از تبار سلمان، پاسبان ملک سلیمان

زهرا محسنی‌فر*

«بدهید برود» یا «بروید بسازید»؟ همه چیز از تفاوت زمین تا آسمانِ این دو جمله‌ دوحرفی شروع می‌شد. از زمانی که زکریای رازی الکل را کشف کرد و خیام نیشابوری تقویم جلالی را پایه گذاشت، بیش از هزار سال می‌گذشت. دیگر نه از بوعلی خبری بود تا قانون بنویسد و نه از خوارزمی تا جبر مدرن را پایه‌گذاری کند و نه حتی ابوریحانی در کار بود که با اسطرلاب قطر زمین را اندازه بزند. اگر از نوابغ و میراث‌داران علوم اسلامی و انسانی فاکتور بگیریم، از آن فتوحات علم تجربی و اکتشافات بشری و اختراعات کاربردی ایرانیان دیگر اثری نبود. نه اینکه ژنوم انسان ایرانی در هزاره دوم جهشی معکوس داشته و آی‌کیوی سویه‌های جدید آب رفته باشد؛ نه. دانشمندان دوره‌ اسلامی، نئاندرتال نبودند که منقرض شده باشند. اما اثر سلسله‌های بی‌کفایتی مثل قاجار و پهلوی بر زیست علمی ایرانیان، چیزی شبیه همان شهاب‌سنگ‌هایی بود که دایناسورها را منقرض کرده بود.

حکومت قاجار، دوره حرمسرائیان بود و برای درباریان، سفر فرنگ از توسعه‌ علم و فرهنگ شیرین‌تر می‌نمود. اروپا رنسانس را پشت سر گذاشته و با اسب بخار چهار نعل به سمت انقلاب صنعتی می‌تاخت، اما ایران مدام داشت جغرافیا می‌باخت. در دوره‌ای که صنعت ما در لولهنگ‌سازی خودکفا شده بود، فهم حکمرانان‌مان از نفت و انرژی، چیزی در حد ماده‌ی سیاه بدبو بود که باید می‌دادیم برود تا از شرش خلاص شویم! اگر شاه‌گربه‌های قاجار آبگوشت بزباش و کباب داغ را با فناوری نان سنگک به بدن می‌زدند، از صدقه‌سر ابداعات تک‌ستاره‌های دانشمندی چون شیخ بهایی بود که در دوره صفویه شکوفا شده بودند. وقتی اروپا داشت خشت روی خشتِ یافته‌های کوپرنیک می‌گذاشت، شاهان ایران در پیک‌نیک به سر می‌بردند. همان هنگام که غرب به مدد تلسکوپ‌های کاوشگر به تئوری زمین‌مرکزی بطلمیوس می‌خندید، رضا پالانی داشت زمین اصطبل سربازان قزاق را تی می‌کشید. ایران عزیز و جاویدان در حضیض بی‌کفایتی یک مشت ابله و نادان گرفتار شده بود.

پهلوی که روی کار آمد، مدرنیزاسیون ایران از طریق واردات شیر مرغ تا جان آدمیزاد شروع شد. نظام سلامت و درمان ما به هندی‌ها و پاکستانی‌ها و استخراج نفت و گازمان به هفت‌خواهران و صنعت برقمان به آلمانی‌ها سپرده شد. با یک تمدن چند هزار ساله، به مشتی بربر تازه به دوران رسیده وابسته شدیم؛ وابستگی در حد نیاز طفل به سینه‌ی مادر! اگر دانشگاهی هم تأسیس می‌شد، برای کپی‌برداری از روی دست غربی‌ها بود. آنکه در دنیای علم سرش به تنش می‌ارزید، در آن دوران جلای وطن می‌کرد و رحل اقامت در فرنگ می‌افکند.

بله آنچه در طول سده‌ها حکمرانی شاهنشاهی و ملوک‌الطوایفی از ایرانیان گرفته شد، فقط دانش و فن و فناوری نبود. ایران، به «ما نمی‌توانیم» عادت کرده و به یک تحقیر تاریخی تن داده بود. اگر زمامدار لایقی چون امیرکبیر هم پیدا می‌شد و دارالفنونی بنا می‌کرد، به پاس این خدمت شایسته به ساحت علم، شاهرگش را می‌زدند. آتش‌فشان خاموش استعدادهای سرشار ملت ایران باید روزی بیدار می‌شد و به آسمان سروری غرب در عالم علوم مدرن مشت می‌کوبید.

پانزده سال طول کشید تا آقا روح الله، روح خودباوری را در یک ملت سرخورده تزریق کند و مثل یخ‌شکن، کوه انجماد و رخوت تاریخی را بشکند و خرد کند. انقلاب که شد، ما در نقطه‌ی صفر فناوری‌های روز دنیا بودیم. آمریکا آپولو هوا می‌کرد و ماه‌نورد به فضا می‌فرستاد و ایران انگار به زمین سفت خورده بود. همان‌جایی که باید شناژ علم و دانش را می‌ریخت و فونداسیون فناوری را پی‌ریزی می‌کرد. اما ماشین جنگی صدام خیلی زود آمد تا مثل غلتک صافمان کند. توان ما در ساخت خرج آرپیجی و سیم خاردار گیر کرده بود و انگشت ارتش بعث، روی دکمه‌ی موشکباران. از سوریه و لیبی و شوروی و کره شمالی و چین کمک خواستیم، اما دنیا فقط لب و دهان بود. تعدادی F-14 هم داشتیم، اما کو تکنیسینی تا پیکر آنها را اورهال کند.

در این وانفسا، صدای مصممی در دالان تاریخ به ترنم افتاد: «بروید بسازید». انگار آمیزه‌ای از اصوات دانشمندان دوره اسلامی بود که به هم‌آمیخته و هزار سال بعد در گوش انسان انقلاب اسلامی پژواک می‌یافت. جمله‌ی عجیبی بود که نفَس گوینده‌اش انگار از جای گرمی درمی‌آمد. موشک، کوکتل مولوتوف نبود که با یک فتیله و بطری و ترکیبات اشتعالی سرهم شود. مخ آدم از پیچیدگی‌اش سوت می‌کشید. هر چه بود، نخودسیاه نبود؛ دستوری بود که آمده بود و باید آدم‌های فرامرزی و بن‌بست‌شکن می‌رفتند دنبالش.

جنگ که تمام شد، اتحاد جماهیر شوروی از هم پاشید و بازار موشک‌فروشی داغ شد. شورویِ منفجره، داشت آتش به مالش می‌زد و می‌خواست کف زرادخانه‌ی موشکی‌اش را جارو بزند. عزم‌ها برای یک خرید انبوه مفت جزم شد، اما کسی بود که باید راضی می‌شد و هرچه اصرار کردند، نشد. او همانی بود که گفته بود «بروید بسازید». رهبر جوان، فناوری را ساختنی می‌دید، نه خریدنی و با مفت‌خوری و مفت‌خری هم مخالف بود. دانش را در کوشش، جوشش و رویش فهم می‌کرد.

شما فرض کنید یک رهبر سیاسی مذهبی، حسب علاقه شخصی از درمان ناباروری با سلول‌های بنیادی حمایت کند. این چیز عجیبی نیست. اما به نگاه ظاهر، شبیه‌سازی برّه‌ی زنده چه جایی در حکمرانی یک کشور جنگ‌زده می‌توانست داشته باشد که آیت‌الله خامنه‌ای وسط هزار گرفتاری و مشغله بلند شود و برود و با چشم‌های خودش از نزدیک ببیند و بارها مورد تمجید و تحسین قرار دهد؟ آنقدر که بعدها جایی افسوس خورده بود که چرا بچه‌مدرسه‌ای‌ها رونالدو را می‌شناسند، اما سعید کاظمی آشتیانی و پژوهشگاه رویان را نه. ورای کاوش در دنیای سلول‌های رویان، آیت‌الله دریچه‌ای را می‌دید که به محبس و سلول رؤیاهای یک ملت باز شده.

اما شق‌القمر او آنجا بود که روی شکافتن اتم دست گذاشت. ساخت رادیوداروها را شاید به نام دانشمندان هسته‌ای فاکتور کنند، اما کسی صحنه‌گردان پیشرفت‌های اتمی بود که در مقابل وسوسه‌های «بدهیم برود» و «برویم بخریم» جریان ارتجاع مقاومت می‌کرد. نتیجه‌ی مقاومتش چه شد؟ واقعیت این است که ما در دو قرن اخیر در میان غول‌های فناوری دنیا فندق می‌شکستیم، اما او بود که ما را به رکوردشکنی در غنی‌سازی واداشت تا در باشگاه هسته‌ای‌های دنیا سری در میان سرها بلند کنیم.

