گویی ارگ بم امروز در میانه یک سکوتِ سنگین و با شکوه ایستاده است تا با قامتِ بازسازی شده خود، حکایتِ صبوریِ خشت در برابرِ تازیانههایِ تاریخ را روایت کند؛ بنایی که روزگاری نبضِ تمدنِ شرقِ ایران در آن میتپید و صدایِ سمِ اسبان و هیاهویِ بازرگانان در کوچههایِ سرپوشیدهاش میپیچید، اکنون در فروردین هزار و چهارصد و پنج به آینهای بدل گشته که شکوهِ کالبدی را در کنارِ تنهاییِ محتوایی به تصویر میکشد. ما با شاهکاری روبرو هستیم که از خاک برخاسته تا ثابت کند میراثِ جهانی بم، نه فقط یک بنا، بلکه ارادهیِ خللناپذیرِ انسانی است که حاضر نشد شناسنامهیِ خود را زیر آوارِ زلزله جا بگذارد.
بازسازی ارگ بم فراتر از یک پروژهیِ مرمتی ساده، به مثابهِ یک نبردِ تمدنی با نیستی بود؛ جایی که کارشناسانِ داخلی و بینالمللی در یک تلاقیِ علمی، خشت به خشتِ این قلعهیِ باستانی را با وفاداری به اصالتِ تاریخیاش بر هم نهادند. اما سوالِ گزنده اینجاست که چرا این کالبدِ عظیم، پس از بازگشت به روزهایِ اوجِ فیزیکی خود، همچنان در حسرتِ «زندگی» میسوزد. ارگ بم امروز شبیه به صحنهیِ تئاتری مجلل است که بازیگرانش را از دست داده و تنها مخاطبش، بادی است که در برجهایِ دیدهبانی هوهو میکند. این سکوت، نه از جنسِ آرامش، بلکه از جنسِ انزوایی است که نشاندهندهیِ شکستِ ما در تزریقِ کاربریهایِ معاصر به قلبِ تاریخ است.
مقایسه روندِ احیایِ بم با تجربههایِ جهانی در شهرهایی نظیر «خیوه» در ازبکستان یا بافتهایِ تاریخیِ مراکش نشان میدهد که مرمتِ فیزیکی تنها نیمی از راه است؛ در آنجا زندگیِ جاریِ مردم، بخشی از جاذبهیِ میراثی است، اما در بم، حصارهایِ حفاظتی و نگاهِ صرفاً موزهای، میانِ مردمِ محلی و این بنایِ اساطیری فاصله انداخته است. ارگ بم نباید تنها نقطهای برایِ گرفتنِ عکسهایِ یادگاری باشد؛ این بنا باید به مرکزِ ثقلِ رویدادهایِ فرهنگی، کارگاههایِ صنایعِ دستی و حیاتِ شبانهیِ شهر تبدیل شود تا غبارِ فاجعهیِ دی ماهِ هشتاد و دو، به کلی از چهرهاش پاک گردد. ما در مدیریتِ پسا-مرمت، دچار نوعی لکنتِ برنامهریزی شدهایم که مانع از تبدیلِ این پتانسیل به موتورِ محرکِ اقتصادِ شرقِ استان میشود.
بازسازیِ بم یک رنسانس در دانشِ مهندسیِ خشت بود؛ جایی که ترکیبِ سنت و مدرنیته، بنایی را پدید آورد که اکنون در برابرِ لرزههایِ احتمالی، مقاومتر از هر زمانِ دیگری است. تضادِ میانِ دیوارهایِ نو و خشتهایِ زخمیِ قدیمی، استعارهای از پیوندِ گذشته و حال است. اما این شکوهِ فنی زمانی معنا مییابد که گردشگرِ داخلی و خارجی، نه برایِ تماشایِ ویرانهها، بلکه برایِ لمسِ یک فرهنگِ زنده به این سو سفر کند. واقعیتِ تلخ این است که زیرساختهایِ اقامتی و رفاهی در حاشیهیِ ارگ، همچنان با استانداردهایِ یک مقصدِ جهانی فاصله دارد و این یعنی ما ثروتی داریم که ویترینش را ساختهایم، اما درِ مغازه را به رویِ مشتریان بستهایم.
بحرانِ هویت در روایتگریِ ارگ بم، لایه دردناکِ دیگری از این یادداشت است؛ ما نتوانستهایم قصههایِ این خشتها را به زبانِ معاصر ترجمه کنیم. ارگ بم مخزنِ اسطورهها و روایتهایِ پایداری است که میتواند الهامبخشِ نسلِ جدید باشد، اما این روایتها در زیرِ گزارشهایِ خشکِ اداری و آمارهایِ بازسازی مدفون شدهاند. توسعهیِ پایدار در بم، یعنی بازگرداندنِ روحِ انسانی به کوچههایِ حاکمنشین و عامهنشین؛ یعنی جاری کردنِ دوبارهیِ آب در جویهایِ باستانی و روشن کردنِ چراغِ مغازههایی که بویِ زیرهیِ کرمان و خرمایِ مضافتی را در فضایِ ارگ منتشر کنند.
تضاد میانِ شهرتِ جهانی بم در فهرستِ یونسکو و سهمِ ناچیزِ مردمِ بم از درآمدهایِ گردشگری، نشان از یک گسستِ جدی میانِ سیاستگذاریهایِ کلان و نیازهایِ محلی دارد. چرا با وجودِ پایانِ مراحلِ اصلیِ بازسازی، همچنان جشنوارههایِ فرهنگیِ در خورِ این بنا در تقویمِ رسمی کشور جایی ندارند. امنیتِ فرهنگیِ ما در گروِ پویاییِ همین بناهایِ هویتی است؛ اگر ارگ بم تنها به یک سنگِ مزارِ با شکوه برایِ گذشته تبدیل شود، ما قافیه را به رقبایِ منطقهای باختهایم. پایتختِ خشتِ جهان باید به قطبِ نوآوری در معماریِ بومآورد و گردشگریِ تجربهمحور تبدیل شود.
مردمِ بم پیوندی عاطفی و خونی با این ارگ دارند؛ برای آنها، بازسازیِ هر برج، به مثابهِ ترمیمِ بخشی از روحِ آزردهشان بود. اما امروز این مردم در پشتِ میلههایِ ورودی، غریبهای هستند که تنها به تماشایِ میراثِ خود ایستادهاند. ما نیازمندِ یک «مدیریتِ مشارکتی» هستیم که در آن، بم با تمامِ ظرفیتهایِ انسانیاش در خدمتِ ارگ باشد و ارگ نیز سفرهیِ معیشتِ مردم را رونق بخشد. سکوتِ حاکم بر میدانِ تکیهیِ ارگ، بیدارباشی برایِ مسئولانی است که فکر میکنند با اتمامِ بنایی، کارِ آنها تمام شده است؛ در حالی که کارِ واقعی یعنی «دمیدنِ روحِ زندگی»، تازه آغاز شده است.
این یادداشت، دعوتی است برایِ بازخوانیِ دوبارهیِ مفهومِ میراث؛ میراثی که نباید در غبارِ زمان و سکوتِ ممتد گم شود. ارگ بم، قلبِ تپندهیِ کرمان است که پس از سالها جراحت، اکنون پانسمانهایش باز شده و آماده است تا دوباره رهبریِ تمدنیِ منطقه را بر عهده بگیرد. تلخیِ ماجرا اینجاست که ما فرصتهایِ طلایی برایِ معرفیِ بمِ پسا-زلزله به عنوانِ نمادِ امید در جهان را به راحتی از دست میدهیم. بمِ امروز، بیش از بودجهیِ مرمتی، به ایدههایِ خلاقانه برایِ میزبانی و روایتگری نیاز دارد.
در پایان باید گفت که سکوت در ارگ بم، باید شکسته شود؛ نه با فریاد، بلکه با صدایِ چکشِ هنرمندان، با نوایِ موسیقیِ محلی و با همهمهیِ مسافرانی که از اقصینقاطِ گیتی برایِ تعظیم در برابرِ این عظمت میآیند. آینده روشنِ بم در گروِ خروج از نگاهِ موزهای و ورود به عصرِ پویایی است. پایتختِ خشت و خورشید، شایسته آن است که دوباره به عنوانِ نگینِ درخشانِ شرق، بر تارکِ گردشگریِ ایران بدرخشد.
خشتها سخن میگویند، اگر گوشِ شنوایی برایِ شنیدنِ روایتهایِ هزار سالهشان داشته باشیم. فرصت برای نوزایی فرهنگی بم فراهم است؛ بیایید قبل از آنکه سکوت به فراموشی بدل شود، نبضِ زندگی را در ارگ زنده کنیم.
فعالی رسانهای*
انتهای یادداشت./
نظر شما