امان از چشم انتظاری ، امان از بی نشانی

جمعه 15 مرداد 1395 - 07:50
کد مطلب: 667399
خانواده شهید جعفر رجبی

می ترسیم خانه را بفروشیم و جعفر برگردد و نشانی خانه را پیدا نکند 32 سال زمان کمی نیست که کسی تهران و نشانی خانه اش را از یاد ببرد.

زهره حاجیان- " ربابه رجبعلی" و "حجت الله رجبی "راست می گویند 32 سال اصلا زمان کمی نیست و ممکن است "جعفر رجبی" که از همان سال کنار اسمش نوشتند "شهید جاوید الاثر " برگردد و آدرس خانه از یادش رفته باشد.

روزها می روند و خبری از جعفر نمی رسد

مادر که باشی معنی انتظار را خوب می فهمی ،مادر که باشی فرقی نمی کند فرزندت چند ساله است کمی که دیر کند دلشوره می گیری و انگار کسی در دلت رخت می شوید و دست و دلت می لرزد.

چشم دوختن به پنجره ای که رو به خیابان باز می شود و گوش سپردن به زنگ کاشی 555 خیابان رجایی در شهرک ولیعصر، کار هر روز زنی شده که حالا خودش را پیرزن می داند اما پیر نیست.

مادر شهید با بیان اینکه چشم انتطاری خیلی سخت است می گوید: امان از چشم انتظار بودن و امان از روزهایی که می آیند و می روند و خبری از پسر ارشدم جعفر نمی رسد.

جعفر فرزند اول مادری است که 12 فرزند به دنیا آورده و مثل بیشتر مادران سرزمینم به سختی بچه ها را بزرگ کرده است می گوید: پدر بچه ها کارگر ساختمانی بود و زندگی ما خیلی سخت می گذشت کار ساختمانی معلوم نمی کرد یک روز بود یک هفته نبود یک هفته بود یک ماه نبود تازه اگر ساختمانی ساخته می شد و پدر شهید و دیگر کارگرانی که اوضاعش شان شبیه ما بود را برای کار انتخاب می کردند!

او می گوید: پدر شهید از مجروحان حادثه 15 خرداد بود اما هیچوقت به کسی نمی گفت حتی وقتی امام خمینی بعد از تبعید به قم آمده بود و به اصرار اوستای بنا به دیدارش رفتند با اینکه جلو رفته بود و دست امام را بوسیده بود هرچه اوستا گفته بود به امام بگو مجروح 15 خرداد هستم نتوانسته بود بگوید و اوستا سید چقدر سرزنشش کرده بود.

گفته بود مادرم باید 40 سال دوری مرا تحمل کند

تا کلاس نهم خواند اما سختی روزگار و بد بودن اوضاع اقتصادی در آن سال ها درس و مشق را رها کرد و کنار پدر به گل فروشی مشغول شد.

مادر شهید با بیان این مطلب می گوید: زمزمه جنگ که دهان به دهان چرخید پایش را در یک کفش کرد و گفت می خواهد به جبهه برود اصرار من و پدرش فایده ای نکرد پدرش می گفت هزینه های خانه سنگین است نرو و به من کمک کن اما جعفر می گفت مادر و خواهرهایم خدا را دارند و من باید بروم .

او ادامه می دهد: ماه ها در جبهه بود چند بار به مرخصی آمد بار آخر گفت عید عملیات نداریم حتما میایم اما نیامد هنوز هم نیامده بغض می کند درست مثل اولین روزی که سربازی در خانه را می زد و مادرسراسیمه با پای برهنه در را باز می کرد و کسی نبود سرباز دوباره و چند باره زنگ را زد و تا مادر در را باز می کرد از خجالت می رفت و پشت تیر چراغ برق پنهان می شد و نمی توانست خبر شهادت جعفر را بدهد.

یادش می آید سرباز بغضش را به زحمت کنترل کرد و گفت: جعفر آر پی جی زن بود عراقی ها با تانک حمله کردند راه فراری نبود بیشتر بچه ها اسیر شدند اما جعفر می خواست با چند گلوله ای که برایش باقی مانده بود تانک را بزند اما عراقی ها با گلوله تانک به سینه او زدند و بعد از آن کسی جعفر را ندید .

شنیدن این حرف ها و مرور کردنش در 32 سال مادر را راضی کرده که دیگر خبری از جعفر نمی آید اما هنوز یادش نرفته که جعفر روز آخری که در محله بود به دوستش گفته بود که مادر و پدر من باید 40 سال دوری مرا تحمل کنند .

حالا مادر هر ماه و سال را می شمارد و می گوید : این جمله را از زبان خیلی ها شنیده دام که جعفر گفته 40 سال مادرم باید صبر کند الان 32 سال گذشته و 8 سال دیگر مانده و اگر زنده بمانم می توانم ببینم که پسرم برمی گردد یا نه ؟

ترجیح می دهم در خانه بمانم

روزهای خانواده شهدا شبیه هم می گذرد آنها معمولا بیمار یا ناتوان شده اند و در تنهایی روزگار خود را می گذرانند و عده ای هم مانند ربابه خانم ترجیح می دهد که در خانه بماند و ارتباط کمتری با همسایگان بگیرد .

او می گوید: همسایه هایمان خوب هستند و به خانواده شهدا و جانبازان احترام می گذارند اما دیگر هیچکس مانند قدیم ها مهربان نیست شاید هم گرفتاری ها باعث شده که سر مردم در کار خودشان باشد و از هم دور شوند اما من دوست دارم در خانه بمانم و پسرها و دخترهایم به خانه مان بیایند .

امور جاری خانه را دخترهایش انجام می دهند و پدر خانواده خرید را انجام می دهد و سعی می کند اگر بیماری بگذارد و قلبش اذیت نکند ساعتی از وقتش رابه پارک محله برود.

هزینه های بیماری خانواده شهدا را بنیاد شهید می دهد

هر یک ماه یکبار از بنیاد شهید دکتری می آید و پدر و مادر شهدا را معاینه می کند و دارو می دهد اما با بالا رفتن سن پدر و مادر شهدا مشکلات و بیماری های مهمتری سراغشان می آید .مادر شهید می گوید: هم من و هم پدر شهید مشکل قلبی داریم و هر بار که به بیمارستان مصطفی خمینی رفته ایم وحتی وقتی آنژیوگرافی شده ایم هزینه های بیماری مان را بنیاد شهید داده است. شاید سال های اول شهادت جعفر می آمدند و سر می زدند اما چند سالی است که کسی از بنیاد شهید به خانواده ما سر نزده است.

هر چه از خدا برسد خوب است

راست می گویند که بعد از مدتی اخلاق و رفتار آدم هایی که کنار هم زندگی می کند شبیه به هم می شود. پدر و مادر شهید در پاسخ به این سوال که چقدر امیدوارید که زنگ در به صدا دربیاید و جعفر وارد شود؟ لبخند شیرینی می زنند مادر می گوید: چه خبری بهتر از این ممکن است وجود داشته باشد پناه می برم به خدا و اعتقاد دارم هر چه از خدا برسد خوب است و پدر ادامه می دهد : خدا کنه این اتفاق بیفتد اما هم من و هم مادر می دانیم که هر چه خدا بخواهد همان می شود.

مادر می گوید: فقط یادم هست هر وقت به مرخصی می آمد می گفتم اگر دیدی که خاک کشور و ناموس ات در خطر است بند پوتین هایت را محکم ببند و جلوی دشمن بایست و بجنگ و مقاومت کن.

یادمان :

نام: جعفر رجبی

نام پدر:حجت الله

تولد: 15 دی ماه 1344

شهادت :26 اسفند ماه 1363

عملیات: بدر

محل شهادت: شرق دجله

105105

20 / 20
کد خبر: 667399 0 0

نظرات

1- لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
2- نظرات حاوی مطالب توهین‌آمیز یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران و مغایر با قوانین کشور منتشر نمی‌شود.
3- نظرات پس از تایید منتشر می‌شود.

ایسکاTV

اخبار پر بازدید

آخرین اخبار