به گزارش خبرنگار استانی ایسکانیوز از کاشان؛ ورودیهای مصلی، مرز میان دنیای پر از هیاهوی بیرون و دنیای خلوت دلهای شکسته بود. صدای همهمه جمعیت، صدای قدمهای میلیونها نفر، مثل صدای امواج خروشان دریا بود. اما در میان این همه شلوغی، یک چیز عجیب خودنمایی میکرد؛ حضور نوزادانی که در کالسکه، فارغ از عمق فاجعه، در میان دریای جمعیت آرام گرفته بودند.
مادرانشان، با صورتی خیس از اشک و دستانی لرزان که دستگیره کالسکه را میفشرد، آمده بودند تا به فرزندانشان بیاموزند «عشق»، میراثی است که باید سینه به سینه منتقل شود. دیدن این کالسکه ها در میان آن ازدحام، اولین سیلی بیداری بود به صورت کسانی که عمق محبوبیت این مرد را باور نداشتند. مگر میشود؟ مگر میشود انسانی اینچنین در تار و پود جان مردمانش نفوذ کرده باشد؟
به مصلی تهران که رسیدم، جمعیت مثل موجی که به صخرهای بخورد، متوقف شده بود. فضا چنان فشرده بود که نفس کشیدن سخت میشد، اما هیچکس از فشار و گرما گله نمیکرد. صدای هقهق گریه زنان و مردان، نالههایی که از عمق جان برمیخواست، فضا را پر کرده بود. انگار هر قطره اشک، داستانی بود از یک نیاز، از یک تسلی، از یک امید که حالا به خاک سپرده میشد.
کنار ستونی تکیه داده بودم که زنی جوان، با چشمانی که از شدت گریه متورم بود، نگاهم کرد. با صدایی بغضآلود گفت: «دارم خودم را سرزنش میکنم. چرا وقتی بود، چرا وقتی نفس میکشید، برای یک بار هم که شده خودم را به دیدارش نرساندم؟ فکر میکردم همیشه هست… فکر میکردم فرصت دیدن این کوه صبر و مهربانی تا ابد پابرجاست.
کمی آنطرفتر، دختری ایستاده بود، با کتابی در دست چشمانش نافذ بود و پر از حسرت: من فقط به خاطر او درس خواندم، به خاطر او وارد دانشگاه شدم. تمام هدفی که در ذهنم ساخته بودم، روزی بود که بتوانم مقابلش بایستم و بگویم به خاطر راه تو اینجا هستم. حالا اما فقط یک عکس مانده.
کمی جلوتر، زنی با ظاهری متفاوت ایستاده بود. حجابش کامل نبود، شاید همان چیزی که برخی در جامعه به آن «ظاهر امروزی» میگویند. اما در چشمانش، عشقی خالص و بیغبار میدرخشید. وقتی با او همصحبت شدم، با صدایی لرزان گفت: من عاشق این مرد هستم. شاید کسی باور نکند، اما او تنها کسی بود که وقتی جامعه با من و امثال من بد حرف میزد،مرا در پناه نگاه مهربانش آرام کرد. او هرگز نگاه قضاوتگر نداشت. جملاتش، صحبتهایش، آنقدر زیبا و پدرانه بود که هیچوقت از یادم نمیرود. او نه فقط رهبر متدینها، که پناه دلهای شکسته بود.
اینجا، در مصلی، زمان متوقف شده بود. از پیرمردی که روی ویلچرش نشسته بود و دستان پینهبستهاش را به سمت افق گرفته بود، تا آن پیرزنی که با عصا و قامت خمیده، قدم به قدم خود را به مرکز میدان رسانده بود؛ همه آمده بودند. شرایط جسمانیشان اجازه نمیداد، اما چیزی در درونشان آنها را به حرکت وامیداشت. عشقی که منطق مادی آن را نمیفهمید. آنها برای این مرد، جانشان را هم فدا میکردند و این را نه در شعار، که در لرزش صدایشان و نگاه سوختهشان میشد خواند.
راستی، او کیست؟ این مرد که رفتنش، زمین و زمان را در سوگ نشاند. او کیست که بعد از شهادتش، تازه مردم فهمیدند چه گوهری را در میان خود داشتهاند؟ او همان «سید علی» بود؛ همان که خندهاش آرامش طوفان بود و کلامش مرهم زخمهای کهنه. حالا همه چیز ساکت شده است، اما آن روز، در مصلی، صدای یک ملت شنیده میشد. صدایی که میگفت: «ای سید ما، ای رهبر شهید، اگر آن روز تو را نشناختیم، امروز تو را در تمام ذرههای این خاک و در تمام ضربانهای قلبمان مییابیم.»
تهران، آن روز، پایتخت دلتنگیهای جهان بود. مردی از جنس نور، در میان دریایی از اشکها بدرقه شد، اما هر کس که در آن جمعیت حضور داشت، میدانست که او نرفته است؛ او در تکتک آن نگاهها، در وجود نوزادان در کالسکه، در نگاه منتظرِ آن دانشجوی امیدوار،و در پناهِ نگاه ِ آن زن ، آرام گرفته بود، زنده است. حقیقت این مرد، تازه پس از شهادتش آغاز شد.
حالا که به آن روز میاندیشم، درمییابم که مصلی تنها یک میعادگاه نبود؛ یک کلاس درس بزرگ برای تاریخ بود. آنهمه جمعیت، آن ازدحام سرشار از احترام، پیامی فراتر از یک سوگواری داشت.
این حضور، گواهی مظلومیت کسی بود که عمری در نهایت سادگی زیست و در اوج اقتدار، مهربان ماند. آن نوزادان که در کالسکه بودند،شاید امروز خود را به یاد نیاورند، اما خاک مصلی در ناخودآگاه آنها حک شد؛ آنها بزرگ خواهند شد و در قصههای مادرانشان خواهند شنید که چطور یک شهر، یکصدا برای وداع با «پدر مهربان وطن» گریست.
ما امروز در کشاکش روزگار، به یاد میآوریم که او نه با شمشیر، که با «اخلاق نبوی» خود در قلبها نفوذ کرد. او رفت، اما راهی را گشود که در آن، مرزبندیهای ظاهری رنگ میبازند و تنها محبت به ایران و اسلام ملاک است. هر بار که به یاد چهرهی آرامَش در آن تصاویر آخر میافتم، دوباره میبینم که او در میان گریههای ما، لبخند میزد؛ لبخندی که میگفت: ایران، برای همیشه بیدار است. این حماسه، پایان نبود؛ آغازی بود بر شناخت مردی که حقیقت وجودش، گنجینهای شد برای تمام آیندگان این سرزمین کهن.
خبرنگار: ریحانه امیدی
انتهای خبر./
نظر شما