به گزارش خبرنگار گروه دانشگاه ایسکانیوز، دانشگاه در ایران طی چهار دهه گذشته مسیری پرتحول را پشت سر گذاشته است؛ مسیری که از توسعه آموزش عالی و افزایش دسترسی عمومی به دانشگاه آغاز شد و به تدریج به سمت پژوهشمحوری، توسعه زیرساختهای علمی و آزمایشگاهی، شکلگیری پارکهای علم و فناوری و مراکز رشد و در نهایت توجه به ارتباط دانشگاه با صنعت و جامعه حرکت کرد.
با این حال، تحولات پرشتاب علمی، فناوری و اقتصادی در سالهای اخیر، آموزش عالی کشور را در برابر پرسشهای تازهای قرار داده است: دانشگاه آینده باید چه مأموریتی داشته باشد؟ آیا همه دانشگاهها باید ساختار، مأموریت و نظام مدیریتی یکسانی داشته باشند؟ منابع مالی دانشگاهها تا چه اندازه باید دولتی باشد و دانشگاهها چگونه میتوانند به سمت خودگردانی و کارآفرینی حرکت کنند؟ از سوی دیگر، آیا نظام فعلی ارزیابی و ارتقای اعضای هیئت علمی متناسب با مأموریتهای جدید دانشگاههاست؟
در همین زمینه، با محسن شریفی، دبیر کارگروه دکترای شورای عالی علوم، تحقیقات و فناوری (عتف) و رئیس دانشکده علوم زیستی دانشگاه تربیت مدرس، درباره سیر تحول دانشگاههای ایران، ضرورت بازتعریف مأموریت دانشگاهها، تأمین مالی آموزش عالی، دانشگاههای کارآفرین و همچنین تغییر نظام ارزیابی و ارتقای استادان گفتوگو کردهایم.
اگر بخواهیم نگاهی تاریخی به سیر تحول دانشگاههای ایران در چند دهه گذشته داشته باشیم، این مسیر چگونه طی شده و دانشگاه امروز ایران حاصل چه تحولاتی است؟
اگر بخواهیم یک مرور کلی بر سیر تحول دانشگاههای کشور در ۴۰ یا ۵۰ سال گذشته داشته باشیم، باید توجه کنیم که حدود چهار دهه پیش و قبل از انقلاب، تعداد محدودی دانشگاه در کشور داشتیم که عمدتاً در شهرهای بزرگ متمرکز بودند.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی، جامعه علمی کشور در ابعاد مختلف رشد قابل توجهی پیدا کرد. یکی از اتفاقات مهم، افزایش گرایش نسل جوان به ادامه تحصیل و همچنین فراهم شدن شرایط دسترسی گستردهتر به آموزش بود.
در واقع، توسعه آموزش عمومی در مناطق مختلف کشور باعث شد جامعه دانشآموزی ما از آن وضعیت محدود و محلی خارج شود. پیش از آن، دسترسی به مراکز آموزشی، بهخصوص در دوره راهنمایی و دبیرستان، در بسیاری از مناطق محدود بود؛ اما به تدریج این سد شکسته شد و آحاد مختلف جامعه توانستند فرزندان خود را در سطح روستاها و شهرهای کوچک به مدارس بفرستند، دوره راهنمایی و دبیرستان را طی کنند و دیپلم بگیرند.
طبیعی بود که پس از ایجاد این ظرفیت، نیاز به توسعه دانشگاهها نیز به وجود بیاید. بنابراین دانشگاهها در تمام مراکز استانها شکل گرفتند و دانشگاههایی که ایجاد شدند، معمولاً دانشگاههای جامع بودند؛ یعنی مجموعهای از رشتههای مختلف را در خود جای میدادند.
تمرکز اصلی این دانشگاهها نیز بیشتر بر آموزش بود؛ یعنی مدل غالب، کلاس، استاد و دانشجو بود و هدف اصلی این بود که نیروی انسانی متخصص تربیت شود و فارغالتحصیلان وارد جامعه شوند.
اما بعد از گذشت حدود یک دهه، نیاز کشور به پژوهش و مراجعه به دانشگاهها برای حل مسائل و نیازهای کشور، بهخصوص در دوران جنگ تحمیلی و پس از آن، بیشتر خودش را نشان داد.
جامعه دانشگاهی ما به این احساس رسید و مدیران و تصمیمگیران نظام آموزش عالی نیز به این نتیجه رسیدند که دانشگاه صرفاً با آموزش نمیتواند مأموریت خود را انجام دهد. اینکه متخصصان و دانشجویان خوبی تربیت شوند و وارد جامعه شوند، لازم است، اما کافی نیست.
در نتیجه، رویکرد پژوهشی در دانشگاهها تقویت شد. آزمایشگاهها توسعه پیدا کردند، تعداد و کیفیت آزمایشگاهها افزایش یافت، تجهیزات پیشرفته و دستگاههای هایتک وارد دانشگاهها شد و اعتباراتی نیز برای توسعه زیرساختهای پژوهشی اختصاص پیدا کرد. به این ترتیب، دانشگاههای ما از دانشگاههای صرفاً آموزشی به دانشگاههای آموزشی ـ پژوهشی و سپس به سمت دانشگاههای پژوهشمحور حرکت کردند. این هم یک دوره مهم از تحول دانشگاههای کشور بود..
بعد از مدتی این سؤال مطرح شد که حالا این دانشگاه، این فارغالتحصیلان و این دستاوردهای پژوهشی باید در کجا مورد استفاده قرار بگیرند؟ پژوهش قرار است در نهایت کجا بنشیند و چه مسئلهای را حل کند؟
از همین جا بود که بحث ارتباط دانشگاه و صنعت و جامعه اهمیت بیشتری پیدا کرد. دیگر کافی نبود که دانشگاه فقط آموزش بدهد و پژوهش انجام دهد. باید این پژوهشها و فارغالتحصیلان در جایی مورد استفاده قرار میگرفتند و به اقتصاد و صنعت کشور متصل میشدند.
در کنار دانشگاهها، پارکهای علم و فناوری و مراکز رشد شکل گرفتند. حتی در داخل خود دانشگاهها نیز مراکز رشد و پارکهای دانشگاهی ایجاد شدند.
من نمیخواهم وارد ارائه آمار این مجموعهها شوم، اما واقعیت این است که زیرساختهای پژوهش و فناوری در کشور توسعه پیدا کردهاند.
امروز حتی درباره دورههای پسادکتری فناوری صحبت میکنیم؛ یعنی دیگر صرفاً در مقطع کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکتری متوقف نمیشویم، بلکه میخواهیم پژوهشگران را بعد از دکتری نیز به سمت نیازهای واقعی جامعه و صنعت هدایت کنیم.
این نشان میدهد که ما در حال عبور از یک مرحله جدید هستیم؛ مرحلهای که در آن ارتباط دانشگاه و صنعت و همچنین حرکت فارغالتحصیلان و پژوهشگران به سمت شرکتهای دانشبنیان باید بیش از گذشته شکل بگیرد. بنابراین، آموزش عالی کشور امروز در یک مرحله گذار قرار دارد.
با توجه به این سیر تحول، آینده دانشگاههای ایران را چگونه میبینید و به نظر شما دانشگاهها در سالهای آینده باید چه تغییری در مأموریت خود ایجاد کنند؟
در آینده دو مسئله مهم وجود دارد. مسئله اول، تداوم وضع موجود است. یعنی آنچه تاکنون ایجاد کردهایم باید حفظ شود. تعداد دانشجویان را نمیتوان صرفاً به این دلیل که ساختار دانشگاهها تغییر کرده است، کاهش داد؛ چون به هر حال تقاضا برای آموزش عالی وجود دارد. بنابراین باید همچنان گستره آموزش عالی و دانشگاهها را در تمام استانهای کشور داشته باشیم.
اما در کنار حفظ این گستره، یک تقسیم کار میان دانشگاهها لازم است؛ آن هم از جنس مدیریتی. همه دانشگاههای ما نباید یک شکل باشند.
ما باید دانشگاههایی داشته باشیم که بتوانند نیازهای جامعه را بیشتر تأمین کنند، به سمت صنعت و فناوری حرکت کنند و مأموریت آنها حل مسائل واقعی جامعه باشد. در نتیجه نحوه مدیریت و اداره این دانشگاهها نیز باید متناسب با مأموریتشان تغییر کند.
در مقابل، ممکن است بخشی از دانشگاههای ما مأموریت اصلیشان تربیت نیروی متخصص باشد. اگر واقعاً نیاز کشور در یک دانشگاه تربیت نیروی انسانی متخصص است، لزوماً نباید همان کارهایی را انجام دهد که یک دانشگاه مأموریتگرا در حوزه صنعت و فناوری انجام میدهد. بنابراین من فکر میکنم تقسیم کار مدیریتی در دانشگاهها باید صورت بگیرد. همه دانشگاههای ما نباید یک جور باشند.
این تقسیم کار فقط در حوزه مأموریت دانشگاهها باید اتفاق بیفتد یا در حوزه تأمین مالی دانشگاهها نیز نیازمند تغییر هستیم؟
قطعاً در حوزه اعتبار و تأمین مالی نیز باید به این موضوع توجه کنیم.
در همه دنیا تمام هزینه دانشگاهها را دولت تأمین نمیکند. بخشی از هزینهها، بهخصوص در حوزه علوم پایه یا در حوزههایی که قرار است نیروی متخصص تربیت شود و به نوعی انسانسازی صورت بگیرد، طبیعتاً باید همچنان از طریق حمایتهای دولتی و بودجههای متمرکز تأمین شود.
اما آنجایی که دانشگاه قرار است به سمت نیازهای صنعت حرکت کند، حضور بخش خصوصی بسیار ضروری است. دانشگاهها باید ذهنیت خودشان را در زمینه خودگردانی تغییر دهند؛ یا حداقل بخشی از دانشگاهها باید به سمت خودگردانی حرکت کنند. این یکی از چالشهایی است که الان باید به آن فکر کنیم.
دانشگاههای ما باید در نظام مدیریتی خود به سمتی بروند که حداقل بخشی از آنها همیشه وابسته به اعتبارات دولتی نباشند.
اگر بخواهم از یک تعبیر استفاده کنم، دانشگاه میتواند تا حدی شبیه یک بنگاه عمل کند؛ یعنی خودش بتواند دخل و خرجش را مدیریت کند. البته منظورم این نیست که دانشگاه بهطور کامل از حمایت دولت خارج شود. دولت همچنان در حوزههایی که وظیفه حاکمیتی دارد باید حمایت کند.
اما اینکه دانشگاه صرفاً منتظر باشد وزارت علوم یا وزارت بهداشت چه میزان اعتبار اختصاص میدهد و بر اساس سرانه دانشجویی چه میزان بودجه دریافت کند، نمیتواند تنها مدل آینده دانشگاه باشد. بخشی از این مدل میتواند درست باشد، اما برای آینده کافی نیست. به نظر من ما باید به سمت دانشگاههای کارآفرین و دانشگاههای خودگردان حرکت کنیم.
شاید تعبیر «خودگردان» به تنهایی تمام ابعاد موضوع را بیان نکند، اما جهتگیری کلی باید همین باشد که دانشگاه بتواند بخشی از منابع مورد نیاز خود را خودش ایجاد کند و در ارتباط با جامعه، صنعت و بخش خصوصی قرار بگیرد.
یکی از موضوعات مهم در این تحول، جایگاه اعضای هیئت علمی است. آیا نظام فعلی ارزیابی و ارتقای استادان نیز باید متناسب با این تغییر مأموریت دانشگاهها تغییر کند؟
دقیقاً. اگر این سیر تحول و آیندهنگری که عرض کردم درست باشد، که به نظر من واقعیت نیز همین را نشان میدهد، باید کارهای دیگری نیز در دانشگاه انجام شود. یکی از این موضوعات، ارزیابی اساسی عملکرد استادان و اعضای هیئت علمی است. ما باید وضعیت کفایت دستاوردهای پژوهشی استادان، عملکرد آنها، فعالیتهای آموزشی و سایر دستاوردهایشان را بررسی کنیم. موضوع ارتقای اعضای هیئت علمی نیز در همین چارچوب قرار میگیرد. اینکه بخواهیم امروز همه استادان دانشگاه را با یک نسخه واحد ارزیابی و ارتقا دهیم، درست نیست.
ما باید متناسب با همین تحولی که درباره آن صحبت کردیم، استادان را به شکلهای مختلف و بر اساس شاخصهای متنوعتری ارزیابی کنیم. همانطور که انتظار دارم در بحث دانشگاهها، بودجهریزی آنها متنوع شود و بخشی از منابع از گرنتها و اعتبارات خودگردان تأمین شود، در مورد استادان نیز همین نگاه را دارم. ما باید برای نظام ارتقا نسخههای متنوع داشته باشیم؛ متناسب با انتظاری که از هر استاد داریم.
یعنی برای همه رشتهها و همه استادان نمیتوان یک شاخص واحد برای ارتقا در نظر گرفت؟
استادی که قرار است در حوزه علوم پایه فعالیت کند و مأموریت اصلی او تولید علم است، طبیعتاً باید با شاخصهایی مانند مقاله علمی، کیفیت پژوهش و دستاوردهای علمی ارزیابی شود. اما اگر یک استاد قرار است نیازهای جامعه را حل کند، نمیتوان همان شاخصها را عیناً برای او به کار برد. در چنین شرایطی باید شاخصهای دیگری تعریف شود. به عنوان مثال ممکن است یک استاد در ارتباط با صنعت، حل مسئله، ایجاد فناوری یا پاسخ به یک نیاز مشخص جامعه فعالیت کند. این استاد باید بر اساس همان مأموریتی که برای او تعریف شده ارزیابی شود.
در حوزه علوم انسانی نیز وضعیت متفاوت است. ممکن است مأموریت یک استاد ارائه مشاوره، تولید راهکار، سیاستگذاری یا پاسخ دادن به مسائل جامعه باشد. بنابراین در اینجا نیز نمیتوان صرفاً تعداد مقالات را معیار اصلی ارزیابی قرار داد.
ننوع در نظام ارزیابی و ارتقای اعضای هیئت علمی را ضروری است . اگر دانشگاهها قرار است متنوع شوند و مأموریتهای متفاوتی داشته باشند، استادان نیز باید متناسب با مأموریت دانشگاه و نقش خودشان ارزیابی شوند.
انتهای پیام/
خبرنگار: مریم محرمی
نظر شما