رفسنجان را باید مثل یک روایت بلند خواند؛ روایتی که در آن، قهرمان اصلی یک شهر، نه انسان ها هستند و نه خیابان ها، بلکه درخت هایی اند که سال هاست با ریشه هایشان در دل خاک، دنبال چیزی می گردند که هر روز کمیاب تر می شود. اینجا، پسته فقط یک محصول نیست، یک سرنوشت است. شهری که با پسته بزرگ شد، با پسته شناخته شد، با پسته ثروت ساخت و با پسته وارد نقشه اقتصادی ایران شد. اما همین پسته، حالا مثل یک شمشیر دو لبه، هم نان داده و هم جان گرفته؛ نان برای بازار و سرمایه، جان برای زمین و آب.
اگر رفسنجان را در قاب بیرونی نگاه کنیم، همه چیز بوی توانمندی می دهد؛ صادرات، باغ های وسیع، بسته بندی های شیک، نام هایی که در بازارهای بین المللی شناخته شده اند و سرمایه هایی که از دل خاک بیرون آمده اند. اما مسئله درست از جایی شروع می شود که این قاب زیبا را کنار بزنی و از پشت پرده، صدای نفس کشیدن زمین را بشنوی. زمینی که دیگر نفسش آرام نیست. زمینی که زیر پای شهر، آهسته ترک می خورد، می نشیند، فرو می رود و هشدار می دهد. رفسنجان، پشت آن لبخند اقتصادی، یک درد پنهان دارد: این شهر دارد هزینه موفقیتش را با آب می پردازد.
پسته در رفسنجان مثل یک طلای سبز عمل کرده است. طلایی که قیمتش جهانی است و بازارش بی رحم. هر سال که قیمت پسته بالا می رود، وسوسه توسعه باغ ها هم بیشتر می شود؛ وسوسه ای که شاید در کوتاه مدت سود بیاورد، اما در بلندمدت مثل قرض گرفتن از آینده است. رفسنجان سال هاست از آینده خود آب قرض می گیرد. چاه ها عمیق تر شده اند، پمپ ها قوی تر شده اند و سفره های زیرزمینی، هر سال پایین تر رفته اند. اما زمین، مثل یک حساب بانکی نیست که همیشه موجودی داشته باشد. آب زیرزمینی وقتی برداشت شود و جایگزین نشود، دیگر برنمی گردد. این همان نقطه ای است که اقتصاد پسته، از یک فرصت به یک تهدید تبدیل می شود.
رفسنجان امروز در حال تجربه یک تناقض تاریخی است؛ شهری که باید نماد توسعه باشد، در لایه زیرینش نشانه های فرسایش را حمل می کند. فرونشست زمین، فقط یک اصطلاح علمی نیست؛ فرونشست یعنی ترک خوردن دیوارها، شکستن جاده ها، آسیب دیدن زیرساخت ها و مهم تر از همه، از بین رفتن ظرفیت زیست پذیری. یعنی شهری که شاید روزی مجبور شود برای بقای خودش بجنگد، نه با دشمن بیرونی، بلکه با زمین خودش. عجیب است؛ رفسنجان با پسته به جهان وصل شد، اما حالا ممکن است به خاطر پسته، از خودش جدا شود.
در این میان، مسئله فقط طبیعت نیست. مسئله انسان است. اقتصاد پسته، یک اقتصاد نابرابر هم هست. همه در رفسنجان از طلای سبز سهم برابر ندارند. درخت پسته، برای بعضی ها ثروت می آورد و برای بعضی ها فقط کارگری. شکاف طبقاتی در شهرهایی که اقتصاد تک محصولی دارند، همیشه خطرناک است؛ چون یک محصول، هم می تواند زندگی بسازد و هم می تواند طبقات را از هم دور کند. کسانی که مالک باغ های بزرگ هستند، با هر موج افزایش قیمت پسته، رشد می کنند و کسانی که فقط نیروی کارند، همچنان در همان نقطه می مانند. اینجا ثروت به صورت قطره قطره نمی ریزد؛ گاهی به صورت سیل وارد جیب گروهی محدود می شود و همین، شهر را از درون فرسوده می کند.
از طرف دیگر، پسته به شدت وابسته به بازار جهانی است. یک تصمیم سیاسی، یک تحریم، یک بحران ارزی، یک افت تقاضا در چین یا اروپا، می تواند رفسنجان را به لرزه بیندازد. اقتصاد تک محصولی مثل راه رفتن روی طناب است؛ تا زمانی که تعادل هست، همه چیز زیباست، اما کافی است یک باد بوزد. رفسنجان سال هاست روی این طناب راه می رود و شاید خطرناک ترین بخش ماجرا همین باشد که شهر، به این ریسک عادت کرده است. عادت، همیشه بزرگ ترین دشمن اصلاح است.
اما اگر بخواهیم منصف باشیم، پسته تنها مقصر نیست. مسئله اصلی، مدیریت است. مدیریت منابع آب، مدیریت الگوی کشت، مدیریت بهره وری و مدیریت بازار. اگر باغ های پسته با روش های نوین آبیاری توسعه می یافتند، اگر برداشت ها کنترل می شد، اگر بهره وری بالا می رفت، شاید امروز این شهر چنین نگران نبود. اما توسعه در بسیاری از نقاط ایران، نه بر اساس ظرفیت طبیعت، بلکه بر اساس ظرفیت سود کوتاه مدت انجام شده است. در چنین توسعه ای، طبیعت همیشه بازنده است. چون طبیعت نه تریبون دارد، نه قدرت چانه زنی. زمین فقط وقتی حرف می زند که ترک بخورد.
و حالا رفسنجان در نقطه ای ایستاده که باید تصمیم بگیرد. این شهر می تواند همچنان به مسیر گذشته ادامه دهد، چاه ها را عمیق تر کند، باغ ها را بیشتر کند و امید داشته باشد که بازار جهانی همیشه وفادار بماند. یا می تواند وارد مرحله جدیدی شود؛ مرحله ای که در آن، پسته همچنان بماند، اما عقلانیت هم کنار آن بنشیند. یعنی تغییر الگوی کشت، توسعه صنایع تبدیلی، ایجاد برندینگ حرفه ای، کنترل مصرف آب، بازچرخانی منابع و تبدیل رفسنجان از یک شهر تولیدکننده خام به یک شهر صادرکننده ارزش افزوده.
رفسنجان اگر بخواهد آینده داشته باشد، باید پسته را از یک وسواس اقتصادی به یک دارایی مدیریت شده تبدیل کند. طلای سبز باید همچنان بدرخشد، اما نه به قیمت خاموش شدن چاه ها و فرو رفتن زمین. رفسنجان نباید شهری باشد که ثروت را به دست آورد و بعد، به دلیل همان ثروت، آینده اش را از دست بدهد.
این شهر، بیش از هر زمان دیگری، به یک تصمیم تاریخی نیاز دارد. تصمیمی که شاید سخت باشد، شاید هزینه داشته باشد، شاید در کوتاه مدت سود را کم کند، اما در بلندمدت، رفسنجان را از یک سقوط آرام نجات می دهد. چون حقیقت این است: هیچ شهری با فرونشست، با تشنگی و با زمین ترک خورده، نمی تواند پایتخت ثروت بماند.
رفسنجان هنوز هم می تواند نماد اقتدار اقتصادی باشد، اما فقط اگر بفهمد که آب، مهم تر از طلاست.
فعال رسانه*
انتهای یادداشت/
نظر شما