گاهی یک شهر را نه از روی نقشه، نه از روی بناهای تاریخی و نه حتی از روی عکسهایش، بلکه از روی صداهایی که در آن باقی ماندهاند، میتوان شناخت. شهر فقط مجموعهای از ساختمانها و خیابانها نیست؛ مجموعهای از صداها، بوها، خاطرهها، حرکتها و آیینهایی است که در طول زمان در نقاط مختلف آن تهنشین شدهاند. بعضی از این خاطرهها آنقدر تکرار شدهاند که دیگر نمیتوان میان مکان و فرهنگ تفکیک روشنی قائل شد. اصفهان یکی از همین شهرهاست؛ شهری که بخشی از هویتش میان معماری و هنر شکل گرفته است. از میدان نقشجهان و بازار و مسجد و کاخ گرفته تا زایندهرود و پلهای تاریخی، هر فضا در طول تاریخ فقط یک کارکرد معماری نداشته، بلکه نوعی از زیست و تجربه فرهنگی را نیز تولید کرده است.
از همین زاویه، اجرای نمایش "حاجیفیروزها امسال دیرتر میرسند" در حمام شاه اصفهان را میتوان فراتر از انتخاب یک مکان متفاوت برای اجرای تئاتر دید. در اینجا، بنا دیگر «محل برگزاری نمایش» نیست؛ خودِ بنا وارد فرآیند نمایش شده است.
حمام شاه، با معماری چند لایه، فضاهای تو در تو، سربینه، گرمخانه، خزینه و دیگر اجزای خود، بستری را فراهم کرده که روایت نیز در آن از حالت خطی فاصله بگیرد. محمدرضا رهبری، کارگردان اثر، در گفتوگویی درباره این اجرا توضیح داده که پیچیدگی و چند لایه بودن معماری حمام شاه مستقیماً بر فرم نمایش اثر گذاشته و روایت نیز در چند سطح و به موازات یکدیگر پیش میرود. تماشاگر نیز به جای نشستن در یک نقطه ثابت، در بنا حرکت میکند و بخشی از فضا را کشف میکند.
این اتفاق یک نکته مهم درباره تئاتر شهری را یادآوری میکند: فضا میتواند صرفاً ظرف هنر نباشد؛ میتواند مولد هنر باشد.
در تئاتر معمول، ابتدا نمایشنامه نوشته میشود، میزانسن طراحی میشود و سپس فضایی برای اجرای آن پیدا میشود. اما در تئاتر مکان محور، رابطه میتواند معکوس شود؛ یعنی بنا، خیابان، میدان، حمام، پل یا خانه تاریخی، پیش از آنکه میزبان اثر باشد، بخشی از فرآیند شکلگیری آن میشود. در این حالت، هنرمند به جای آنکه فضا را خنثی فرض کند، از حافظه و ویژگیهای کالبدی آن استفاده میکند و اثر را با مکان وارد گفتوگو میکند. "حاجیفیروزها امسال دیرتر میرسند" دقیقاً در چنین نقطهای ایستاده است.
حتی انتخاب شخصیت حاجیفیروز نیز از همین منظر قابل تأمل است. حاجیفیروز اساساً یکی از شخصیتهای وابسته به حافظه آیینی و نمایشی ایرانی است؛ شخصیتی که حضورش با نوروز، خیابان، مردم و فضای عمومی گره خورده است. اما در این نمایش، حاجیفیروز نابینا شده و برای شناختن دوباره شهر، به صداها و خاطرات شنیداری خود متکی است. او اصفهان را نه فقط از طریق دیدن، بلکه از طریق شنیدن و حس کردن باز میشناسد. اینجاست که موسیقی از یک عنصر تزئینی در نمایش فاصله میگیرد و تبدیل به بخشی از حافظه جغرافیایی اثر میشود.
اصفهان را نمیتوان فقط دید؛ باید آن را شنید. این جمله شاید بتواند یکی از کلیدهای فهم این نمایش و حتی فهم بخشی از فرهنگ شهری اصفهان باشد. موسیقی در این شهر همیشه محدود به سالن کنسرت یا کلاس موسیقی نبوده است. بخشی از موسیقی اصفهان در فضاهای شهری شکل گرفته؛ در کنار رودخانه، در باغها، در خانهها و بهطور مشخص در زیر طاقهای پل خواجو.
آوازخوانی زیر پل خواجو سابقهای طولانی در فرهنگ شفاهی اصفهان دارد و درباره آن حتی پژوهشهای مردمنگارانه نیز انجام شده است. در این روایتها، پل خواجو نه فقط یک بنای تاریخی، بلکه فضایی برای گردهمایی، آوازخوانی، شنیدن و مشارکت اجتماعی بوده است. برخی منابع نیز از حضور خوانندگان و نوازندگان در این فضا و جایگاه آن در حافظه فرهنگی اصفهان سخن گفتهاند.
این موضوع از منظر معماری نیز جالب است. طاقها و ساختار پل خواجو ویژگی آکوستیک خاصی ایجاد میکنند و همین امر باعث شده این بنا در حافظه موسیقایی اصفهان با آواز پیوند بخورد. حتی در روایتهایی از استادان آواز اصفهان، تمرین آواز در کنار یا زیر پل خواجو به دلیل بازتاب صدا و امکان شنیدن بهتر آن مطرح شده است.

در اینجا با یک رابطه دوسویه مواجهیم: معماری، موسیقی را شکل میدهد و موسیقی، به معماری معنا میدهد. پل خواجو بدون آواز، همچنان یک شاهکار معماری تاریخی است؛ اما برای بسیاری از اصفهانیها، خاطره پل خواجو فقط با تصویر طاقهای آن کامل نمیشود. صدای آواز نیز بخشی از تصویر ذهنی آنهاست. به همین ترتیب، وقتی در یک نمایش، تصنیف، شعر، آواز و موسیقی در دل یک بنای تاریخی شنیده میشود، این عناصر دیگر صرفاً موسیقی متن نیستند؛ بخشی از جغرافیای فرهنگی اثر میشوند.
در "حاجیفیروزها امسال دیرتر میرسند" نیز تصنیفها، شعرها و ترانهها در کنار فضای تاریخی حمام شاه قرار گرفتهاند و کارکردشان فراتر از پر کردن سکوت صحنه است. کارگردان این تئاتر نیز بر آشنایی این عناصر برای مخاطب و نقش آنها در ایجاد حس کلی نمایش تأکید کرده است.
از این منظر، شاید یکی از مهمترین ظرفیتهای هنر در شهر، بازآفرینی کالتهای شهری باشد؛ نه به معنای ساختن چیزی مصنوعی و تبلیغاتی، بلکه به معنای دوباره فعال کردن خاطرههایی که در حافظه جمعی مردم وجود دارند اما ممکن است بهتدریج از زندگی روزمره فاصله بگیرند.
کالت شهری الزاماً یک بنای مشهور نیست. گاهی یک صداست، یک مسیر است، یک نوع نشستن است، یک اصطلاح، یک آیین، یک غذا، یک آواز یا حتی یک خاطره جمعی است. چیزی که نسلهای مختلف آن را میشناسند، به آن ارجاع میدهند و با شنیدن یا دیدنش، مکان خاصی در ذهنشان زنده میشود.
هنر میتواند این عناصر را دوباره فعال کند. این همان نقطهای است که میان حفاظت از میراث و بازآفرینی میراث تفاوت ایجاد میشود. حفاظت صرفاً به معنای نگهداری کالبد نیست. اگر یک حمام تاریخی مرمت شود اما هیچ رابطه تازهای با زندگی معاصر برقرار نکند، ممکن است صرفاً به یک شیء تاریخی تبدیل شود. اما وقتی همان بنا وارد فرآیند تولید تئاتر میشود، نسل جدید در آن حرکت میکند، بازیگر آن را کشف میکند، تماشاگر در آن گم میشود و داستانی معاصر در دل ساختار تاریخیاش روایت میشود، بنا دوباره وارد زندگی میشود.

در واقع، اینجا تئاتر فقط از شهر استفاده نمیکند؛ شهر نیز از تئاتر دوباره خودش را کشف میکند. این رابطه میتواند در مقیاسی بسیار بزرگتر ادامه پیدا کند. چرا اجرای موسیقی در فضای متناسب با موسیقی اصفهان تعریف نشود؟ چرا داستانهای محلی، روایتهای شفاهی و خاطرات جمعی در همان مکانهایی که بخشی از آن خاطره را ساختهاند، به نمایش درنیایند؟ چرا پل، حمام، بازار، خانه تاریخی، میدان یا محله فقط پسزمینه عکس گردشگران باشند؟
هر کدام از این فضاها میتوانند یک «صحنه» باشند؛ اما صحنهای که پیش از ورود بازیگر، خودش داستانی برای گفتن دارد. اصفهان از این منظر سرمایه بزرگی دارد؛ سرمایهای که فقط در تعداد بناهای تاریخی آن خلاصه نمیشود. سرمایه اصلی، همنشینی کالبد، روایت و فرهنگ است.
"حاجیفیروزها امسال دیرتر میرسند" از همین جهت تجربهای قابل توجه است؛ نه لزوماً به این دلیل که کامل ترین شکل تئاتر مکان محور را ارائه کرده، بلکه به این دلیل که یک پرسش مهم را دوباره پیش روی شهر گذاشته است: اگر بناهای تاریخی ما فقط قرار باشد دیده شوند، چه مقدار از ظرفیتشان را نادیده گرفتهایم؟
شاید حمام شاه در این نمایش فقط یک ساختمان قدیمی نباشد. همانطور که پل خواجو برای اصفهانیها فقط یک پل نیست.
یکی با صدای آوازهایش در حافظه شهر مانده و دیگری حالا با صدای بازیگران و حرکت تماشاگران، بخشی از یک روایت تازه شده است. شاید آینده هنر شهری دقیقاً در همین نقطه باشد؛ جایی که معماری به صحنه تبدیل میشود، صحنه به حافظه، موسیقی به جغرافیا و جغرافیا دوباره به روایت. آن وقت هنر دیگر چیزی نیست که در شهر اتفاق میافتد بلکه خودش یکی از شیوههای شهر برای به یاد آوردن خویش است.
* فعال رسانهای
انتهای پیام/
نظر شما