نشست دیدار و گفت وگو با جلال الدین کزازی برگزار شد/ماجرای تخته قالی آرامگاه صفی الدین اردبیلی در موزه متروپلیتن

یکشنبه 17 بهمن 1395 - 14:09
کد مطلب: 729367
زبؤ

 صبح روز پنجشنبه، چهاردهم بهمن ماه سال یکهزار و سیصد و نود و پنج، هفتاد و نهمین نشست در کتابفروشی آینده با همراهی کانون زبان فارسی و مجلۀ بخارا به دیدار و گفتگو با «دکتر میر جلال الدین کزازی» اختصاص داشت.

به گزارش ایسکانیوز بر اساس خبر دریافتی در ابتدا علی دهباشی ضمن خوشامدگویی به میهمانان حاضر در این نشست به بخش هایی از زندگی ایشان اشاره کرد.سردبیر مجلۀ بخارا در بخش دیگری از این جلسه از دکتر کزازی و ستی آناهیت کزازی (دختر ایشان) دعوت کرد تا به بحث و گفتگو بپردازند:

علی دهباشی:لطفا از خود و محیط کودکی و نوجوانی و دنیایی که در آن بالیده و تعلیم یافته اید بگویید و اینکه چگونه معلومات و تعلیماتتان با فرهنگ ملی آمیخته شد و این شاخصه در آثارتان متبلور گشت؟

دکتر کزازی: شادمانم که در این بزم خورشیدی شما را می بینم. ایران ما در درازنای تاریخ خود، همواره سرزمین خورشید بوده است من نمی دانم چرا ژاپن را بدین سان برنامیده اند؟ ما ایرانیان هر کیشی را ورزیده ایم و پیرو هر آیینی بوده ایم و به هر سامانۀ باورشناختی می گراییده ایم یا می گرویده ایم و همواره خورشید را روشنایی را و روز را گرامی می داشتیم. از همین روی شما چون دلبستۀ این سرزمین هستید، جامی خورشید گون دارید، بر چشم من بسیار گرامی هستید..

به‌هرروی من در 28 تیرماه 1327 در کرمانشاه زاده شده ام. در خانواده ای فرهنگی که بنیادگذار آموزش نو در این شهر بوده است. نیای دوم من یا روشن تر بگویم اَفدَرِ نیای دوم من (پدر من) مردی فرهیخته، دانش آموخته، پیشگام و مردم دوست بوده است. او نخستین آموزشگاه دخترانه را در کرمانشاه پی می افکند. تیره دلان، مردی خام اندیش و ساده دل را می فریبند بر می گمارند که شبی در خَم کوچه ای با تپانچه تیری به او بزند. او به گناه اینکه می خواسته است دختران ایرانی کرمانشاهی دانش بیاموزند، سه روز پس از این رخداد جان می بازد. این را گفتم که برهانی باشد بر آن سخن که من در خانواده ای زاده ام و بالیده ام که نه تنها دوست داران فرهنگ بوده اند، حتی دریغ نمی داشته اند که جان خویش را به پاس این دوست داری بیفشانند. بارها گفته ام و نوشته ام که نخستین راهنمون و آموزگار من از فراخترین نگاه با گسترده ترین معنای این دو واژه، روانشاد پدرم بود. مردی که دلبستۀ ایران بود. به تاریخ ایران، به پیشینۀ نیاکان و زبان و ادب پارسی می شیفت (شیفته بود). گاهی خود نیز شعری می سرود. من از سالیان خردی با فرهنگ و ادب ایران آشنایی یافتم حتی پیش از آنکه به دبستان بروم و خواندن را بیاموزم. پدر به هر بهانه ای بیتی بلند و ارجمند از سخنوری بزرگ را بر زبان می راند. انگیزه هایی گوناگون می آفرید تا ما به فرهنگ و ادب ایران بیش از پیش بپردازیم. یکی از نخستین دستگاه های آوانگار (ضبط صوت) که به کرمانشاه آورده شد همان بود که روانشاد پدر فراهم کرده بود و اما این دستگاه ابزاری فرهنگی شد در خانۀ ما. پدر زادروز فرزندان را به آیین گرامی می داشت. کمابیش همواره جشنی بزرگ می آراست. نه تنها خویشان، دوستان، آَشنایان بلکه فرهیختگان، نویسندگان، روزنامه نگاران و نامداران شهر هم بدان بزم فراخوانده می شدند. او از آن هنگام که من و دیگر فرزندان او نوشتن توانستیم، ما را بر می انگیخت که متنی را به پاس آن بزم بنویسیم و در آن دستگاه برخوانیم. برنامه ای بدین گونه فرهنگی- ادبی فراهم می شد و پدر آن را برای مهمانان پخش می کردند. یکبار مدیر رادیوی کرمانشاه که به تازگی سامان گرفته بود، در شمار مهمانان بود. من متنی ادبی را نوشته بودم به پاس روز مادر. او را بسیار خوش افتاد. از من خواست که به استودیو رادیو بروم و آن متن را زنده، در دم برخوانم و پخش بشود. من چنین کردم. به راستی، به درستی به یاد ندارم که چند ساله بودم اما یا نو آموز دبستان بودم یا در سالیان نخستین دانش آموزی. این نخستین پیوند من با رسانه های نو بود. همچنان از سالیان نوجوانی به نوشتن و سرودن آغاز نمودم. این نوشته ها و سروده ها در روزنامه و هفته نامه هایی که کرمانشاه که در آن سالیان کم شمار هم نبود به چاپ می رسید. پیداست که در خانواده ای چنین، زمینه به شایستگی فراهم بود تا آنچه من هم اکنون هستم بشوم. انگیزه های دیگری هم بی گمان در کار بود. یکبار گفت و گوگری از من پرسید شاید می سَزَد نام او را بر زبان بیاورم چون آشنای شماست: آقای محمدرضا ارشاد. او گفت و گویی دراز دامان، سه چهار سال پیش دربارۀ زبان پارسی با من انجام داد. کتابی گران سنگ و پربرگ از این گفت و گو به دست آمد که بانام «آوایی از ژرفا» به چاپ رسید. یکی از پرسش های او این بود: این زبان ویژه که او را حماسی می نامید چگونه در شما پدید آمد؟ من خاستگاه ها و انگیزه هایی را یک به یک برشمردم. یکی از آن ها این بود که شاید چشم اندازهای کرمانشاه هم در این پدیدۀ درونی، فرهنگی، روانی و مینوی کارکردی می داشته اند. کرمانشاه شهری است باستانی. شما به هر گوشۀ آن بنگرید یادگاری شکوهمند، شگرف از تاریخ و فرهنگ ایران را پیشاروی خود خواهید دید. از طاق بستان گرفته تا بیستون، کوه خدایان. که درازدامان ترین سنگ نوشتۀ جهان را هزاران سال بر سینۀ سخت و سِتبر و سُتوار خویش پاس داشته است. یکی از کهن ترین، ارزنده ترین آبشخورهای تاریخ ایران. نخستین نشانه های شهر آیینی بر پایۀ پژوهش های باستان شناختی در استان کرمانشاهان یافته شده است. از سویی دیگر کرمانشاه شهر کوهساران بلند سپهر سال هست. خورشید بیشتر در آن می درخشد. سر از پشت این کوه ها هر پگاه بر می آوَرَد. کوه هایی که راز زمین را به آسمان بازنموده اند. شهرِ رودهای خروشان است. شهری است که یکی از شکوفان ترین کانون های سه دانش دیرین شناسی فرهنگی است: باستان شناسی، زبان شناسی تاریخی و اسطوره شناسی. من پروا نداشته ام که بگویم بهشتِ این سه دانش است. خواست من ستودن کرمانشاه نیست که زادگاه من است. به گونه ای راه به خودستایی بیَنگارید، می توانَد بُرد. نیازی نیست من کرمانشاه را بستایم. آنچه گفتم تنها از این روی بود که پاسخی به پرسش دوست گرامی: جناب دَهباشی بدهم که چرا آن شده اید که هستید؟ بسیار انگیزه های دیگر بی هیچ گمان در کارند تا ما آنچه هستیم، بتوانیم شُد. آب و هوای کرمانشاه شاید، نیز در کار بوده است. از سویی دیگر در سال های پیشین، گردش گیتی دگرگونی های جهان در این شهر به سامان بود. شما در زمستان نشانه های آن را آشکارا می دیدید. به همان سان در تابستان. یا پاییز یا بهار. شهری نبود یکسره سرد یا گرم. یا رنجور از پژمردگی های و افسردگی های خزان. اگر من در خوی و خیم آنچنان که دیگران می گویند آرامم و همواره می کوشم در میانه بمانم، می تواند بود که به آب و هوای کرمانشاه بازگردد. من در آنجا چهره ای درخشان را از یاران تاریخی و ایران فرهنگی و ایران منشی همواره می دیدم. دلبستگی من به این سرزمین می انگارم که بازمی گردد به آنچه سخت کوتاه، فشرده گفتم. می دانیم که پایه های هستی راستین ما در سالیان کودکی نهادینه شده اند. سالیان سِپسین نوجوانی، جوانی، میانسالی و پیری می توانم گفت گزارش و گسترشی است آنچه در سالیان کودکی پدید آمده است. کودکی من در کرمانشاه گذشته است.

علی دهباشی: در مورد دوران تحصیلتان در مدرسۀ آلیانس و آموزش زبان فرانسه برایمان بگویید؟ سیستم آموزشی این مدرسه چگونه بوده است؟

دکتر کزازی: این مدرسه را فرانسویان در ایران و پاره ای دیگر از کشورهای جهان بنیاد نهاده بودند به آهنگ گسترش زبان فرانسوی و آشنایی جهانیان با فرهنگ فرانسویان بنیاد نهاده بودند. در کرمانشاه هم این مدرسه سامان داده شده بود. آلیانس به معنی همبستگی، پیوستگی است. در تهران آن را اتحاد یا اتفاق هم می نامیدند. پیداست که یکی از ویژگی های بنیادین این مدرسه آن بود که زبان فرانسوی در آن از سالیان آغازین به نو آموزان آموخته می شد. از سال چهارم دبستان ما همۀ آموزه ها را افزون بر پارسی به فرانسوی هم می آموختیم: املا و انشا و ریاضیات و .... پدر چون چندان به آموزشگاه های دیگر دلخوش نبود از سویی، از سویی دیگر با انگلیسیان و آمریکاییان هم پیوندی نداشت- به ویژه با آمریکاییان آنان را مردمانی می دانست بی پیشینه که به ناگاه سری در میان کشورها برآورده بودند و جایی در پهنۀ تاریخ یافته- با زبان انگلیسی هم چندان خشنود نبود. از همین روی من و دو برادر و خواهرم را، هر چهار به مدرسۀ آلیانس فرستاد. این مدرسه هم بخش دبستان را در خود داشت و هم بخش نخستین دبیرستان را. همۀ ما این بخش از آموزش دبستانی و دبیرستانی را در این مدرسه گذرانیدیم. برای آن سه سال دیگر به مدرسه های دیگر رفتیم. آشنایی من با زبان فرانسوی به آن سالیان بازمی گردد. از آن پس این زبان همواره زبان دوم من شد. با ادب و فرهنگ فرانسوی هم به همین شیوه آشنایی جستم. این مدرسه تا سه چهار دهه پیش هنوز در کار بود. سپس کارش به فرجام آمد.

علی دهباشی: بخشی دیگر از کارهایتان پژوهش های شاهنامه شناسی شماست. این آثار را از سال های 1365 به بعد منتشر کردید. آیا از زمان دانشجویی تألیف و تحقیق این کار آغاز شد؟

دکتر کزازی: نخستین پوشینه از نامۀ باستان را من زمانی نوشتم که به اسپانیا و شهر بارسلون رفته بودم.(به فراخوان و درخواست دانشگاه آن شهر). در آغاز آهنگ و اندیشۀ من آن بود که این پوشینۀ نخستین کتابی بشود آموختاری در رشتۀ زبان و ادب پارسی در رده های بَرین(دکتری و کارشناسی ارشد). به درخواست آقای دکتر احمدی سرپرست سازمان سمت من نوشتن این زنجیره از کتاب را آغاز کردم. او یکی از شیفتگان شاهنامه است. مایۀ شگفتی هم نیست. چون لُر است. لُران با شاهنامه می زییَند. بارها گفته ام که شاهنامه در خراسان پدید آمد اما امروز لرستان است که سرزمین شاهنامه است. از سالیان کودکی با شاهنامه آشنایی داشتم. دکتر احمدی پافشارانه از من خواست که این کتاب را بنویسم. من هم پذیرفتم. هنگامی که این کتاب در بارسلون نوشته شد، یکسال نوشتن آن به درازا کشید. من دو سال و اَندی در آنجا ماندم کتاب را به ایران فرستادم. هنگامی که بازگشتم، دکتر احمدی و دیگر همکاران او در این سازمان همچنان پای فِشُردند که من این کار را پی بگیرم. من در آغاز تَن در می زدم و شاید مانند استاد توس که در آغاز گمانمَند و بیمناک بود که سرگذشت ایران را بسراید یا نه! چند داستان را نخست سرود مانند: داستان« رستم و سهراب» یا «بیژن و منیژه». سپس بر آن سر افتاد که داستان ایران را از آغاز تا فروپاشی جهانشاهی ساسانی درپیوندد. من هم گمانمند بودم و بیمناک که آیا به کاری چنین سترگ، دیریاز، باریک دست می توانم یاخت یا نه! سرانجام بر این بیم و گمان چیره شدم. شاید در شگفت بیفتید از این ویژگی «باریک» که به کار بردم. پرداختن به شاهنامه کاری است بسیار باریک. باریک به معنی حساس. پرداختن به شاهنامه بازی با آتش است. کسی که با آتش گرم بازی است باید هر دم هوشیار باشد و به پروا. زیرا کمترین ناپروایی دست او را، روی او را، جامۀ او را فرو خواهد سوخت. کم ترین لغزش در شاهنامه لغزشی می تواند بود فراگیر. تنها در تنگنای شاهکار ادبی نمی ماند. راه می جوید به قلمروهای دیگر: فرهنگ، تاریخ، منش. این شاهنامه، نامۀ فرهنگ و منش ایرانی است. پروای من بیشتر از این بود. که آیا می توانم گزارشی از شاهنامه بنویسم که این نامۀ ارجمند و سپند نامۀ فراسویی، مینوی، این دفتر دانایی و داد را بسازد و بِبَرازَد یا نه! هر سال پوشینه ای نوشته ام. اما انجام گرفتِ کار، دوازده سال به درازا کشید. همواره از یزدان دادار به آرزو خواستم که در این کار بزرگ، باریک، بهین کامگار و بخت یار شده باشم. نشانه هایی امیدبخش در این سالیان از این کامگاری و بختیاری دیده ام. سرپرستان سازمان سَمت به من گفته اند که این زنجیره از کتاب کامکارترین کتابی بوده است که چاپ کرده‌اند. خواستارانی بسیاری داشته است نه تنها در ایران بلکه در کشورهای دیگر. به‌هرروی کامگاری و بخت یاری از من نبوده است. من او را دِهِش ایزدی می دانم. بدین گونه بود که نامۀ باستان نوشته شد. اما پوشینه های دومین تا نهمین، چونان کتاب آموختاری نوشته نیامد. همگان می توانند خوانندگان آن ها باشند. اما در دانشگاه ها هم، چونان کتاب آموختاری هم، پوشینۀ نخستین هم، سه چهار پوشینۀ آغازین درس گفته می شود. کسی نمی تواند دلبستۀ ایران باشد اما به شاهنامه نشیبَد(از شیفتن). من اگر ایران را دوست می دارم به ناچار شیفتۀ شاهنامه هم خواهم بود.

علی دهباشی: در بین آثار شما در بخش ترجمه، «انه اید» ویرژیل از جایگاه خاصی برخوردار است. متنی که در ترجمۀ آن یافتن کلماتی هم معنی در زبان کهنۀ پر رمز و راز فارسی کاری دشوار بوده است. شما به علت تسلط خود در زبان فارسی کهن توانسته اید ترجمه ای مناسب را ارائه دهید. در مورد این اثر برایمان بگویید؟

دکتر کزازی: این سخنی که شما گفتید نشانۀ آشنایی ژَرف شما با زبان فارسی و برگردان هایی که در این زبان انجام گرفته است. من به جز «انه اید» چندید شاهکار ادبی دیگر کهن را از ادبِ رومی و یونانی به فارسی برگردانده بودم. ایلیاد و ادیسه، افسانه های دگردیسی از اُوید دو نوشتۀ کم و بیش کوتاه از سِنِک و ... اما در این میان خود، انه اید را بیشتر خوش می دارم. نه از آن روی که از آن پیش به فارسی برگردانده نشده بود. چون چندین متن دیگر را هم که من فارسی کرده م، نخست بار بدین زبان برگردانده شده است. نمی دانم برگردان انه اید چند ماه زمان بُرد؟ اما در پاسخ به پرسش شما من ناچارم از شیوۀ کار خود اندکی سخن بگویم. هر کاری که انجام می دهم، نوشتنی، پیش از آنکه پژوهش باشد یا برگردان، نوشتن جُستار و هرچه کاری هنری است. پیوند من با آن پیوندی هنرمندانه است. آن هنگامی که خامه به دست می گیرم و به نوشتن می آغازم نمی دانم به درستی چه خواهم کرد! اگر انه اید آن زبانی که شما می گویید، دارد. به کار گرفتن این زبان آگاهانه و به خواست من نبوده است. متن، چنین خواسته است. یا شاید ویرژیل نمی دانم! اگر ما به روح گرایی باور داشته باشیم، چرا نه؟ من حتی اگر جُستاری بسیار فنی و دانشورانه بنویسم. نمونه را در سرگذشت واژه(دگرگونی هایی که واژه به ویژه از دید ساختار آوایی در درازنای زمان یافته است) پیش از نوشتن پِیرنگی بی گمان در ذهن دارم اما آنچه می نویسم در رمزهای آن پیرنگ نمی ماند. من در هنگام نوشتن به نکته هایی می رسم که از آن پیش از آن ها آگاه نبوده ام. بگویم خامه با من سخن می گوید. یکی از فنی ترین دانش ها در آنچه آن ها را دانش های انسانی می دانند. برای اینکه دگرگونی زبان ها، واژه ها کور و بی سامان نیست بلکه سامانمند‌است. از همین روست که ما می توانیم بر پایۀ این دانش ریخت های گذشتۀ واژه را که در هیچ نوشته ای نیامده است باز بسازیم و ریخت هایی که در آینده شاید بدان ها برسد، نیز هم از پیش بیافریم. اما حتی من هنگامی که در چنین زمینه ای جستاری می نویسم، آگاه نیستم که چه نوشته خواهد شد و به کجا خواهد رسید. درست آن کار که هنرمند انجام می دهد. هیچ آفرینش هنری آگاهانه نیست. حتی به خواست نیست. اگر شما به هنرمندی سفارش هم بدهید، همچنان این روند در کار است. یا این نمونه را می آورم:

پادشاهی به سخن سالار دربار خود می فرماید که مادیان گرامی ما دوش کره‌ای زاده است. چامه ای بسرای در زایش این کره. سخنور چامه ای می سراید به سفارش. آغاز کار آگاهانه است. اما آنچه در پی خواهد آمد آگاهانه نیست. در چند بیت خواهد سرود؟ حتی در چه وزنی؟ با کدامین قافیه ها؟ ساختار زبانی، معنی شناختی و زیبا شناختی و ... ساختار های دیگر آن سروده چگونه خواهد بود؟ کار و ساز نوشتن برای من به همین شیوه است. خب پیداست در سرودن که آفرینش هنری در زبان است، این کار و ساز و شیوه ژرفای بیشتری دارد. بسیاری از سروده های من از یک لَخت(مصراع) آغاز شده است. چه کوتاه چه بلند. آن لَخت بی آنکه من بخواهم و بدانم در ذهنم جوشیده است. نمونه بیاورم: هنجاری شده است که من اگر به سفر بروم و چند روزی، هفته ای و ماهی در جایی بمانم، گزارش آن سفر را می نویسم. دو سال پیش، تابستان، به پافشاری پسرم که بارها از من و بانوی من(مادر خویش) خواسته بود که به دیدار او برویم، به نیویورک رفتیم. او در آنجا ویژه دانۀ پزشکی را می گذراند. آن هنگامی که در هواپیمای غول آسای لوفت هانزا نشسته بودم با خود می اندیشیدم که گزارش این سفر را بنویسم یا نه؟ چندید سفر پیش از آن رفته بودم که هیچ گزارش از آن ها ننوشته بودم. درنگی در کار افتاده بود. نمی دانم چرا؟ به ناگاه هنگامی که هواپیما گرم نشستن در فرودگاه نیویورک بود، لَختی از ذهن من گذشت:

یَنگ دنیا چنان که می دانی

این لَخت آغاز کار بود. سپس لخت دوم در پی آن آمد:

بر و بویی است با دگرسانی

این آغاز گزارش سفر به نیویورک شد. چامه ای نزدیک به سیصد بیت از آن پس سروده آمد. که دوبار هم تاکنون به چاپ رسیده است. تنها گزارش سفر نبود. من هنگامی که به گنج خانۀ متروپلیتن رفته بودم و آن تخته قالی بسیار زیبا را که از آرامگاه صفی الدین اردبیلی را که بدان جا برده شده است، دیدم، که یکی از زیورهای گوهرین و زرین آن گنج خانه است، آنچنان به شور آمدم که از آن پس فرهنگ و تاریخ ایران را با تاریخ و فرهنگ آمریکا سنجیدم. گزارش سفر رنگ و رویی دیگر یافت. در این چامه نام ده ها سخنور، دانشمند و اندیشه ورز، حتی دَستوران و وزیران دانای ایرانی آمده است. کم ترین آگاهی نداشتم از آنچه پس از آن نخستین لَخت در من روی می توانست داد.

در ادامۀ این جلسه دکتر میرجلال الدین کزازی به سئوالات حاضرین پاسخ گفت:

-سؤالی در مورد ریشه های پیدایش شاهنامۀ فردوسی دارم اینکه وی در نگارش اثر خود تا چه میزان وام دار پیشینیان بوده است؟

دکتر کزازی:برترین آبِشخور فردوسی که او دیری آن را می جسته است، بدان سان که در دیباچۀ شاهنامه هم آشکارا از آن سخن گفته است: شاهنامۀ ابومنصوری است که به فرمان سپهسالار توس: ابومنصور محمد عبدالرزاق دَستور دانای وی: بومنصور مُعَمری آن را فراهم آورد. بیشینه این شاهنامه برگردان هوختای نامک یا خداینامۀ پهلوی است. کتابی که به فرمان یزدگردِ شهریار با پایمردی و تلاش فرزانه ای ناشناخته که او را دانشور دهقان نامیده اند، گرد آورده شد. اما همچنان بر پایۀ دیباچه ای که از شاهنامۀ ابومنصوری بر جای مانده است، داستان گویانی را از شهرهای گوناگون فرا خواندند، آنچه را آنان در سینه داشتند بازگفتند و به شاهنامۀ ابومنصوری افزوده آمد. به درد و دریغ بسیار باید گفت که این شاهنامه از میان رفته است. تنها دیباچۀ آن برجاست آن هم از این روی که آن را در آغاز پاره ای از بر نوشته های شاهنامۀ فردوسی می آورد. استاد گاه از این داستان گویان به نام یاد کرده است و گاه پوشیده. برای نمونه گفته است که از موبد یا از دهقان این داستان را شنیده ام:

یکی مرد بُد نامش آزاد سرو

که با احمد سهل بودی به مرو

نمونه ای است از یادکردِ نام داستان گوی. سپس داستان هایی را که این آزاد سَر از رستم در یاد داشته است در پی می آورد. اما چنان می نماید که آبشخورهای دیگر هم در کار بوده اند. هر چند آگاهی روشنی از آن ها نداریم. چندین شاهنامه هست که یا بخشی از آن ها بر جای مانده است، اندکی می باید گفت یا نامی(چه نوشته چه سروده). آیا از این آبشخورها استاد بهره جسته است؟ پاسخ سنجیده ای به این پرسش نمی توانیم داد.

-شاهنامه را بیشتر از چه زاویه ای می توان دید: تاریخی، اسطوره ای، منبع تأمین منابع اجتماعی و رفتار ی یا سرگذشت شاهان؟

دکتر کزازی: شاهنامه متنی است اسطوره ای، پهلوانی، تاریخی اما آوازۀ بلند شاهنامه بیشتر در گرو بخش پهلوانی است. سپس بخش اسطوره ای و سرانجام بخش تاریخی. داستان هایی که ایرانیان از سالیان خُردی می شُنوده اند، با آن ها می زیسته اند، بیش از بخش دوم است. پیچیده ترین بخش ها هم پیداست که همین بخش نخستین و بخش دوم شاهنامه است. بخش تاریخی را هم اگر کسی جز فرزانۀ فرّمند توس می سُرود مانند هر سروده ای دیگر از این دست دژم می شد و دلگیر. اما هنر شگَرف فردوسی این بخش را هم به بخشی دلپذیر دگرگون کرده است. هر چند در دلپذیری هم سنگ هم ساز آن دو بخش دیگر نیست. استاد هم خود بر این آگاه بوده اما بر خود بایسته می دانسته است که داستان ایران را بدانسان که در آبشخور های بوده است بی هیچ فزون و کاست بسراید. من با آنان که بر آن‌اند فردوسی بخش هایی را سِتُرده است، هم داستان نیستم. دراین‌باره به فراخی گفته ام و نوشته ام.

در واپسین لحظات این مجلس، آخرین کتاب منتشر شدۀ انتشارات بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار به دکتر کزازی اهدا شد. بخش پایانی این نشست به مراسم امضای کتاب آثار دکتر کزازی با حضور ایشان و دوست دارانشان اختصاص یافت.

500500

33 / 33
کد خبر: 729367 0 0

نظرات

1- لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
2- نظرات حاوی مطالب توهین‌آمیز یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران و مغایر با قوانین کشور منتشر نمی‌شود.
3- نظرات پس از تایید منتشر می‌شود.

ایسکاTV

اخبار پر بازدید

آخرین اخبار