امروز، دلِ من در میانِ سکوتِ سنگینِ خاطرات و غبارِ غمِ جنگ، هوایِ اندوه میکند. احساس میکنم صدایی از اعماقِ تاریخ به گوش میرسد؛ نجوایی پر از حسرت، اما سرشار از درسی فراموشنشدنی. این بار، سفرِ من به میناب است، به میانِ خاکسترهای برجای مانده از ۱۶۸ شکوفهی پرپر شدهی «شجره طیبه».
۱۶۸ نام، ۱۶۸ رؤیای کوچک، ۱۶۸ دنیای رنگینکمان که در میانِ شعلههای سوزانِ جنگ، به خاکستر بدل شدند. تصور کنید دنیایی را که در آن، صدای خندههای کودکانه جای خود را به هیاهویِ ویرانی میدهد؛ جایی که لالاییهای مادرانه در زوزهی بادِ مرگ گم میشود. این، فاجعهی تلخ سرگذشتِ ۱۶۸ کودک و نوجوانِ مینابی است؛ نسلی که فرصتِ چشیدنِ طعمِ شیرینِ زندگی، بازیهای کودکانه و رؤیابافی برای آینده را، پیش از آنکه آغاز شود، از دست دادند.
آنها نه سرباز بودند و نه دشمن، تنها معصومترین قربانیانِ نزاعِ انسانها. در چشمانِ بیگناهشان، نه برقِ بازیگوشیِ کودکی، که تصویرِ تلخِ دنیایی که از دست رفت، نقش بسته بود. حسرتِ ناگفتهها، ترس از سایههای شومِ جنگ و اندوهِ فقدانِ آغوشِ امنِ خانواده که در نگاهِ هر کدامشان موج میزد.
این ۱۶۸ ستارهی کوچک، نمادِ معصومیتِ پایمالشده و فریادِ خاموشِ تمامِ کودکانی هستند که در گیرودارِ جنگ، آرزوهایشان در میانِ دود و باروت دفن شد.
هر کدام از این لالهی پرپر شده، داستانی داشت؛ قصهای از عشق، از امید به فردا، از شورِ شکوفایی. اما خزانِ زودهنگامِ جنگ، شاخههای جوانشان را شکست و عطرِ زندگی را از باغِ وجودشان ربود. آنها یادگارِ مظلومیتِ تمامِ کودکانی هستند که رؤیاهایشان، چون پروانههایی بیدفاع، در میانِ خاکسترِ جنگ، بال و پر سوخته و به ابدیت پیوست.
این نوشته، «درسِ آخر» است؛ درسی به تلخیِ واقعیت، اما به روشنیِ یک هشدار؛ هشدار به وجدانِ خفتهی بشریت، که در تاریخِ پر از زخمِ جنگ، باز هم شاهدِ پرپر شدنِ معصومترین گلهاست. باشد که یادِ این فرشتههای کوچک، تلنگری باشد به قلبها؛ تلنگری برای ساختنِ جهانی که در آن، تنها صدای خنده و عشق و امید طنینانداز شود و هیچ کودکی، طعمِ تلخِ قربانی شدن را نچشد.
این یادبود، با تمامِ احساس و احترام، تقدیم به شهیدان معصومِ میناب و تمامِ کودکانی که رؤیایشان در میانِ خاکسترِ جنگ، ناتمام ماند. باشد که روحِ بلندشان، چراغِ راهِ ما در مسیرِ دستیابی به صلحی پایدار باشد.
حدیثه حاجیان*
انتهای پیام/
نظر شما