فیلم «من جا سوزنی نیستم» از آثار پخش شده در جشنواره فیلم کودک و نوجوان اصفهان، اگرچه شخصیت کودک را در مرکز روایت خود قرار میدهد، اما مسئله اصلی آن نه جهان کودک، بلکه بحرانهای جهان بزرگسالان است؛ جهانی که کودک در آن حضور دارد، درباره آن میشنود، از پیامدهایش آسیب میبیند و حتی گاهی برای حل مسائلش دست به کار میشود، اما کمتر فرصتی پیدا میکند که جهان مستقل خودش را داشته باشد.
مسئله اصلی فیلم، در عمل، کارگاه، مشکلات مالی و اختلافات خانوادگی مادر است؛ در حالی که کودک بیشتر به عنوان ناظر و واکنشدهنده به این بحرانها وارد قاب میشود. یکی از نخستین نشانههای این مسئله، غلبه گفتوگو بر تجربه زیسته کودک است. حجم بالای دیالوگها و قابهایی که بیش از آنکه از منظر کودک به جهان نگاه کنند، جهان بزرگسالان را پیش چشم او قرار میدهند، باعث میشوند روایت از تجربه کودکی فاصله بگیرد. کودک در بسیاری از موقعیتها صرفاً در صحنه حضور دارد و شاهد بحثها و دعواهای بزرگسالان است؛ گویی دوربین کودکی را در خانهای دنبال میکند که اتفاقات اصلی آن اساساً برای او رخ نمیدهند.
این مسئله در صحنه مسابقه اسکیت روی یخ به شکل عینیتری خود را نشان میدهد. موقعیتی که میتوانست فرصتی برای ساختن یک تجربه کودکانه، رقابت، بازی، هیجان یا حتی کشف یک جهان تازه باشد، تحتالشعاع گفتوگوی مادر با برادرش درباره کارگاه قرار میگیرد. حتی در لحظهای که کودک باید در مرکز تجربه خودش باشد، مسئله بزرگسالان دوباره روایت را تصاحب میکند. کودک در قاب هست، اما جهانش در قاب نیست.
از این منظر، شاید مهمترین ضعف فیلم را بتوان در فقدان «عاملیت کودک» جستوجو کرد. کودک به جای آنکه صاحب مسئله، خواسته و جهان مستقل خود باشد، عمدتاً نسبت به مسائل بزرگسالان واکنش نشان میدهد. او نگران مادر است، برای حل مشکلات او تلاش میکند، گریه میکند و حتی به فکر فروش طلا برای کمک به مادر میافتد. اینجا دیگر با کودکی مواجه نیستیم که درگیر مسئلهای متناسب با سن و جهان خودش است؛ بلکه کودکی را میبینیم که بار عاطفی و حتی بخشی از مسئولیت بحران اقتصادی خانواده را به دوش میکشد.
این نکته البته صرفاً به معنای نامتناسب بودن موضوعات مالی با سینمای کودک نیست. کودک میتواند با فقر، بحران اقتصادی یا مشکلات خانواده مواجه باشد و سینمای کودک نیز میتواند همین تجربهها را روایت کند. مسئله، نحوه مواجهه فیلم با این بحرانها است: آیا بحران از منظر کودک تجربه میشود یا کودک صرفاً وارد جهان بحران بزرگسالان میشود؟ «من جا سوزنی نیستم» در بخش قابل توجهی از روایت، انتخاب دوم را انجام میدهد.
حتی رابطه کودک با مادر نیز بیشتر از آنکه به شناخت جهان درونی کودک منجر شود، او را در جایگاه مراقب و نگران مادر قرار میدهد. کودک آنقدر در فضای خانواده تنهاست که نزدیکترین همراه او عروسکش است و بخشی از نیازهای عاطفی و کلامی را که انتظار میرود از یک بزرگسال دریافت کند، از عروسک میشنود. عروسک در اینجا میتوانست تبدیل به دریچهای برای ورود به تخیل کودک شود؛ اما کارکرد آن بیشتر به پر کردن خلأ عاطفی کودک محدود میشود. نتیجه، تصویری از کودکی است که حتی برای تجربه احساسات خودش نیز باید از جهان بزرگسالان فاصله بگیرد و به یک شیء پناه ببرد.
