بعضی روزها را نمیشود فقط در تقویم پیدا کرد. بعضی روزها از قبل، در دل آدم اتفاق میافتند. امروز از همان روزها بود؛ روز عاشورا.
از لحظهای که از خانه بیرون آمدم، حس میکردم شهر شبیه روزهای دیگر نیست. خیابانها همان بود، ساختمانها همان، آسمان همان؛ اما چیزی در میان آدمها تغییر کرده بود. انگار شهر از چند روز قبل، آرامآرام خودش را برای این روز آماده کرده بود.
امروز مشهد فقط یک شهر نبود. وقتی به میدان شهدا رسیدم، هنوز جمعیت کامل نشده بود اما حال و هوای فضا فرق میکرد. صدای نوحه از دور میآمد، پرچمهای سیاه در باد آرام تکان میخوردند و آدمها یکییکی میرسیدند؛ نه با عجله، نه برای انجام یک برنامه، بلکه با حالتی شبیه قرار.
قرار رفتن، قرار رسیدن، قرار اینکه امروز مسیر را با دل طی کنند. هیئتها کمکم حرکت کردند و ناگهان خیابان از یک مسیر شهری، به رودخانهای از آدمها تبدیل شد.
جمعیتی که نه همدیگر را میشناختند و نه لازم بود بشناسند. نام حسین(ع)، کافی بود. در میان جمعیت راه میرفتم و بیشتر از هر چیز، صورتها را نگاه میکردم.
یک پیرمرد را دیدم که قامتش خم شده بود اما آمده بود. آرام راه میرفت و لبهایش مدام ذکر میگفت؛ انگار چیزی میان او و این مسیر وجود داشت که هیچکس جز خودش نمیفهمید.
کمی جلوتر نوجوانی را دیدم که علم را گرفته بود؛ سنگین بود، خسته شده بود، اما رها نمیکرد. زنی کودکش را بغل گرفته بود و زیر گوشش چیزی میگفت. فکر کردم شاید دارد از تشنگی میگوید، شاید از عباس(ع)، شاید از حسین(ع)، شاید فقط میخواهد فرزندش سالها بعد یادش بماند که یک روز، در میان این جمعیت بوده است.
هرچه جلوتر میرفتیم، جمعیت بیشتر میشد. در این همه شلوغی، آدم احساس تنهایی نمیکرد. کسی به کسی کاری نداشت، اما انگار همه از یک درد مشترک عبور میکردند و شاید راز ماندگاری عاشورا همین باشد.
اینکه آدمها، با همه تفاوتهایشان، یک روز از سال کنار هم راه میروند تا چیزی را فراموش نکنند. فراموش نکنند که گاهی حق، در اقلیت میایستد. فراموش نکنند که میشود تشنه بود و تسلیم نشد.
پیرزنی که دستهایش را بالا آورده بود و زیر لب دعا میخواند. آن لحظه به این فکر کردم که شاید هیچکس دقیقاً برای یک چیز گریه نمیکند؛ یکی برای دلتنگی، یکی برای حاجت، یکی برای خستگی، یکی برای کسی که دیگر کنارش نیست.
اما همه، اشکهایشان را در یک نام جمع میکنند، حسین.
هرچه به حرم نزدیکتر میشدیم، حس عجیبی بیشتر میشد. گنبد از دور پیدا بود. طلایی و آرام. مثل کسی که قرنهاست ایستاده و آدمها را نگاه میکند. و من به این فکر میکردم که چرا هنوز بعد از این همه سال، آدمها راه میافتند؟ چرا هنوز کودک میآید، جوان میآید، پیر میآید؟ فقط برای عزاداری؟ فقط برای سنت؟ نه.
احتیاج دارند یک روز، از حساب و کتاب فاصله بگیرند. یک روز، فقط دلی باشند. یک روز، به خودشان یادآوری کنند که همه چیز در سرعت، موفقیت و تکرار خلاصه نمیشود. که هنوز چیزهایی هست که آدم برایشان میایستد. برایشان اشک میریزد.
وقتی به حرم رسیدم، چند دقیقه فقط ایستادم. به جمعیت نگاه کردم. به پرچمها. به صورتها. به آدمهایی که آمده بودند و شاید فردا دوباره به زندگی عادی برگردند.
اما امروز، یک چیز مشترک داشتند. امروز همه آمده بودند تا بگویند هنوز میشود کنار حقیقت ایستاد. حتی اگر قرنها گذشته باشد. حتی اگر مسیر طولانی باشد. حتی اگر تشنگی باشد.
امروز فهمیدم عاشورا فقط سوگواری نیست. عاشورا، حافظه جمعی مردمی است که نمیخواهند فراموش کنند. فراموش نکنند انسان بودن یعنی چه. فراموش نکنند ایستادن یعنی چه. فراموش نکنند عشق، همیشه آسان نیست.
وقتی برگشتم، حس کردم چیزی درونم تغییر کرده. انگار هنوز بخشی از من در آن مسیر مانده. میان جمعیت. میان صدای نوحه. رو به گنبدی که امروز، بیشتر از همیشه شبیه پناه بود.
فعال فرهنگی و رسانهای*
انتهای پیام/
نظر شما