در بخش عمدهای از ادبیات کلاسیک روابط بینالملل و دکترینهای امنیتی پوزیتیویستی، «دولتها» بهعنوان کنشگران انحصارعی و بهمثابه «جعبههای سیاه» صلب تحلیل میشوند که قدرت آنها صرفا با شاخصهای مادی، کمی و سختافزاری نظیر توان موشکی، بودجه نظامی، پدافند هوایی، عمق جغرافیایی و استراتژیک و شبکهسازی ائتلافی سنجیده میشود. بااینحال، تجارب ناشی از منازعات فرسایشی و جنگهای ترکیبی معاصر نشان میدهد که این رویکرد ساختارگرا، واجد یک بنبست تحلیلی در فهم منبع اصلی تابآوری ملی است. تقابل استراتژیک محور غربی ـ عبری علیه جمهوری اسلامی ایران، در لایهای عمیقتر از تبادلات آتش، آزمونی برای سنجش «عمق تمدنی» و «امنیت جامعهمحور» ایران بود. آنچه در جریان این مواجهه آشکار شد، بازگشت کارگزاری «ملت» بهعنوان متغیر پنهان اما تعیینکننده در دکترین بازدارندگی است؛ متغیری که فراتر از یک توده منفعل در پشت جبهه، به منبع تولید قدرت و موازنهسازی راهبردی بدل شد.
۱ـ واکاوی «خطای تبدیل»: مغالطه معرفتشناختی در دکترین رقیب
طراحی استراتژیک ایالات متحده آمریکا و اسرائیل در قبال ایران طی سالهای اخیر، بر نوعی دکترین فشار چندلایه و هیبریدی (نظامی، تحریمی، اقتصادی، شناختی و رسانهای) استوار بوده که هدف غایی آن، ایجاد گسست ساختاری میان حاکمیت و بدنه اجتماعی است. طراحان جنگ شناختی دشمن با تکیه بر شاخصهای آشکار نارضایتی اقتصادی، چالشهای معیشتی و تکثر دیدگاههای سیاسی در داخل ایران، دچار یک خطای محاسباتی سیستماتیک شدند که میتوان آن را «خطای تبدیل» نامید. این خطا ناشی از یک مغالطه معرفتشناختی است که سه سطح کاملا مجزا را به یکدیگر سرریز میکند:
۱ـ تبدیل «نارضایتی اجتماعی و اقتصادی» به «پتانسیل فروپاشی ساختاری»؛
۲ـ تبدیل «شکافهای مدنی و چندقطبیهای اجتماعی» به «شورش سیاسی نظاممند»؛ و
۳ـ تبدیل «نقد داخلی به حکمرانی» به «همآوایی و همگرایی با تهاجم خارجی».
نگاه اطلاعاتی ـ امنیتی دشمن، جامعه ایران را از طریق مانیتورینگ سطحی اعتراضات مقطعی یا دادههای فرساینده تحریم تحلیل میکرد، اما از درک لایههای رسوبی و عمیق هویت ایرانی عاجز ماند. جامعه متکثر ایران ثابت کرد که در ارزیابی نهایی آن، «اعتراض داخلی» به معنای خیانت و پذیرش پروژه اشغال، تجزیه یا تحمیل اراده خارجی نیست. در لحظه برخورد سخت و تهاجم به تمامیت ارضی، بدنه اجتماعی خط متمایز و آگاهانهای میان نقدهای خود با صیانت از مفهوم «میهن» ترسیم کرد؛ تمایزی ظریف که کلانروایتهای جنگ روانی دشمن را به بنبست رساند.
۲ـ تبارشناسی هویت دفاعی: سنتز «ایرانیت» و «تشیع» بهمثابه ناسیونالیسم معنوی
تابآوری شناختی جامعه ایرانی در برابر تکانههای تهاجم خارجی را باید در یک سنتز هویتی دوگانه ریشهیابی کرد؛ ترکیبی همافزا از «ایرانیت» (حافظه تمدنی سرزمینی) و «تشیع» (زبان سیاسی مقاومت).
ایران برخلاف بسیاری از واحدهای سیاسی مدرن و برساخته در جغرافیای سیاسی جهان، یک «دولت ـ ملت تاریخی و تمدنی» است. این جغرافیا حامل یک «حافظه فعال تمدنی» است که طی هزارهها، تجربه مواجهه با تهاجمهای ویرانگر، اشغال، گسستهای تاریخی و تهدیدهای اگزیستانسیال (وجودی) را در درون خود هضم و بازتولید کرده است. وطن در این بستر، نه یک مفهوم انتزاعی حقوقی، بلکه یک تجربه زیسته، عاطفی و اخلاقی مشترک است. هرگاه این روایت تاریخی از بقا و استقلال تهدید شود، لایههای پنهان همبستگی ملی دفاعی، فارغ از جهتگیریهای حزبی یا طبقاتی، فعال میشوند.
از سوی دیگر، مذهب تشیع در این ساختار هویت دفاعی، نقشی فراتر از فرایض فردی ایفا میکند. تشیع در تاریخ معاصر ایران، همواره زبان مفصلبندی عدالتخواهی، استقلالطلبی و ایستادگی در برابر سلطه بوده است. دالهای مرکزی فرهنگ شیعی (مانند پارادایم عاشورا، شهادتطلبی و مظلومیت مقاومت) به جامعه این امکان را میدهد که رنجها، هزینهها و استرسهای ناشی از جنگ و تحریم را در یک دستگاه معنایی متعالی، تبیین و هضم کند.
حاصل پیوند این دو لایه، ظهور نوعی «ناسیونالیسم معنوی» یا «میهندوستی مقاومتی» است. این پدیده پویای هویتی، نه به ناسیونالیسم سکولار و باستانگرای کلاسیک فروکاستنی است و نه صرفا با بنیادگرایی مذهبی قابل توضیح است؛ بلکه یک فرمولاسیون منحصربهفرد از قدرت اجتماعی است که دفاع از خاک را به یک امر اخلاقی و مقدس پیوند میزند.
۳ـ مفهومسازی «بازدارندگی اجتماعی» در عصر جنگهای ترکیبی
در تئوریهای امنیتی متعارف، بازدارندگی اصولا به معنای ظرفیت تخریب متقابل نظامی (امتناع مادی رقیب از حمله) تعریف میشود. اما در پارادایم و نسل جدید جنگها، لایه پایدارتری از موازنه قوا شکل گرفته که میتوان آن را «بازدارندگی اجتماعی» نامید. بازدارندگی اجتماعی به این معناست که یک جامعه به چنان سطحی از تابآوری، آگاهی هویتی و مقاومت روانی دست مییابد که به دشمن پیام میدهد هزینه اجتماعی ـ سیاسی اشغال، تجزیه یا تحمیل صلح اجباری، اساسا فراتر از توان مدیریت و پیروزی راهبردی اوست. برای درک بهتر این تمایز مفهومی، بازدارندگی جمهوری اسلامی ایران را میتوان در سه سطح مکمل تحلیل کرد.
نخست، بازدارندگی سخت (نظامی) که قدرت خود را از توان موشکی، تسلیحاتی و پدافندی میگیرد و در میدان نبرد با افزایش هزینه مادی تهاجم، انهدام توان و زیرساختهای دشمن را دنبال میکند. دوم، بازدارندگی منطقهای (شبکهای) که بر عمق راهبردی و کنشگری متحدان غیردولتی استوار است و با چندجبههای کردن نبرد و فرسایش ژئوپولیتیکی، دامنه درگیری را به زیان دشمن گسترش میدهد. سوم، بازدارندگی اجتماعی (جامعهمحور) که بر حافظه تاریخی، تابآوری روانی و هویت دفاعی جامعه تکیه دارد و از طریق خنثیسازی جنگ شناختی، مانع تحقق راهبرد فروپاشی داخلی شده و انسجام ملی را حفظ میکند.
ملت ایران در جنگ اخیر ثابت کرد که هدف غایی منازعه یعنی «تسلیم شناختی» تحققناپذیر است. هنگامی که ماشین جنگ رسانهای و روانی آمریکا و اسرائیل تلاش داشت مقاومت را بیفایده و تسلیم را تنها راه رهایی تصویر کند، فعال شدن پدیده بازدارندگی اجتماعی، خط مقدم نبرد شناختی دشمن را با صخره سخت هویت ملی مواجه ساخت.
۴ـ کارکردهای راهبردی و ضرورتهای حاکمیتی حفظ سرمایه اجتماعی
حضور تابآورانه ملت در صحنه، واجد سه پیامد استراتژیک برای محاسبات کلان بینالمللی است:
۱ـ ابطال برآوردهای اطلاعاتی: اثبات این واقعیت که متغیرهای اقتصادی و شاخصهای نارضایتی مادی بهتنهایی قادر به پیشبینی رفتار یک جامعه تمدنی در لحظه وقوع بحران وجودی نیستند؛
۲ـ ارتقای قدرت چانهزنی دیپلماتیک: سیستم سیاسی که تکیهگاه اجتماعی آن در برابر تجاوز خارجی مستحکم باشد، در هرگونه ترتیبات امنیتی یا مذاکرات پساجنگ، با دستی پر و از موضع اقتدار وارد میشود؛ و
۳ـ تغییر روایت بینالمللی: تبدیل تصویر ایران از یک «نظام سیاسی منزوی و تحت فشار ساختاری» به یک «جامعه تاریخی منسجم و مقاوم در برابر هژمونی».
بااینحال، این تحلیل علمی و آکادمیک نباید به نوعی خوانش رمانتیک یا بینیازی این منبع قدرت از مراقبت و بازتولید منجر شود. انسجام اجتماعی و بازدارندگی جامعهمحور یک منبع پایانناپذیر و خودبنیاد نیست. اگر ملت، ستون فقرات دکترین امنیت ملی ایران است، حفظ و ارتقای آن نیازمند یک حکمرانی هوشمند، اعتمادساز، کرامتمحور و معطوف به توسعه اقتصادی و کاهش گسستهای طبقاتی است.
ملت بهمثابه بنیان قدرت در سیاست بینالملل
در تحلیل نهایی، جنگ ترکیبی آمریکا و اسرائیل علیه ایران نشان داد که بر خلاف فرضیات برخی نظریههای افراطی جهانیشدن که زوال «مفهوم ملت» را نوید میدادند، در جغرافیای سیاسی شرق، ملتها همچنان پدیدارهایی زنده و سرنوشتساز هستند. ایران در این نبرد، نه فقط با ابزارهای مادی، بلکه با تکیه بر عمق تمدنی، ناسیونالیسم معنوی و تمایز آگاهانه بدنه اجتماعی میان نقد داخلی و دفاع ملی، بازدارندگی خود را تثبیت کرد. جامعه منتقد و متکثر ایران در لحظه سرنوشت، «ایران» را بهعنوان خانه مشترک خود تعریف کرد؛ بنیانی اصیل از قدرت ملی که بدون فهم مانیفست جامعهشناختی آن، نه معادلات امروز منطقه قابل تحلیل است و نه دگرگونیهای نظم بینالمللی آینده.
علی محرابی، تحلیلگر ارشد مسائل بینالملل*
انتهای یادداشت/
نظر شما