جلوه دیگری از دوراندیشی‌اش را باید در آسمان جستجو کنیم. جایی که دیدن دستاورد حمایت‌های او از ساحت علوم فضایی، کلاه از سر دنیا می‌اندازد. داستان تلاش مردم سرزمین پارس برای جستجوی دانش در ثریا تا پیش از او به یک خوانش ناسیونالیستی و برداشت گزینشی از متون مذهبی و یا شاید یک آرزوی دست‌نیافتنی و نمادین می‌مانست. اما وقتی ایران با پرتاب ماهواره، میخ خود را در فضا کوبید، معدود ساکنان باشگاه فضایی دنیا باید فشرده‌تر می‌نشستند تا برای مهمان تازه‌وارد جا باز شود.

کمتر از دو قرن پیش امیرکبیر داشت برای کنترل آبله خودش را به آب و آتش می‌زد تا مردم خرافاتی را راضی به واکسیناسیون کند. این تصویر تاریخی دوباره تکرار شد. در همه‌گیری کرونا، همه دیدند که چطور آیت‌الله خامنه‌ای آستینش را بالا زد تا واکسن ایرانی برکت را در بازویش تزریق کنند. درست در زمانه‌ای که سلبریتی‌های نادان برای تزریق واکسن‌های آشغال و پرعوارض غربی یقه جر می‌دادند و ضجه می‌زدند، او داشت اعتماد به دستاورد دانشمندان ایرانی را در جامعه تزریق و مردم را در مقابل خودتحقیری واکسینه می‌کرد. بله همین جنس اعتماد کردن‌ها و میدان دادن‌ها بود که پزشکان ایرانی را سرآمد دنیا کرده و امید به زندگی ایرانیان را بیست سال بالا برده بود.

امروز که از میراث علمی فرزندان او در فناوری موشکی و پهپادی رونمایی شده، دنیا از ضرب شست رهبر شهیدمان انگشت‌به‌دهان مانده. بله آیت‌الله خامنه‌ای، یک معمار بود. معماری ابنیه، تخصص ایرانیان است، اما او معمار امنیت بود. مجتهد آگاه به زمانه‌ای بود که مثل یک فیزیکدان، موازنه قدرت می‌فهمید و مثل یک ریاضیدان، معادله چندوجهی می‌شناخت و به همین خاطر امروز دکترین امنیتی‌اش در حال تغییر موازنه قدرت در دنیاست. هرگز شتاب علمی ایران، که یازده برابر متوسط جهانی بود، عطش بی‌نهایت‌خواهی‌اش را در دنیای دانش و فناوری سیراب نکرد. او علم را معادل قدرت می‌دانست و شاید مهمترین چیزی که در ناخودآگاه ایرانیان کاشت، «ذهنیت برنده» بود. او راز قوی شدن را به ما آموخت.

آیت‌الله خامنه‌ای، همان زمامدار دانشمندپروری بود که فارابی‌ها و خواجه‌نصیرها و حیّان‌ها آرزویش را داشتند. او را باید نابغه‌ای دانست که ایران را از یک کشور توسری‌خور دسته‌چندمی به سمت احیای امپراتوری پارسی و تا نقطه‌ی گریز ورود به کلوپ جهان اول حرکت داد. ایران را در هجمه‌ی دیوان و ددان، چون ملک سلیمان می‌دید و سلطان علم را حرز اعظم آن می‌دانست. او یک ایرانی اصیل بود که در مقیاس تمدنی می‌اندیشید و می‌کوشید. شهید آیت‌الله سید علی حسینی خامنه‌ای، خودِ خود ایران بود. مردی از جنس همان هموطن‌های سلمان که پیامبر خدا آمدنش را بشارت داده بود. رضوان خدا بر او باد که نامش در تاریخ سترگ سرزمین ایران و در کنار نام‌های بزرگ اکابر شیعیان، تا ابد خواهد درخشید.

انتهای پیام/

کد مطلب: 1299148

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha