آخرین دیدار؛ از میانه اشک تا آستانه حقیقت

آخرین وداع، برای بعضی‌ها پایان یک حضور بود؛ اما برای من آغاز مواجهه‌ای با حقیقتی بود که انتظارش را نداشتم. در میان اشک هزاران عزادار، ازدحام جمعیت و حسرتی که از اصفهان تا تهران همراهم آمده بود، گفت‌وگویی کوتاه با دختری که روزگاری در سوی دیگر این روایت ایستاده بود، معنای این سفر را برای همیشه تغییر داد.

به گزارش خبرنگار استانی ایسکانیوز از فلاورجان؛ آخرین دیدار بویی دارد که از میان تمام سال‌های عمرم و از دریچه ایمان به آن می‌گیرم با اینکه عمر خود را از خدای منان گرفته‌ام اما هیچ گاه فرصت نکردم شما را از نزدیک با چشم دل تماشا کنم بزرگ‌ترین آرزویم این بود که در شهر خودم اصفهان بزرگ که نیمه زیبای جهان است قدم بگذارید و من عاشقانه شاهد حضور شما باشم اما از این عمر پر از لطف خدا نه شهرم موفق شد عطر شما را استشمام کند و نه در لحظه وداع توانستم پیکری از شما در برابر چشمانم در شهر خود ببینم.

ما از آنجایی که می‌دانید هیچ وقت شهری با این همه اصالت پشت شما را خالی نمی‌کند و وجب به وجب آن مردمانی که از همان چهار ماه پیش تا به امروز هر شب برای شما گریه کرده‌اند و هر شب در درگاه الهی برای شما راز و نیاز نموده‌اند همگی با شما هستند و تنها دلخوشی و آرامش ما رهبری مردی قدرتمند از تبار شماست.

امروز از نیابت خیلی‌ها به اینجا آمدم. از گمنامانی که خالصانه برای شما تلاش می‌کردند اما به دلیل توان جسمی یا وضعیت مالی نتوانستند در لحظه وداع حضور یابند و با این حال تمام هستی خود را برای خون‌خواهی شما فدا کردند.

امروز تهران تصویری متفاوت از روزهای گذشته داشت با اینکه همیشه آن را شهری غمگین می‌دانستم اما امروز لباس عزا بر تن آن دیدم لباسی از جنس اقتدار و قدرت زیرا ما تهران را تنها به خاطر وجود شما دوست داشتیم ساعت‌ها طول کشید تا به مصلی برسیم و با وجود خستگی که در پاهایمان موج می‌زد اما غیرت ایرانی‌مان ما را وادار کرد تا آن تابوت معطر شده با پرچم پرافتخار ایران را ببینیم از دور با شما وداع کردم اما در اطرافم قلب‌هایی را دیدم که تنها برای خون‌خواهی زنده هستند.

مرد و زن و کودکانی را دیدم که چنان گریه می‌کردند که گویی واقعاً پدری را از دست داده‌اند در این هیاهو صدای سگ‌های هار اینترنشنال بلند بود اما ما تنها به دنبال شنیدن خبرهایی بودیم که جز معیوب بودن ذهن و پنهان کردن حقیقت چیزی نبودند همان دروغگویان ترسویی که وقتی می‌خواهند وجود ما را تکذیب کنند صدایشان می‌لرزد و کلمات را گم می‌کنند و نمی‌دانند چگونه به جهانیان دروغ بگویند.

آخرین دیدار؛ از میانه اشک تا آستانه حقیقت

در میان گریه هایم و پس از کنجکاوی‌هایم دخترکی را دیدم که سنی نداشت و دانش‌آموز بود از روی عادت مصاحبه‌ای با او انجام دادم چرا که فکر می‌کردم زندگی او نیز رنگ و بوی ما را دارد اما دیدم او همان کسی است که با افتخار در اغتشاشات ننگین ۴۰۱ و ۱۸ و ۱۹ دی ماه شرکت کرده بود و حتی از کسانی بود که پس از شهادت شما ساز و دهل شادی برپا کردند.

