لیبرالیسم این روزها با چالشهایی جدی روبهرو است. چالشهایی که برخی از اصول بنیادین آن را در صحنه روابط بینالملل زیر سؤال برده است. در شرایطی که خود ایالات متحده بهعنوان یکی از بنیانگذاران نظم لیبرال جهانی شناخته میشود، اکنون رفتاری از آن مشاهده میشود که بعضا با همان اصول ادعایی در تعارض قرار میگیرد. رخدادهای اخیر در عرصه جهانی، از جمله بالاگرفتن تنشها و جنگها، این پرسش را ایجاد میکند که چرا جهانی که قرار بود در آن حقوق بینالملل، همکاری و صلحْ جایگزین منطق قدرت شوند، بار دیگر بهسمت الگوی واقعگرایانه رقابت و تقابل حرکت کرده است.
در این یادداشت با تشریح برخی از مهمترین مؤلفههای سازنده لیبرالیسم، به چرایی این پرسش مهم خواهیم پرداخت.
۱ـ سازمان ملل متحد
پس از ناکامی «جامعه ملل» در جلوگیری از وقوع جنگ جهانی دوم، سازمان ملل متحد در سال ۱۹۴۵م. و با حمایت قدرتهای پیروز جنگ بنا شد تا از تکرار جنگهای ویرانگر جلوگیری کند. با اینحال، بحرانهای کنونی نشان میدهد که ظرفیت سازمان برای مدیریت تنشهای شدید بین قدرتها بسیار محدود است. هنگامی که منافع قدرتهای بزرگ درگیر باشد، ابزارهای سازمان ملل غالبا بهصدور بیانیه و توصیه تقلیل مییابد و کارآمدی عملی آن کاهش پیدا میکند. این وضعیت بار دیگر بحث قدیمی «ساختار نامتقارن قدرت» در سازمان ملل و وابستگی این نهاد به اراده ابرقدرتها را برجسته میکند.
۲ـ اصول حقوق بینالملل
حقوق بینالملل با هدف ایجاد چارچوبی قابل پیشبینی و اعتمادساز در روابط دولتها تدوین شد. اما نمونههای متعدد نقض حاکمیت کشورها، حمله به زیرساختهای غیرنظامی و بیتوجهی به قواعد مخاصمات مسلحانه در جنگ صورت گرفته نشان میدهد که اجرای این قوانین در عمل وابسته به اراده بازیگران قدرتمند است. این تناقض بارها مطرح شده که اگر قدرتهای بزرگ خود به این قواعد پایبند نباشند، توان الزامآوری حقوق بینالملل قابل تضعیف میشود و فضای بینالملل بیش از پیش رنگ «بیقانونی ساختاری» بهخود میگیرد.
۳ـ آژانس بینالمللی انرژی اتمی
آژانس با هدف نظارت بر فعالیتهای هستهای، ایجاد شفافیت و جلوگیری از اشاعه سلاحهای اتمی تأسیس شد. با وجود این، اختلافنظرها درباره ارزیابیهای فنی آژانس، و همچنین اقداماتی خارج از چارچوب این نهاد از سوی برخی دولتها، بار دیگر این پرسش را مطرح کرده که آیا نهادهای فنی بینالمللی توانایی کنترل بحرانهای پیچیده امنیتی را دارند یا خیر. تنشهای اخیر بر سر تأسیسات هستهای نیز نمونهای است که محدودیتهای عملی آژانس و شکاف میان سازوکارهای نظارتی و تصمیمهای سیاسی قدرتها را آشکار میکند.
۴ـ اصل حداقلیسازی نقش دولت در لیبرالیسم
یکی از رویکردهای اصلی در لیبرالیسم، بهویژه در نوعِ کلاسیک آن، این است که دولتها تا حد امکان نقش تنظیمگر و حداقلی داشته باشند و فضای بیشتری برای بخش خصوصی و تعامل آزاد اقتصادی فراهم کنند. اما بحرانهای امنیتی و نوسانات شدید انرژی نشان داده که در شرایط بیثباتی، دولتها مجبورند دوباره مداخله کنند و اقتصاد را مدیریت نمایند. چنین تناقضی بیانگر این واقعیت است که حتی در نظامهای لیبرالمحور نیز وابستگی به دولت در شرایط بحران کاملا از بین نمیرود و حتی متناسب با شدت چالشها، افزایش پیدا میکند.
۵ـ مسئلهٔ آنارشی و بازگشت منطق رئالیسم
لیبرالیسم تلاش داشت آنارشی ساختاری نظام بینالملل را با افزایش همکاریها، ایجاد نهادهای مشترک، و تقویت قوانین بینالمللی مهار کند. اما تشدید بحرانها، جنگها و اقدامات یکجانبه قدرتها نشان داده که اصل «خودیاری» همچنان پابرجاست و دولتها در نهایت رهایی کامل از آنارشی را تجربه نکردهاند. در چنین شرایطی، امنیت ملی دوباره به مهمترین اولویت دولتها تبدیل میشود و منطق رئالیستی قدرت، بازدارندگی و بقا برجستهتر میگردد.
در نهایت و با کنار هم گذاشتن این مؤلفهها، تصویری قابل لمس از بازگشت برجسته و بسیار ملموس رئالیسم در روابط بینالملل پدیدار میشود. نهادهای لیبرال، حقوق بینالملل و سازوکارهای همکاریمحور همچنان اهمیت دارند، اما بحرانهایی همچون حمله غیر منتظره آمریکا ابرقدرت جهان به ونزوئلا و اکنون نیز به ایران برای دومین بار، عرصه بینالملل را به جنگلی بدل کرده است که گویی قانونی بر آن حاکم نیست و با نادیده گرفتن هر آنچه که تا کنون برای تعامل و رشد انسانها ایجاد شده نشان میدهد که کارایی آنها در برابر منافع و قدرت دولتها محدود است. بههمین دلیل، بار دیگر شاهد روند عینی رئالیسم و خودنمایی آن در نظام بینالملل در منطقی واقعبینانه در قرن حاضر هستیم.
هاجر سرداری*
انتهای یادداشت/
نظر شما