گروه دانشگاه ایسکانیوز_ گاهی حقیقت، آنقدر بزرگ است که در قاب کوچک یک نقاشی کودکانه جا میشود. حدود سه سال پیش، در گوشهای از همین سرزمین، دخترکی خردسال نامهای به رهبر ایران نوشت. محتوای نامه، اهمیت امروزین این روایت نیست؛ آنچه در ذهنم ماندگار شد، نقاشیای بود که او در حاشیه آن نامه کشیده بود. نقاشی، یک قلب که پرچم ایران با سهرنگ سبز و سفید و سرخ و کلمه الله در آن نقش بسته بود. او اثرش را "قلب ایران" نام گذاشته بود. وقتی از او دلیل ترسیم آن نقاشی را پرسیدند، پاسخاش در عین سادگی، تکاندهنده بود: "برای اینکه رهبرم ایران را دوست دارد".
آن روز، شاید این نامگذاری شنیده و فراموش شد. امروز با گذشت سه سال، در شبهای غریب و پرالتهاب رویارویی با ابرقدرتی خشمگین و تا بن دندان مسلح، هنگامی که مردم پرچم ایران را بر دوش کشیدند و در دل تاریکی شب، همصدا با بوق خودروها و طنین اللهاکبر، روانه خیابانها شدند؛ ناگهان آن نقاشی موسوم به قلب ایران، از اعماق ذهنم سر برآورد. آن دخترک خردسال، بیآنکه در پی نظریهپردازی باشد، سه سال جلوتر، نام پدیدهای را برگزیده بود که ما امروز در خیابانها شاهد تولدش بودیم. ایران فقط یک نام جغرافیایی نیست، بلکه قلبی است که نام خدا در تار و پود پرچمش تنیده شده و در لحظات خطر، خون ایمان و غیرت را به رگهای این سرزمین پمپاژ میکند.
برای فهم آنچه در این شبها در حال گذر است، استعارهای رساتر از قلب نیست. در کالبدشناسی قلب عضوی یگانه با دو کارکرد همزمان و حیاتی، انقباض (برای پمپاژ نیرو به تمامی اندامها) و انبساط (برای بازپسگیری نیرو از آنها) است. جامعه ایران نیز در این شبهای تهدید، دقیقاً چنین ضربانی داشت. تهدید نظامی آمریکا میتوانست ملت را مانند اندامی بیحس و ازکارافتاده، فلج کند. اما پرچمهایی که نیمهشب، در میان فریادهای اللهاکبر بالا رفتند، دقیقاً همان ضربان قلب ملی بودند؛ همان "قلب ایران" که کودکی پیشتر تصویرش را کشیده بود. این یک حرکت صرفاً احساسی نبود؛ یک استراتژی زیستی برای بقای یک ملت بود. وقتی مردم با پرچم به خیابانها ریختند، خون تازهای در شریانهای امنیت روانی جامعه جاری کردند و هر ایرانی که تصاویر هموطنانشان را در نقطهای دوردست میدیدند، از کرختی ترس بیرون میآمد و این گونه بود که هر کوی و برزن، مویرگی شد که اگر خون ایرانیت و اسلامیت در آن جاری نمیشد، سیاه و افسرده میماند.
از منظر امنیت ملی، تهاجم دشمن به ایرن عزیزمان شبیه یک فشار خون بالا در بدنه جامعه بود که تنش بالا ناشی از آن، میتوانست شالکله کشور را از پای درآورد. در چنین وضعیتی، تنها راه نجات، ایجاد یک انبساط و انقباض هماهنگ به مثابه یک قلب بود. انبساط، همان لحظهای بود که مردم از خانهها بیرون زدند. این در صورتی است که میدانیم وحشت، آدمی را به درون پناهگاه میراند، اما شجاعت جمعی، او را به فضای باز میکشاند و انقباض، لحظهای رخ داد که همه آن جمعیت، حول نماد واحد پرچم ایران حلقه زدند. این حلقهزدن، تجمیع نیرو بود. مردم ناخودآگاه دریافتند که نقطه ثقل
وحدتشان، همان چیزی است که در آن نقاشی کودکانه ترسیم شده بود و ایران زیر سایه خداست. در این شبها، پرچمها فقط نماد ملیت نبوده و به مثابه بیرقهای توحیدیای هستند که نشان میدهد این ملت، ریشه استقامتش را از جایی فراتر از قدرتهای مادی میگیرد و این پشتیبانی بود که امنیت را یکباره از پادگانها به خیابانها و از لوله تفنگها به حنجرههای مردم منتقل نمود و دشمن فهمید که هیچ بمبی نمیتواند قلب ایران را از تپش بیندازد.
برخی از منتقدان و تحلیلگران بدبین، گاه میپرسند آیا این حرکت، سازماندهی حکومتی است؟ پاسخ را باز باید از منطق همان نقاشی گرفت. قلب خود میتپد و میان شوک الکتریکی و حیات ذاتی فرق است. شبهای پرچمگردانی، با یک تلنگر عاطفی درونی آغاز شد. نیمهشب میلیونها انسان، بدون فراخوان رسمی از خانه بیرون زدند. این یک انفجار خودجوش زیستی بود. آن حرف الله و آن سهرنگی که در "قلب ایران" نقاشی شده بود، در حقیقت بر دلهای خود مردم حک شده است. حکومت شاید نقش دستگاه عصبی را در مخابره این پیام ایفا کرد، اما خونی که در رگها گردش دارد، خون خود ملت بود. این تپش، از جنس عشق فطری به آب و خاک و ناموس و ایمان است؛ همان عشقی که دخترک ایرانی در نقاشی ساده "قلب ایران" گنجاند و یک ملت، بیهیچ بخشنامهای، در خیابانها فریادش کرد.
استراتژیستهای نظامی، امنیت و بازدارندگی را با موشک، جنگنده، پدافند و... میسنجند. مردم ایران در شبها و در خیابان بمب انسجام توحیدی-ملی را رونمایی کردند تا ضمن پشتیبانی از نیروهای نظامی کشور، همانند آنان شگفتانهای را برای دشمن رونمایی نمایند. تهاجم آمریکا، در قاموس جنگهای نوین، نیازمند سقوط روانی ملت هدف است. آنان به دنبال شکاف میان مردم و حاکمیت بودند. اما پرچمها در دستان مردان و زنان بالا رفت و ثابت کرد قلب ایران، دچار پارگی نشده است. امنیت مرزها، ریشه در امنیت دلها دارد. وقتی دل ایرانی برای پرچمی میتپد که نام خدا بر آن است، مرزها خودبهخود امن میشوند. "قلب ایران"، نیروی محرکه پدافند هوایی آن است. سرباز در مرز، وقتی میبیند میلیونها هموطن ش در دل شب، پرچمها را با دست گرفتهاند، با روحیهای دوچندان نگهبانی میدهد. قلب، اینگونه خون را به دستها و پاهای پیکره کشور میرساند و امنیت را از درون به بیرون پمپاژ میکند.
امروز، سه سال پس از آن نامه، با خود میاندیشم آن دخترک، با کشیدن "قلب ایران" و نامگذاری آن، چه آیندهنگری شگفتی را نوید داد. بیآنکه بداند، فرمول بقای یک ملت را روی کاغذ آورد و به همگان یادآوری کرد که ایران با خدا، قلبی دارد که از تپش نمیایستد.
پرچمگردانیهای شبانه به ما آموخت که این سرزمین، همان "قلب ایران" است که آن کودک نامش را برگزیده بود؛ قلبی که با ریتم اللهاکبر میتپد. مادامی که این تپش ادامه دارد، هیچ تهدیدی نمیتواند این اندام را دچار ایست کند. دشمن قصد داشت با ایجاد رعب و وحشت، نبض ایران را خاموش کند، اما از اینکه ماهیت این قلب، تپیدن مدام است، غافل بود؛ زیرا که صاحبخانه این قلب، خدایی است که زنده است. آن دخترک اکنون بزرگتر شده، اما نامگذاریاش بر پیشانی تاریخ این ملت حک شده است. قلب ایران، همان پرچم کشور است و تا وقتی این حقیقت برقرار است، ضربان این قلب در خاموشی شبها نیز طلیعه فجر امنیت و اقتدار خواهد بود.
این نوشته را به تمام کودکانی که با مداد رنگیهایشان، نام حقیقت را پیش از ما بر زبان میآورند و به همه شهدای دانشآموز بیدفاع مدرسه میناب و به آن پرچمگردانان بینام و نشانی که در تاریکی محض، ثابت کردند "قلب ایران" هنوز میتپد، تقدیم میدارم.
*معاون مدیرکل دفتر تحلیل و نظارت امور اقتصادی و زیربنایی هیئت مؤسس دانشگاه آزاد اسلامی
انتهای پیام/
نظر شما