جایی برای پروانه‌ها

ایستگاه مترو امام خمینی تهران میزبان برپایی نمایشگاهی از آثار هنری بیماران پروانه‌ای بود تا قدمی در راه معرفی استعدادهای این بیماران برداشته شود.

به گزارش خبرنگار اجتماعی ایسکانیوز، پله‌های مترو را که دو تا یکی می‌کنم برای زودتر رسیدن به محل برگزاری نمایشگاه تازه شصتم خبردار می‌شود آفتابِ بعدازظهر تابستان چه تدارک گرمی برایم دیده. قرارمان راس ساعت سه جنب اتاق مادر و کودک بود. مختصری دیرتر سر قرار رسیده‌ام. اما با یک سر چرخاندن گوشه‌ای که حالا محل استقرارشان شده را پیدا می‌کنم.

چند جوانِ دوربین به دست لابلای مردم می‌چرخند و از بچه‌ها و کارشان عکس می‌گیرند. این پا و آن پا می‌کنم برای وارد شدن به جمعشان. دو خانم مقنعه‌پوش که لابد از کارکنان خانه‌ی ای‌بی هستند به دیدنم سر ذوق می‌آیند. نگاه کنجکاوم که روی تابلوهای نقاشی می‌چرخد سر درد دلشان باز می‌شود که بنا بوده فضایی بزرگتر از این در اختیار بیماران پروانه‌ای بگذارند و حالا ناچار شده‌اند بخشی از کارهای بچه‌ها را در انبار بگذارند.

جایی برای پروانه‌ها

همه کنار هم پشت میزی نشسته‌اند و هر کسی کارهایش را همان جا جلویش گذاشته. نفر دومی دخترک ریزاندام سر به تویی است که چند تابلوی نقاشی جلوی دستش می‌بینم؛ یعنی که نقاش است. ذهنم را زیر و رو می‌کنم که حرفی وسط بیندازم. خلجان شیطنت‌آمیز فکری موذی مغزم را نوازش می‌دهد که از صلاحیت هنری کارش بپرسم و اینکه این نقاشی‌ها اگر چطور باشند در قاب تنگ هنر خواهند نشست؟ با همان نگاه رام و حرکات بی هیجان، پاسخی شمرده می‌دهد: هنر یعنی اینکه اون کار حالا می‌خواد یه کار نوشتنی باشه یا کشیدنی با علاقه انجام بشه، اون علاقه خیلی مهم و تاثیرگذاره.

حرفش را روی هوا قاپ می‌زنم و دست می‌گیرم که یعنی اگر من با علاقه قرمه سبزی بپزم حاصل کارم را باید هنر نامید؟ لبخند محوی توی صورتش می‌دود که بعد تبدیل به خنده‌ی ریزی می‌شود، به نظر قدری مستاصل شده. نفر بغل دستی‌اش که چند لباس ساده و سوزن‌دوزی شده روی میز چیده به کمکش می‌آید: هنر یه چیز درونیه.

از این حرف انگار دوباره جان می‌گیرد: آره دیگه آدم باید یه استعدادی که در خودش می بینه رو بیرون بریزه.

استدلال دختر بغل دستی‌اش را به محک نقد می‌زنم که دوست داشتن قرمه سبزی هم می‌تواند ناشی از یک حس درونی باشد. پس پای عنصر دیگری را به میان می‌کشد: ببین هنر خلاقیت داره.

جدلم با دو دختر نقاش و خیاط بر سر پارامترهای برسازنده هنر بالا می‌گیرد. هر چیزی که با عنصر خلاقیت ساخته شود هنر است؟ یکی سری به تایید می‌جنباند و آن دیگری بله‌ای تحویلم می‌دهم. من اما روی پاسخشان دقیق می‌شوم که یعنی تنها پارامتر یک کار هنری همین است؟ دختر خیاط که حاضریراق‌تر است باز زودتر به صحنه مجادله می‌آید: نه، تنها پارامترش این نیست. یکیش اینه که با عشق و علاقه انجام بشه، دومیش اینه که خلاقانه باشه، نوآوری هم توش داشته باشه و یه جور خاصی باشه. خاص بودن یعنی هنر!

هنرمند نقاش را به حرف می‌گیرم که آیا این تعریف کاملی برای هنر است؟ ابایی از ابراز تردید ندارد: شاید بشه تعریف‌های فلسفی‌تری پیدا کرد براش. یه بچه هم می‌تونه خط خطی کنه روی تابلو ولی شاید عنوان هنر رو نگیره.

ارجاعش می‌دهم به چند تابلویی که روی میز چیده و اینکه در کشیدن این نقش و رنگ‌ها پیرو و مقلد صرف تکنیک بوده یا نه: تو هنر احساس و منطق با هم قاطیه. یعنی علم و احساس با همن و بر اساس یه بنیانی پیش می‌رن. از لحاظ منطق دید، ترکیب رنگ یا بافتی که می‌خواد ایجاد کنه روی بوم نیاز به علم داره. ولی باید احساسات هنری رو هم دخالت بده.

جایی برای پروانه‌ها

دختر خیاط باز به کمک دوست هنرمندش می‌آید و یکی از تابلوها را نشانم می‌دهد: این نقاشی یه تکنیک صرف نیست. خیلی‌ها می‌رن تکنیک رو یاد می‌گیرن ولی نمی‌تونن کار رو به این خوشگلی دربیارن.

آن‌سوتر جوانک خوش سیمایی در محاصره خبرنگارها و عکاس‌ها بساط سنتورنوازی راه انداخته و با دست‌های سرخ و چروک خورده از زخم بیماری بر زخمه‌های سازش ضرب گرفته. اجرایش تمام می‌شود و جلو می‌روم و به قصد تمجید و تحریک بیتی از حافظ را در گوشش زمزمه می‌کنم؛ مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد/ نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد. چندان اعتنایی ندارد. برای به حرف آوردنش پای احساسش به موسیقی را وسط می‌کشم. باز زمانی به مکث و سکون می‌گذرد تا بالاخره پاسخی کوتاه و مختصر می‌دهد: من علاقه داشتم به این کار.

سراغ سنتورش را می‌گیرم و علت انتخابش را جویا می‌شوم. رک و پوست کنده و با چاشنی خنده حرفش را تحویلم می‌دهد: چون سنتور راحت‌تره.

به اصرار احساسات موسیقایی‌اش را مطالبه می‌کنم که از حس و ذوق هنری‌اش چیزی دستم را گرفته باشد. یکی از متولیان نمایشگاه هم جلو می‌آید که یخ رابطه را آب کند: از بین این همه ساز چرا سنتور؟

او اما پای گزیده‌گویی‌اش می‌ماند: سنتور رو به خاطر سنتی بودنش دوست دارم.

این بار من با مکث و سکوت خیره می‌مانم. همین وادارش می‌کند از پیله‌اش کم و بیش بیرون بیاید: پیانو هم زدنش راحته. ولی دوست ندارم سراغش برم.

این فکر را در سرش می‌اندازم که اگر مدتی دور از عالم موسیقی بماند چه حالی می‌شود: من یه سال دور بودم از موسیقی. به خاطر عمل جراحی‌ام. قبل عمل هم به مشکل خورده بودم. نمی‌تونستم بزنم. الانم برای اولین بار بود که بعد عملم سنتور زدم.

جایی برای پروانه‌ها

پشت هم سوال‌هایی می‌پرسم اما پاسخ دندانگیری نمی‌دهد. ولی بعد که از تحصیلات و زندگی‌اش می‌پرسم تازه بید صحبت کردنش گل می‌کند: من قرار بود فنی حرفه‌ای ثبت نام کنم، دوران کرونا بود. حالا مشکل که حل شد، البته حل که نشد، رد شد و رفت. ولی امتحان‌ها رو آسون بگیرن. به این نگاه نمی‌کنن که کسی که داره امتحان می‌ده توی چه شرایطیه یا چه جوری تونسته درس بخونه. من شرایطم با بقیه بچه‌هایی که با من می اومدن سر امتحان فرق داشت. برای کسایی مثل من باید شرایط طور دیگه‌ای باشه. من بعد از چند بار بیهوشی مجبور بودم درس بخونم و برم امتحان بدم.

فیروزه سادات کاهانی نمونه‌کارهای شمع‌سازی‌اش را قدری شلخته یا شاید ساده و صمیمی روی میز چیده. از جنس و نوع کارها که می‌پرسم تند و تیز مواد و مصالح کارش را برایم فهرست می‌کند: اینا کارهای شمع‌سازیه. عسلی، پارافین گیاهی، پارافین خمیری که شیمیاییه و پارافین معمولی.

علت ورودش به کار شمع‌سازی را به دوستی حواله می‌دهد که باعث این آشنایی شده. اما پاکسازی درونی و پرت شدن حواس از درگیری‌های ذهنی را خاصیت اصلی کارش معرفی می‌کند.

وقتی سراغ اصل مطلب می‌روم و هنرمند بودنش را به پرسش می‌گیرم باز همان سادگی نمایان می‌شود: نمی‌دونم. من اونقدر اعتماد به نفس ندارم که خودم رو هنرمند بدونم. ولی حتی نقاشی یه بچه‌ای که سه سالشه به نظر من هنره. هر کاری با خلاقیت انجام بشه به نظر من هنره. من پارافین خمیری رو رنگ کردم و گذاشتم توی صدف. یعنی یه شمعی درست کردم به شکل مروارید. هنر یعنی همین!

جایی برای پروانه‌ها

توسعه کار شمع‌سازی چه آینده‌ای برای فیروزه سادات خواهد ساخت؟ چه کسانی می‌توانند به کمکش بیایند؟ او از خواسته‌هایش می‌گوید: خیلی کارها میشه کرد. من یک سری حمایت‌های مالی و کاری لازم دارم. ساده‌ترین کمک هم اینه که ما جایی برای فروش کارهامون داشته باشیم. یعنی مثلا تو همین مترو جاهایی رو برای بچه‌هایی که بیمار هستن بذارن. من یه جای کوچیک برای فروش می‌خوام.

محمدطاها خسروی، ورزشکار پینگ‌پنگ‌باز آخرین نفری است که سراغش می‌روم. اما به خلاف بقیه‌ی این جمع که با بوم نقاشی و پارافین و ساز و سنتور سروکار دارند طاها ستاره اقبالش را در برق مدال‌هایش می‌بیند. او رو آوردنش به ورزش را نتیجه همین بیماری می‌داند: بچه‌هایی مثل من اگه خونه‌نشین باشن بدنشون تحلیل می‌ره یا حتی ممکنه ویلچرنشین بشن. مادرم برای اینکه از این اتفاق جلوگیری کنه منو برد سمت ورزش و تنها ورزشی که با توجه به شرایطم می‌تونم انجام بدم همینه.

آنطور که از زبان طاها می‌شنوم او توانسته قهرمان یک اتفاق تاریخی برای بیماران پروانه‌ای باشد: توی تاریخ هیچ بیمار پروانه‌ای نتونسته سمت ورزش حرفه‌ای بره یا مقام بیاره. وقتی می‌بینم من تنها فردی هستم که تونستم این کار رو انجام بدم پس من هنرمندم. من حتی نمی‌تونم راکت رو با دستم بگیرم. مجبورم با باند راکت رو به دستم ببندم.

جایی برای پروانه‌ها

بیماری با همه دردناکی‌ها و رنج‌آوری‌اش زاینده خلاقیت و هنر هم می‌تواند باشد. این را طاها بیشتر از هرکسی درک کرده: هرکسی این ذهنیت رو نداره. ولی من اینو کامل باور دارم. برای من تحمل درد و سختی از بقیه افراد خیلی بیشتره. من هم راکت رو و هم بیماریم رو تونستم رام کنم.

انتهای پیام/

کد مطلب: 1313306

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha