افزایش قیمت کالاها و خدمات، میتواند منجر به بروز اعتراضات و تنشهای اجتماعی گسترده شود و در پی آن، نارضایتی عمومی از وضعیت اقتصادی را تشدید کند. پرسش اصلی این است که خانوارها تا چه حد قادر به تحمل فشار ناشی از افزایش قیمتها هستند؟ به عبارت دیگر، میزان تأثیرگذاری این فشار اقتصادی بر قشرهای مختلف جامعه چقدر است و چه پیامدهایی را در پی خواهد داشت؟
وقتی قیمت یک محصول روزبهروز افزایش مییابد، میتوان با اطمینان گفت که قدرت خرید مردم، فراتر از حد نرمال، کاهش مییابد. این در حالی است که افزایش قیمتها و گرانی کالاها همواره با افزایش درآمد همراه نیست؛ چراکه درآمد خانوارها در بازههای زمانی ششماهه تا یکساله معمولاً ثابت است و تنها سالانه تغییر میکند.
از سوی دیگر، باید به تأثیر بلندمدت سیاستهای اقتصادی توجه داشت. معمولاً اثرگذاری یک سیاست اقتصادی در بازههای ششماهه خود را نشان میدهد و ممکن است در بلندمدت منجر به واکنشهای اجتماعی بیشتری شود.
در واقع، وقتی فشار اقتصادی از یک آستانه مشخص فراتر میرود، دیگر صرفاً یک مسئله اقتصادی نیست، بلکه به یک بحران اجتماعی و امنیتی تبدیل میشود. در این شرایط، اعتماد عمومی به توانایی دولت در مدیریت اقتصاد به شدت خدشهدار شده و هرگونه سیاستگذاری جدید، حتی اگر از نظر تئوری درست باشد، با شک و تردید عمومی مواجه میشود.
علاوه بر این، این فشارها به صورت نامتوازن بر قشرهای مختلف جامعه اثر میگذارد. در حالی که قشرهای مرفه ممکن است با کاهش سطح رفاه خود، همچنان توانایی تداوم زندگی را داشته باشند، قشرهای متوسط و ضعیفتر با خطر سقوط به زیر خط فقر روبهرو میشوند. این نابرابری در تحمل فشار، بذر بیاعتمادی و دوقطبی یا حتی چند قطبی شدن جامعه را کاشته و میتواند زمینهساز بیثباتیهای طولانیمدت شود. بنابراین، پایداری اقتصادی تنها با کنترل تورم حاصل نمیشود، بلکه نیازمند درک عمیق از ظرفیتهای تحمل خانوارها و تدوین سیاستهای حمایتی هدفمند است.
در این میان، نقش رسانهها و فضای مجازی در تشدید یا کاهش تنشها غیرقابل انکار است. انتشار سریع اخبار مربوط به گرانی و نارضایتیها، میتواند زنجیرهای از واکنشهای احساسی را در جامعه ایجاد کند که گاهی فراتر از واقعیتهای اقتصادی است. این پدیده باعث میشود که حتی سیاستهای اصلاحی کوچک نیز با بدبینی عمومی روبهرو شوند و زمان لازم برای اثرگذاری آنها از بین برود.
از سوی دیگر، عدم شفافیت در آمارهای اقتصادی و تأخیر در ارائه راهکارهای عملی، باعث میشود که مردم احساس کنند در برابر مشکلات تنها رها شدهاند. این حس تنهایی و ناامیدی، موتور محرک اصلی برای شکلگیری اعتراضات گستردهتر است. بنابراین، مدیریت بحران اقتصادی تنها به ابزارهای مالی محدود نمیشود، بلکه نیازمند یک استراتژی ارتباطی شفاف، صادقانه و بهموقع است تا اعتماد از دسترفته بازسازی شود.
در نهایت، اگر فشار اقتصادی بدون توجه به ظرفیتهای اجتماعی و روانی مردم ادامه یابد، هزینههای اجتماعی و انسانی آن بسیار فراتر از هزینههای مالی خواهد بود. جامعهای که در آن اعتماد و همبستگی سست شده باشد، حتی با بهبود شاخصهای اقتصادی نیز به سختی به تعادل بازمیگردد. لذا، سیاستگذاران باید پیش از آنکه بحران به اوج خود برسد، با نگاهی آیندهنگر و انسانی، راهکارهایی را اجرا کنند که همزمان هم اقتصاد را متعادل کند و هم آرامش روانی جامعه را حفظ نماید.
امیرحسین عباسی زاده*
انتهای یادداشت/
نظر شما