در واقع، فیلم بیش از آنکه بپرسد «این کودک چه میخواهد؟»، مدام از خود میپرسد «برای مادر چه اتفاقی خواهد افتاد؟» و کودک را نیز با همین پرسش همراه میکند. همین جابهجایی، مسئله اصلی فیلم را شکل میدهد: کودک در فیلم حضور دارد، اما «کودکی» کمتر به یک مسئله روایی تبدیل شده است.
در سطح روابط خانوادگی نیز تصویر چندان امیدوارکنندهتر نیست. تمسخر، تحقیر، بد صحبت کردن و پرخاشگری در روابط خانوادگی بارها به عنوان بخشی از ارتباط شخصیتها دیده میشود. فیلم در مقطعی تلاش میکند با قرار دادن تمسخر در جایگاه یک ضد ارزش و تأکید بر اینکه نباید دیگران را مسخره کرد، یک پیام اخلاقی روشن ارائه کند؛ اما این تلاش بیش از آنکه از دل تجربه شخصیتها و تحول طبیعی آنها بیرون بیاید، شبیه اضافه کردن یک گزاره اخلاقی به روایت است. مسئله فقط این نیست که پیام فیلم درست یا غلط است؛ مسئله این است که آیا فیلم توانسته این ارزش را دراماتیزه کند یا صرفاً آن را اعلام میکند.
شخصیت دایی نیز نمونه دیگری از همین مسئله است. او با رفتارهای جلف، بیادبانه و نحوه سخن گفتنش، بخش دیگری از الگوی ارتباطی خانواده را شکل میدهد؛ الگویی که در آن تحقیر و بدزبانی بخشی از روابط روزمره شده است. فیلم این رفتارها را نشان میدهد، اما فاصله میان «بازنمایی یک رفتار» و «عادیسازی آن» را چندان روشن نمیکند. در سینمای کودک، این تمایز اهمیت ویژهای دارد، زیرا مخاطب صرفاً یک ناظر بیرونی نیست و ممکن است الگوهای رفتاری شخصیتها را نیز دریافت کند.
از سوی دیگر، ورود هوش مصنوعی به روایت نیز پرسش مهم دیگری ایجاد میکند. استفاده از فناوری در سینمای کودک میتواند فرصتی برای پرداختن به سواد رسانهای، تشخیص حقیقت و دروغ، مسئولیت پذیری دیجیتال و رابطه کودک با فناوری باشد؛ اما زمانی که هوش مصنوعی در روایت به ابزاری برای دروغ گفتن تبدیل میشود، انتظار میرود فیلم نسبت خود را با این مسئله دقیقتر مشخص کند. آیا مسئله فیلم، خود فناوری است یا نحوه استفاده انسان از آن؟ و آیا کودک قرار است چیزی درباره تشخیص حقیقت در جهان دیجیتال بیاموزد، یا فناوری صرفاً ابزاری برای پیشبرد داستان است؟
کودک در بسیاری از قابها حضور دارد، اما مسئلهاش مسئله فیلم نیست. فیلم او را در جهان بزرگسالان قرار میدهد، اما کمتر جهانی برای خودش میسازد. او نگرانی دارد، اما عمدتاً نگرانیهای بزرگسالانه؛ مسئولیت دارد، اما مسئولیتهایی که بیشتر از جنس خانواده است؛ واکنش عاطفی دارد، اما کمتر فرصت پیدا میکند خواسته، بازی، تخیل، دوستی، کنجکاوی یا تعارضی متعلق به جهان خودش را تجربه کند.
«من جا سوزنی نیستم» بیش از آنکه تصویری از کودکی در مواجهه با جهان ارائه دهد، تصویری از جهان بزرگسالان در حضور یک کودک است. و شاید مهمترین پرسش درباره چنین فیلمی همین باشد: آیا برای ساختن سینمای کودک، کافی است کودک را در قاب قرار دهیم، یا باید اجازه دهیم جهان را نیز از جایگاه او ببینیم؟
* فعال رسانهای
انتهای پیام/
نظر شما