اعضای بدن زهرا 7 ساله 8 بیمار را از مرگ نجات داد

یعنی قلب زهرا در سینه چه کسی می تپد؟کاش یک روز او را ببینم

سه‌شنبه 16 خرداد 1396 - 08:16
کد مطلب: 784511
اهدای عضو

راننده آژانس از کوچه پس کوچه هامی گذرد ومی پیچد در کوچه خاکی ...ماشین سرو صدا می کند و خاک بلند می شود به سرعت شیشه ها را بالا می کشد ومی گوید: اینجا که آخردنیاست . راننده می داند دارم به خانه خانواده ای می روم که دختر 7 ساله شان را در تصادفی از دست داده واعضای بدنش را اهدا کرده اند اما نمی داند بعد از گذشتن از کوچه خاکی بن بست کوچکی است که دو خانه کوچک در آن قرار دارد و درکاشی شماره یک آن خانواده شهید "محمد جوزعلی بیگی " در شرایط سختی به سرمی برند وهمه با هم درخانه کوچک که فقط یک اتاق و یک آشپزخانه کوچک دارد زندگی می کنند.

زهره حاجیان- زنگ در را که به صدا درآوری حیاطی به غایت کوچک جلو چشمانمان خود نمایی می کند و سه پله کوتاه ما را به تنها اتاق ساختمان می رساند. اتاقی 20-25 متری که یک گوشه اش آشپزخانه است و درست روبروی آن تختی که پیشتر" کبری عابد" مادر بزرگ زهرا کوچولو روی آن می خوابید و پس از تصادف وحشتناک "مهدی جوز علی بیگی" ساکن آن شده و هنوز هم بعد از 100 روز که از حادثه گذشته هنوز روی زخمش باز است و بخیه نشده و از درد شکستن لگن و گذاشتن پلاتین به خود می پیجد.

دور تا دور اتاق عکس های زهرا کوچولو و عموی شهیدش محمد نصب شده و هر روز دهها بار تصویر زهرا می دود در چشم های لیلا طاهری و بغض می شود و ازچشمانش می بارد.

انصاف نیست از حال همسایه مان بیخبر باشیم

انصاف نیست ما درهمسایگی خانواده زهراکوچولو زندگی کنیم و از حال و روز و گذران زندگی شان بیخبرباشیم . این را سعید هاشمی همرزم شهید "محمد جوزعلی بیگی" می گوید و ادامه می دهد: از دست خودم وهمه آنهایی که از حال و روز همسایه و دوست خود بی خبرند عصبانی و ناراحتم.

لیلا چهار پایه پلاستیکی آبی رنگ تا شو را می آورد وبه جای میز از آن استفاده می کند و روی آن یک لیوان شربت آبلیموی سرد می گذارد و می گوید : بعد از افطار می چسبد بفرمایید ....و می رود روبروی مان می نشیند گاهی سرش را از گوشی اش بلند می کند و عکس های زهرا را نشان می دهد و گوشه چشمش خیس می شود.

لیلا ازروزی می گوید که آن اتفاق شوم آمد و روبرویش نشست و زهرا پیش چشمانش از دست رفت وهمسرش چندین بار جراحی شد وهنوز با گذشت بیشتر از 129 روز از حادثه روی زخمش باز است و بخیه نزده اند و هفته ای یک بار باید در بیمارستان شستشو شده و پانسمانش عوض شود.

اصلا ندیدیم که چه ماشینی از کجا رسید و زهرا وپدرش را پرت کرد

صبح روز ششم بهمن ماه سال پیش پدرم را به بیمارستان برده بودم زهرا را پدرش به مدرسه برد و برگرداند و تا عصر که من برگردم پیس مهدی بود. این را لیلا می گوید و بغض می کند.

مهدی می گوید: هیچوقت زهرا را تا این اندازه بی قرار و بی تاب ندیده بودم مرتب بهانه مادرش را می کرد حتی عکس مادرش را آورد و روی زمین گذاشت و گریه می کرد و مرتب می گفت باید به خانه خاله برویم تا جایزه ای که از مدرسه گرفتم را نشان بدهیم. لیلا که به خانه برگشت با اصرارخواست که بیرون برویم و هرچه گفتیم هوا سرد است و با موتورسردت می شود با گریه و خواهش می خواست که برویم ناچارحاضر شدیم که با موتور به رباط کریم برویم که در بزرگراه آزادگان بنزین تمام کردیم.

