ایستاده بر تیغ تاریخ، خداوندگار رخش و رستم

پنهانه محب*

بسیار بر این اندیشیدم که چه بای بسم الهم بشود و بر آن مدح را آغاز کنم و در آخر به آن نتیجه رسیدم که آن که در فکر مدحش هستم و موضوع این دفتر، آنقدر هست که نیاز به خلق بای جدید نباشد و خودش با و سین و میم بسم الله را صدها سال قبل بر کاغذ آورده باشد آن هم به چه عظمت و تکاملی!

آن چنان که هنوز که هنوز است کس نیامده که بر دستش بیند و خطش شبیه او شود؛ گزافه بس است، بنا بر حکم ادب این دفتر آغاز می‌شود با قلم خودش و به سیاقش و رحمت خداوند از آنش که یقینا سخن دوست خوش‌تر است و آغاز برازنده او: "ستایش کنم ایزد پاک را/ که گویا و بینا کند خاک رابه نام خداوند خورشید و ماه/ که دل را به نامش خرد داد راهخداوند هستی و هم راستی/ نخواهد ز تو کژی و کاستی"

در ستایش او زیاد آورده‌اند و ما هم به تکرار می‌آوریم اما قبل از آن به هفت خوان این بزرگ مرد بیندیشیم و در راه مشقت، مدح دلنوازتر است. یحتمل خاطر به زندگی و مشقت‌هایی که کشیده است، به نادیده گرفته شدن و دوری از دربار و تهمت و بی‌پولی، به سرما و لباس ژنده و کم غذایی، به بیماری و تنهایی و بی دوایی سفر می‌کند و یقینا همه این‌ها شخصیت محترم‌تری از او در ذهن می‌سازد اما امروز نه! امروز قصدمان به مشقت‌های دوش مادی‌اش نیست. وقت، وقت پرداخت به پینه‌های دوش مثالیست.
در تکه‌ای از شاهنامه، آن اثر فاخر اکمل، حکیم خردمند آورده که:
"به یزدان چنین گفت کای دادگر / تو دادی مرا دانش و زور و فر
چو دیدار یابی به شاخ سخن / بدانی که دانش نیاید به بن
اگر چند بخشی ز گنج سخن / بر افشان که دانش نیاید به بن"
و گر گفته بخشی از آن گنج و حرف ولیکن بدادست دست ما راه گنج، او ثمره زندگی و نتیجه سه ده سال از عمرش را به پیش مردمانی گذاشت که اصلا به نیت پاسداری از آنها قلم بر دست گرفت و در آخر چنین زنده کردش کلام فارسی و نه تنها فارسی، بلکه زنده داشت فرهنگ مردمانی را که از دیرباز پهلوان منش بودند و لوتی‌گری و نه الواطی بر رگ‌هایشان اکسیژن. او رستم را زایید و سهرابش را بهای ایران، پس سهراب کشون آمیخته با شالوده ما به مناسک مذهبی راه یافت و علی را با سهراب در شب قدر شهید کردند و قبل از خون ریختن این مردم با چشم اشکی، چندین خانه را آباد کردند؛ به سوگ سیاوش نشستند و شمر سر حسین را برید، هر دو را بر پرده چایخانه‌ها فریاد زدند و در کوچه و خیابان به مظلومیتشان اشک ریختند و خاک خون شده زیر تنشان را مقدس دانستند.

این اشتباه است که بگوییم فردوسی برای ما تنها زبان فارسی را به یادگار گذاشت، گر چه حتی گر چنین بود هم خداوند بهشت نشینی را نثار روح پاکش کند، اما او ایران را در دل مردمانش، در خونی که جوانمردی را فریاد میزد و در سر هایشان بایدها و نبایدها را نگاه و گرامی داشت.

ایران علت بود و فردوسی در دامان مادر زاییده و پرورش یافت و سپس علت شد و ایران و هویت ملی ما معلولی که علت را زاییده بودند و کار به همین جا خاتمه نیافت او علت شد شاعران و نویسندگان دیگر معلول. آنها علت شدند و قطعا هر کدام در دل جوانکی معلول، او علت شد و یوق آزادی پرستی وطن باز بر گردنش افراشته، او علت شد و سینه‌ها، سینه به سینه رازدار گنج او و ما معلول. بله! ما معلول! ما معلول شدیم و سالیانی امید است که علت شویم و سینه‌مان محفظه شود بر گنج و زبانمان علم شود به پرچم آیین و زبان این مرز و بوم تا فردا فرزندی از میان نسل‌مان، شاهنامه‌ای از طاقچه بردارد و بخواند و بفهمد و با قیام آفریدون به ظلم تن ندهد، پاک باشد به جادو تن ندهد مثل سیاوش سفید و به داد بپاخیزد چونان کی‌خسرو.