ما زمانی که با قلب‌های شکسته به خیابان‌ها می‌آمدیم و بمب‌ها و موشک‌ها از بالای سرمان عبور می‌کردند یا زمانی که عزیزانمان را از زیر آوار بیرون می‌آوردیم و با تمام وجود می‌خواستیم پشت نظامی‌هایمان باشیم گریه می‌کردیم اما او همان کسی بود که برای آن شبکه کثیف ویدیو می‌فرستاد و ما را مضحکه می‌کرد وقتی با او صحبت می‌کردم مانند یک سنگ سخت خشکم زد و از خودم شرمگین شدم که چرا می‌خواهم از او مصاحبه کنم.

در همان لحظه که در میان جملات خجالت‌آور او گم شده بودم حاج خانم با عصا به پایم زد و گفت پس چرا الان اینجا هستی می‌خواهی ما را مسخره کنی ما یک عمر سر سفره این مرد نشستیم و اکنون هم از مسخره شدن هراسی نداریم دخترک تمام این‌ها را شنید و بغضش ترکید انگار زخم زبان‌ها و طعنه‌ها دیگر پایش را زخمی کرده بود او بر سر من فریاد زد و گفت شما از من چه می‌دانید درست است که من کثیف و بی‌ذات هستم و حتی برای کشته شدن کودکان میناب هم خوشحال شدم اما در میان هیاهوی جنگ وقتی یکی از محلات اطراف خانه‌شان را زدند دخترک از ترس به بیمارستان رفت و گفت که آنجا بسیار ترسناک بود همه برای نجات جان یکدیگر می‌دویدند و با وجود آن سختی‌ها حواسشان به او هم بود.

در آن لحظه دیگر پول ملاک نبود و انسانیت چنان موج می‌زد که زن و مرد با هر حجاب و آیینی تنها به فکر نجات دیگری بودند آن صحنه مرا بر خود شرمگین کرد اما تا زمانی که مادرم در گوشم گفت که من دیگر شیرم را حلالت نمی‌کنم و چگونه می‌خواهی جواب آقای این امت را بدهی بر خودم نیامدم آن شب را در بیمارستان سپری کردم و در خواب همان مرد امت را دیدم که با چهره‌ای خندان دستی بر سرم کشید و گفت من هیچ دلخوری از تو ندارم و حتماً من مقصر بودم که باعث شدم حرف‌های آن‌ها را گوش بدهی.

خدا را قسم به قرآنش از آن خواب به بعد هر شب استغفار می‌کنم و هر شب به خیابان‌ها می‌آیم تا نوکری مردمی را کنم که برای پدر امت گریه می‌کنند من دیر فهمیدم اما همین که سرم به سنگ خورد برای شروع کافی بود هنوز هم بسیاری از هم‌سن‌وسال‌های من هستند که چشمانشان را به روی واقعیت بسته‌اند اما من دیگر به آن راه نمی‌بازم.

آن همه غربت و آن همه احساس اصفهانی که با خود آورده بودم در میان این جمعیت بی‌قرار چنان عجیب بود که انگار هیچ‌کس مرا نمی‌دید و من در میان خودِ خود گم شده بودم تنها حسرت سینه‌ام این بود که چرا دوربین و میکروفون همراهم نبود تا بتوانم این لحظه مقدس و این حقیقت عریان را به گوش جهان برسانم.

اما در میان آن هیاهو حقیقت را یافتم و به این باور رسیدم که حق است که می‌گویند شهدا زنده‌اند و حواسشان به ما هست در گلستان شهدا داستان‌های عجایبی شنیده بودم که در آن خانم‌هایی می‌گفتند فلان شهید آن‌ها را نظر کرده است اما اینکه شهید امت و آن کسی که جان ما بود تو را نظر کند این بزرگ‌ترین سعادت یک انسان است من که اینجا در تهران مانده‌ام احساس می‌کنم این شهر بی‌روح بدون شما دیگر ارزش نفس کشیدن هم ندارد.

خبرنگار: مریم حاجی ربیع

انتهای خبر/

کد مطلب: 1311223

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha