گروه دانشگاه ایسکانیوز- به تصاویر نمایشدادهشده در سخنرانیهایش دقت میشد، همیشه پر از طرح درخت و درختواره بود. استعارۀ درخت یا مفهوم درخت؟ نمیدانم؛ شاید هم ساختار مشهور درختِ دانش. حالا اردیبهشت شده و نیست که ببیند درختهای مثمر باغچههای سازمان، شکوفه و میوه گرفتهاند. یک ماه دیگر، یک سالی میشود که موعظهمان نمیکند و از دیدن لبخندِ روشن و روی گشادهاش محرومیم.
فکر میکنم چرا آنهمه درخت و رشد گیاهان را دوست میداشت؟ از نگاهِ آیاتی و اینکه گیاه، خلقِ خداست و مصنوع فناوری بشر نیست؟ از بابت تربیت و انس با طبیعت، و اینکه توصیه میکرد کودکان باید خاکبازی کنند و دانه بکارند و گیاه سبز کنند؟ از جهت امنیت غذا و داستانهای فراسودمندها و تراریختهها و اینکه خداوند نعمت را از زمین میرویاند و غذای بابرکت میدهد؟ شاید همۀ اینها. شاید هم خیلی ساده، دلش برای بهشت تنگ شده بود. گاهی که بخت یار بود و کنارش مینشستم، این را در نگاهش میدیدم.
برای ما معلّمها، مدرسه و دانشگاه مثل خانه نیست؛ خود خانه است؛ لذا اگر بگویم خانهخراب شدهام، بیراه نیست. قسیترین دشمن خدا روی زمین، خانههای ما و فرزندان ما را خراب کرده است. گیرم این هم بخشی از جنگِ خانهخرابکُن باشد. باید در ادامۀ فهرست جنایات علیه بشریت، در ستونی بعد از مغولِ کتابخانهآتشزَن، آن را نیز ثبت کرد. ولی معلّمها، معلّمها چهطور؟ دانشمندها چهطور؟ آن گلهای گلاب، از سیدالشّهداء(ع) مُزد خونشان را میگیرند؛ امّا چه کسی بهای هزینۀ محرومیت یک ملّت از آنان را در طول تمام سالهایی که از عمر شریفشان باقی مانده بود، میدهد؟ در برآورد خسارات، چگونه میتوان کوچِ اجباریشان را قیمت گذاشت؟ فکر روشنشان، قلب خدومشان، علم مفیدشان و روح وسیعشان را با چه معیاری میتوان سنجید؟
این روزها که سرکار میروم، با دیدن سبزی چشمنواز میدان دانشگاه بغض گریبانم را میگیرد. پیش خود تکرار میکنم که ای کاش میدان “دانشگاه”، میدان “دانشگاه” میماند و نمیشد میدان “شهید دکتر طهرانچی”. نه که جامۀ دیگری برازندۀ قامت نازنین او باشد، نه، بلکه از این باب که ای کاش ستارۀ فروزان و نزدیک دیگری، به همین زودی خاموش نمیشد. حالا اگر به زیارت سیّدالکریم(ع) بروید، اثر گلابی را که پروردگار از گلهای دستچین و آبِ چشم امثال ما معمولیها گرفته به چشم میبینید. معلّمهای خوب که فراموش نمیشوند؛ حتّی اگر صدسال هم بگذرد. بهتر که فکر میکنم، حالا دیگر پیوند بازار گل و اردیبهشت و روز معلّم و درختها چندان پنهان نیست. طهرانچی که گل گلاب بود، خودش هم معلّم بود و خودش هم باغبان بود. هم خودش برای ایران گُل میکاشت و هم به بذرها و دانهها فرصت جوانهزدن میداد. آنچه که در همردهها و همسنّوسالان و همکارانش کم و کمتر دیده شده است.
اردیبهشت که قصّههایش را گفته و لبخندهایش را زده، حالا با گذر از روز معلّم، بهنظر آهسته روضه میخواند:
«گُلی گُم کردهام، میجویم او را… به هر گُل میرسم، میبویم او را…»
*عضو هیات علمی دانشگاه آزاد اسلامی
انتهای پیام/
نظر شما