شاید جالب باشد که بدانیم تقریبا تمام این بار بر دوش فردوسی بوده، حتی بعد از مرگش هر روز قهوه قجری این بوم و خاک را می‌نوشد و کیسه را می‌کشد. از چه می‌گویم؟ مرده را چه به جور کشی؟ سخن از این است حتی هنوز بعد از سالیان سال که شمشیر قلم بر دست گرفت و به جنگ نادانی و فراموشی و اهمال کاری رفت، قلم را بر زمین گذاشت اما شمشیر هنوز در دستانش به قوت خود باقی است. هنوز بیگانگان بر فرهنگ می‌تازند و زبان بی‌جان می‌شود، هنوز نسل جوان کلمات جدید به گوششان گوش نواز می‌آید و گوش اوست که سوت می‌کشد و خونش روان می‌شود بیچاره انگار که به پاسداری از اینجا عادت کرده.
چرا می‌گوییم که او پاسدار ایران است؟ چون حفظ قداست و حرمت فارسی نه تنها زبان را برای آیندگان پاس می‌دارد، که حتی فرهنگ را، زندگی را، امید پیدا شده در بین کلمات کتاب همزبان را، همدلی هم‌میهنان هم سخن را، در هر سختی گرمای جان را، پسته‌های شب یلدا را، طعم مشترک خاطرات یکسان را بر عده کثیری انسان ممکن و زنده نگهداری می‌کند. پس فراموشی هر یک کلمه یک طعم را، یک صدا را، یک بو را و حتی یک خاطره را، یک روایت را و یک افسانه را به گورستان خاطره‌های تاریخ می‌برد و اینکه تا به حال چند مورد به فراموشی سپرده شدند نه که مهم نباشد هست اما نگاه و نگاهداری از آنچه در دست داریم اهم‌تر است از مهم و فکر کن که با هر بار اهمال کاری هر کدام از ما چه داستان‌ها و چه رستم و سهراب‌هایی که از گوش فرزندانمان خاموش می‌شود.

و شاید حتی در همین لحظه هم دیر باشد برای آنکه فرزند و من و تو بداند جریره به عشق سیاوش از همه خود گذشت و فراز فرودش را به چشم دید و با او سقوط کرد اما به پاکی و عشق سیاوش پشت نکرد. شاید حتی دیر باشد و کسی از این روزگار بانوگشسب رستم را نشناسد و اصلا این‌ها هیچ، شاید وقتی که می‌خواهد جمله‌ای بر زبان براند اندک اندک، روز به روز تاخیر تفکرش بیشتر شود و لحظه‌ای، ثانیه‌ای بیشتر به این بیندیشد: که فارسی این کلمه چه می‌شد؟ و عذرخواهی می‌کند که این پاراگراف پر بود از اسکم و گاسیپ نسل جوان و ببخشید که من نوب هستم و گوش‌ها را پر می‌کنم از کلمات لو لول و البته که زبان موجودی لایو و زنده است و از هیستوری پر طمطراق فارسی مبرهن است که از لحاظ منتالی و هیتستوریکال نور اور نوبادی به انتهایی ترین نقطه مایند کلمه‌ای را گرا نمی‌دهد و البته عذرخواهم که اگر لحظه‌ای خاطرتان را آزردم.

شرط بلاغ سال‌ها است که در گوش‌هامان خوانده می‌شود و امید است که پا از خرخره زبان فارسی برداریم و بگذاریم اگر که زنده است و حل شدنی با اغیار، سیر تحولی طبیعی خود را طی کند و زغال سنگ در قطار نشویم تا به آن تسریع بخشیم که این جهان و دشمنی‌ها و دوستی‌هایش یک واگن پر از زغال سنگ در چنته دارد.

اما سزاست که او آن عالم والا، سرباز میهن، جنگاور خستگی ناپذیر، علت معلول‌های بسیار، قلم بهشتی، سرمایه و گنج، خردمند عقیل، فردوسی حکیم را مدح کنیم و شاید هم به او خسته نباشید بگوییم از برای رشادت‌های خاموشی که سالیان درازی است در زیر پوسته این خاک، خرج کرده و در آخر بر شما و بر تمامی فارسی زبانان جهان فرخنده باد چنین روز میمونی که دستانش پایان داد بر زحمات سی ساله و نقطه گذاشت بر دفتر آخر شاهنامه و الحمدالله که تا اینجا هنوز حفظ شده یاد و نام این گنجنامه.


نویسنده: پنهانه محب*

انتهای یادداشت/

کد مطلب: 1305869

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha