ممنون که ما را عاشق فوتبال کردی... آقای رونالدو.
شاید باید از همین جمله آغاز کرد؛ از تشکری که بیشتر شبیه وداع است تا تحسین. از لحظهای که پرتغال مقابل اسپانیا ایستاد، باخت، کنار رفت و ناگهان روشن شد که جام جهانی دیگر کریستیانو رونالدو را به خود نخواهد دید. پایانها همیشه با سوت داور آغاز نمیشوند؛ گاهی در سکوت بعد از یک شکست میآیند، در نگاه بازیکنی که میداند دیگر فرصتی برای بازگشت به آن صحنه مقدس ندارد.
برای فهمیدن این وداع، باید به عقب برگشت؛ به ۲۰۰۶، به آلمان، به جوانی که هنوز جهان او را به قامت اسطوره نمیشناخت. رونالدو آن روزها بیشتر آتشی سرکش بود تا بنایی کامل؛ پر از سرعت، خودنمایی، سماجت و عطشی که حتی از تصویرش بیرون میزد. در کنار نسل طلایی پرتغال، هنوز شاگرد بود، اما شاگردی که از همان نخستین حضور در جام جهانی، معلوم بود قرار نیست در حاشیه بماند. فوتبال از همانجا فهمید با بازیکنی روبهروست که برای معمولی بودن ساخته نشده است.
اما برای خیلی از ما، آغاز واقعی قصه جای دیگری بود؛ در منچستر، زیر نگاه سر الکس فرگوسن. آن یونایتدِ اواخر دهه نخست قرن، فقط یک تیم نبود؛ کارخانه تولید شوق بود. تیمی که با سرعت حمله میکرد، با شخصیت میبرد و با غرور شکست میخورد. در مرکز آن جهان سرخ، رونالدو ایستاده بود؛ جوانی که هر لمس توپش وعده حادثه میداد. او هنوز همهچیز را به عدد تبدیل نکرده بود؛ هنوز آمار، صورت او را نپوشانده بود. بیش از آنکه ماشین گل باشد، تماشایی بود؛ بازیکنی که با حرکت بدنش، با مکث پیش از دریبل، با ضربه آزادهای سنگین و با پروازهای ناگهانی، تماشاگر را از عادت روزمره فوتبال بیرون میکشید.
برای نگارنده، همان سالها آغاز علاقه به فوتبال بود؛ به رونالدو، به فرگوسن، به منچستر یونایتد. آن روزها، فوتبال نه تقویم بود، نه جدول، نه آمار؛ یک تجربه شخصی بود. آدم با یک تیم زندگی میکرد، با یک بازیکن بزرگ میشد و با هر حرکتش احساس میکرد چیزی در جهان ممکنتر شده است. رونالدو در آن قاب، فقط ستاره یونایتد نبود؛ دروازه ورود یک نسل به شیفتگی فوتبال بود.
بعدها، مسیرش از منچستر به مادرید رسید. در رئال مادرید، رونالدو دیگر فقط زیبا بازی نمیکرد؛ تاریخ را تعقیب میکرد. گل برای او هدف نبود، زبان بود؛ زبانی برای اثبات، برای مقابله با تردید، برای جلو زدن از زمان. هر فصل، رکوردی تازه؛ هر بهار، شبی دیگر در لیگ قهرمانان؛ هر مسابقه بزرگ، یادآوری اینکه غرور، وقتی با کار و وسواس و انضباط همراه شود، میتواند صورت دیگری از نبوغ باشد.
با این همه، جام جهانی هیچوقت رام او نشد. این تورنمنت، برخلاف لیگ قهرمانان، برخلاف باشگاه، برخلاف سالهای بلند سلطنت در مادرید، به او فرصت جبرانهای پیدرپی نداد. جام جهانی کوتاه است، بیرحم است، و گاهی تمام عظمت یک بازیکن را در چند لحظه فشرده میکند. رونالدو از ۲۰۰۶ تا ۲۰۲۶ بارها به این صحنه برگشت؛ جوان، بالغ، کاپیتان، اسطوره، و سرانجام مردی در آستانه وداع. هر بار چیزی در دست داشت و چیزی از دست داد. اما آنچه هرگز به دست نیاورد، همان جامی بود که میتوانست آخرین مُهر بر پروندهای بیهمتا باشد.
شکست مقابل اسپانیا، از این رو، فقط یک حذف فوتبالی نیست. این شکست، معنای نمادین دارد. اسپانیا راهش را ادامه میدهد، پرتغال به خانه برمیگردد، اما آنچه در حافظه میماند تصویر رونالدوست؛ مردی که در پایان بلندترین راه، با حقیقتی ساده روبهرو شد: بعضی رؤیاها حتی برای بزرگترینها هم دستنیافتنی میمانند.
و شاید همین، تصویر او را انسانیتر میکند. رونالدو همیشه در پی کمال بود، اما کمال هرگز بهطور کامل به او تن نداد. او همهچیز را فتح کرد، جز آن یک قلهای که با پیراهن کشورش میخواست. این ناکامی از عظمتش کم نمیکند؛ برعکس، به آن عمق میدهد. زیرا اسطوره فقط کسی نیست که همه جامها را ببرد؛ گاهی اسطوره کسی است که شکستش هم بخشی از حافظه جمعی میشود.
رونالدو را نمیتوان فقط با اعداد توضیح داد؛ هرچند اعداد در برابر او سر تعظیم فرود آوردهاند. او بیش از آنکه مجموعهای از گلها و جامها باشد، احساسی ممتد در تاریخ فوتبال است. یادآور روزهایی که تماشای مسابقه هنوز آیینی شبانه بود؛ وقتی نام منچستر یونایتد ضربان قلب را تند میکرد، وقتی فرگوسن کنار خط میایستاد و رونالدو با توپ راه میافتاد و آدم حس میکرد قرار است اتفاقی بیرون از محاسبه رخ دهد.
حالا که جام جهانی بیاو ادامه پیدا میکند، چیزی در منظره فوتبال عوض شده است. زمین همان زمین است، توپ همان توپ، سکوها همان سکوها؛ اما یکی از آخرین نشانههای دوران ما از این صحنه کنار رفته است. رونالدو رفت، بیآنکه جام جهانی را بالای سر ببرد؛ اما با میراثی بزرگتر از یک جام: با خاطره ساختن برای میلیونها تماشاگر.
او فوتبال را برای ما پرهیجانتر کرد، پرغرورتر، گاهی عصبیتر و همیشه دیدنیتر. با او آموختیم که فوتبال جدال شخصیتهاست، نمایش اراده است، مقاومت در برابر فرسودگی است. آموختیم که ستاره بودن یعنی هر شب زیر نور داوری شدن و باز هم خواستن، باز هم دویدن، باز هم باور داشتن.
اکنون باید پذیرفت که جام جهانی، دیگر صحنه رونالدو نیست. اما خاطره او از این تورنمنت پاک نمیشود؛ نه بهخاطر جامی که نبرد، بلکه بهخاطر راهی که طی کرد. از جوانی خام در ۲۰۰۶ تا اسطورهای تنها در آخرین شب، رونالدو روایتی کامل از جاهطلبی، شکوه، سقوط، بازگشت و ناتمامی بود.
و فوتبال، با همه بیرحمیاش، به چنین ناتمامیهایی هم نیاز دارد؛ به قصههایی که کامل نمیشوند تا بیشتر در یاد بمانند.
ممنون که ما را عاشق فوتبال کردی... آقای رونالدو.
خبرنگار ورزشی*
انتهای پیام/
نظر شما