گروه سیاسی ایسکانیوز، تاریخ جنگها همواره با صدای توپ و تانک روایت شده است، اما در قرن بیست و یکم، سکوت مذاکره میتواند از غرش موشکها مرگبارتر باشد. تحلیل پیشرو، بازخوانی عمیقِ یک پارادایم شیفت بزرگ در عرصه سیاست داخلی و خارجی ایران است. ما امروز در نقطهای ایستادهایم که دشمن، نه صرفاً در میدان نظامی، بلکه در لایههای پنهان دیپلماسی، رسانه و اقتصاد، یک جنگ ترکیبی را علیه کیان ملت سازماندهی کرده است.
مسئله اصلی اینجاست: در حالی که بازوان نظامی ما در لبه فناوری جهانی حرکت میکنند و بازدارندگی سختی را رقم زدهاند، آیا دستگاه دیپلماسی و رسانهای ما نیز به همان اندازه بهروز شده است؟ این گفتگو بر این فرضیه استوار است که آتشبس در ادبیات سیاسیِ نوین غرب، نه یک اقدام انساندوستانه، بلکه یک تاکتیک بازسازی برای تغییر موازنه قواست. از نقد فقه سیاسی و نظامی در بنبستهای فرضی گرفته تا تحلیل رفتار نوسانی دونالد ترامپ، این متن تلاشی است برای بیدار کردن ادراک نخبگانی که هنوز جنگ را با عینک قرن بیستم تحلیل میکنند.
آنچه میخوانید مشروح گفتگوی دکتر محمدصادق کوشکی عضو هیأت علمی دانشگاه تهران با خبرگزاری ایسکانیوز است:
تغییر ماهیت نبرد؛ وقتی مذاکره به سلاح تبدیل میشود
آقای دکتر، شب گذشته مهلت آتشبس دور اول مذاکرات به پایان رسید و در عین حال شاهد بودیم که دونالد ترامپ از یک سو دستور آتشبس داده، اما از سوی دیگر به صراحت اعلام کرده که محاصره دریایی ایران به هیچ وجه لغو نمیشود. این وضعیتِ دوگانه و پارادوکسیکال را چگونه باید در فضای فعلی تحلیل کرد؟
واقعیت این است که ما باید ابتدا یک بازنگری جدی در فهم خودمان از واژه جنگ داشته باشیم. ببینید، جنگ در قرن بیست و یکم از نظر شکل، ابزار، روشها و حتی تعریف بنیادین، تفاوت جدی و ماهوی با جنگهای قرن بیستم پیدا کرده است. مشکلی که ما امروز با آن مواجه هستیم این است که تصوری که در لایههای مختلف جامعه، رسانهها و حتی متأسفانه در میان برخی از مسئولان و تصمیمگیران ما از جنگ وجود دارد، بیشتر مبتنی بر همان تجربه جنگ کلاسیک و سنتی است؛ چیزی شبیه به دوران دفاع مقدس در برابر رژیم صدام که در آن جبههها مشخص بود، دشمن معلوم بود و ابزارها عمدتاً سختافزاری بودند.
اما باید بپذیریم که امروز، ماهیت جنگ کاملاً تغییر کرده است. جنگ مدرن امروز، به تعبیر من، دارای لایهها و به قول شما پلانهای مختلف و در هم تنیدهای است. یک لایه آن ، همان عملیات نظامی مستقیم است؛ یعنی همین حملات موشکی، پهپادی یا عملیاتهای هوایی که میبینیم. اما لایه بعدی و بسیار مهمتر که خیلی وقتها از آن غافل میشویم، مذاکره است. مذاکره در دکترین جنگ قرن بیست و یکم، خودش یک ابزار اعمال خشونت است. یعنی همانطور که یک موشک یا یک بمب میتواند زخم ایجاد کند و تخریب به بار بیاورد، میز مذاکره هم طراحی شده تا به یک ملت و ساختار سیاسیاش آسیب بزند و او را در بنبست قرار دهد.
بعد از آن، ابزارهایی مانند فشار اقتصادی و به طور مشخص همین محاصره دریایی که ترامپ روی آن تأکید دارد، وارد عمل میشوند. در کنار اینها، ما با یک جنگ رسانهای وحشتناک و مدیریت افکار عمومی در فضای مجازی هم روبرو هستیم. نکته کلیدی اینجاست: همه این موارد، اجزای جداگانه نیستند؛ اینها همگی اجزای یک بسته واحد (Package) هستند که هدف نهایی همه آنها یکی است: اعمال فشار حداکثری، ایجاد فرسایش و در نهایت شکستن اراده طرف مقابل.
بنابراین وقتی به رفتار دونالد ترامپ نگاه میکنیم، نباید دچار این خطای تحلیلی شویم که رفتارهای او را متناقض ببینیم. اتفاقاً رفتارهای او کاملاً همسو و در راستای یک استراتژی مشخص است. او نباید صرفاً یک کنشگر سیاسی یا دیپلماتیک دیده شود؛ او در حال فرماندهی یک جنگ تمامعیار است که ابزارهایش متفاوت شده است. در این مدل، شلیک لزوماً با باروت انجام نمیشود؛ گاهی با واژهها، گاهی با یک توییت و گاهی با یک پیشنهاد آتشبسِ فریبنده انجام میشود. ما باید این را بفهمیم که در حال حاضر، میدان نبرد از خلیج فارس تا پشت میزهای مذاکره در ژنو یا هر جای دیگر گسترده شده است.
با این اوصاف، پیشنهاد آتشبسی که از سوی دونالد ترامپ مطرح شده را هم باید دقیقاً در همین چارچوب و به عنوان یک ابزار جنگی تحلیل کرد؟
دقیقاً همینطور است. پیشنهاد آتشبس، اعمال آتشبسهای مقطعی، دعوت به مذاکره، محاصره اقتصادی و حتی اقدامات ایذایی مثل حمله به کشتیهای تجاری یا نفتکشها، همگی مهرههای یک نقشه شطرنج هستند. اینها اجزای یک جعبهابزار هستند که دشمن بر اساس شرایط میدانی، هر بار یکی از آنها را بیرون میکشد.
بنابراین، بسیار سادهانگاری و حتی خطرناک است - اگر بخشی از بدنه تصمیمگیر ما تصور کند که این آتشبس لزوماً به معنای یک اقدام مثبت، گشایش یا یک حرکت انساندوستانه است. ما باید این پیشفرض قطعی و تخلفناپذیر را در تحلیلهایمان بپذیریم که دشمن، هر اقدامی که انجام میدهد، بدون استثنا در راستای اعمال خصومت و پیشبرد اهداف استراتژیک خودش است.
بیایند از خودشان بپرسند: اگر این آتشبس یا هر پیشنهاد دیگری، حتی به میزان یک درصد به ضرر آمریکا یا رژیم صهیونیستی بود، آیا آنها هرگز آن را مطرح میکردند؟ قطعاً خیر. پس وقتی ترامپ پیشنهاد آتشبس میدهد، یعنی در آن لحظه، توقف موقت شلیک سخت بیشتر از ادامه شلیک، به نفع اوست. چرا؟ چون شاید نیاز به زمان برای تجدید قوا دارد، شاید میخواهد فشار افکار عمومی را مدیریت کند، یا شاید میخواهد در صفوف داخلی ما تفرقه ایجاد کند تا عدهای بگویند ببینید، آنها صلحطلب هستند و ما جنگطلب.
این اقدامات در واقع فرصتی برای آنهاست تا صحنه جنگ را مجدداً مدیریت کنند. مهمترین نکته این است که ما درگیر این بازی پلیس خوب و پلیس بد یا سیگنالهای متناقض نشویم. باید با یک نگاه کلنگر، همه این تحرکات را در قالب یک جنگ ترکیبی ببینیم. در جنگ ترکیبی، مرز بین صلح و جنگ برداشته شده است؛ یعنی شما در عین حال که دارید مذاکره میکنید، در حال جنگ هستید و در عین حال که آتشبس اعلام کردهاید، دارید محاصره اقتصادی را تنگتر میکنید. تنها با پذیرش این واقعیت است که میتوانیم از تلههای طراحی شده عبور کنیم.
لجستیک در سایه آتشبس؛ تجدید قوای دشمن پشت پرده دیپلماسی
در مورد آمادگی نظامی چطور؟ آیا این آتشبس که برقرار شد، عملاً فرصتی برای دشمن فراهم نکرد تا حفرههای خودش را بپوشاند؟
این نکته بسیار کلیدی و حیاتی است. خود شخص ترامپ در همان روزهای ابتدایی که بحث آتشبس مطرح شد، در یکی از مصاحبههایش یا شاید در یکی از همان پیامهایش، صراحتاً و بدون لکنت اعلام کرد که این فرصت برای آنها یک زمان آمادهسازی و تقویت توان نظامی است. یعنی آنها حتی پنهان هم نمیکنند که هدفشان چیست. حالا اگر ما بیاییم و این اظهارات رسمی را کنار تحرکات میدانی و گزارشهای اطلاعاتی که داریم قرار دهیم، تصویر خیلی روشنتر میشود.
در همین مدت کوتاهی که از آتشبس گذشت، حجم بسیار بالایی از انتقال تجهیزات، تسلیحات سنگین و مهمات راهبردی از خود خاک آمریکا و برخی از پایگاههای پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) در اروپا به سمت منطقه ما، یعنی همین غرب آسیا، انجام شد. این تجهیزات فقط به یک نقطه نرفت؛ ما شاهد گسیل این امکانات به پایگاههای نظامی در امارات، عربستان سعودی، اردن و به طور ویژه و در حجم انبوه به اراضی اشغالی بودیم.
خب، سؤال اینجاست: وقتی کسی به دنبال صلح واقعی است، آیا انبار مهماتش را در نزدیکی مرزهای شما پر میکند؟ قطعاً نه. این یعنی آتشبس، برای آنها یک تاکتیک عملیاتی در دل یک راهبرد کلان است. آنها به این وقفه نیاز داشتند تا لجستیک خودشان را بازسازی کنند، سیستمهای آسیبدیدهشان را تعمیر کنند و دوباره برای مرحله بعدی آماده شوند. بنابراین، من واقعاً تعجب میکنم از برخی تحلیلها که در فضای رسانهای ما منتشر میشود و این حرکات را به عنوان نشانهای از عقبنشینی یا بریدن دشمن تفسیر میکنند. این یک خطای راهبردی در تحلیل است.
بسیاری از تحلیلگران و حتی برخی تریبونهای رسمی ما مدام از استیصال دشمن و اینکه آنها دیگر توان ادامه ندارند سخن میگویند. شما با این واژه «استیصال» موافق نیستید؟
به هیچ وجه! من باز هم تأکید میکنم که استفاده از واژههایی مثل «استیصال»، «درماندگی» یا «بنبست برای دشمن» در شرایط فعلی، نهتنها دقیق نیست، بلکه میتواند باعث ایجاد یک نوع خوشبینی کاذب و خوابآلودگی در بدنه تصمیمگیر و حتی افکار عمومی ما شود.
ما با یک صحنه طراحیشد مواجه هستیم. این چیزی نیست که دیروز و امروز تصمیم گرفته باشند. این مدل از درگیری که ترکیبی از ابزارهای مختلف است، حاصل سالها مطالعه در اندیشکدهها و اتاقهای فکر آمریکا و رژیم صهیونیستی است. از اوایل دهه ۲۰۰۰ میلادی، مراکز تحقیقاتی آنها مثل اندیشکده «رند» یا «بنیاد دفاع از دموکراسیها» روی این مدلها کار کردهاند. حتی به طور مشخص در دانشگاه تلآویو، کرسیهای مطالعاتی ویژهای برای توسعه این الگوهای جنگی وجود دارد که چطور میتوان یک کشور را بدون درگیری تمامعیار نظامی، در یک فرآیند فرسایشی مذاکره-آتشبس-فشار اقتصادی قرار داد و ارادهاش را سست کرد.
پس ما با یک واکنش مقطعی یا احساسی از طرف ترامپ یا پنتاگون روبرو نیستیم. این یک طراحی است. مشکل اصلی کجاست؟ مشکل اینجاست که در حالی که دشمن این صحنه جدید را طراحی کرده و در حال اجرای آن است، روایت ما در داخل، بهویژه در میان برخی از مسئولان سیاسی و دیپلماتیک، همچنان یک روایت سنتی، خطی و متعلق به دهههای گذشته است. آنها فکر میکنند اگر دشمن پیشنهاد مذاکره داد، حتماً مستأصل شده است؛ در حالی که در دکترین جدید، پیشنهاد مذاکره میتواند زمانی مطرح شود که دشمن اتفاقاً در موضع قدرت است و میخواهد با هزینه کمتر، امتیاز بیشتری بگیرد.
البته ما باید بین حوزههای مختلف تفکیک قائل شویم. نیروهای نظامی و دفاعی ما، یعنی برادران ما در سپاه و ارتش، انصافاً عالی عمل کردهاند. آنها کاملاً بهروز هستند، زبان جنگ قرن بیستویکمی را میفهمند و در سطح فناوریهای بسیار پیشرفته جهانی حرکت میکنند. اما نگرانی بزرگ من اینجاست که این بهروز بودن در حوزههای سیاسی، دیپلماتیک و رسانهای ما دیده نمیشود. گویی یک شکاف ادراکی بین «میدان» و «دیپلماسی» وجود دارد که دشمن دقیقاً از همین شکاف برای نفوذ و ضربه زدن استفاده میکند.
یعنی شما معتقدید که در حوزه نظامی و سختافزاری هیچ جای نگرانی وجود ندارد و ما پایاپای پیش رفتهایم؟
بله، من با اطمینان میگویم که در حوزه نظامی، ما نهتنها هیچ کمبودی نداریم، بلکه در بسیاری از مؤلفهها، از جمله در حوزه پهپادی، موشکی و سامانههای جنگ الکترونیک، ما در لبه فناوری جهانی هستیم و حتی در برخی حوزهها دست برتر را داریم. رزمندگان ما در میدان، واقعیتهای نبرد را با پوست و گوشت خود حس میکنند و متناسب با آن سلاح و تاکتیک تولید میکنند.
مثلاً وقتی دشمن سعی میکند برتری هوایی خودش را با جنگندههای نسل پنجم به رخ بکشد، سامانههای پدافندی بومی ما مثل «باور ۳۷۳» یا سامانه «۱۵ خرداد» طوری طراحی شدهاند که با پیچیدهترین اهداف پنهانکار مقابله کنند.
این یعنی رزمنده ما در میدان، بازی را فهمیده است. اما مشکل و نگرانی من از لحظهای شروع میشود که صدای شلیکها قطع میشود و بحثهای سیاسی و دیپلماتیک به میان میآید. چرا؟ چون در میدان نظامی، من میدانم که رزمنده ما هوشیار است و فریب نمیخورد. اما طرف آمریکایی، از میز مذاکره و کلمات دیپلماتیک با یک نگاه کاملاً «جنگی» استفاده میکند.
آنها مذاکره را ادامه جنگ میبینند، اما برخی از دیپلماتهای ما ممکن است مذاکره را «پایان جنگ» یا «جایگزین جنگ» ببینند. این همان نقطهای است که ما آسیب میبینیم. وقتی شما با کسی طرف هستید که در عین حال که دارد با شما قهوه میخورد، نقشه نابودی زیرساختهای شما را هم میکشد، نباید به او با عینک اعتماد یا حسننیت نگاه کرد. دشمن در میدان نبرد شکست خورده، حالا میخواهد با ابزار آتشبس و مذاکره، همان پیروزی را که در میدان بهدست نیاورده، پشت میز به چنگ آورد.
شما به تأثیر آتشبس بر روند عملیاتی جنگ هم اشاره کردید. از دیدگاه نظامی، این تأثیر دقیقاً چگونه بوده است؟ چون برخی میگویند آتشبس باعث آرامش روانی میشود.
ببینید، جنگ قواعد و منطق خاص خودش را دارد که با منطق زندگی روزمره متفاوت است. در منطق نظامی، جنگ زمانی به یک پایان واقعی و پایدار میرسد که یکی از طرفین، یک آسیب اساسی و ساختاری ببیند؛ یعنی به نقطهای برسد که دیگر توان تهاجم نداشته باشد. حالا وقتی این آسیب هنوز وارد نشده و دشمن در آستانه ضربه نهایی است، توقف درگیری دقیقاً به نفع چه کسی تمام میشود؟ قطعاً به نفع طرفی که زیر ضربه بوده است.
در این مورد خاص، من به صراحت میگویم که اعلام آتشبس باعث شد برنامهریزیهای دقیق و گامبهگام نیروهای نظامی ما که برای پاسخهای کوبنده طراحی شده بود، دچار اختلال شود. نیروهای ما بر اساس یک جدول زمانی و مرحلهبندی شده در حال پیشبرد اهداف خود بودند تا دشمن را در یک موضع انفعالی مطلق قرار دهند. اما این وقفه ناگهانی، کل آن روند عملیاتی را به تأخیر انداخت. در عوض، همانطور که قبلاً هم عرض کردم، دشمن از این فرصت طلایی برای بازسازی، شناسایی دقیقتر تاکتیکهای ما و تقویت نقاط ضعفش استفاده کرد.
من اینجا یک نکته را با رعایت انصاف عرض کنم؛ کسانی که در بدنه دولت یا دستگاه دیپلماسی از مذاکره یا آتشبس حمایت میکنند، ما معتقدیم که نیت خیر دارند. آنها حتماً به دنبال کاهش هزینهها و تأمین منافع کشور هستند و ما به هیچ وجه نیت آنها را زیر سؤال نمیبریم. اما مسئله اینجاست که اختلاف ما با این دوستان در نگاه و ادراک از صحنه است، نه در نیت.
برخی با یک نگاه سنتی و کلاسیک تصور میکنند که هرگونه توقف در درگیری، یک گام به سمت صلح است. اما در چارچوب «جنگ مدرن ترکیبی»، این ابزارها یعنی همین آتشبس و مذاکره، خودشان بخشی از میدان نبرد هستند. من به این دوستان عرض میکنم که خاتمه واقعی جنگ، در نهایت با ابزار نظامی و تغییر موازنه قدرت در میدان رقم میخورد، نه صرفاً از مسیر رفت و آمدهای دیپلماتیک.
دیپلماسی؛ امتداد میدان نبرد یا جایگزین آن؟
آقای دکتر، برخی از تحلیلگران و رسانهها معتقدند که بالاخره هر جنگی باید یک پایان سیاسی داشته باشد و میتوان از مسیر دیپلماسی به این غائله خاتمه داد. شما این دیدگاه را چطور ارزیابی میکنید؟ آیا واقعاً دیپلماسی راهگشا نیست؟
ببینید، اینکه بگوییم جنگ باید پایان سیاسی داشته باشد حرف درستی است، اما سؤال اینجاست که چه زمانی و با چه ابزاری؟ این تصور که میتوان بدون ایجاد یک تغییر ملموس و راهبردی در موازنه میدانی، صرفاً با نشستن پشت میز مذاکره و با تکیه بر فنون سخنوری، جنگ را به نفع خود پایان داد، یک تصور کاملاً قدیمی و به دور از واقعیتهای امروز است. این نگاه بیشتر متعلق به دوران جنگهای قرن نوزدهم، مثلاً در زمان ناپلئون بناپارت است که بعد از یک نبرد، دیپلماتها مینشستند و مرزها را جابهجا میکردند.
امروز، دیپلماسی امتداد میدان است، نه جایگزین آن. حتی اگر به تجربه تاریخی خودمان در ایران نگاه کنیم، این مسئله کاملاً مشهود است. در جریان مذاکرات طولانی که پس از پذیرش قطعنامه ۵۹۸ انجام شد، ما ماهها و سالها گفتوگو کردیم. اما واقعیت تلخ این است که ما نتوانستیم از طریق آن مذاکرات، حقوق کامل ملت ایران را بازپس بگیریم. آنچه بعدها بهدست آمد و باعث شد صدام به مرزهای بینالمللی بازگردد، نه نتیجه آن مذاکرات، بلکه نتیجه تحولات میدانی جدید در منطقه و ضعف ساختاری بود که برای رژیم بعث پیش آمد.
نکته اساسی که دیپلماتهای ما باید به آن توجه کنند این است که مذاکره، بخشی از همان پازل بزرگ جنگ است. وقتی رزمنده ما در جبهه با دشمن میجنگد، من به عنوان یک تحلیلگر نظامی اطمینان دارم که او در چارچوب قواعد مشخص و با شناخت از ابزار دشمن عمل میکند. اما وقتی دیپلمات ما وارد اتاق مذاکره میشود، اگر با همان نگاه سنتی و خوشبینانه وارد شود، به راحتی دچار خطای در تحلیل از طرف مقابل میشود. او تصور میکند طرف مقابل هم آمده تا به یک راه حل مرضیالطرفین برسد، در حالی که طرف آمریکایی یا صهیونیستی، میز مذاکره را شعبهای از اتاق جنگ خود میبیند.
یعنی شما با قاطعیت میگویید که طرف مقابل، یعنی آمریکا و متحدانش، اصلاً به دنبال رسیدن به یک «توافق» نیستند.
دقیقاً همینطور است. مشکل اینجاست که در داخل کشور تصور میشود طرف مقابل هم به دنبال یک توافق است، در حالی که در دکترین آنها، چیزی به نام توافق پایدار با رقیب وجود ندارد. طرف آمریکایی ممکن است در ظاهر بگوید: «ما پیشنهاد شما را دریافت کردیم، آن را بررسی میکنیم و حتی ممکن است کلیات آن را بپذیریم». اما این فقط یک فریب است.
این رفتارها نشانه صداقت یا تمایل به صلح نیست؛ اینها تاکتیکهای جنگی است. در ادبیات نظامی و سیاسی یک جمله معروف هست که میگوید: «جنگ، یعنی هنر فریب». طرف مقابل ممکن است ابتدا چراغ سبز نشان دهد، اما بعد در میانه راه همان پیشنهاد را رد کند یا بندهای جدید و غیرممکنی به آن اضافه کند. این روند تأیید و تکذیب یا پذیرش و رد، خودش یک سناریوی از پیش طراحی شده است تا طرف مقابل (یعنی ما) را در یک حالت بلاتکلیفی و تعلیق نگه دارد.
مذاکرهکنندگان ما با نیت پاک و برای حل مشکل مردم وارد میشوند، اما طرف مقابل با هدف مدیریت زمان و اعمال فشار روانی میآید. وقتی شما کل این فرآیند را از ابتدا تا انتها مثل یک فیلم تماشا میکنید، میبینید که این یک «بازی» بزرگ است. از آن لبخندهای اولیه تا آن بهانهجوییهای نهایی، همگی در یک نقشه بزرگتر به نام «جنگ ترکیبی علیه ایران» تعریف شده است. آنها میخواهند با این بازیهای دیپلماتیک، اراده ما برای پاسخ نظامی را سست کنند و در عین حال، با ادامه محاصره دریایی و اقتصادی، از درون به ما آسیب بزنند.
فریب در میز مذاکره؛ چرا توافق پایدار با دشمن یک توهم است؟
پس، ما باید این پیشنهادهای مکرر برای مذاکره یا پیامهایی که از طریق واسطهها میآید را چطور تفسیر کنیم؟ آیا نباید اصلاً به آنها اعتنا کرد؟
بحث بر سر اعتنا کردن یا نکردن نیست؛ بحث بر سر «نوع نگاه» است. حرف من این است که ما نباید مذاکرات را به صورت یک پدیده مستقل و جدا از میدان جنگ تحلیل کنیم. این بزرگترین خطای استراتژیک است. اگر ما این پیوستگی و درهمتنیدگی بین دیپلماسی و موشک را در نظر نگیریم، قطعاً دچار برداشتهای نادرست میشویم و در نهایت تصمیماتی میگیریم که ممکن است هزینههای جبرانناپذیری به کشور تحمیل کند.
اینکه کسی تصور کند طرفی که همزمان با ابزارهای نظامی، با فشار اقتصادی سنگین و با ابزار رسانهای دارد به ما فشار میآورد، ناگهان بر اساس منطق و عدالت پشت میز مذاکره مینشیند و میگوید بسیار خب، بیایید حقوق ملت ایران را محترم بشماریم و همه چیز را به حالت عادی برگردانیم، این تصور بیشتر شبیه به قصههای تخیلی و رمانهای عاشقانه است تا واقعیتهای خشن سیاست بینالملل. چنین چیزی با هیچکدام از واقعیتهای صحنه نبرد همخوانی ندارد.
مذاکره در جای خودش و در زمان خودش میتواند یک ابزار باشد، اما نه در شرایطی که خنجر دشمن هنوز زیر گلوی شماست و او دارد فشار را هر لحظه بیشتر میکند. وقتی کشوری در میدان عمل، از هیچ جنایتی فروگذار نمیکند و تمام توانش را برای تضعیف زیرساختهای شما به کار گرفته است، بسیار سادهلوحانه است که فکر کنیم در پشت میز مذاکره، شخصیتی متفاوت، منطقی و صلحطلب از خودش نشان خواهد داد. هدف او در اتاق مذاکره، ادامه دادن همان فشارهاست، اما با واژههایی شیکتر و در قالبی فریبندهتر. او میخواهد آنجا از شما امتیازی بگیرد که نتوانسته در میدان جنگ با زور از شما بگیرد.
راهکار نهایی چیست؟ بالاخره این وضعیت تعلیق و جنگ و صلح باید به جایی ختم شود. چگونه میتوان به این سناریوی دشمن پایان داد؟
هدف اصلی در هر جنگی، بهویژه برای کشوری مثل ما که در موضع دفاع مشروع قرار دارد، این است که تواناییهای طرف مقابل برای اعمال خشونت را به طور کامل خنثی یا فلج کند. من نمیگویم فقط پاسخ بدهیم، میگویم باید کاری کنیم که دشمن دیگر ابزار مؤثری برای آسیب زدن به ما در دست نداشته باشد. این یعنی خنثیسازی ابزار نظامی، ابزار رسانهای و ابزار دیپلماتیک او. تنها در این صورت است که جنگ به معنای واقعی کلمه متوقف میشود، چون دشمن میبیند دیگر «هزینه» اقدامش بسیار بیشتر از «فایده» آن است.
خوشبختانه ما در حوزه نظامی ، روند بسیار هوشمندانهای داشتیم. ما توانستیم با ضربات دقیق، موازنه قدرت را در منطقه به نفع خودمان تغییر دهیم. اما مشکل اینجاست که همین توقفهای ناگهانی و آتشبسهای بیمبنا، باعث شد این روند مثبت دچار اختلال شود. در حالی که ما به قواعد آتشبس پایبند بودیم، طرف مقابل حتی در همان دوره هم به اقدامات خصمانه خودش ادامه داد.
گزارشهای متعددی وجود دارد که در همان روزهای اول آتشبس، پهپادهای شناسایی دشمن بر فراز مناطق حساس ما در حال پرواز بودند و تحرکات نظامی مشکوکی در پایگاههای پیرامونی انجام میشد. این یعنی برای آنها، آتشبس یک فرصت عملیاتی بود، نه یک تعهد اخلاقی. اینجا دقیقاً همان جایی است که تفاوت نگاه قرن بیستمی و نگاه قرن بیستویکمی خودش را نشان میدهد. مسئول ما فکر میکند آتشبس یعنی دو طرف تفنگها را زمین بگذارند و استراحت کنند، اما دشمن آتشبس را به عنوان یک سلاح خاموش برای پیشرویِ بدون سر و صدا به کار میگیرد. نتیجه این میشود که ما خودمان را محدود میکنیم، اما دشمن با دست باز به طراحی مرحله بعدی حملاتش میپردازد.
تکنیک ضربه فنی و تله توقف؛ هزینههای حیاتی ناهماهنگی در میدان
آقای دکتر، شما به ناهماهنگی بین میدان و دیپلماسی اشاره کردید که بسیار بحثبرانگیز است. این ناهماهنگی در عمل چه هزینههای مشخصی برای ما داشته است؟
هزینهاش بسیار سنگین است. ببینید، وقتی نیروهای نظامی ما با اشراف کامل اطلاعاتی آماده اقدام هستند و نبض میدان را در دست دارند، اما ناگهان تصمیمات سیاسی با یک نگاه متفاوت و شاید تحت تأثیر فشارهای روانی بینالمللی اتخاذ میشود، یک نوع کندی در واکنش ایجاد میشود.
فرض کنید شما یک کشتیگیر حرفهای و تراز اول هستید که با یک آنالیز دقیق و برنامهریزی حسابشده وارد تشک مسابقه شدهاید. شما در چهار دقیقه اول مسابقه، حریف قدرتمندتان را کاملاً کلافه کردهاید، او را تحت فشار گذاشتهاید و چندین امتیاز جلو هستید. درست در لحظهای که حریف به نفسنفس افتاده، بدنش خالی کرده و شما در آستانه اجرای فن نهایی و ضربه فنی کردن او هستید، ناگهان مربی یا داور مسابقه را متوقف کند و بگوید فعلاً بروید استراحت کنید تا بعداً دوباره از نو شروع کنیم.
خب، چه اتفاقی میافتد؟ مشخص است! آن حریف که در آستانه شکست بود، حالا فرصت پیدا میکند نفس تازه کند، مربیانش به او یاد میدهند که چطور با فنون شما مقابله کند و نقاط ضعفش را میپوشاند. وقتی دوباره مسابقه شروع شود، شما دیگر با آن حریفِ خسته قبلی روبرو نیستید؛ شما با حریفی روبرو هستید که هم تاکتیک شما را یاد گرفته و هم انرژیاش را بازیابی کرده است. این دقیقاً همان بلایی است که آتشبسهای نابهنگام بر سر «میدان» میآورد. ما در مسیر پیشروی بودیم، اما توقف باعث شد دشمن فرصت بازسازی پیدا کند و ما مجبور شویم برای ادامه کار، هزینههای بسیار بیشتری بپردازیم و تاکتیکهایمان را که حالا لو رفته بود، تغییر دهیم. این یعنی اتلاف منابع، زمان و انرژی کشور.
پس ما باید در زمانبندی پذیرش پیشنهادها یا پیامهایی که از طرف دشمن میآید، یک تجدیدنظر اساسی و بنیادین بکنیم؟
حرف من دقیقاً همین است. اگر ادراک و فهم تصمیمگیران ارشد ما در حوزههای سیاسی و دیپلماتیک، بهروز شود و متناسب با واقعیتهای جنگ قرن بیستویکمی باشد، آنها هم یاد میگیرند که چطور از ابزارهایی مثل مذاکره، پیام دیپلماتیک و آتشبس دقیقاً به عنوان یک ابزار جنگی علیه دشمن استفاده کنند، نه اینکه صرفاً اینها را به عنوان مسیری برای پایان دادن به درگیری ببینند.
شما به زمانبندیها نگاه کنید؛ زمانبندی در سیاست بینالملل و جنگ، همه چیز است. این پیشنهادها و پیامها دقیقاً زمانی از طرف آمریکا و واسطههایشان مطرح میشود که دشمن در میدان احساس نیاز مبرم میکند. یعنی زمانی که موازنه به نفع ما سنگینی میکند، ناگهان سر و کله یک پیشنهاد آتشبس پیدا میشود. خب، این یک سؤال بزرگ و استراتژیک است که چرا ما باید دقیقاً در زمانی که دشمن نیاز دارد و او پیشنهاد میدهد، بازی را متوقف کنیم و آن را بپذیریم؟
وقتی شما ابتکار عمل را در زمانبندی واگذار میکنید، در واقع دارید به طرف مقابل اجازه میدهید که ریتم و آهنگ بازی را او مدیریت کند. او تعیین میکند کی شلیک شود و کی متوقف شود. در حالی که اگر ما خودمان بر اساس «منطق میدان» و شرایط واقعی نیروهایمان تصمیم بگیریم، میتوانیم از همین ابزارهای دیپلماتیک در جهت منافع ملی خودمان استفاده کنیم. در غیر این صورت، نتیجه این میشود که ما در اوج پیشروی و در لحظهای که دشمن زیر فشار است، روند را متوقف میکنیم. من باز هم تکرار میکنم؛ در دکترین جنگ مدرن، یک پیشنهاد آتشبس نابهنگام میتواند دقیقاً کارکرد یک موشک را داشته باشد که هدفش نه تخریب فیزیکی، بلکه ایجاد اختلال در سیستم محاسباتی و روند عملیاتی طرف مقابل است.
کلمات به مثابه موشک؛ آرایش جدید رسانهای در جنگ قرن بیست و یکم
در این میان نقش رسانه را چطور میبینید؟ چون به نظر میرسد رسانهها هم در تحلیل این شرایط دوگانه کمی سردرگم هستند.
دقیقاً همینطور است. رسانههای ما هم باید درک و فهم خودشان را از این نوع جدید جنگ ارتقا دهند. ببینید، اینکه ما صرفاً در اخبار بگوییم فلان مقام آمریکایی دروغ گفته است یا ترامپ فریبکار است، این یک تحلیل سطحی و ناکافی است. رسانه باید به جامعه بفهماند که این اظهارات، این توییتها و این پیامهای متناقض، هر کدام یک قطعه از یک پازل راهبردی و جنگی هستند.
باید درک کنیم که کلمات در دنیای امروز، دقیقاً به مثابه سلاح عمل میکنند. وقتی ما این نگاه را داشته باشیم، دیگر با هر خبر یا پیامی دچار نوسان نمیشویم. این نگاه عمیق است که میتواند به پایان واقعی درگیری کمک کند. چرا؟ چون وقتی طرف مقابل، یعنی دشمن، متوجه شود که ابزارهای فریبش، ابزارهای رسانهایاش و بازیهای دیپلماتیکش دیگر کارایی گذشته را ندارند و دستش برای ملت و مسئولان ما رو شده است، ناچار میشود رفتار خودش را تغییر دهد.
هدف ما باید این باشد که ساختار تهاجمی دشمن را فلج کنیم. نیروهای نظامی ما در میدان، این زبان را به خوبی میفهمند. آنها میدانند دشمن چه زمانی در حال فریب است و چه زمانی واقعاً ضربه خورده است. اگر به نیروهای نظامی و فرزندان این ملت در جبههها اجازه داده شود که در چارچوب مأموریتهای حرفهای خودشان و با حمایت کاملِ دیپلماتیک و رسانهای عمل کنند، آنها به خوبی میدانند در هر ثانیه و هر لحظه چه اقدامی لازم است تا امنیت پایدار برای این کشور فراهم شود.
یک موضوع بسیار حساس که این روزها در محافل نخبگانی مطرح میشود، بحث «دکترین هستهای» است. با توجه به اینکه در طول این نبردها شاهد بودیم آمریکا و رژیم صهیونیستی از بسیاری از خط قرمزهای سنتی ما عبور کردند، آیا شما معتقدید که فقه سیاسی و نظامی ما در مواجهه با این حجم از وحشیگری به بنبست رسیده و نیاز به یک تغییر دکترین یا اصطلاحاً «تغییر دکترین هستهای» داریم؟
این سؤالی است که پاسخ به آن ابعاد مختلفی دارد. هدف نهایی ما در هر صورت، خنثی کردن ساختار تهاجمی دشمن است. ما باید به نقطهای برسیم که دشمن بداند در صورت هرگونه اقدام، توان هواییاش، پایگاههای منطقهایاش و کل شبکه عملیاتیاش در معرض یک آسیب جدی، قطعی و غیرقابل بازگشت قرار میگیرد. این معنای واقعی «بازدارندگی» است.
اما در مورد بخش دوم سؤال شما، یعنی بحث دکترین هستهای و نسبت آن با فقه، باید به یک نکته بسیار بنیادین توجه کرد. ببینید، برخی موضوعات در کشور ما صرفاً جنبه نظامی، فنی یا سیاسی ندارند؛ بلکه ریشه در مبانی فقهی و شرعی ما دارند. موضوع سلاحهای کشتار جمعی و هستهای از این دست مسائل است. در نظام ما، وقتی یک حکم شرعی روشن و صریح از سوی «ولی فقیه» و مرجعیت عالی صادر میشود (مانند فتوای حرمت سلاح هستهای)، این برای همه ما یک تکلیف شرعی و قانونی ایجاد میکند.
در چنین چارچوبی، دیگر بحثهای شخصی، کارشناسی صرف یا نگاههای جناحی کنار میرود و ملاک عمل، همان نظر فقهی است که بر اساس مصالح عالیه اسلام و مسلمین تبیین شده است. البته این به معنای دستبسته بودن ما نیست؛ بلکه ما در حوزههای دیگر تسلیحاتی، همانطور که دیدیم، آنقدر پیشرفت کردهایم که بتوانیم توازن را برقرار کنیم. هدف ما ایجاد امنیت است و این امنیت باید با رعایت چارچوبهای اخلاقی و فقهی ما حاصل شود. اگر دشمن بداند که ما در پاسخهای متعارف خودمان چقدر جدی و کوبنده هستیم، خودِ همین مسئله سطح تهدید را کاهش میدهد.
آقای دکتر، وضعیت فعلی را که در آن نه جنگ کامل داریم و نه صلح کامل، چگونه میبینید؟ این وضعیت ابهام چه اثری بر جامعه دارد؟
این دقیقاً همان نقطهای است که من روی آن حساسیت زیادی دارم. این وضعیت نه جنگ و نه صلح یا بهتر بگویم این آتشبسی که زمان و چارچوب روشن و تضمینشدهای ندارد، عملاً یک وضعیت ابهام استراتژیک ایجاد کرده است. اما این ابهام به نفع ما نیست، بلکه دقیقاً در زمین دشمن تعریف میشود. وقتی شما تکلیف صحنه را روشن نمیکنید، یک ملت بزرگ و ۹۰ میلیونی را در یک حالت تعلیق، انتظار و اضطراب دائمی نگه میدارید.
این تعلیق، اثرات مخربی دارد که شاید از خود درگیری نظامی هم سنگینتر باشد. اولین جایی که ضربه میبیند، اقتصاد کشور است. اقتصاد و بازار، دشمن شماره یک ابهام هستند. وقتی سرمایهگذار، تولیدکننده و حتی عامه مردم تکلیف خودشان را برای یک ماه آینده ندانند، اقتصاد قفل میشود. از سوی دیگر، فضای روانی جامعه تحت فشار قرار میگیرد. دشمن با استفاده از همین ابهام، شایعات را پمپاژ میکند و بذر ناامیدی میپاشد.
باید درک کنیم که میدان دیپلماسی، میدان رسانه و میدان نظامی، همگی یک «جبهه واحد» هستند. ما نباید اجازه دهیم دشمن با ابزار آتشبس، ما را در این حالت فرسایشی نگه دارد. پذیرش هرگونه آتشبس یا توافق موقت بدون لغو کامل فشارهای اقتصادی و محاصرهها، در واقع پایان جنگ نیست؛ بلکه فقط تغییر شکلِ درگیری از حالت سخت به حالت نرم و فرسایشی است.
ما باید با اقتدار از این حالت تعلیق عبور کنیم و به سمت امنیت پایدار حرکت کنیم. امنیت پایدار هم به دست نمیآید مگر با تغییر واقعیِ محاسبات دشمن؛ یعنی او باید با تمام وجود درک کند که هزینه ادامه خصومت، بسیار فراتر از توان تحمل اوست. ما باید توان ضربه زدن او را در نطفه فلج کنیم و این تنها راه رسیدن به صلحی عزتمندانه و همیشگی است.
صحبت پایانی اگر دارید بفرمایید.
من باز هم تأکید بر «وحدت ادراکی» است. ما در داخل کشور، بیش از هر زمان دیگری به این نیاز داریم که مسئولان سیاسی ما، همانگونه به صحنه نگاه کنند که رزمندگان ما در خط مقدم نگاه میکنند. اگر این هماهنگیِ ادراکی بین «دیپلماسی» و «میدان» به طور کامل برقرار شود، هیچ قدرتی، حتی با پیچیدهترین جنگهای ترکیبی، توان مقابله با اراده این ملت را نخواهد داشت. ما باید هوشیار باشیم که در تلههای طراحیشده دشمن نیفتیم و همیشه یک گام جلوتر از نقشههای آنها حرکت کنیم. انشاءالله که با ایستادگی و تدبیر، از این گردنه تاریخی هم با موفقیت عبور خواهیم کرد.
انتهای پیام/
نظر شما