روایت یک جوان ایرانی از امید در روزهای جنگ

نرگس فرهادپور*

از دل و دغدغه‌های یک جوان ایرانی زاده شده؛ جوانی که در میان دود و صدای انفجار، هنوز با قلمش نفس می‌کشد. او از وطن زخمی‌اش می‌نویسد، از اشک مادران، از شجاعت هم‌نسلانش و از ایمان به فردایی که زمین دوباره گل خواهد داد. صدایش انسانی است، پر از احساس، و پر از امیدی که حتی جنگ نتوانسته خاموشش کند.

این روزها با خود فکر می‌کنم که شاید نوشتن، تنها راهِ زنده ماندن میان صدای انفجارهاست. خیابان‌های خاکستری شهرم هنوز بوی باروت می‌دهند، اما در هر گوشه، گل‌های کوچکی سر از خاک بیرون آورده‌اند. انگار زمین ما هم به مقاومت خو گرفته است. اما خب دست و دلم به قلم و کاغذ نمی‌رود.

دوست داشتم شروع دهه جوانیم مصادف باشد با اتفاقات بهتری؛ منظورم هر چیزی به جز جنگ است. من نمی‌خواستم جنگجو و قوی باشم، می‌خواستم شعر بخوانم و عشق بورزم و زندگی کنم و از سیاست و جنگ تنها معنی کلمه‌اش را بدانم. ولی دائما حال دوران یکسان نیست و باب میل من و شما نمی‌گذرد.

این روزها شیردلان و جوانان زیادی در گوشه گوشهٔ سرزمینم برای محافظت از ما پر پر می‌شوند. می‌بینی چه جوانانی‌اند؟ مرگ زیبایی‌شان را از بین نمی‌برد، بلکه زیبایی‌شان مرگ را شکست می‌دهد.

این روزها فهمیدم وطن یعنی هموطن‌هایی که نمیشناسی، اما جگر گوشهٔ تو هستند.تنها دل نگران خانواده و اقوام خودم نیستم، بلکه دلم در کوچه پس کوچه‌های ایران پرسه می‌زند و با بغضِ هر کودک که با چشمان خیس به دنبال پدر می‌گردد می‌شکند؛

با نگرانی مادران و پدران برای فرزندان‌شان ناخودآگاه اشک می‌ریزم. دل نازک شده‌ام، مادرم می‌گفت: وقتی گریه می‌کنی؛ دلت پاک می‌شود. مگر دل نداری عزیزِ من!

حق با مادر بود، قلب انسان خیلی شبیه دریاست، طوفان دارد، جریان دارد و در اعماقش مروارید هم پیدا می‌شود. اینکه هنوز احساسات‌مان جاریست، نشانه این است که هنوز دل داریم و انسانیت در رگ و پیِ مان ریشه دوانده است.

مثل قماش وطن‌فروش نیستیم که با وعده‌های صد من یک غاز، دو دستی آب و خاک و ناموس‌مان را تحویل دشمن بدهیم.

با اندک امیدی دست به قلم برده‌ام اما این را خوب می‌دانم، ما مردمی هستیم که حتی در شبِ تاریک، فانوس کوچک امید در دل‌مان نور می‌افشاند.

وطنِ من زخم می‌خورد و از میان همان زخم‌ها، باز جوانه می‌زند و دوباره سبز می‌شود.

آرتور شوپنهاور می‌گفت «زندگی چندان ارزش ندارد که به خاطر آن از سر ترس بر خود بلرزیم و یا دل افسرده شویم. بنابراین با شجاعت زندگی را بگذرانید و در برابر مصائب، سینه را گستاخانه سپر کنید.»

من، یک جوان ایرانی، میان این دود و اشک و روایت‌ها، باور دارم که ایران هنوز نفس می‌کشد. باور دارم که پس از هر ویرانی، دستی از دل خاک بیرون می‌آید، پر از نور، پر از شعر.

باور دارم که دست آخر به همت ایران و ایرانی کودکان در جای جای خاورمیانه در کوچه‌هایی خواهند دوید که بوی صلح می‌دهد. چرا که بعد از هر شب خونین، سپیده‌ای هست؛ چراکه پس از هر سختی آسانی است. ما همان قسمتی از تاریخ هستیم که بعدها برای خواندنش باید ایستاده ادای احترام کرد.

نرگس فرهادپور*

انتهای یادداشت/

کد مطلب: 1299604

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha