به گفته حسین خسرونژاد، پژوهشگر دکترای شهرسازی، «آنچه پایداری واقعی شهر را تضمین میکند، بازسازی روابط انسانی، اعتماد اجتماعی و ساختارهای عادلانه است. بدون این ابعاد، هیچ شهری حتی با پیشرفتهترین زیرساختها نمیتواند به طور پایدار احیا شود.» از این منظر، یک شهر موفق پس از جنگ، شهری است که از دل بحران، توانمندتر، عادلانهتر و انسانیتر بیرون میآید. اما تحقق این هدف بلند، مستلزم توجه عمیق به چهار ضرورت اساسی است:
ضرورت اول: بازسازی اجتماعی؛ پیششرط هر ساختن دیگری
جنگ، ویرانگری بیرحم است. پیش از آنکه ساختمانها را فرو بریزد، پیوندهای همسایگی را میگسلد. پیش از آنکه خیابانها را تخریب کند، اعتماد میان شهروندان را نابود میکند. پیش از آنکه زیرساختها را از کار بیندازد، حس تعلق به مکان و به جمع را از مردم میگیرد. به عبارت دیگر، جنگ ابتدا شهر را از درون خالی میکند، بعد پوسته بیرونی آن را فرومیریزد.
از این رو، خسرونژاد تأکید میکند که نخستین و مهمترین اولویت در شهرهای پساجنگ، بازسازی سرمایه اجتماعی است. اما این بازسازی چگونه ممکن میشود؟
اولاً از طریق طراحی فضاهای عمومی امن، در دسترس و دعوتکننده. فضاهایی که مردم بتوانند بدون ترس در آنها گرد هم آیند، گفتوگو کنند، خاطرههای مشترک بسازند و به تدریج اعتماد ازدسترفته را بازیابند. میدانهای کوچک محلی، پارکهای همسایگی، مراکز فرهنگی عمومی و حتی یک نیمکت در سایه درخت میتوانند نقشی بی بدیل در این فرایند ایفا کنند.
ثانیاً از طریق آنچه خسرونژاد «طراحی مبتنی بر تروما» مینامد. فضاهای شهری در شرایط پساجنگ، فقط به ایمنی فیزیکی نیاز ندارند. آنها باید آرامبخش، ترمیمکننده و التیامبخش باشند. استفاده از نور طبیعی، سطوح نرم و ارگانیک، آبنماها، فضای سبز و پرهیز از فرمهای خشک و زاویهدار میتواند به کاهش اضطراب و بازگشت آرامش روانی به شهروندان کمک کند.
ثالثاً از طریق ایجاد فرصتهای جمعی برای فعالیتهای مشارکتی. زمانی که مردم کنار هم باغچه محلهای میکارند، دیواری بازمیسازند یا مدرسهای را رنگآمیزی میکنند، دارند چیزی فراتر از یک فعالیت فیزیکی انجام میدهند: دارند اعتماد را دوباره میبافند، حس تعلق را بازمیآفرینند و شهر را از آنِ خود میکنند.
بدون این بازسازی اجتماعی عمیق، هر ساختمان تازهای، هر خیابان آسفالتهای و هر پل مدرنی، همچون بدلی بر روی زخمی کهنه خواهد بود؛ زیبا اما بیجان.

ضرورت دوم: عدالت فضایی؛ شرط لازم برای صلح پایدار
تاریخ بازسازی شهرهای پساجنگ، سرشار از نمونههای تلخ بازتولید نابرابری است. معمولاً سرمایهها و امکانات بازسازی، در مرکز شهر یا در مناطقی متمرکز میشود که پیش از جنگ نیز برخوردار بودهاند. محلههای فقیرنشین، حاشیهنشین یا اقلیتنشین، دوباره به حاشیه رانده میشوند. این بار اما با لباسی مدرن و زیرساختهایی نو.
خسرونژاد درباره این معضل به صراحت هشدار میدهد: «تمرکز سرمایه در بخشهای خاص شهر و حذف گروههای آسیبپذیر، زمینهساز بحرانهای اجتماعی جدید خواهد شد.» به عبارت دیگر، بازسازی ناعادلانه، خود میتواند جرقه جنگ بعدی را بزند. محلهای که بار دوم از مواهب بازسازی محروم میشود، دیگر سکوت نخواهد کرد.
پس عدالت فضایی در بازسازی یعنی چه؟
یعنی تضمین دسترسی عادلانه به خدمات پایه برای همه محلهها: آب، برق، فاضلاب، جمعآوری زباله، حملونقل عمومی و اینترنت. نه فقط در مناطق مرکزی و خوشنشین که در دورافتادهترین و فقیرترین محلهها نیز.
یعنی توزیع عادلانه مسکن با کیفیت و قابل استطاعت برای همه اقشار، بهویژه آوارگان بازگشته، زنان سرپرست خانوار، معلولان جنگی و خانوادههای ازدسترفتهیار.
یعنی ایجاد فرصتهای اقتصادی و شغلی در تمام نقاط شهر، نه فقط در یک منطقه ویژه اقتصادی. بازارهای محلی، کارگاههای کوچک، مشاغل خرد و تسهیلات خوداشتغالی باید به محلههای کمتربرخوردار نیز سرایت کنند.
یعنی در فرایند تصمیمگیری درباره اولویتهای بازسازی، صدای ساکنان همه محلهها به یک اندازه شنیده شود، نه فقط صدای صاحبان سرمایه و قدرت.
عدالت فضایی فقط یک شعار اخلاقی نیست؛ یک ضرورت عملی برای صلح پایدار است. شهری که پس از جنگ دوباره نابرابری را بازتولید کند، شهری است که دارد خود را برای جنگ بعدی آماده میکند.
ضرورت سوم: مشارکت واقعی شهروندان؛ نه تزئینی، نه تشریفاتی
در بسیاری از پروژههای بازسازی پساجنگ، واژه «مشارکت مردمی» به یک کلیشه خوشآوا تبدیل شده است. یک جلسه عمومی نمادین، یک پرسشنامه سطحی، یک تابلوی بزرگ با عنوان «نظرات شما برای ما مهم است» و بعد هم همه چیز دقیقاً همان طور پیش میرود که مهندسان و برنامهریزان از پیش تعیین کردهاند. این را خسرونژاد هرگز نمیپذیرد.
او تأکید میکند که مشارکت واقعی شهروندان در فرایند تصمیمگیری، «از یک انتخاب به یک ضرورت تبدیل شده است.» چرا ضرورت؟ به چند دلیل:
دلیل اول: مردم خودشان بهتر از هر کارشناسی میدانند که محلهشان به چه نیاز دارد. یک مادر در محله ویران شده، بهتر از هر شهرسازی میداند که نزدیکترین مرکز درمانی باید کجا باشد. یک نانوای کهنهکار میداند که دسترسی به نانوایی چگونه بر زندگی روزمره تأثیر میگذارد. یک پیرمرد محلی میداند که کدام کوچه امن است و کدام نه.
دلیل دوم: وقتی مردم در تصمیمگیریها شریک میشوند، نسبت به نتیجه احساس مالکیت و مسئولیت پیدا میکنند. خانهای که خود در طراحی آن نقش داشتهاند، خیابانی که برای تعیین کاربری آن نظر دادهاند، فضای عمومی که برای ساختش پای کار آمدهاند؛ اینها را رها نمیکنند، تخریب نمیکنند و از آنها مراقبت میکنند.
دلیل سوم: خود فرایند مشارکت، یک داروی قدرتمند برای التیام زخمهای جنگ است. نشستن پای یک میز، حرف زدن، شنیدن، به توافق رسیدن و کنار هم ساختن؛ این فرایندها خودشان اعتماد را بازمیسازند و انسجام اجتماعی را تقویت میکنند.
پس شهرساز در این شرایط چه نقشی دارد؟ خسرونژاد نقش او را «تسهیلگر» مینامد. نه تصمیمگیرنده از بالا، نه مجری دستورات از پایین؛ بلکه پلزننده میان دولت، جامعه محلی، نهادهای مدنی و بخش خصوصی. کسی که فرایند بازسازی را به یک «پروژه جمعی» تبدیل میکند که همه در آن سهم دارند و برای آن مسئولند. مشارکت واقعی یعنی این؛ نه تشریفاتی، نه تزئینی، بلکه یک ضرورت هستیشناختی برای بازسازی پایدار.
ضرورت چهارم: آیندهنگری و حرکت به سوی مدلی «بهتر از قبل»
شاید بزرگترین اشتباه در بازسازی شهرهای پساجنگ، تلاش برای بازگرداندن شهر به «وضعیت سابق» باشد. چه اشکالی دارد؟ اشکال بزرگ این است: همان وضعیت سابق بود که شهر را آسیبپذیر کرد. همان ساختار متمرکز، همان نابرابریها، همان زیرساختهای شکننده و همان تصمیمگیریهای بسته بود که شهر را در برابر جنگ و بحران بیپناه ساخت.
خسرونژاد به صراحت میگوید: شهرهای درگیر جنگ باید نه صرفاً به وضعیت پیشین بازگردند، بلکه به سمت مدلی «بهتر از قبل» حرکت کنند. این یعنی بازاندیشی ریشهای در ساختار فضایی، اقتصادی و اجتماعی شهر. اما این بازاندیشی شامل چه مواردی است؟
اول: کاهش تمرکز. شهرهای متمرکز، شهرهای آسیبپذیری هستند. یک بمب میتواند همزمان مرکز اقتصادی، سیاسی و ارتباطی شهر را از کار بیندازد. شهر بهتر از قبل، شهری با چندین قطب و مرکز است. به گونهای که اگر یک نقطه دچار اختلال شود، بقیه نقاط بتوانند به فعالیت ادامه دهند.
دوم: افزایش انعطافپذیری زیرساختها. به جای اتکا به یک شبکه متمرکز تأمین آب و برق، باید شبکههای پشتیبان محلی طراحی شود. تأمین انرژی از طریق پنلهای خورشیدی در مقیاس محله، ذخیره آب باران در هر خانه و محله، مسیرهای جایگزین برای حملونقل و امدادرسانی. اینها هزینه بیشتری میبرند اما در روز بحران، جان انسانها را نجات میدهند.
سوم: تقویت ظرفیتهای محلی. یک شهر «بهتر از قبل» به مردمش تکیه میکند و آنها را توانمند میسازد. نه اینکه همه تصمیمها را از مرکز بگیرد. بودجههای مشارکتی در سطح محله، شوراهای محلی منتخب، آموزش شهروندان برای مدیریت بحران و ایجاد نهادهای مستقل محلی اینها سرمایهگذاری روی انعطافپذیری بلندمدت شهر هستند.
چهارم: رویکرد پیشگیرانه به تروما و بحران. طراحی شهری بهتر از قبل، فقط واکنش به بحرانِ گذشته نیست؛ آمادگی برای بحرانهای آینده است. فضاهای عمومی باید بتوانند در زمان صلح مرکز تعامل اجتماعی باشند و در زمان بحران به سرعت به پناهگاه، مرکز امداد یا انبار تجهیزات تبدیل شوند. این دوگانگی کارکردی، هوشمندی یک شهر آیندهنگر است.
شهرسازی به مثابه تمرینی در اخلاق
حسین خسرونژاد در پایان یادداشت خود، شهرسازی در شرایط جنگ را «تمرینی در اخلاق، مدیریت بحران و آیندهنگری» مینامد. این تعریف دقیقی است. شهرسازی پساجنگ نمیتواند فقط یک تخصص فنی یا مهندسی باشد. ناگزیر با پرسشهای اخلاقی روبهروست: به چی اولویت بدهیم؟ صدای چه کسی را بشنویم؟ چگونه بازسازی کنیم که ظلمی را تکرار نکنیم؟ چگونه شهر بسازیم که شایسته انسانهایی باشد که از جهنم عبور کردهاند؟
شهر موفق پساجنگ، شهری است که از دل بحران و ویرانی، توانمندتر، عادلانهتر و انسانیتر بیرون میآید. اما این اتفاق خودبهخود نمیافتد. نیازمند طراحی آگاهانه، مشارکت واقعی، عدالت فضایی و آیندهنگری است. شهرسازی در چنین بستری، تنها یک حرفه نیست؛ یک مسئولیت اخلاقی، یک وظیفه انسانی و یک تمرین سخت اما ضروری برای ساختن جهانی بهتر از دلِ ویرانههاست.
نویسنده: مجتبی صفابخش
انتهای پیام/
نظر شما