لیلاکمی ساکت تر شده ومی گوید: همیشه روی موتور بلند بلند حرف می زدیم و زهرا شعرمی خواند وقتی بنزین تمام کردیم من پیاده شدم هرگزامکان نداشت که زهرا با من پیاده نشود اما روی موتور ماند و مهدی در کنار گاردریل موتور را آرام آرام هل می داد تا فردی پیدا شود و به ما بنزین دهد من هم کنارآنها راه می رفتم و در یک لحظه اصلا متوجه نشدیم که چه ماشینی از کجا با سرعت رسید و به زهرا و مهدی زد و آنها را پرت کرد.

رانندگان می ترسند مجروح را به بیمارستان برسانند

صداهای جیغ های لیلا هنوز دردوربرگردان آزادگان و خیابان بنز خاورپیچیده و التماس هایشان برای ایستادن اتومبیل ها راشاید رانندگان رهگذر به یاد داشته باشند شاید همان راننده پرایدی که ایستاد وتا سر و صورت خون آلود زهرا و مهدی را دید دنده عقب گرفت و رفت از ذهن لیلا پاک شود اما امکان ندارد آنها چهره راننده انسان دوستی که ایستاد وآنها را به درمانگاه بهشت درچهار دانگه رساند را فراموش کنند .

مهدی با اشاره به اینکه در قانون اشکالات زیادی وجود دارد می گوید: راننده ای انسانیت به خرج داد و ما را سوار کرد اما می ترسید و جای ترس هم داشت چراکه ماموران رسیدند واز آنجایی که لباس او موقع بغل کردن زهرا خونی شده بود به دست های او دستبند زدند و با خواهش و تمنا و شهادت ما که او فقط به ما کمک کرده آزادش کردند ومطمئن هستم که اگر حادثه ای مشابه ما اتفاق بیفتد اوهرگز کمک نخواهد کرد و این نشان می دهد که قانون اشکالات زیادی در این مورد دارد.

پروفسور سمیعی تشخیص نهایی را داد: زهرا مرگ مغزی شده

انتقال زهرا و مهدی به بیمارستان 7 تیر و جراحی های متعدد زهرا و مهدی چند روزی طول می کشد تا اینکه پزشکان بیمارستان تشخیص می دهند که زهرا دچار مرگ مغزی شده و در صورت راضی بودن پدر و مادر اعضای بدنش اهدا شود.

لیلا با اشاره به اینکه از پروفسورسمیعی دعوت کرده بودند که نظر نهایی را بدهد می گوید: وقتی پزشک زهرا مرا به آی سی یو برد وشرایط زهرا را توضیح داد گفت که نظرآخر را پروفسورسمیعی می دهد ومطمئن باش حتی اگر یک درصد امکان خوب شدن را بدهد نمی گذارد اهدای عضو صورت بگیرد.من بعد ازحرف های دکتر بیهوش شده بودم و وقتی بهوش آمدم در اورژانس بیمارستان بستری بودم.

لیلا می گوید: من در حالیکه زهرا را بغل کرده بودم و سرو صورتش را می بوسیدم رضایت دادم و از مهدی که در بخش جراحی بیمارستان 7 تیر بستری بود هم رضایت گرفتند و زهرا بر ای اهدای اعضا به بیمارستان مسیح دانشوری منتقل شد.

بچه ام سوارهلی کوپتر هم شد...

پدر که باشی به هر بهانه ای در سکوت یاد فرزندت می کنی و به یاد خاطره هایش گاه لبخند می زنی اما لبخند مهدی همراه با درد است می گوید: همه تلاشم را کردم که دخترم چیزی کم نداشته باشد اما بچه ام آخر عمرش سوارهلی کوپتر هم شد و گریه امانش را می برد .

پدر که باشی به هر بهانه ای در سکوت یاد فرزندت می کنی و به یاد خاطره هایش گاه لبخند می زنی اما لبخند مهدی همراه با درد است می گوید: همه تلاشم را کردم که دخترم چیزی کم نداشته باشد اما بچه ام آخر عمرش سوارهلی کوپتر هم شد و گریه امانش را می برد

لیلا می گوید: زهرا را از بیمارستان 7 تیر با بالگرد به بیمارستان مسیح دانشوری منتقل کردند آنجا هم امضاهای آخررا از من گرفتند مهدی هم که در بیمارستان بستری بود به من وکالت داد و به جای اوهم امضا کردم و کلیه ها ،کبد ، قلب وهر بخشی که مورد نیاز بود به بیماران نیازمند پیوند اهدا شد.

زندگی درخانه ای کمتر از 50 متر

"کبری عابد" سال هاست حامی و مامن مهدی و عروسش لیلا و نوه اش زهرا بود و آنها کنارخودش درخانه ای که با حیاط و اتاق و آشپزخانه به زحمت 50 متر می شود زندگی می کنند.

او می گوید: ازروزی که مهدی ازدواج کرد و زهرا به دنیا آمد پیش خودم بودند ولحظه لحظه شاهد بزرگ شدنش بودم با هم به مسجد می رفتیم و کنارمن می ایستاد و نمازمی خواند و آخر نماز با همه زنان نماز گزار دست می داد ومی گفت قبول باشه...حالا هر باربه مسجد می روم درهر گوشه مسجد زهرا را می بینم در خانه جای خالیش را حس می کنم و طاقتم طاق می شود.

مادر بزرگ زهرا می گوید: زهرا در روز تولد حضرت زهرا(س) به دنیا آمد و اسمش را با خودش آورد و روز شهادت حضرت زهرا (س) هم از دنیا رفت واعضایش را اهدا کردیم.

زهرا در روز تولد حضرت زهرا(س) به دنیا آمد و اسمش را با خودش آورد و روز شهادت حضرت زهرا (س) هم از دنیا رفت واعضایش را اهدا کردیم

او به زبان آذری می گوید: پسرم عباس در 7 سالگی سرطان گرفت و فوت کرد پسر دیگرم محمد درجبهه شهید شد اما داغ زهرا مثل نمکی بود که روی زخم های عمیقم ریخته شد وخیلی داغدارم کرد.

زهرا بالای مزارعمویش در گلزار شهدا دفن شد

مادربزرگ با اشاره به اینکه در بیمارستان گفتند که می توانید زهرا را در قطعه نام آوران دفن کنید می گوید: ما راضی نشدیم بهشت زهرا برای ما دور است و با تشییع جنازه باشکوهی در گلزارشهدای یافت آباد بالای قبرعمویش- عباس- دفن شد.

او می گوید: زهرا به مدرسه خلیلی درکوچه شهید پاکند می رفت حالا بعضی ازروزها می روم و کنارمدرسه می ایستم و به رفت و آمد دختربچه ها با مانتوی مدرسه نگاه می کنم وسخت دلم می سوزد.

لیلا می گوید: زهرا کلاس اول بود و و روز تصادف و مرگ مغزی شدنش حرف "پ" را یاد گرفته بود ومرتب می گفت بابا از امروز بلدم بنویسم پدر ...

اوادامه می دهد: درروز دفن زهرا همه بچه های کلاس 1/4 با دسته های گل به همراه معلمش خانم صفرنژاد حضور داشتند.

ل: یلا تاکید می کند هنوز نمی دانم اعضای بدن زهرا را به چه کسانی داده اند البته برای ما مهم این است که زهرا توانسته به چندین نفرزندگی ببخشد اما فقط دوست دارم کسی که قلب زهرا درسینه او می تپد را برای چند دقیقه ببینم و صدای قلبش را بشنوم.

دستم خالی است!

پدرزهرا سال هاست که بیکاراست اما حالا که در قسمت لگن و رانش پلاتین کار گذاشته اند و زخم روی پهلویش ها بازاست نمی تواند کار کند وهمه هزینه های خانه از اول هم برعهده "کبری عابد" مادرمهدی بوده است.

"سعید هاشمی" همرزم و دوست شهید که به همراه " سید رضا حسینی" جانباز و دوست شهید درخانه شهید حضوردارند از دیدن وضعیت خانه و زندگی خانواده غمگین و ناراحتند.

