شیرِ میدان: یادبودی برای ماشاءالله پیل‌افکن، قهرمان گمنام چزابه

مجتبی صفابخش*

این شب‌ها، نوحه‌ی «بزن که خوب می‌زنی» را زیاد شنیده‌ایم؛ نوایی که با ضربِ سنگین و کلمات حماسی‌اش، همان لحظه‌ی اول آدم را از روزمرگی بیرون می‌کشد و می‌برد به «خیابان». در همان هیبتِ آشنا و شورِ جمعی، یک عبارت بیش از بقیه می‌ماند؛ عبارتی که انگار از دل میدان بلند شده و بر زبان مداح نشسته است: «تو رستم تهمتنی / تو شیر پیل افکنی»

در نگاه اول ممکن است بعضی‌ها بگویند این‌ها صرفاً تشبیه و ارجاع ادبی‌اند؛ مثل وقتی که شاعر از شاهنامه کمک می‌گیرد تا شکوهِ یک دلیر را بزرگ‌تر نشان بدهد. اما وقتی روایتِ پشتِ آن نام و آن تصویر را بخوانی، تازه می‌فهمی که این واژه‌ها، فقط بازیِ کلمات نیستند؛ کلیدِ فهم یک حقیقت‌اند. گاهی در تاریخ، یک انسان آن‌قدر بزرگ است که برای توصیفش، زبانِ معمول کم می‌آورد؛ پس زبان به اسطوره نزدیک می‌شود، چون تصویرِ واقعی آن‌قدر نزدیک به «حماسه» است که از حماسه فاصله ندارد.

وقتی مداح از «شیرِ پیل‌افکن» می‌گوید، در واقع دارد از شیر بودنِ یک مرد حرف می‌زند؛ از همان جنس شیر بودن که فقط به معنای شجاعتِ ظاهری نیست بلکه یعنی: در لحظه‌ای که همه چیز باید فرو بریزد، یک نفر بایستد؛ در شرایطی که ترس و خستگی مثل دود پخش می‌شود، او تصمیم بگیرد ادامه بدهد و وقتی میدان به بن‌بست می‌رسد، از دلِ بن‌بست، راهِ نجات برای دیگران بسازد.

شهید ماشاءالله پیل‌افکن، همان کسی است که نامش امروز هم باید روی زبان‌ها بماند؛ نه برای آن‌که صرفاً یک پرونده‌ی تاریخی ورق بخورد، بلکه برای این‌که ذهن نسل‌های بعد بداند «قهرمان واقعی» چه شکلی است و چه بهای سنگینی پرداخت می‌کند.

می‌گویند چزابه یکی از آن روزهایی بود که مرز بین «امید» و «بی‌پناهی» بسیار باریک می‌شود. در آن شرایط، او تنها نماند چون تنها بود؛ او تنها ماند چون همه‌ی ضرورت‌ها به دوش یک نفر افتاده بود. روایت شما دقیقاً همین را می‌گوید: شش شبانه‌روز و نه برای چند ساعت و نه برای یک عملیات کوتاه بلکه برای شش شبانه‌روز بی‌وقفه، او در مقابل و پشتِ جبهه دشمن، مسئولِ نجات بود. مسئولیتِ تیپ‌ها، مسئولیتِ اینکه راه باز بماند، مسئولیتِ اینکه محاصره کار خودش را کامل نکند. آن قدر جنگید، آن قدر از مهمات دشمن استفاده کرد، آن قدر ایستاد که حتی مهمات همان محدوده به پایان رسید؛ یعنی وقتی از دشمن گلوله می‌گرفتی، معناش این بود که در میانه‌ی محاصره، هنوز مرگ هم دست از او می‌کشد.

بعد از این همه مقاومت، نوبتِ لحظه‌هایی می‌رسد که معمولاً در روایت‌ها کوتاه از کنارش رد می‌شویم:

آنگاه که دیگر بدن رمقی ندارد. لبان تشنه‌اند. چشم‌ها ترکش خورده‌اند. خوابی وجود ندارد؛ آن هم خوابی که نه فقط بدن، بلکه روح را آرام کند. شش شبانه‌روز نخوابیدن یعنی اینکه جنگ فقط روی خاک نیست؛ روی روان هم اثر می‌گذارد. یعنی آدم تبدیل می‌شود به یک «وظیفه» که فقط با وظیفه نفس می‌کشد.

اما او طبق روایت در محاصره قرار گرفت و اسیر شد. دشمن اما با این اسارت، قرار نبود یک پایان معمولی بنویسد. دشمن بعد از شکست، خشمش را تبدیل کرد به شکنجه؛ شکنجه‌هایی که حتی گفتن‌شان هم دل را می‌لرزاند: بریدن دست‌ها، بیرون آوردن چشم‌ها، شکستن دندان‌ها، کندن پوست سر و جمجمه، کندن محاسن شریف. بعد هم انبوهی از گلوله‌ها بر پیکر پاکش.

این بخش از روایت مثل یک جمله‌ی آخر نیست؛ مثل یک فریادِ تمام‌قد است که می‌گوید: قهرمان، همیشه فقط با شمشیر دشمن نمی‌میرد؛ گاهی دشمن با وحشی‌ترین شکلِ انتقام می‌خواهد حقارت شکست را پاک کند.

با این حال، یک نکته در همین روایت برجسته است: آنچه دشمن می‌کند، هرگز «کامل‌کننده‌ی داستان» نیست. چون آنچه قبل‌تر اتفاق افتاد، تعیین‌کننده بود. او با توانش، با استقامتش، با تصمیمش، دشمن را زمین‌گیر کرد. گفته شده که به تنهایی، دو شبانه‌روز گردان‌های زرهی و پیاده دشمن را متوقف کرد تا تیپ مشهد از محاصره رهایی یابد. یعنی این قهرمان، فقط یک آدم در یک صحنه نبود؛ یک برگِ نجات بود در دفتر جنگ.

و حالا برگردیم به آن مصرع «تو شیرِ پیل‌افکنی» یعنی چه؟

یعنی این مرد در لحظه‌ای که همه می‌گفتند «تمام شد»، کاری می‌کرد که محاصره فرو بریزد. یعنی مثل «پیل» که سنگینی دارد و به زحمت از جای خودش تکان می‌خورد، دشمن آن‌چنان سنگین شده بود که راهش بسته به نظر می‌رسید؛ اما او آن سنگینی را با اراده‌اش شکست. یعنی شیرِ میدان، نه شیرِ افسانه. شیرِ میدان یعنی شیرِ واقعی؛ شیرِ کسی که وقتی فیلِ نبرد سر بلند می‌کند، او نقشِ فیل‌افکن را اجرا می‌کند.

پس اگر یک مداح از شاهنامه مثال می‌آورد، این مثال بی‌دلیل نیست؛ چون قهرمانِ امروز، در روح همان شجاعتِ قدیم می‌ایستد. تفاوت در زمانه است؛ اما در جوهره، همان است: ایستادن. فدا شدن. نجات دادن.

گاهی ما در معرفی قهرمانان کوتاهی می‌کنیم. کوتاهی‌مان هم از سر بی‌مهری نیست؛ شاید عادت کرده‌ایم چیزهای بزرگ را یا بعداً بگوییم یا اصلاً نگوییم. شاید خیال کرده‌ایم روایتِ سختِ جنگ، فقط باید در صفحات تاریخ بماند، نه در قصه‌های محلی، نه در دلِ نسل نوجوان. اما دشمن طبق همان دغدغه‌ی شما از همین کوتاهی‌ها بهترین استفاده را می‌کند. اگر ما خودمان نگوییم قهرمان چه بود، او قهرمانِ ساختگی را جای حقیقت می‌گذارد و کم‌کم ذهن بچه‌ها به سمت چیزهایی می‌رود که هیچ نسبتی با «واقعیت دلاوری» ندارند.

این‌جاست که باید پذیرفت: یاد کردن از قهرمان‌های ناشناخته، فقط یک احترام خشک و تشریفاتی نیست. نوعی دفاع فرهنگی است. دفاع از اینکه روایت درست با خون و حقیقتش منتقل شود. دفاع از اینکه بچه‌ها بدانند «شیرِ میدان» یعنی چه؛ نه در حد یک شعار، بلکه در حد یک فهم عمیق از شجاعت و وفاداری.

پس این یادداشت را می‌شود یک دعوت دانست: دعوت به اینکه دیگر «اسم» قهرمان گمنام را گم نکنیم. دعوت به اینکه هر بار شنیدیم «تو شیرِ پیل‌افکنی»، به جای توقف در احساس لحظه‌ای، یک قدم جلوتر برویم و معنای پشتِ آن را پیدا کنیم: مردی از اسپاهیکُلاهِ دابو شهرستان آمل؛ ماشاءالله پیل‌افکن؛ قهرمان چزابه؛ کسی که در محاصره نیز دست از نجات برنداشت و در نهایت، جانش را فدا کرد.

قهرمان واقعی، مشهور شدن نمی‌خواهد. او فقط یک «وظیفه» انجام می‌دهد. این ما هستیم که باید وظیفه‌مان را در روایت کردن به جا بیاوریم. چون تاریخ فقط با جنگ ساخته نمی‌شود با یاد ما هم زنده می‌ماند.

مجتبی صفابخش*

انتهای پیام/

کد مطلب: 1304958

برچسب‌ها

وب گردی

وب گردی

اخبار مرتبط

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha