این خیابان دیگر به درد نمی‌خورد/ روایت همسایه‌های «کشوردوست»

جبرائیل مقابل به مقابل این مردم نشست و گفت بخوان. ما تا آن روز خط ننوشته بودیم. اگر خطی هم بود، دستخط چشم نواز سید علی بود. او می‌نوشت ما از روی الگوی او کاغذ سیاه می‌کردیم. زانو سست کرده بودیم و چشم نگران که جبرائیل تکرار کرد بخوان. و ما خواندیم.

گروه سیاسی ایسکانیوز- «بیست سال است فکر می‌کردیم در مرکز زمینیم. همه عشقمان این بود که دیوار به دیوار آقاییم. از هوایی که آقا نفس می‌کشد، استشمام می‌کنیم. صد و نمی‌دانم چند روز است که دیگر هیچ حس و حالی برایم نمانده. این روزها خیلی سخت می‌گذرد. این خیابان دیگر به درد نمی‌خورد».

به خودم نگاه می‌کنم و به مردمی که دقیقا چهارماه و یک روز است که شده‌اند محمّد امّی(که جانم فدای او) و خیابان شده غار حرا. صبح نهم اسفند جبرائیل مقابل به مقابل این مردم نشست و گفت بخوان. ما تا آن روز خط ننوشته بودیم. اگر خطی هم بود، دستخط چشم نواز سید علی بود. او می‌نوشت ما از روی الگوی او کاغذ سیاه می‌کردیم. زانو سست کرده بودیم و چشم نگران که جبرائیل تکرار کرد بخوان. و ما خواندیم.

این بار بعثت در قله کوهی در اطراف مکه نبود. بعثت کف خیابان‌های ایران، پای لانچر موشکی که زمین دیمونا را شکافت، پشت تیربار پدافندی که F35 اسطوره ای را زد، در کلمه کلمه توییت های شهید لاریجانی و در بند بند پیام های سید مجتبی خامنه‌ای است.

آقای پارسا، صاحب دفتر بیمه در خیابان دانشگاه درست می‌گفت. در میان سطور این بعثت اما آنچه درست نشد دل ما بود. می‌گویند دل، مغز و باطن آدمی و مخزن حقیقت وجود او است. در این چهارماه فهمیدیم منتهی الیه دل ما به نام آقایی بود که می‌گفت تک تک ما را دوست دارد و برای همه ما دعا می‌کند. کشاورزی که در شالیزارهای شمال عرق می‌ریزد، مهندسی که لابلای لوله‌های نفت آبادان کار می‌کند، کارگری که بر روی بلندترین طبقه برج میلاد نظافت می‌کند، استادی که در دانشگاه آزاد واحد بشاگرد درس می‌دهد، خبرنگاری که خیابان‌های تهران را هرروز برای گرفتن مصاحبه متر می‌کند و تقریبا همگی ما مثل همین آقای پارسای دفتر بیمه‌ای خیابان دانشگاه تهران که با او به گفتگو نشسته‌ام، نمی‌دانستیم در همسایگی چه کسی هستیم. دیوار خانه‌هایمان به دیوار چه کسی تکیه زده.

یادم می‌آید آقا در یکی از دیدارهای رمضانی با شاعران مطلع غزلی از مرحوم اخوان را خطاب به صحیفه سجادیه خوانده بود. حالا من هم کاری ندارم ایشان آن را برای چه کسی و چه چیزی خواند، الان این غزل خطاب به این همسایه مهربان در گوشم می‌پیچد: ای تکیه گاه و پناه زیباترین لحظه های پرعصمت و پر شکوه تنهایی و خلوت من! ای شط شیرین پرشوکت من..

عینکش را درحالی که چشمانش قرمز شده و سعی می‌کند کلمات را کنار هم جفت و جور کند، از روی صورتش برمی‌دارد. ادامه می‌دهد: « به من می‌گفتند، پارسا! روسیه است. دل خوش کرده‌ای که همسایه رهبری؟ همه سر کاریم! خیلی مظلوم رفت. دانسته شهید شد».

« من به که بگویم که آقامجتبی را بارها در همین خیابان دانشگاه دیده‌ام و با هم احوال‌پرسی کرده‌ایم؟ چند بار با چشم خود دیدم دو سه نفری که همراه ایشان بودند، دستپاچه دارند خیابان را بالا پایین می‌کنند و مثل مادری که فرزندش را گم کرده خود را این طرف و آن طرف می‌زنند. هم صحبت که می‌شدیم، می‌گفتند آقا مجتبی ما را به اصطلاح خودمان پیچانده و رفته تا به تنهایی در خیابان‌ها بین مردم دور بزند و با آن‌ها صحبت کند. یا مثلا همین آقای باقری معاون شهید لاریجانی را ما همیشه اینجا می‌دیدیم که برای خرید با دمپایی تا فروشگاه سر خیابان می‌رود و می‌آید و با ما احوال‌پرسی می‌کند».

-شاید چون خیلی‌ها هیچ وقت مواجهه مستقیمی با آقا یا بیت نداشتند این حس شما در آن‌ها بوجود نیامده است.

لبخند به چهره‌اش بازمی‌گردد. «شاید بیشتر نامه‌های کسانی که اینجا می‌آمدند و از آقا درخواستی داشتند را من نوشته باشم. دم عید و هر مناسبتی که می‌شد اینجا پر بود از آدم‌هایی که آمده بودند و از آقا التماس دعایی داشتند. یکی خانه می‌خواست. یکی دیگر اجاره منزلش مانده بود، پول می‌خواست. دیگری برای داروهایش آمده بود. بالاخره هر کس نیازی دارد. می‌آمدند اینجا و من برایشان می‌نوشتم؛ بسمه تعالی. محضر مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه‌ای (مد ظله العالی). گاهی این «مد ظله العالی»اش را از بر یادم نبود چطور بنویسم، از گوگل کپی می‌کردم».

لبخند گوشه لبش جمع می‌شود و نگاهش را پایین می‌اندازد. «حیف شد آقا. خیلی حیف شد».

درحالی که از او تشکر و خداحافظی می‌کنم، می‌گوید:« کاش شما رسانه‌ای‌ها یک جوری به بعضی‌ها بگویید که این همسایه ما بشار اسد نبود. روسیه نرفت. همین‌جا کنار ما بود».

خیابان دانشگاه را به سمت بالا قدم می‌کشم. به آشپرخانه «مهربانو» می‌رسم. از پشت شیشه داخل را ورانداز می‌کنم ببینم چجور آدم‌هایی هستند. عادت کرده‌ایم از روی ظاهر قضاوت کنیم. یک خانم که ظاهرش خیلی شبیه به آن‌هایی که خود را فدایی آقا می‌دانند، نیست، مشغول تا کردن نان‌هاست. مردد می‌شوم اصلا داخل بروم یا نه. یک «به امید خدا» می‌گویم و سلام می‌کنم. خیلی گرم پاسخ می‌شنوم. با همان تردید ادامه می‌دهم که خبرنگارم و آمده‌ام اگر دوست دارید و فرصت می‌کنید چند دقیقه‌ای راجع به آقا با هم صحبت کنیم. خیلی آرام و عادی و بدون تغییر حالت خاصی می‌گوید: «حتما» و می‌خواهد تا روی صندلی کنارش بنشینم.

«ما خیلی ارتباطی با آقا یا دفترش نداشتیم. یک بنده خدایی سین نام هست که ما اهالی منطقه با او در ارتباطیم. گاهی مشکلی داشته باشیم به او مراجعه می‌کنیم و سعی می‌کنند حل کنند. همین چند وقت پیش از شهرداری آمدند میزهای در پیاده‌روی ما را برداشتند بردند. آقای سین را که دیدم با او موضوع را در میان گذاشتم. گفت هیچ نگران نباش. این‌بار که آمدند، بگو سین گفت به همان نشان که می‌آیید در قهوه‌خانه کناردست ما چایی می‌خورید، آن میزها را برگردانید و کاری به کار ما نداشته باشید. همین هم شد».

-افراد دیگری را هم از بیت می‌دیدید؟

«بله خیلی‌ها را. ظاهرا بیت خود آشپز و آشپرخانه دارد و به کارمندانش غذا می‌دهد. این بندگان خدا پاسدارها یا کارمندها بعضی روزها می‌آمدند و از من غذا می‌خریدند. می‌گفتند مثلا امروز غذای‌مان خیلی خوب نبود یا دوست نداشتیم».

-پس پای غذاهای‌تان به بیت هم باز شده.

«آره. اما حالا نمی‌دانم از بیت به جز این‌هایی که می‌آمدند اینجا خرید که معمولا کارمندهای معمولی‌تر یا پاسدارها بودند، دیگر چه کسانی از غذای ما خورده‌اند. اما یکبار یکی از آقایانی که در نهاد ریاست جمهوری کار می‌کرد با هیجان آمد گفت می‌دانی چه کسی غذایت را خورده؟ امروز حسن روحانی هم از غذای شما خوشش آمده».

«یک‌بار هم یکی از پاسدارها روبروی مغازه من در خیابان با موتور زمین خورده بود. رفتم جلو و سرش را بلند کردم و دستم را زیر سرش گذاشتم. طفلی، خجالت کشید و خواست مانع شود، گفتم حالا در این شرایط نمی‌خواهد حساس باشی. داری می‌میری»!

نان لواش‌هایی که آماده کرده است را از دستش می‌گیرم و کمک می‌کنم به همکارش برساند.

-همسایگی آقا برای‌تان چه حسی داشت؟

«راستش من خیلی مثل بقیه درگیر اتفاقات گوناگون آقا نبودم. یعنی کلا اخبار را دنبال نمی‌کنم. تلفنم صرفا مخصوص تماس گرفتن است. سرم دائما به کار گرم است و اصلا وقتش را هم ندارم. جنگ هم که شد بچه‌هایم می‌گفتند دو سه شب بود که از پیگیری اخبار جنگ خواب نداشتند اما من اصلا هیچ در جریان نبودم. ولی بالاخره ما اینجا احساس امنیت می‌کردیم. خیالمان راحت بود».

«به من خیلی می‌گویند اینکه شما در نزدیکی بیت هستید، خیلی چیز عجیبی است. من جواب می‌دهم نه والله. ما لباس‌های‌مان فقط زیر یک آفتاب خشک می‌شود. واگرنه آن‌ها [بیت] خیلی با ما کاری ندارند یا اینکه بخواهند مزاحمتی برای ما داشته باشند، نه اصلا این‌طور نبود».

از خلوتی خیابان دانشگاه وارد جمهوری می‌شوم و در میان شلوغی همیشگی آن به سمت فلسطین پیاده راه می‌افتم. سر فلسطین دو سه مامور نیروی انتظامی ایستاده‌ غذا می‌خورند. فکر می‌کنم تا وقتی که آقا بود، حتما دلشان گرم بود که دارند از آفتاب مراقبت می‌کنند. گرمای حضور آقا را لابد می‌گرفتند. حالا چه احساسی دارند و با چه انگیزه‌ای اینجا ایستاده‌اند؟

در یک سوپرمارکتی دو پسر جوان نشسته‌اند. از آن‌ها می‌خواهم کمی با هم صحبت کنیم اما می‌گویند:« ما خیلی اطلاعاتی نداریم. حاجیمون میتونه خوب حرف بزنه که نیست».

کمی جلوتر نرسیده به گیت‌های ورودی بیت که همیشه همینجا صف می‌کشیدیم تا وارد شویم و به حسینیه برسیم، یک بقالی کوچک جا گرفته است. مردی که محاسن سفید کرده ولی هنوز نمی‌توان پیرمرد هم به او گفت، پشت دخل نشسته. کافی بود تا فقط سر صحبت را راجع به آقا باز کنم تا گره دل او هم باز شود. از روز حمله گفت. از اینکه خانه‌اش چند پلاک با پارکینگ بیت فاصله دارد و وقتی شب سوم جنگ پارکینگ را زده بودند، شیشه‌های پنجره‌های بلند خانه ویلایی 270 متری‌اش همه پایین آمده و خانه آسیب دیده. از پسر کوچکش گفت که وقتی از صدای انفجار ترسیده و درمورد منبع صدا پرسیده، به او جواب داده:« بیرون دارند ترقه بازی می‌کنند». بچه بیچاره هم در دنیای کودکی‌اش گفته «خوب چرا پلیس خبر نمی‌کنیم بیایند این‌ها را جمع کنند؟»

می‌گفت همان شب بعد از حمله، از شهرداری آمدند و ما را بردند تا دو ماه و نیم بعد هتل پرشین پلازا. از دو سه روز بعد جهادی‌ها برای تعمیرات و شیشه‌بری پنجره‌ها آمدند و در محله مستقر شدند. اخیرا هم ظاهرا مقداری کمک مالی از سمت آیت الله سیستانی برای‌شان فرستاده شده بود.

«ما سال 63 خانه‌مان را از دکتر قائدی که زمان بازرگان استاندار همدان بود، خریدیم. تا سال 68 که آقا بعد از رحلت امام اینجا ساکن شدند، این طرف‌ها خیلی خبری نبود. البته دفتر صادق قطب‌زاده مثلا طبقه دوم یکی از ساختمان‌های در مجاورت ما بود».

