سرخ و سیاه؛ آزمون موفق آیدا پناهنده در ساخت اثر تاریخی

کیانوش رضایی*

گروه فرهنگ و هنر ایسکانیوز- «سرخ و سیاه» سریالی است که عمده مخاطبان و دنبال کنندگان سریال‌های نمایش خانگی منتظرش بودند و دلیل آن، ساخت این اثر توسط آیدا پناهنده در مقام کارگردان و ارسلان امیری در مقام نویسنده است؛ زیرا در چندسال اخیر سریال «در انتهای شب» که یکی از آثار خوب نمایش خانگی بود توسط همین تیم تولید شد.

ای سریال در همان اپیزود افتتاحیه، مخاطب را بی‌معطلی به قلب رخدادها پرتاب می‌کند. سریال از لایه‌های طولانی مقدمه‌چینی پرهیز کرده و با به‌تصویرکشیدن نشانگرهای عیان نابرابری، بستر لازم برای چالش‌های پیش‌رو را می‌چیند. این ضرب آهنگ شتابان، به نگه داشتن توجه بیننده یاری می‌رساند، هرچند برخی موقعیت‌های دراماتیک جهت اثربخشی عمیق‌تر، نیازمند مکث و پرداخت عاطفی مکفی بوده‌اند.

یکی از نقاط قوت برجسته قسمت اول، هویت بصری اثر است. شیوه فیلمبرداری، قاب‌بندی‌ها، مهندسی نورپردازی و توجه به جزئیات تاریخی، نقشی کلیدی در فضاسازی تاریخی ایفا می‌کنند تا تماشاگر از همان ثانیه‌های نخست، جغرافیا، تاریخ و گاه‌شماری درام را دریابد.

در بستر یک درام تاریخی، دکوپاژ صحنه، نوع نورپردازی، فاصله فیزیکی آدم‌ها و جایگاه‌شان درون قاب، راوی پنهان مناسبات است؛ به‌خصوص در قصه‌ای که شکاف طبقاتی و سایه سنگین قدرت‌های حاکم از ارکان اصلی آن به شمار می‌روند، فضاسازی بصری قادر است گسل‌های میان شخصیت‌ها را بدون اتکا به توضیح گل‌درشت عیان سازد.

قسمت نخست «سرخ و سیاه» در این حوزه گامی قابل قبول برمی‌دارد؛ با این وجود، عیار واقعی این فضاسازی زمانی سنجیده خواهد شد که المان‌های دیداری در قسمت های بعدی به خدمت پیشبرد درام و شخصیت‌پردازی درآیند و در مرز جلوه‌های صرفاً چشم‌نواز متوقف نشوند.

حضور چهره‌هایی نظیر پارسا پیروزفر و علی شادمان در کنار پردیس پورعابدینی، ترکیب بازیگری قابل توجهی را شکل داده است. با این همه، برای داوری قطعی درباره سیر تکامل کاراکترها و کیفیت روابط آن‌ها، استناد قسمت اول کمی شتاب‌زده است. برای پردیس پورعابدینی نیز، این پروژه مجالی است تا در قامت یک درام تاریخی با بار سنگین عاطفی و اجتماعی، وجوه تازه‌ای از مهارت‌های خود را به منصه ظهور برساند. در چنین نقش‌هایی، انتقال لایه‌های ظریف ترس، تردید و التهاب درونی از اهمیت بالایی برخوردار است، اما اثبات عیار واقعی بازیگر در خلق شخصیتی مستقل و باورپذیر، گروگان روند روایی داستان در قسمت‌های آینده است.

نوروز، نقاش جوانی که شاکله محوری قصه را می‌سازد، در چرخ‌دنده‌های یک عشق ممنوعه و مناسبات خشن قدرت گرفتار می‌شود. سریال از این پیوند فردی به سمت بحران اجتماعی پل می‌زند؛ چرا که در جامعه‌ای که ساختار قدرت و طبقات اجتماعی بر زندگی سایه می‌اندازد، عواطف و احساسات هم تابعی از شرایط بیرونی خواهند بود.

گریز از مقدمه پردازی بیهوده، سرعت روایت را تضمین کرده، اما گاه این شتاب به بهای از دست رفتن فرصت کافی برای هضم واکنش‌های کاراکترها تمام شده است. تماشای یک فاجعه یا رخداد تلخ، لزوماً به معنای انتقال حس تأثیرگذاری آن نیست؛ مخاطب زمانی با فرجام یک کاراکتر همراه می‌شود که افزون بر تماشای رنج او، مجال درک انگیزه‌ها، هراس‌ها و گزینش‌هایش را نیز بیابد.

این مولفه برای سریالی چون «سرخ و سیاه» حیاتی است؛ زیرا مفاهیمی چون عشق ممنوعه، شکاف طبقاتی و استبداد حاکمان، پیش‌تر نیز بارها در ملودرام‌های تاریخی آزموده شده‌اند. اثر برای فاصله گرفتن از کلیشه‌های تکراری، باید اثبات کند که مهره‌هایش صرفاً بازیچه‌های دست سرنوشت و قربانیان شرایط نیستند، بلکه اراده و تصمیم‌هایشان در شکل‌دهی به سرانجامشان سهم دارد.

در دیالوگ نویسی نیز شاهد دیالوگ های روانی هستیم که نه معمولی و بی وزن هستند و نه بیش از حد نوشتاری و گل درشت هستند و در جهان خود اثر قابل پذیرش هستند. از سوی دیگر در طراحی لباس به گونه‌ای عمل شده که توجه نگاه‌ها را به سمت خودش جلب نمی‌کند و این یعنی طراحی لباس به درستی انجام شده و با اجزای دیگر اثر همخوانی دارد.

از دیگر نکات قابل توجه در این سریال گره خوردن توانایی کارگردان با بازیگر است. اینکه علی شادمان به عنوان یک بازیگری که از عهده نقش‌های گوناگون برآمده و هم تنیدگی آن با توانایی کارگردان را نباید به سادگی از کنارش عبور کرد. کارگردان برای بازیگرش بیان، نوع راه رفتن و حتی نوع نشستن طراحی کرده و شاهد سکانس ها و رفتارهای قجری‌ای هستیم که هنر طراحی دارد.

«سرخ و سیاه» در کنار روایت خطی و مستقیم، نیم‌نگاهی نیز به نمادگرایی دارد. حضور طاووس و فرش ایرانی، نشانه‌هایی هستند که فراتر از کارکرد دکوراتیو خود، بار معنایی حمل می‌کنند. طاووس در سنت‌های مختلف با مؤلفه‌هایی همچون شکوه، زیبایی و نخوت همبسته است و در برخی روایات نیز نماد هبوط است. ورود این المان می‌تواند سویه‌ای از تقابل خیر و شر را تداعی کند. از سوی دیگر، قالی ایرانی پیوندی دیرینه با مفهوم سرنوشت دارد؛ هر گرهی که بر دار قالی می‌نشیند، استعاره‌ای از تار و پود حوادثی است که آینده را رقم می‌زنند.

در مجموع، قسمت اول «سرخ و سیاه» با طراحی فضا، ضرب آهنگ قابل قبول و طرح تضاد میان عشق و قدرت، شروعی آبرومند دارد. برجسته‌ترین حسن آن، اهتمام به پیوند زدن عواطف افراد با چرخ‌دنده‌های قدرت است؛ اما این ویژگی به‌تنهایی برای متمایز شدن اثر از سایر ملودرام‌های تاریخی کفایت نمی‌کند.

ارزش افزوده سریال زمانی نمایان خواهد شد که بتواند از دل این موقعیت‌های آشنا، کاراکترهایی چندلایه بیرون بکشد و به‌جای بازتولید تکراری تقابل کهنه و خطی «قربانی و استبداد»، انگیزه‌ها و انتخاب‌های پیچیده‌تری را مقابل مخاطب قرار دهد. قسمت اول بستر چنین حرکتی را هموار ساخته، اما قضاوت نهایی درباره اینکه آیا «سرخ و سیاه» به روایتی بدیع می‌رسد یا در حصار الگوهای مرسوم ملودرام درجا می‌زند، بر عهده قسمت‌های آینده خواهد بود.

کیانوش رضایی-خبرنگار*

انتهای پیام/

کد مطلب: 1322207

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha