چرا آتشبسها در خاورمیانه اغلب عمر کوتاهی دارند و هر بار یک اقدام تلافیجویانه، امیدها برای توقف درگیری را کمرنگ میکند؟ آیا تشدید تنش میان ایران و آمریکا صرفاً نتیجه یک محاسبه تاکتیکی کوتاهمدت است یا نشانهای از بحران عمیقتر در سازوکارهای مهار منازعه؟ پاسخ به این پرسشها را میتوان در یکی از مهمترین مفاهیم اندیشه سیاسی، یعنی «وضع طبیعی» توماس هابز، جستوجو کرد. هابز در کتاب «لویاتان» استدلال میکند که در غیاب یک قدرت برتر که بتواند قواعد مشترک را تضمین کند، انسانها در شرایطی از بیاعتمادی متقابل قرار میگیرند؛ وضعیتی که در آن ترس از تهدید دیگران، تلاش برای افزایش قدرت و نگرانی از آینده، زمینهساز تعارض میشود. برخی نظریهپردازان روابط بینالملل با الهام از این نگاه، نظام جهانی را نیز عرصهای میدانند که در آن فقدان یک اقتدار مرکزی، دولتها را ناگزیر میکند امنیت خود را بر پایه تواناییهای خویش تضمین کنند.
از این منظر، بسیاری از بحرانهای خاورمیانه را میتوان نه صرفا مجموعهای از تصمیمهای مقطعی، بلکه بخشی از یک چرخه امنیتی گستردهتر دانست. در این چرخه، اقدام هر طرف برای افزایش امنیت خود، از سوی طرف مقابل بهعنوان تهدید تفسیر میشود. افزایش توان بازدارندگی ایران، از نگاه تهران، پاسخی به فشارها و تهدیدهای خارجی تلقی میشود؛ در مقابل، آمریکا نیز حضور نظامی و ائتلافهای منطقهای خود را در چارچوب مقابله با تهدیدات امنیتی و حمایت از متحدانش توجیه میکند. در چنین شرایطی، حفظ و افزایش قدرت نظامی برای ایران بخشی از منطق بقا و بازدارندگی در محیطی پرمخاطره محسوب میشود؛ با این حال، قدرت پایدار صرفا به توان نظامی محدود نمیشود و توسعه ظرفیتهای اقتصادی، فرهنگی، فناورانه، دیپلماتیک و نهادی نیز برای تقویت موقعیت راهبردی کشور ضروری است.
در نتیجه، مسئله اصلی تنها وجود یا عدم وجود قدرت نیست، بلکه چگونگی تبدیل قدرت به امنیت پایدار است؛ زیرا هرچند دولتها برای حفظ بقا ناگزیر از تقویت توان بازدارندگی خود هستند، تمرکز صرف بر افزایش قدرت نظامی میتواند چرخه بیاعتمادی را بازتولید کند. این همان وضعیتی است که در روابط بینالملل با عنوان «معمای امنیت» شناخته میشود؛ وضعیتی که در آن تلاش یک بازیگر برای افزایش امنیت خود، به احساس ناامنی در بازیگر دیگر منجر میشود و در نهایت، هر دو طرف ممکن است در چرخهای گرفتار شوند که خروج از آن دشوار است. بر اساس این چارچوب، بحرانهای کنونی خاورمیانه را نمیتوان تنها به اختلافات مقطعی یا تصمیمهای فردی رهبران تقلیل داد؛ مسئله عمیقتر، فقدان یک معماری امنیتی پایدار در منطقه است. تا زمانی که دولتها امنیت خود را عمدتا در افزایش قدرت نظامی و کاهش توان طرف مقابل جستوجو کنند، منطق بازدارندگی بر منطق همکاری غلبه خواهد داشت.
با اینحال، درس هابز تنها درباره ضرورت قدرت نیست؛ بلکه درباره ضرورت ایجاد قواعدی است که بتواند ترس و بیاعتمادی را کاهش دهد. همانگونه که جوامع انسانی برای خروج از ناامنی به نهادهای سیاسی و حقوقی روی آوردند، دولتها نیز برای عبور از چرخه بحران نیازمند سازوکارهایی برای گفتوگو، تضمینهای متقابل و تعریف دوباره منافع امنیتی هستند. با توجه به این نکات، پرسش اصلی آینده خاورمیانه میتواند این باشد که آیا دولتهای منطقه و قدرتهای فرامنطقهای میتوانند از منطق دائمی تهدید و واکنش عبور کنند و نظمی ایجاد کنند که امنیت را نه محصول ناامنی دیگران، بلکه نتیجه همکاری میان بازیگران بدانند؟
*پژوهشگر علوم سیاسی
انتهای یادداشت/
نظر شما