«خاطره اولین باری که آقا را دیدم مربوط به دیدار رهبری و آزادگان دفاع مقدس است. یادم هست که آزاده‌ها همین جا صف بسته بودند. من هم مثل آن‌ها لباس زرد پوشیدم و لابلای‌شان رفتم داخل. خاطرم هست که آقا و مرحوم هاشمی بالای جایگاه حسینه ایستاده بودند و آزاده‌ها به سمت آن‌ها گل پرتاب می‌کردند. آقا که صحبت می‌کردند همه به پهنای صورت اشک می‌ریختند».

«از آن‌ روزها تاکنون اینجا هرروز محل آمد و شد خیلی‌هایی است که با بیت مرتبط بود. من چندبار آقامجتبی را با لباس شخصی همین جا دیده‌ام که رفت و آمد دارد. اما آن موقع نمی‌‎دانستم ایشان کیست تا اینکه بعدتر با لباس روحانیت دیدم‌شان و یکی از بچه‌های محل که آن طرف‌تر آرایشگاه دارد، گفت که آقا مجتبی چند بار به آرایشگاه او رفته است و با هم ‌هم‌کلام شده‌اند».

«آدم می‌ماند به این ترامپ چه بگوید. من اصلا آدم سیاسی نیستم و خیلی سر هم در نمی‌آورم ولی مگر آقای خامنه‌ای انسان نبود؟ مگر نوه ایشان یک طفل چند ماهه نبود؟ یا مثلا حتی همین پاسدارها که روز اول حملات دیدم دم درب بانوان زخمی روی زمین افتاده بودند، چه گناهی داشتند؟ یک پاسدار صبح زود 9 اسفند آمد اینجا کیک و آبمیوه خرید و رفت سرکارش، بعد از دو روز جنازه‌اش را آوردند. خوب زن و بچه او چه کنند حالا؟ چه کسی جواب بچه او را می‌دهد؟ شما دل نداشتید؟ چطور توانستید این همه آدم بکشید؟»

سوال‌هایش از سر حزب‌اللهی یا سیاسی بودن نیست. از فطرت پاک انسانی‌اش می‌آید. جنس سوالاتش از همان جنس سوالاتی است که خود خدا هم در آیات سوره تکویر پرسیده است که «بِأَیِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ». این‌ها که از ذهنم می‌گذرد، پرتاب می‌شوم به همسایگی رسول خدا، دیوار به دیوار مسجد النبی. زیرنویس این تصاویر در سرم سوالات دیگری است. همسایه‌های محمّد امین (ص) در آن سخت‌ترین لحظات فقدان جوهره خلقت چه کشیدند؟ یا وقتی زهرای مرضیه ... آه، ولش کن..

وقتی آقا گفت مردم ما خوب درس شیعه‌گری خود را یادگرفته اند خیلی متوجه نبودیم چه می‌گوید. امروز دیدم جواب سوالات من در کوچه‌های مدینه و کوفه و صحرای کربلاست. زینب کبری است که در مسجد اموی سر بلند کرده و رو به آن پست‌ترین زاده بشر فریاد می‌زند: «کِدْ کیدک، واسْعَ سعیک، وناصِبْ جُهدَک، فوالله لا تمحو ذِکْرَنا ».

آن روز همه همسایه‌های کشوردوست از آن کفن‌پوش‌هایی که برداشت خاص خود را دارند تا آن دخترانی که آقا گفت نباید آن‌ها را بخاطر نقص ظاهری به بی‌دینی متهم کرد، همگی آن‌هایی که در هوای سیدعلی خامنه‌ای، ببخشید؛ شهید سیدعلی خامنه‌ای نفس کشیده‌اند، چه در تهران باشند چه در روستاهای مرزی بلوچستان که آقا آن‌ها را جور دیگری دوست می‌داشت، یکدست رو به آن روسیاهان که در واشنگتن به بزم نشسته‌ بودند، فریاد زدند:« کِدْ کیدک، واسْعَ سعیک، وناصِبْ جُهدَک، فوالله لا تمحو ذِکْرَنا». فریادی که بیش از چهار ماه است که بزم‌شان را به هم ریخته و به دستشان کاسه چه کنم چه کنم داده و بقول امام (ره) این ملت حالا حالاها قرار است آمریکا را تحقیر کند و این تازه آغاز کار است.

انتهای پیام/

کد مطلب: 1311071

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha