پرده اول: پنجم اسفندماه سال 1404 بود. چهلوهفت روز بعد از دومین کودتای آمریکایی در صده گذشته. شروع ترم جدید دانشگاه که با آغاز ماه مبارک رمضان مصادف شده بود. شلوغیهای خیابان به دانشگاهها کشیده شده بود. به دانشگاه شهید بهشتی رفته بودم. بیوطنها آمده بودند تا شرفشان را به حراج بگذارند. پرچم آتش میزدند، به اعتقادات هزاران ساله مردمان ایران توهین میکردند و از بزرگترین دشمن ایران اسلامی تقاضا میکردند تا به کشورشان حمله کند و آنها ار از استبداد نجات دهد. آنها نه تعریف استبداد را میدانستند و نه درکی از شرایط کشورشان داشتند. جهل انسانها را به اعماق تاریکی میفرستد...
پرده دوم: صبج نهم اسفندماه 1404. جنگ آغاز شد. تروریستها آمده بودند تا دو روزه کار ایران اسلامی را یکسره کنند. رئیس جمهورشان در سخنرانیش به مناسبت آغاز جنگ، از یک کینه تاریخی صحبت کرد؛ به هویت ایرانیان توهین کرد و تا میتوانست عقدهگشایی کرد. او یک نبرد تمدنی و وجودی را ترسیم کرد و به صراحت گفت که برنامهاش برای ادامه جنگ چیست. در حمله اول پدر مهربان ملت، فرماندهان شجاع نیروهای مسلح و 168 دختر معصوم به شهادت رسیدند. شب هنگام اما هنگام اعلام خبر شهادت ابرمرد ایران، همان عدهی قلیلی که تعدادشان در دانشگاه به سختی به صد نفر میرسید، سرشان را از پنجره خانهشان بیرون آوردند و هلهله کردند. نظرتان درباره کسی که در غم از دست دادن سایه سرش شادی میکند چیست؟! نویسنده در این یادداشت از توصیف ویژگیهای این جماعت عاجز است. پاسخ دادن به این سوال بر عهده خواننده. میان ما ایرانیان غیرت مفهوم عمیق و با ارزشی است. بیوطنها اما هیچ غیرتی روی سربازان جان برکفی که سالهای سال از جان و مال و ناموس آنها حفاظت کردند؛ ندارند. اهداف نظامی برایشان مشروع است. از دیدن دستوپای قطع شده جوانی که پای لانچر بوده، لذت میبرند. علاوهبر همه اینها جان غیر نظامیان و مردم عادی هم برایشان اهمیتی ندارد. شهادت168 دختر بچه که هر کدامشان آرزوهایی داشتند، آیندهای را تصور کرده بودند، دوست داشتند هر چه سریعتر قد بکشند و بزرگ شوند تا خودشان صاحب فرزند شوند و مانند همه دختر بچهها عاشق خالهبازی و لباس عروس بودند هم احساسشان را جریحهدار نکرد. دنیای هوش مصنوعی است دیگر. انسانها ربات شدهاند. بدون هیچگونه احساساتی. در بند قبلی از توصیف این افراد طفره رفتم؛ اما اینجا همان صفت قرآن را درباره این افراد بهکار میبرم. در آیه 179 سوره اعراف خداوند سبحان میفرماید آدمیزاد به جایی میرسد که از حیوانات هم گمراهتر میشود. حتی غرایزش را هم نادیده میگیرد. رسیدن به این مرتبه از رذالت کار دشواری است...
پرده سوم: چند هفته بعد اما حمله به دانشگاهها هم کشیده شد. همان خیابانهایی که ماه گذشتهاش عدهای جنگطلبی میکردند و تصور میکردند دامنشان را نمیگیرد. حالا اما همان آزمایشگاهی که برای انجام دادن پروژههای تحقیقاتیشان را در آن حضور پیدا میکردند، و به برکت حضور در همان مکان شغل پیدا میکردند، هدف حمله قرار گرفته بود. گر خط جریانآشوب را دنبال کنیم نکته جالبی را متوجه می یابیم. دانشگاه محل تعلیم و تربیت است. محل یادگیری است. نهاد پیشرفت ایران است. دانشجوهای امروز، دانشمندان فردایند که قرار است ایران اسلامی را به قله برسانند.
بدیهی است که دشمنان قسم خورده این خاک هر تلاشی میکنند تا این اتفاق میسر نشود. گاه با ترور اساتید و گاه با آشوب درست کردن در دانشگاهها و حتی تبدیل کردن دانشگاه به محل درگیریهای بسیار شدید. صد البته که دانشجوهای باوطنایرانی هم در بهبوهه آن کودتای آمریکایی و هم این روزها و در دل جنگ، از خانه و زندگیشان دفاع کردند. دانشجوهای باوطن تمامشدنی نیستند. آنها سال ها پشت این صندلیهایی درس خواندند تا روزی مانند اساتید شهیدشان، امثال طهرانچیها و ذوالفقاریها و عباسیها، جان و زندگیشان را فدای ایران اسلامی کنند. درستش هم همین است. باید تا پای جان از ایران اسلامی دفاع کرد. هزینهاش هر چه که میخواهد باشد؛ دفاع از میهن تمام نام و افتخار است.
خبرنگار و فعال رسانهای*
انتهای پیام/
نظر شما