سعید هاشمی می گوید: شهیدان رفته اند و درزیر سایه لطف خداوند آرام گرفته اند اما وظیفه ما که زنده مانده ایم چیست ؟ باید تنها نان آوراین خانواده مادر پیر شهید باشد و تنها راه تامین هزینه های زندگی حقوق شهید باشد؟

شهیدان رفته اند و درزیر سایه لطف خداوند آرام گرفته اند اما وظیفه ما که زنده مانده ایم چیست ؟ باید تنها نان آوراین خانواده مادر پیر شهید باشد و تنها راه تامین هزینه های زندگی حقوق شهید باشد؟

مادرشهید می گوید: برای بستری شدن زهرا ومهدی دربیمارستان هزینه ای ندادیم و رایگان بود اما هزینه های رفت وآمد هرروز به بیمارستان و هزینه کفن ودفن و مراسم ختم زهرا که 300نفر آمده بودند نیاز به مبلغ قابل توجهی داشت که مجبورشدم 8 میلیون تومان قرض کنم. پس ازمراسم به بنیاد شهید و انجمن ها و بنیاد های خیریه مراجعه کردم اما قبول نمی کردند. بنیاد شهید هم گفت که هنوزسه میلیون تومان از قسط وامت مانده و نمی توانیم وام بدهیم فقط ازیکی ازخیریه ها درخواست 4 میلیون وام کردم و با دو میلیون آن موافقت کردندو همین هفته پیش 2 میلیون تومان را دادند و همانجا به سه نفرکه قرض کرده بودم دادم اما هنوزخیلی بدهی دارم و دستم خالی است.

عزیز وقت نماز شده بریم مسجد؟

صدای اذان با صدای مرحوم موذن زاده از تبلت روی میز تلویزیون پارس قدیمی پخش می شود وهمه به سمت صدا بر می گردند.

لیلا می گوید: صدای اذان از تبلت زهراست مادر بزرگش با پس اندازی که داشت خریده بود تا پیش بچه های کلاس احساس کمبود نکند. زهرا هرروز با پخش اذان به مادربزرگش می گفت :عزیززود باش وقت نماز شده و باید به مسجد برویم.

کاش همه این اتفاقات خواب بوده باشد

عقربه های ساعت دیواری کناربنری که تصویرزهرا روی آن نقش بسته است می گوید ساعت کمی از 10شب گذشته .هنوزسعید هاشمی وسید رضا حسینی خاطرات مشترک شان با محمد و روزهای جنگ را مرورمی کنند. لیلا درگوشی اش عکس های زهرا را دسته بندی کرده و به ترتیب روز رفتن به مدرسه و روز بستری شدن دربیمارستان و روز تشییع وخاکسپاری را نشان می دهد و زیرلب دخترش را صدا می زند.

مهدی روی تخت به نقطه ای نامعلوم خیره شده و زانویش را می مالد و شاید به این فکر می کند که کی می تواند بدون استفاده از واکر راه برود. شاید هم فکرمی کند که کاش همه این اتفاقات خواب باشد و یکی اورا از خواب بیدارکند.

چطورممکن است سال ها مهدی و لیلا و زهرا در کنارمادربزرگ در یک اتاق زندگی کنند؟ چطورممکن است این خانواده با حداقل درآمد زندگی کنند؟ آیا حق خانواده شهدایی که جانشان را برای امنیت و آرامش مردم دادند این است؟

من ازحیاط چهارپنج متری بیرون می زنم وبه کوچه می رسم ازکوچه خاکی که می گذرم به این فکرمی کنم که چطورممکن است سال ها مهدی و لیلا و زهرا در کنارمادربزرگ در یک اتاق زندگی کنند؟ چطورممکن است این خانواده با حداقل درآمد زندگی کنند؟ آیا حق خانواده شهدایی که جانشان را برای امنیت و آرامش مردم دادند این است؟

آژانس می رسد ومن به این فکرمی کنم که اولین کسی هستم که با این خانواده مصاحبه کرده ام وباید با صدا وسیما هماهنگ کنم که ازشرایط زندگی آنها تصویربگیرد.

خبرنگار و منتشر کننده : زهره حاجیان

700700

20 / 20
کد خبر: 784511 0 0

نظرات

1- لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
2- نظرات حاوی مطالب توهین‌آمیز یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران و مغایر با قوانین کشور منتشر نمی‌شود.
3- نظرات پس از تایید منتشر می‌شود.

ایسکاTV

اخبار پر بازدید

آخرین اخبار