بیستم مهرماه، بهانهای است برای بازگشت به شاعری که قرنهاست از مرزهای زمان عبور کرده و در حافظه فرهنگی ایرانیان جا خوش کرده است؛ شاعری که نامش با عشق و رندی، با امید و اندوه، با خلوت و جمع و با لحظههای تردید و تصمیم گره خورده است. حافظ را در شبهای بلند سال به فال میگشاییم، ابیاتش را در لحظههای دلتنگی زمزمه میکنیم و در مناسبتهای فرهنگی از جایگاه بیبدیلش در ادبیات فارسی میگوییم؛ اما در میان این همه ستایش، پرسشی همچنان باقی است: آیا حافظ برای ما تنها شاعری برای خواندن و ستودن است یا صدایی که هنوز میتواند شیوه اندیشیدن و زیستن ما را به پرسش بکشد؟ شاید مسئله اصلی، فراموش کردن حافظ نباشد؛ مسئله این است که گاهی آنقدر از بزرگی او گفتهایم که فرصت مواجهه جدی با اندیشهاش را از دست دادهایم.
راز ماندگاری حافظ را نمیتوان تنها در موسیقی دلنشین غزلها، قدرت کمنظیر واژگان یا مهارت او در تصویرسازی جستوجو کرد. حافظ شاعری است که در جهان او، کلمات به یک معنا محدود نمیمانند و هر غزل، دریچهای به سوی لایهای دیگر از تجربه انسانی میگشاید. عشق در شعر او تنها حکایت دلدادگی نیست؛ گاه راهی برای شناخت خویشتن است و گاه زبانی برای بیان تمنای رهایی. رندی نیز صرفاً نامی برای زیرکی نیست؛ در بسیاری از خوانشهای شعر او، به شیوهای از زیستن اشاره دارد که از سادهانگاری و پذیرش بیچونوچرای ظواهر فاصله میگیرد.
همین چندلایگی است که حافظ را از شاعری متعلق به یک دوره تاریخی فراتر میبرد. او در روزگار خود سخن گفته است، اما زبانش چنان ظرفیتی دارد که انسان امروز نیز میتواند پرسشهای خویش را در آینه غزلهایش بازشناسد؛ بیآنکه لازم باشد شعرش را از زمینه تاریخی و فرهنگی آن جدا کنیم.
یکی از مهمترین وجوه اندیشه حافظ، حساسیت او به فاصله میان ظاهر و باطن است؛ فاصلهای که در نقد زهد ریایی، تظاهر و ادعای بیپشتوانه اخلاقی بارها خود را نشان میدهد. آنجا که میگوید «واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند»، سخن او تنها اعتراض به گروهی از آدمیان در قرن هشتم نیست؛ بلکه پرسشی ماندگار درباره نسبت ادعا و عمل پیش روی ما میگذارد. بااینحال، فروکاستن حافظ به شاعری صرفاً معترض نیز نادیده گرفتن پیچیدگی جهان اوست.
حافظ نه بیانیهای سیاسی نوشته و نه میتوان تمام غزلهایش را به یک موضعگیری اجتماعی فروکاست؛ نیروی شعر او در همین توانایی نهفته است که تناقضهای انسان را آشکار میکند و به ما اجازه نمیدهد بهآسانی خود را از دایره نقد بیرون بگذاریم. شاید به همین دلیل است که مواجهه واقعی با حافظ، بیش از آنکه فرصتی برای متهم کردن دیگران باشد، مجالی برای بازنگری در خویشتن است؛ برای سنجیدن فاصله میان آنچه میگوییم و آنچه زندگی میکنیم.
از سوی دیگر، پیوند ایرانیان با حافظ، پیوندی صرفاً کتابخانهای و دانشگاهی نیست. حافظ در خانههای ما زندگی میکند؛ در شب یلدا، در لحظههای انتظار، در بیم و امیدهای عاشقانه و در زمانهایی که آینده مبهم میشود و انسان به نشانهای برای ادامه دادن نیاز دارد. فال حافظ، فارغ از باورها و تفسیرهای گوناگون درباره آن، بخشی از تجربه فرهنگی مشترک ماست؛ آیینی که گاه بیش از آنکه برای دانستن آینده باشد، فرصتی برای شنیدن پرسشهای پنهان خودمان فراهم میکند. اما میان انس با حافظ و شناخت او فاصلهای وجود دارد.
ممکن است ابیات بسیاری از او را از بر داشته باشیم، بیآنکه با ظرافتهای زبانی، ایهامها، تناقضهای ظاهری و زمینههای فکری شعرش آشنا باشیم. ممکن است حافظ را بارها بخوانیم، اما هر بار تنها معنایی را از شعر او بیرون بکشیم که از پیش در جستوجویش بودهایم. در چنین وضعیتی، فال گرفتن جای خواندن را میگیرد و ستایش شاعر، بهتدریج جای اندیشیدن درباره شعر او را پر میکند.
در روزگاری که پاسخهای فوری بر پرسشهای دشوار پیشی گرفتهاند و گاه پیچیدگی جهان به چند جمله کوتاه و قطعی تقلیل داده میشود، بازخوانی حافظ میتواند تمرینی برای صبوری در فهم باشد. شعر او همیشه به خواننده اجازه نمیدهد که با نخستین برداشت به مقصد برسد؛ واژهها در غزلش گاه همزمان چند افق معنایی میگشایند و مخاطب را به تأملی دوباره فرامیخوانند. این ویژگی برای ما، بهویژه برای دانشجویان زبان و ادبیات فارسی، اهمیتی دوچندان دارد.
پاسداشت میراث ادبی تنها با حفظ ابیات و تکرار تعبیرهای آشنا محقق نمیشود؛ شناخت زبان، توجه به تاریخ، تحلیل ساختار غزل و پرهیز از تفسیرهای شتابزده نیز بخشی از مسئولیت ما در برابر این میراث است. ادبیات فارسی زمانی در زندگی امروز حضور زنده خواهد داشت که از محدوده مناسبتها بیرون بیاید، در کلاس درس به پرسش و پژوهش تبدیل شود و در جامعه امکان گفتوگویی تازه درباره انسان، اخلاق، عشق و آزادی فراهم کند.
از همین رو، روز بزرگداشت حافظ را نباید تنها فرصتی برای برگزاری آیینها، انتشار پیامهای ادبی و تکرار عنوانهایی چون «لسانالغیب» و «خواجه شیراز» دانست. این مناسبت میتواند دعوتی باشد به بازاندیشی در شیوه مواجهه ما با میراث فرهنگیمان؛ میراثی که نه با ستایش بیوقفه زنده میماند و نه با قرار گرفتن در ویترین افتخارات ملی، بلکه با خواندن دقیق، تفسیر مسئولانه و گفتوگوی پیوسته با نسلهای تازه استمرار پیدا میکند. اگر قرار است حافظ در زندگی ما حضوری فراتر از نام و مناسبت داشته باشد، باید اجازه دهیم شعرش نهفقط آرامشبخش لحظههای دشوار، بلکه برهمزننده عادتهای فکری ما نیز باشد؛ نهفقط مایه تفاخر به گذشته، بلکه زمینهای برای فهم بهتر اکنون.
حافظ قرنها پیش غزلهایش را سروده است، اما مسئله ماندگاری او تنها این نیست که شعرش هنوز خوانده میشود؛ مسئله آن است که هنوز میتوان از خلال شعر او درباره حقیقت، تظاهر، عشق، رهایی و سرشت پیچیده انسان پرسید.
شاید بزرگداشت واقعی حافظ از همانجا آغاز شود که بهجای پرسیدن از راز جاودانگی او، از نسبت خودمان با آنچه به یادگار گذاشته است بپرسیم. ما حافظ را در کتابها، در حافظیه، در آیینهای ملی و در حافظه جمعیمان حفظ کردهایم؛ اکنون نوبت آن است که اندیشه او را نیز در زندگی فکری خود زنده نگه داریم. چراکه حافظ را نمیتوان تنها با بزرگداشت نامش پاس داشت؛ باید آنقدر خواندش که شعرش، پیش از آنکه پاسخ پرسشهای ما باشد، ما را به پرسیدن وادارد.
دانشجوی رشته ادبیات فارسی
انتهای یادداشت/
نظر شما