوار به‌ داد آن‌ ها می‌رسید و با اشاره‌ای‌ راه‌ را به‌ آنان‌ نشان‌ می‌داد. یادم‌ است‌ می‌رفتیم‌ که‌ در اجتماع‌ یکصد هزار نفریِ‌ سپاهیانِ‌ حضرت‌ رسول‌صلی‌ الله‌ علیه‌ وآله‌ شرکت‌ کنیم. در بین‌ راه‌ با بچه‌ها صحبت‌ می‌کردیم‌ و گاهی‌ اوقات‌ از شخص‌ بخصوصی‌ نام‌ می‌بردیم. حاج‌ مهدی‌ که‌ می‌شنید، می‌گفت: برادران، ما که‌ نیروهای‌ تبلیغاتی‌ هستیم‌ و به‌ عنوان‌ جانب‌ داران‌ فرهنگ‌ اسلامی‌ قدم‌ بر می‌داریم، خیلی‌ باید مواظب‌ اعمال‌ و گفتارمان‌ باشیم، تا خدای‌ ناکرده‌ به‌ بهانه‌ دردِ‌ دل‌ و صحبت‌ دوستانه، به‌ گناه‌ و غیبت‌ کشیده‌ نشویم.
حاجی‌ با اعتقادی‌ که‌ داشت‌ به‌ هر خانه‌ای‌ نمی‌رفت، مگر از حلال‌ و حرام‌ زندگی‌ آن‌ها مطلع‌ می‌شد.خوب‌ یادم‌ می‌آید، یک‌ شب‌ به‌ اصرار من‌ به‌ خانه‌ای‌ دعوت‌ شدیم‌ که‌ نمی‌دانستیم‌ حساب‌ خمس‌ و زکاتش‌ را داده‌ یا نه؟ وقتی‌ از آن‌ جا برگشتیم‌ و به‌ خانه‌ آمدیم، نیمه‌ شب‌ بود که‌ متوجه‌ شدم‌ حاج‌ مهدی‌ نیست. به‌ همه‌ جا نگاه‌ کردم، حتی‌داخل‌ حیاط‌ را، اما نبود. ناگهان‌ متوجه‌ شدم‌ که‌ درِ‌ حیاط‌ باز است، جلو رفتم‌ و دیدم‌ که‌ در کوچه‌ متفکرانه‌ قدم‌ می‌زند. پرسیدم‌ چی‌ شده؟ حالت‌ خوب‌ نیست؟ گفت: نگران‌ نباش‌ تو برو بخواب. گفتم‌ بگو چی‌ شده؟ بالاخره‌ بعد از اصرارِ‌ بی‌ اندازه‌ گفت: این‌ غذایی‌ که‌ امشب‌ خوردم‌ روحم‌ را مشوش‌ کرده، خیلی‌ در عذابم. گفتم‌ بیا داخل‌ تا شربتی‌ برایت‌ درست‌ کنم. گفت: نه! تلخی‌ این‌ حساب‌ و کتاب‌ها را نمی‌شود با شربت‌ شیرین‌ کرد. گفتم: حالا بیا برو بخواب، شاید آرام‌ بگیری. خیلی‌ ناراحت‌ بود. دستش‌ را روی‌ صورتش‌ گذاشت‌ و گفت: تو برو، من‌ اگر امشب‌ بخوابم، صبح‌ دیگر بلند نمی‌شوم. هر طوری‌ بود بعد از دو ساعت‌ که‌ همراهش‌ در کوچه‌ قدم‌ زدم، او را به‌ خانه‌ آوردم. فکر کردم‌ حالش‌ خوب‌ می‌شود و می‌خوابد؛ اما تا طلوع‌ صبح‌ در سجده‌ بود و دعا می‌کرد.

عشق‌ به‌ امام‌ و سپاه‌
حاجی‌ به‌ حضرت‌ امام‌رحمه‌ الله‌ بی‌ اندازه‌ علاقه‌مند بود. می‌گفت: جانم‌ فدای‌ امام. اگر کسی‌ نام‌ و القاب‌ حضرت‌ امام‌ را کامل‌ نمی‌گفت، خیلی‌ ناراحت‌ می‌شد. می‌گفت: شما امام‌ را نمی‌شناسید، هر کس‌ آن‌ حضرت‌ را بشناسد، حتا نام‌ او را بی‌ وضو نمی‌آورد. وقتی‌ از مسائل‌ اجتماعی‌ حرفی‌ به‌ میان‌ می‌آمد، می‌گفت: جانم‌ به‌ فدایت‌ امام، آمدی‌ و اسلام‌ را زنده‌ کردی. روزی‌ با چند نفر در اتاقش‌ نشسته‌ بودیم، صحبت‌ امام‌ شد، گفتم: حضرت‌ امام‌ خمینی‌رحمه‌ الله‌ چنین‌ فرمودند، دیدم‌ از جایش‌ برخاست‌ و ایستاد، فکر کردم‌ کاری‌ دارد، وقتی‌ پرسیدم، گفت: کاری‌ ندارم، به‌ احترام‌ نام‌ مبارک‌ حضرت‌ امام‌ از جا بلند شدم. تو نام‌ نایب‌ بر حق‌ امام‌ زمان)عج( را به‌ زبان‌ آوردی، مگر می‌شود نام‌ او را بشنویم‌ و بی‌ تفاوت‌ باشیم؟ امیدوارم‌ روزی‌ برسد، وقتی‌ کودکان‌ ما اسم‌ حضرت‌ امام‌رحمه‌ الله‌ را می‌شنوند، از جا برخیزند، که‌ یقیناً‌ این‌ وظیفه‌ ماست‌ که‌ روحیه‌ فرزندان‌ خودمان‌ را آماده‌ کنیم‌ و این‌ مسأله‌ مهم‌ را در جامعه‌ انتشار دهیم. در سال‌های‌ قبل‌ از انقلاب، شاید اولین‌ کسی‌ که‌ با گفتن‌ نام‌ حضرت‌ امام‌رحمه‌ الله‌ صلوات‌ می‌فرستاد، ایشان‌ بود. بعدها نیز، حاضر بود جانش‌ را بدهد تا نام‌ امام‌ و احکام‌ اسلام‌ باقی‌ بماند.یک‌ وقتی‌ من‌ و حاجی‌ برای‌ تهیه‌ به‌ نانوایی‌ ایی‌ رفتیم‌ گفتم: حاج‌ آقا این‌ نانوایی‌ خلوت‌ است، چرا نان‌ نمی‌گیری؟ گفت: صد متر پایین‌تر یک‌ نانوایی‌ سراغ‌ دارم‌ که‌ عکس‌ حضرت‌ امام‌رحمه‌ الله‌ را داخل‌ مغازه‌اش‌ نصب‌ کرده، فکر می‌کنم‌ به‌ ولایت‌ نزدیک‌تر است‌ که‌ از آنجا نان‌ بگیریم.رفتیم‌ و از آنجا نان‌ تهیه‌ کردیم.
عشق‌ شهید به‌ سپاه‌ را باید از دلایل‌ موفقیت‌ او در انجام‌ کامل‌ مأموریت‌هایش‌ دانست.او تا زمانی‌ که‌ زنده‌ بود، بخش‌ اعظم‌ وقتش‌ را صرف‌ خدمت‌ به‌ مردم‌ کرد. گاهی‌ به‌ شوخی‌ می‌گفتند: تو با سپاه‌ ازدواج‌ کردی! تبسمی‌ می‌کرد و می‌گفت: من‌ با خدا پیمان‌ بستم، سپاه‌ دست‌ خداست. به‌ این‌ دلیل، حاجی‌ هیچ‌ وقت‌ لباس‌ سپاه‌ را از تن‌ بیرون‌ نمی‌آورد. می‌گفت: این‌ لباس‌ باعث‌ می‌شود که‌ ما دچار لغزش‌ نشویم. شاید از این‌ رو، کسی‌ ندید که‌ ایشان‌ لباس‌ سپاه‌ را نامرتب‌ بپوشد. معمولاً‌ با محاسن‌ شانه‌ کشیده‌ و تمیز و لباس‌ مرتب‌ سپاهی‌ در جمع‌ و اجتماع‌ حضور پیدا می‌کرد. با این‌ که‌ در تحصیلات‌ بسیار موفق‌ بود و در دانشکده‌ برق‌ پذیرفته‌ شد اما، راغب‌ بود که‌ در سپاه‌ خدمت‌ کند. بر اساس‌ اعتقاد پاکی‌ که‌ داشت، تدریس‌ در آموزشگاه‌ برق‌ دانشکده‌ و حقوق‌ و مزایای‌ خوب‌ را رها کرد و به‌ سپاه‌ رفت. می‌گفت: بهترین‌ جا برای‌ خدمت، سپاه‌ است. بنابراین، به‌ اجرای‌ مقررات‌ سپاه، بسیار اهمیت‌ می‌داد. یادم‌ هست‌ بخشنامه‌ای‌ برای‌ سپاه‌ آمد که‌ پاسداران‌ الزاماً‌ باید شنا یاد بگیرند. این‌ بزرگوار با دیدن‌ بخشنامه‌ گفت: من‌ خودم‌ هم‌ شنا بلد نیستم، پس‌ برای‌ این‌ که‌ بخشنامه‌ کامل‌ و نتیجه‌ بخش‌ اجرا شود، لازم‌ است، اول‌ خودم‌ به‌ عنوان‌ فرمانده‌ سپاه، بیشتر از همه‌ یاد بگیرم. شروع‌ به‌ تمرین‌ کرد، شاید کمتر از یک‌ هفته‌ یکی‌ از بهترین‌ شناگران‌ شد. اصولاً‌ وقتی‌ می‌دید، یادگیری‌ او می‌تواند روی‌ پیشبرد اهداف‌ انقلاب‌ تأثیر بگذارد، از هیچ‌ کوششی‌ فروگذاری‌ نمی‌کرد. برای‌ مثال، هنگامی‌ که‌ سپاه‌ دستور داد پرسنل‌ مجله‌ آموزشی‌ مکتب‌ انقلاب‌ را مطالعه‌ کنند تا بعداً‌ امتحان‌ گرفته‌ شود، شاید تنها کسی‌ که‌ با جدیت‌ و پشتکار این‌ جزوات‌ را مطالعه‌ می‌کرد، شهید مغفوری‌ بود. الان‌ اگر پرونده‌ ایشان‌ را مطالعه‌ کنید، نمره‌ای‌ کمتر از بیست‌ در اوراق‌ امتحانی‌اش‌ نمی‌بینید. می‌گفتم: حاج‌ آقا نمرات‌ خوبی‌ آوردی؟ می‌گفت: من‌ اگر تلاش‌ نمی‌کردم، پیش‌ خدا شرمنده‌ می‌شدم.

سخت‌ کوشی‌ و مشاوره‌
مدیران‌ سخت‌ کوش، کارکنان‌ را نه‌ با زبان، بلکه‌ با عمل‌ خویش‌ به‌ کار بیشتر و کیفی‌تر سوق‌ می‌دهند. علاوه‌ بر آن، مدیرانی‌ که‌ همه‌ زندگی‌ خود را چه‌ در زمانی‌ که‌ در محل‌ کارند و چه‌ در زمانی‌ که‌ در منزلند، به‌ کار اختصاص‌ می‌دهند، درس‌ عشق‌ ورزی‌ به‌ کار را می‌آموزند، و البته‌ تنها کار کردن‌ و کوشیدن‌ است‌ که‌ مایه‌ پیشبرد و پیشرفت‌ امور و توسعه‌ کارهاست، و شهید با این‌ بینش، اسوه‌ کار و خستگی‌ ناپذیری‌ بود.همسرش‌ واقعاً‌ دلش‌ می‌خواست‌ که‌ او گاهی‌ اوقات‌ یک‌ وعده‌ ناهار را در خانه‌ صرف‌ کند ولی‌ شب‌ها هم‌ که‌ به‌ خانه‌ می‌آمد، معمولاً‌ دیر وقت‌ بود، آن‌ هم‌ وضو می‌ساخت‌ و تا پاسی‌ از شب‌ به‌ دعا و نماز مشغول‌ می‌شد. شاید باور نکنید که‌ اگر همسرش‌ بگوید من‌ کمتر او را در خواب‌ دیدم. شاید در 24 ساعت، سه‌ تا چهار ساعت‌ بیشتر از وقتش‌ را به‌ خواب‌ اختصاص‌ نمی‌داد. هرگز همسرش‌ به‌ یاد ندارد از حجم‌ و سنگینی‌ کار و مسئولیت‌های‌ مختلف‌ شکایتی‌ کرده‌ باشد. او واقعاً‌ انسان‌ خستگی‌ ناپذیری‌ بود.
حاجی‌ به‌ شدت‌ از سهل‌ انگاری‌ و تنبلی‌ افراد متأثر می‌شد. گاهی‌ اوقات‌ مشکلی‌ پیش‌ می‌آمد و نمی‌توانست‌ آن‌ را حل‌ کند، خودش‌ را ملامت‌ می‌کرد. می‌گفت: قرآن‌ گفته‌ است: لا یکلف‌ الله‌ نفساً‌ الا وسعها، وقتی‌ خدا از انسان‌ بیش‌ از توانش‌ نمی‌خواهد و سلب‌ تکلیف‌ از بنده‌اش‌ می‌کند، چرا خودت‌ را ملامت‌ می‌کنی؟ ولی‌ با این‌ وجود خودش‌ را جریمه‌ می‌کرد. مثلاً، صد صلوات‌ یا حفظ‌ سوره‌ یا آیه‌ای‌ از قرآن، همین‌ مسائل‌ از او انسانی‌ کوشا ساخته‌ بود. همیشه‌ آماده‌ بود تا سخت‌ترین‌ مأموریت‌ها را انجام‌ دهد. یادم‌ هست‌ وقتی‌ می‌خواستیم‌ ساواکی‌های‌ سرآسیاب‌ را دستگیر کنیم، چند منزل‌ را محاصره‌ کردیم. اولین‌ کسی‌ که‌ توانست‌ از دیوار خانه‌ آن‌ها بالا برود و خودش‌ را به‌ خطر بیندازد، همین‌ بزرگوار بود.
ایشان‌ یکی‌ از همان‌ افراد مطمئنی‌ بود که‌ به‌ راحتی‌ می‌شد که‌ با او مشورت‌ کرد. یعنی‌ همه‌ آن‌ خصوصیات‌ را داشت‌ لذا همیشه‌ سعی‌ می‌کردم‌ با او مشورت‌ کنم. یک‌ روز خدمتش‌ رسیدم‌ و عرض‌ کردم: بعضی‌ وقت‌ها آدم‌ بر سر دو راهی‌ می‌ماند و نمی‌داند چه‌ کار کند و الان‌ من‌ دچار همین‌ گرفتاری‌ هستم. حالا شما می‌فرمایید چکار کنم؟ ایشان‌ گفت: اگر واقعاً‌ هیچ‌ راه‌ دیگری‌ نبود و در نتیجه‌ مشورت‌ ،به‌ جایی‌ نرسیدی‌ آن‌ راهی‌ را انتخاب‌ کنید که‌ مخالف‌ نفست‌ است‌ و به‌ آن‌ عمل‌ کن. یعنی‌ مخالفت‌ با نفس‌ در شرایط‌ مساویِ‌ دو کار. چه‌ من‌ و چه‌ دیگران‌ وقتی‌ به‌ گفته‌ و راهنمایی‌ ایشان‌ توجه‌ و عمل‌ می‌کردیم‌ خدا می‌داند که‌ به‌ نتیجه‌ بسیار مطلوبی‌ می‌رسیدیم.
روزی‌ با شنیدن‌ خبر شهادت‌ برادرانم‌ بدون‌ هماهنگی‌ و بی‌ اجازه،محل‌ کارم‌ را ترک‌ کردم. بعد از ده‌ روز که‌ برگشتم‌ حاجی‌ مرا خواست‌ و گفت: آیا این‌ چند روزی‌ را که‌ نبودی‌ مرخصی‌ گرفتی؟ یا مسئوولیت‌ خودت‌ را به‌ کس‌ دیگری‌ محول‌ کردی؟ این‌ سئوال‌ها برای‌ من‌ دلچسب‌ نبود. فکر می‌کردم‌ چون‌ برادرانم‌ شهید شدند می‌توانم‌ هر کاری‌ را به‌ دلخواه‌ انجام‌ بدهم. از حرفِ‌ این‌ بزرگوار اوقاتم‌ تلخ‌ شد - خدا مرا ببخشد - گفتم: حاج‌ آقا شما که‌ اط‌لاع‌ دارید، برادرانم‌ شهید شدند! تبسمی‌ کرد و گفت: هر کسی‌ باید کار خودش‌ را انجام‌ دهد. آن‌هایی‌ که‌ شهید شدند ادامه‌ راه‌ را به‌ ما نشان‌ دادند، نه‌ ماندن‌ در راه‌ را. ما که‌ ماندیم‌ باید جواب‌ گوی‌ مسائل‌ خودمان‌ باشیم. فردا همان‌ شهدا از ما سئوال‌ می‌کنند که‌ چرا راه‌ ما را رها کردید. راه‌ شهدا مگر چیست؟ همین‌ خدمت‌ و دعوت به‌ حق‌ است. همین‌ مبارزه‌ با جنگ‌ افروزان‌ علیه‌ اسلام‌ و دین‌ محمد صلی‌ الله‌ علیه‌ وآله‌ است. آن‌ها شهید نشدند که‌ به‌ ما بگویند هر کاری‌ دلمان‌ خواست‌ انجام‌ بدهیم، بلکه‌ بستری‌ فراهم‌ کردند تا ما بهتر تلاش‌ کنیم.

صرفه‌ جویی‌ و ساده‌ زیستی‌
هنر یک‌ مدیر این‌ است‌ که‌ با حداقل‌ امکانات‌ به‌ حداکثر پیشرفت‌ها در امور سازمانی‌ دست‌ یابد. نمونه‌های‌ بسیاری‌ از این‌ هنر مدیریتی، در رفتار سازمانی‌ شهید مغفوری‌ شاهد بودم.
یک‌ روز مسئول‌ غذا به‌ بچه‌ها کنسرو ماهی‌ داد. بعضی‌ از برادران‌ کنسرو را نیم‌ خورده‌ کنار گذاشتند و رفتند. شهید با دیدن‌ این‌ صحنه‌ها خیلی‌ ناراحت‌ و منقلب‌ شد. کنار سفره‌ آمد و کنسروهای‌ نیم‌ خورده‌ را جمع‌ کرد و مشغول‌ خوردن‌ شد. بعد گفت: برادرها این‌ کنسروها حق‌ شماست‌ اما، شما را قسم‌ می‌دهم‌ به‌ حرمت‌ خون‌ شهدا اسراف‌ نکنید.
وقتی‌ می‌خواستم‌ پرده‌های‌ اتاق‌ را نصب‌ کنم، خیلی‌ مهربان‌ و صمیمی‌ گفت: این‌ پرده‌ها خیلی‌ طاغوتی‌ است، با پول‌ این‌ها می‌شود هم‌ برای‌ خودمان‌ و هم‌ برای‌ دیگران، چند پرده‌ ساده‌ بخریم. ایشان‌ با اعتقاد خالصانه‌ای‌ که‌ داشت، سعی‌ می‌کرد امور زندگی‌اش‌ را با زندگی‌ مولای‌ متقیان‌ حضرت‌ علی‌علیه‌ السلام‌ همسو کند. یعنی‌ علی‌ وار زندگی‌ کند. یادم‌ هست، چند دست‌ استکان‌ داشتیم‌ که‌ خارجی‌ بود، یک‌ روز که‌ استکان‌ها را برای‌ استفاده‌ آوردم، نگاهی‌ کرد و گفت: این‌ استکان‌ها که‌ خارجی‌ هستند، ما باید از تولیدات‌ کشور خودمان‌ استفاده‌ کنیم‌ تا به‌ نظام‌ اسلامی‌مان‌ کمک‌ کنیم.
به‌ بیت‌ المال، حساسیت‌ زیاد نشان‌ می‌داد. روزی‌ برادری‌ روی‌ تخته‌ سیاه، جمله‌ای‌ را نوشته‌ بود. وقتی‌ وارد کلاس‌ شد و جمله‌ را دید، گفت: نوشتن‌ این‌ مطالب‌ نه‌ ضرورت‌ داشته‌ و نه‌ به‌ کار ما می‌آید، پس‌ اضافه‌ است‌ و نهایتاً‌ این‌ اسراف‌ کردن‌ گچ‌ است‌ که‌ از بیت‌ المال‌ تهیه‌ شده. حاجی‌ با این‌ که‌ می‌توانست‌ از امکانات‌ مادی‌ بیشتری‌ استفاده‌ کند اما به‌ کمترین‌ امکانات‌ زندگی‌ اکتفا می‌کرد. سطح‌ زندگی‌ او با ضعیف‌ترین‌ اقشار جامعه‌ برابری‌ می‌کرد. یادم‌ نمی‌رود، ایشان‌ را به‌ منزل‌ دعوت‌ کردم. دیدم‌ با موتور آمد. گفتم: حاج‌ آقا مگر بخشنامه‌ نشده‌ است‌ که‌ فرماندهان‌ می‌توانند از ماشین‌ سپاه‌ استفاده‌ کنند؟ تبسمی‌ کرد و خودکارش‌ را از جیب‌ بیرون‌ آورد و گفت: من‌ جواب‌ این‌ مقدارش‌ را هم‌ نمی‌توانم‌ در قیامت‌ بدهم.

رعایت‌ بیت‌ المال‌ و حق‌ الناس‌
مدیر بدون‌ حمایت‌ همکاران‌ ناکام‌ می‌ماند. یکی‌ از راه‌های‌ جلب‌ حمایت‌ کارکنان، رعایت‌ بیت‌ المال‌ و حق‌ الناس‌ درباره‌ آن‌ هاست. در این‌ مورد هم، نمونه‌های‌ زیبایی‌ در زندگی‌ کوتاه‌ ولی‌ پُر بارِ‌ شهید دیده‌ ام:
شهید دو سال‌ در منزل‌ بر ادرم‌ مستأجر بود. یک‌ روز که‌ با موتور سیکلت‌ خودش‌ به‌ خانه‌ می‌آید، می‌گویند عیالت‌ وضع‌ حمل‌ کرده‌ و در بیمارستان‌ است. موتور را به‌ گوشه‌ای‌ از حیاط‌ می‌گذارد و می‌گوید: من‌ می‌روم‌ بیمارستان. می‌پرسند چرا با موتور خودت‌ نمی‌روی‌ که‌ زودتر برسی؟ می‌گوید با تاکسی‌ می‌روم. امروز باک‌ موتورم‌ را از بنزین‌ بیت‌ المال‌ پُر کردم.
شبی‌ منزل‌ مهدی‌ بودم‌ و از او درخواست‌ خودکار کردم؛ حاج‌ مهدی‌ در حال‌ نوشتن‌ و حساب‌ و کتاب‌ سپاه‌ بود. بعد دیدم‌ از جا بلند شده‌ دنبال‌ خودکار می‌گردد، تعجب‌ کردم، گفتم: خودکار که‌ جلو دستت‌ است. مهدی‌ تبسمی‌ کرد و گفت: درست‌ است، اما اگر چند دقیقه‌ تحمل‌ کنی‌ می‌روم‌ و فوری‌ بر می‌گردم. خلاصه‌ شبانه‌ خودکاری‌ می‌خرد و بر می‌گردد. وقتی‌ علت‌ این‌ کار را سئوال‌ کردم، حاج‌ مهدی‌ : این‌ خودکار مال‌ بیت‌ المال‌ است.
یک‌ مورد دیگر بگویم: او معمولاً‌ از محل‌ کارش‌ تلفن‌ شخصی‌ نمی‌زد، اگر هم‌ مجبور می‌شد، چند برابر هزینه‌ آن‌ را در قلکی‌ که‌ برای‌ این‌ کار درست‌ کرده‌ بود، واریز می‌کرد. از نظر ایشان‌ حتی‌ گذاشتن‌ یک‌ نقطه‌ بر روی‌ واژه‌ و یا کلمه‌ای‌ برای‌ مقاصد شخصی‌ با قلم‌ بیت‌ المال، اشکال‌ شرعی‌ داشته‌ و روز قیامت‌ این‌ها حساب‌ و کتاب‌ دارد.
به‌ همراه‌ حاج‌ آقا مهدی‌ و چند برادر دیگر سوار ماشین‌ بودیم. یکی‌ از برادران‌ می‌خواست‌ در تقاطعِ‌ خیابانی‌ پیاده‌ شود. چند نفر نیز در پیاده‌ رو آهسته‌ راه‌ می‌رفتند، راننده‌ حاجی‌ که‌ بوق‌ زد، عابران‌ پیاده‌ ترسیدند، حاج‌ آقا که‌ متوجه‌ این‌ موضوع‌ شد، به‌ راننده‌ گفت: این‌ عابران‌ ترسیدند، برو از آن‌ها معذرت‌ بخواه‌ و طلب‌ مغفرت‌ کن. او تا این‌ اندازه‌ به‌ حق‌ الناس‌ معتقد بود و به‌ حقوق‌ مردم‌ احترام‌ می‌گذاشت.
روزی‌ در خدمت‌ سردار سلیمانی‌ فرمانده‌ وقت‌ لشکر ثارالله‌ بودم. نام‌ و یادی‌ از شهید مغفوری‌ به‌ میان‌ آمد، سردار شهید با شنیدن‌ نام‌ این‌ بزرگوار منقلب‌ شد و بغض‌ گلویش‌ را گرفت‌ و سپس‌ گفت: شهید مغفوری‌ سرآمد شهدا بود و خاطره‌ای‌ از او نقل‌ کرد: زمانی‌ که‌ قرار بود خداوند به‌ شهید فرزندی‌ عنایت‌ کند، خانمش‌ را که‌ حال‌ مساعدی‌ هم‌ نداشت‌ سوار موتور شخصی‌اش‌ کرد و به‌ طرف‌ بیمارستان‌ به‌ راه‌ افتاد. هرچه‌ اصرار کردم‌ که‌ بیا از لشکر ماشین‌ بگیریم، قبول‌ نکرد، و گفت: خودم‌ وسیله‌ دارم‌ و رفت. آخرین‌ روزی‌ هم‌ که‌ حاج‌ آقا مغفوری‌ از سیرجان‌ رفت، با وسیله‌ غیر دولتی‌ بود. بنده‌ ساعتی‌ بعد که‌ از همین‌ مسیر می‌گذشتم، وسیله‌ای‌ را دیدم‌ که‌ کنار جاده‌ متوقف‌ شده‌ است. پیاده‌ شدم، جلو رفتم، حاج‌ آقا و خانواده‌اش‌ را دیدم. با دیدن‌ این‌ صحنه‌ عرق‌ به‌ پیشانی‌ام‌ نشست‌ و خجالت‌ کشیدم. با خود فکر کردم‌ خدایا این‌ مرد از همه‌ نوع‌ امکانات‌ می‌تواند استفاده‌ کند، اما با ماشین‌ کرایه‌ای‌ آمده‌ و خود و خانواده‌اش‌ را به‌ مشقت‌ انداخته؟! بنده‌ هرچه‌ فکر می‌کنم، کمتر کسی‌ را آن‌ چنان‌ که‌ این‌ بزرگوار بود به‌ چشم‌ خود دیدم.
برادرانی‌ شاهد بودند که‌ ایشان‌ یک‌ روز به‌ فروشگاه‌ سپاه‌ می‌رود، تا مقداری‌ روغن‌ بخرد. ظرفی‌ را به‌ فروشنده‌ می‌دهد فروشنده‌ می‌گوید: داخل‌ ظرف‌ کمی‌ گرد و غبار گرفته؛ آن‌ را تمیز کنید. ظرف‌ را بر می‌دارد و برای‌ شستن‌ آن‌ مسافت‌ طولانی‌ را طی‌ می‌کند، چرا؟ چون‌ معتقد است‌ که‌ استفاده‌ شخصی‌ از بیت‌ المال، حتی‌ برای‌ چند قطره‌ آب، اشکال‌ شرعی‌ دارد.وقتی‌ می‌دیدم‌ برای‌ یک‌ سخنرانی‌ 120 کیلومتر مسیر رفت‌ و برگشت‌ را طی‌ می‌کند، می‌گفتم‌ حاج‌ آقا شما برای‌ سپاه‌ سخنرانی‌ می‌کنید، لااقل‌ از ماشین‌ سپاه‌ استفاده‌ کنید. می‌گفت: این‌ موتور مربوط‌ به‌ یک‌ نفر است، اما ماشین‌ سپاه، بیت‌ المال‌ است‌ و متعلق‌ به‌ چندین‌ میلیون‌ نفر، پس‌ بهتر است‌ از مال‌ یک‌ نفر استفاده‌ کنم.

قانون‌ مداری‌
یک‌ شب‌ ساعت‌ دوازده‌ که‌ با موتورسیکلت‌ ایشان‌ عازم‌ منزل‌ بودیم، به‌ چهار راه‌ امام‌ رسیدیم‌ با این‌ که‌ خیابان‌ خلوت‌ بود، دیدم‌ توقف‌ کرد، فکر کردم‌ موتور اشکال‌ پیدا کرده، گفتم‌ چرا ایستادی؟ می‌بینی‌ که‌ چراغ‌ قرمز است. گفتم: خب، این‌ وقت‌ از شب‌ خیابان‌ خلوت‌ است. چرا حرکت‌ نمی‌کنی؟ گفت: قانون، این‌ حرف‌ها را ندارد، باید رعایت‌ کنیم.
هیچ‌ موقع‌ موتورش‌ را به‌ من‌ نمی‌داد، می‌گفت: چون‌ گواهی‌ نامه‌ نداری. به‌ برادران‌ سپاه‌ هم‌ ابلاغ‌ کرده‌ بود، هر کس‌ گواهی‌ نامه‌ ندارد، سوار موتور نشود. همین‌ عاملی‌ شد تا بچه‌ها بروند و گواهی‌ نامه‌شان‌ را بگیرند.
در مأموریتی‌ بی‌ آن‌ که‌ متوجه‌ شود، سرعت‌ غیر مجاز می‌گیرد وقتی‌ متوجه‌ می‌شود به‌ پاسگاه‌ رجوع‌ می‌کند و درخواست‌ می‌کند که‌ جریمه‌اش‌ کنند. این‌ یعنی‌ چه؟ یعنی‌ در کشور زیر سایه‌ ولایت‌ نمی‌خواهد شرمنده‌ باشد. می‌گفت: من‌ در این‌ دنیا حاضر به‌ پرداخت‌ جریمه‌ هستم، تا در آن‌ دنیا امام، ملامتم‌ نکند و نگوید من‌ دستور داده‌ بودم‌ که‌ قانون‌ را رعایت‌ کنید، پس‌ چرا نکردید؟
شهید هر کاری‌ را در جای‌ خودش‌ انجام‌ می‌داد. هرگز نمی‌خواست‌ مدیون‌ شرع‌ یا قانون‌ باشد. می‌گفت: ما باید سازندگی‌ را از خودمان‌ شروع‌ کنیم. به‌ یاد دارم‌ روزی‌ قرار گذاشتیم‌ که‌ همگی‌ به‌ منزل‌ یکی‌ از اقوام‌ در مطهرآباد برویم. وسیله‌ نقلیه‌ای‌ گرفتیم‌ و حرکت‌ کردیم. نیمه‌های‌ راه‌ بود که‌ حاج‌ مهدی‌ به‌ راننده‌ گفت: آقا ترمز کنید، می‌خواهم‌ پیاده‌ شوم. راننده‌ پرسید مگر شما مطهرآباد نمی‌روید؟ حاج‌ مهدی‌ در جواب‌ گفت: چرا می‌رویم، اما نه‌ از راه‌ خلاف. در حالی‌ که‌ ما را پیاده‌ می‌کرد، ادامه‌ داد این‌ راهی‌ که‌ شما می‌روید یک‌ طرفه‌ است‌ و طبق‌ قانون‌ و شرع‌ خلاف‌ است. خلافِ‌ قانون‌ است‌ چون‌ یک‌ طرفه‌ می‌روید. خلاف‌ شرع‌ است‌ چون‌ ممکن‌ است‌ تصادف‌ کنید و چند انسان‌ بی‌ گناه‌ را از بین‌ ببرید. راننده‌ که‌ شرمنده‌ شده‌ بود، گفت: من‌ به‌ خاطر این‌ که‌ شما زودتر به‌ مقصد برسید، از این‌ مسیر آمدم. خلاصه‌ آن‌ روز راننده‌ مجبور شد راه‌ رفته‌ را دوباره‌ باز گردد و از مسیر اصلی، ما را به‌ مقصد برساند.

مدیریت‌ خردمندانه‌
زمانی‌ که‌ حاج‌ مهدی‌ مسئول‌ روابط‌ عمومی‌ سپاه‌ زرند بود، دیدیم‌ میز کارش‌ را برداشت‌ و به‌ طرف‌ قبله‌ گذاشت‌ و از دیگران‌ هم‌ درخواست‌ کرد تا میزشان‌ را به‌ طرف‌ قبله‌ برگردانند. می‌گفت:باید نشستن‌ خودمان‌ را هم، جهت‌ دار کنیم.سردار کرمی‌ تعریف‌ می‌کرد: حاج‌ مهدی‌ از برجسته‌ترین‌ پاسداران‌ ما بود. من‌ بارها دیدم‌ وقتی‌ ایشان‌ وارد جلسه‌ می‌شد، جایی‌ را انتخاب‌ می‌کرد که‌ رو به‌ قبله‌ باشد، یعنی‌ در همه‌ حال‌ خودش‌ را در محضر خدای‌ متعال‌ می‌دید.
این‌ بزرگوار از آن‌ جایی‌ که‌ متعلق‌ به‌ دنیای‌ خاکی‌ نبود، تجم‌لات‌ دنیا را بند اسارتی‌ می‌دانست‌ که‌ انسانِ‌ ناآگاه‌ خودش‌ به‌ گردن‌ می‌اندازد. اوایل‌ زندگی‌ که‌ در زرند بود، سعی‌ می‌کرد روی‌ فرش‌ ننشیند. می‌گفت: هر چند در زندگی‌ خودم‌ را به‌ تن‌ پروری‌ و بی‌ خبری‌ آلوده‌ نکردم، اما می‌ترسم‌ نشستن‌ و خوابیدن‌ روی‌ این‌ فرشِ‌ گرم‌ و نرم، مرا از یاد محرومین‌ غافل‌ کند و نزد خدا شرمنده‌ شوم. برای‌ همین، اتاق‌ را به‌ دو قسمت‌ تقسیم‌ کرده‌ بود، یک‌ قسمت‌ آن‌ حصیر بود و قسمت‌ دیگرش‌ فرش. همسرش‌ سفره‌ غذا را بین‌ حصیر و فرش‌ می‌انداخت‌ و ایشان‌ موقع‌ غذا خوردن‌ و دیگر مواقع‌ در قسمتی‌ که‌ حصیر بود، می‌نشست.
سال‌ 1363 قرار بود به‌ مأموریتی‌ طولانی‌ برود. موقع‌ خداحافظی‌ از منزل، همسرش‌ - در حالی‌ که‌ دختر نوزادش‌ را در بغل‌ داشت‌ - برای‌ خداحافظی‌ تا جلو در آمد. با همسرش‌ خداحافظی‌ کرد و دختر نوزادش‌ را در بغل‌ گرفت، اما او را نبوسید. بین‌ راه‌ گفتم: حاج‌ آقا چرا مریم‌ را نبوسیدی؟ نگاهش‌ را عمیق‌ کرد و گفت: می‌ترسم‌ که‌ این‌ علاقه‌ مانع‌ رسیدنم‌ به‌ پروردگار شود. این‌ یعنی‌ اوج‌ بندگی. واقعاً‌ تعلقات‌ را از خودش‌ کنده‌ بود.
حاج‌ آقا خصوصیت‌ بسیار خاضعانه‌ای‌ داشت‌ و آن‌ این‌ بود که‌ در سلام‌ گفتن‌ همیشه‌ پیش‌ قدم‌ بود. یعنی‌ تا کسی‌ را می‌دید فوری‌ سلام‌ می‌داد. یک‌ روز گفتم: حاج‌ آقا ما از شرمندگی‌ نمی‌دانیم‌ چه‌ کار کنیم، با اجازه‌ شما فردا تصمیم‌ گرفتم‌ به‌ هر شکلی‌ شده‌ زودتر به‌ شما سلام‌ کنم. من‌ آن‌ شب‌ را در بسیج‌ خوابیدم. فردای‌ آن‌ روز، صبح‌ زود به‌ دژبان‌ گفتم‌ همین‌ که‌ حاج‌ آقا آمد زنگ‌ بزن‌ تا من‌ بیایم‌ پائین. لحظاتی‌ در انتظار ایشان‌ به‌ سر بردم. تلفن‌ زنگ‌ زد، وقتی‌ گوشی‌ را برداشتم‌ صدایی‌ آن‌ طرف‌ خط‌ گفت: سلام‌ علیکم.
حاجی‌ می‌گفت: سلمانی‌ نماز تمام‌ شد، تو هنوز دست‌ هایت‌ را نشستی؟ بعد حرف‌ جالبی‌ زد. گفت: اگر الان‌ تلفن‌ زنگ‌ بزند و تو را بخواهند، چه‌ کار می‌کنی؟ آیا می‌گویی‌ ده‌ دقیقه‌ دیگر زن‌ بزن؟ الان‌ هم‌ خدا با آن‌ عظمتش‌ ما را صدا کرده، وقتی‌ صدای‌ اذان‌ به‌ گوش‌ می‌رسید، یعنی‌ وقت‌ ملاقات‌ است. تو که‌ می‌دانی‌ وقت‌ نماز است، پنج‌ دقیقه‌ زودتر دست‌ خود را تمیز کن.
شبی‌ را در منزل‌ ما گذراند. موقع‌ خواب‌ خواستم‌ برایش‌ رختخواب‌ بیندازم. گفت: نمی‌خواهم. گفتم: زمین‌ سرد است، چرا خودت‌ را اذیت‌ می‌کنی؟ گفت: می‌خواهم‌ به‌ هیچ‌ چیز این‌ دنیا عادت‌ نکنم.به‌ یاد دارم، جایی‌ میهمان‌ بودیم‌ و آن‌ روز صاحب‌ خانه، شیرینی‌های‌ بسیار خوشمزه‌ و خوش‌ طعمی‌ را فراهم‌ کرده‌ بود؛ به‌ همه‌ تعارف‌ کرد و همه‌ برداشتند، به‌ جز این‌ بزرگوار، گفتم: خیلی‌ خوشمزه‌ است، چرا نمی‌خوری؟ گفت: چون‌ دلم‌ می‌خواهد بخورم، پس‌ نمی‌خورم.
یکی‌ از خانه‌های‌ بنیاد مسکن‌ را برای‌ ایشان‌ در نظر گرفته‌ بودند. آن‌ روزها بنده‌ در به‌ در دنبال‌ خانه‌ بودم. به‌ بنیاد مسکن‌ مراجعه‌ کردم؛ گفتند: فقط‌ خانه‌ متعلق‌ به‌ آقای‌ مغفوری‌ است، و ایشان‌ هم‌ گفته‌ من‌ نمی‌خواهم. حقیقتاً‌ تا آن‌ روز فکر می‌کردم‌ لابد به‌ جز این‌ خانه‌ خانه‌ یا زمینی‌ دارد که‌ نمی‌خواهد به‌ خانه‌های‌ واگذاری‌ از طرف‌ بنیاد برود! آن‌ روز هم‌ از ایشان‌ نپرسیدم. این‌ بزرگوار وقتی‌ شنید خانه‌ ندارم، سند خانه‌ را در اختیار من‌ گذاشت‌ و کارهای‌ مربوط‌ به‌ قانونِ‌ واگذاری‌ را سریع‌ انجام‌ داد. مدتی‌ گذشت، و من‌ به‌ جبهه‌ رفتم، آنجا بود که‌ شنیدم‌ ایشان‌ در خانه‌ استیجاری‌ و کوچک‌ زندگی‌ می‌کند و حتی‌ ریالی‌ پس‌ انداز ندارد. حالا ما کجا بودیم؟ یا کجائیم؟ این‌ بزرگوار کجا بود و کجا را می‌دید.
در بازداشت‌گاه‌ سپاه، افراد یک‌ باند شرور را بازداشت‌ کرده‌ بودند، یکی‌ از برادرانِ‌ سپاه، برای‌ آوردنِ‌ آن‌ها جهت‌ بازجویی‌ وارد بازداشتگاه‌ می‌شود. وقتی‌ پتوی‌ روی‌ یکی‌ از افراد را بالا می‌زند با کمال‌ تعجب‌ می‌بیند که‌ حاج‌ مهدی‌ آنجا خوابیده. می‌خواهد برگردد که‌ حاج‌ آقا در خطاب‌ به‌ او می‌گوید: من‌ اینجا آمده‌ام‌ تا ببینم‌ زندانیان‌ وضع‌ مناسبی‌ دارند یا نه؟
دقایقی‌ از سخنرانی‌ ایشان‌ نگذشته‌ بود که‌ هوا بارانی‌ شد، ایشان‌ به‌ دلیل‌ این‌ که‌ حاضران‌ اورکت‌ به‌ تن‌ نداشتند، همین‌ طور که‌ سخنرانی‌ می‌کرد، اورکتش‌ را از تن‌ بیرون‌ آورد و به‌ صحبت‌ ادامه‌ داد. این‌ برادر می‌گفت: کار و عملِ‌ آن‌ روزِ‌ حاج‌ آقا تأثیرش‌ از حرف‌های‌ این‌ بزرگوار بیشتر بود.

نتیجه‌
شهید نشان‌ داد، باید از خود شروع‌ کرد و در راه‌ اصلاح‌ اجتماعی‌ نباید منتظر دیگران‌ بود.در این‌ صورت‌ می‌شویم‌ فرماندهی‌ که‌ بردل‌ها حکومت‌ می‌کند یعنی‌ فرمانده‌ آنگاه‌ می‌تواند محبوب‌ قلوب‌ باشد که‌ بنده‌ صالح‌ و شایسته‌ خدا باشد و جز او نبیند و نخواهد .او باید به‌ صفات‌ و فضایل‌ عالی‌ انسانی‌ و اخلاقِ‌ حسنه‌ آراسته‌ باشد تا بر نفسِ‌ سرکش‌ خود امیر باشد تا بتواند بر قلب‌ها فرمان‌ براند.جامعه‌ را این‌ گونه‌ می‌توان‌ ساخت‌ اگر باور نداری‌ به‌ سیره‌ پیامبر اعظم)ص( نگاه‌ کن‌ یا به‌ زندگی‌ امام‌ خمینی) ره( و یا به‌ زندگی‌ شهید عبدالمهدی‌ مغفوری.
خبرنگار:120
اخبار مرتبط
• بسیج‌ و استراتژی‌ مدیریت‌ قومی‌ در جمهوری‌ اسلامی‌ ایران‌
• بسیج‌ و استراتژی‌ امنیت‌ ملی‌
• بسیج‌ و فرهنگ‌ انتظار
• بسیج دانشجویی، آغازی بر یک پایان
• عوامل‌ معنوی‌ پیروزی‌ بسیجیان‌ در دفاع‌ مقدس‌
• عرصه‌های حضور بسیج
• بسیج‌ و امنیت‌ ملی‌