«بدنام» زیر ذره‌بین رسانه‌ها

مجتبی صارم‌پور*

گروه فرهنگ و هنر ایسکانیوز- سریال «بدنام» به کارگردانی احسان سجادی حسینی و نویسندگی و تهیه‌کنندگی حامد عنقا، مجموعه‌ای است که سوژه‌ای ملتهب را در بستر داستانی پرفراز و نشیب روایت ‌کرده است. مرور مجموعه نقدها، یادداشت‌ها و گزارش‌هایی که درباره ۱۰ قسمت اخیر این سریال منتشر شده نشان می‌دهد «بدنام» در رسانه‌ها به یک موضوع چندوجهی تبدیل شده است. همین دوگانگی، اتفاقاً یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های بازتاب رسانه‌ای این سریال است و حتی منتقدانی که از کیفیت سریال رضایت ندارند، ناگزیر درباره آن نوشته‌اند، جزئیات شخصیت‌ها را بررسی کرده‌اند و درباره بازی بازیگران، طراحی صحنه، موسیقی یا مضمون آن سخن گفته‌اند. در ادامه برخی از این دیدگاه‌ها را مرور کرده‌ایم.

در یکی از مطالب منتشرشده درباره فرمول نویسندگی حامد عنقا، بر این نکته تأکید شده که او معمولاً قصه‌هایی ساده و قابل فهم را با موتور محرکی چون عشق، شروعی شوکه‌کننده و پایان‌های کنجکاوی‌برانگیز ترکیب می‌کند. همان تحلیل، این فرمول را یکی از دلایل جلب نگاه‌ها می‌داند. از سوی دیگر، داده‌های نظرسنجی منتشرشده درباره اردیبهشت ۱۴۰۵ نیز «بدنام» را با ۲۱ درصد مخاطب در صدر سریال‌های نمایش خانگی قرار داده‌اند؛ «بی‌عاطفه» با ۲۰ درصد و «گل‌سنگ» با ۱۸ درصد پس از آن قرار گرفته‌اند. این ارقام نشان می‌دهد جایگاه «بدنام» فقط حاصل هیاهوی رسانه‌ای یا تبلیغاتی نیست و در سطح سنجش مخاطب نیز تا حدی قابل مشاهده است.

جبهه منتقدان؛ «بدنام» متهم به کلیشه، تکرار و فیلم‌فارسی

بخش قابل توجهی از نقدهای منفی منتشرشده درباره سریال همچون نقد امیر ابراهیم جلالیان در «سینما سینما» حول چند محور مشخص شکل گرفته است. نخستین اتهام، تکراری بودن ایده اصلی است. برخی منتقدان معتقد هستند رابطه یلدا، اسماعیل و عماد و همچنین قرار گرفتن زن جوان در میان مناسبات قدرت و ثروت، یادآور ملودرام‌های قدیمی ایرانی، فیلم‌فارسی و حتی سریال‌های ترکی است. الگوها تکراری، سریال عامه پسند و کلیشه‌ای است. اما پاسخ‎های مهمی نیز به این انتقادات در میان نوشته‌های موافق «بدنام» دیده می‌شود. برای نمونه در یکی از رسانه‌ها در این باره نوشت در فضایی که آثار ناچار هستند میان جذابیت دراماتیک و حساسیت‌های اخلاقی تعادل برقرار کنند این سریال مدلی از روایت را پیشنهاد می‌دهد که در آن اغوا و هشدار نه دو مرحله جدا، بلکه دو نیروی همزمان درون یک ساختار روایی هستند.

در «ایسکانیوز» نیز هرچند از کاربرد همان فرمول آشنای سریال‌های عامه پسند موفق در بدنام حرف زده شده اما قسمت یازدهم سریال را نقطه تبدیل بدنام به سریالی پراحساس و اثرگذار دانسته است.

امیرعلی نادری نیز با حمایت از «بدنام» و خوانشی مبتنی بر نظرات «یونگ» از رابطه یلدا و اسماعیل دو شخصیت اصلی این سریال نوشت:«آثاری چون «جنگ ستارگان» یا «تایتانیک» و حتی «کازابلانکا» در نمایش غرایز انسانی از الگوهای مشابه بدنام بهره بردند و بر مبنای همین تنش‌های درونی قابل خوانش هستند اما در زمان خود نادیده گرفته شدند». این منتقد با تاکید بر عدم قیاس بدنام با این آثار نوشته برخی منتقدان به دلیل ماهیت ملودرام اثر یا ذهنیت قبلی نسبت به خالق آن، از پذیرش لایه‌های تحلیل و روانکاوانه آن فاصله می‌گیرند و به جای مواجهه با عمق درونی روایت، بر ظاهر ساده و کلیشه‌ای آن تمرکز می‌کنند.نادری با نقل قولی از بیلی وایلدر که هیچ اثری بی دلیل پرمخاطب نمی‌شود. ظاهر عامه پسند و کلیشه‌ای بدنام را رد نکرده بلکه آورده هر اثری که بتواند با انسان به مثابه انسان برخورد کند فرصت جذب مخاطب را دارد. حتی اگر مورد بی‌اعتنایی جریان‌های نخبه‌گرا و روشنفکر قرار گیرد. در مجموع حامیان این سریال تکراری بودن مضمون یک اثر را لزوما به معنای تکراری بودن روایت ندانستند. حتی گاهی مانند یادداشتی که در یکی از روزنامه‌های سراسری منتشر شد، عامه‌پسندی را نیز نه خوب و نه بد ارزیابی کردند

خط دفاعی؛ نحوه روایت

در نقدها و یادداشت‌های منتشر شده در «بدنام» شاهد تأکید بر نحوه روایت نیز هستیم .این نگاه به‌ویژه در تحلیل قسمت نهم پررنگ شده است؛ این که گفته می‌شود ارزش سریال صرفاً در اطلاعاتی که درباره سرنوشت شخصیت‌ها ارائه می‌دهد نیست، بلکه در شیوه ارائه این اطلاعات، جزئیات بصری و انتخاب‌های دراماتیک نیز معنا پیدا می‌کنند .نمونه برجسته آن، استفاده از شعر مولانا در قسمت نهم است. شعر «هله نومید نباشی...» در این نگاه صرفاً یک قطعه تزئینی نیست، بلکه با وضعیت رابطه «یلدا» و «اسماعیل» پیوند می‌خورد و به بخشی از زبان روایی سریال تبدیل می‌شود. این در حالی است که در بسیاری از سریال‌های پلتفرمی، موسیقی و ترانه تنها وظیفه ایجاد حال‌وهوای عاطفی دارند. اما در «بدنام»، دست‌کم در این نمونه، ادبیات کلاسیک نیز وارد ساختار روایت شده است.به همین دلیل، یکی از مهم‌ترین دفاع‌ها از سریال این است که «بدنام» قصه‌ای برای دانستن پایان ماجرا نیست؛ بلکه تلاش می‌کند از طریق میزانسن، موسیقی، قاب، بازی و جزئیات، تجربه‌ای احساسی برای مخاطب بسازد.

روش رندانه بدنام در روایت «مشتاقی و مهجوری» نیز مورد توجه رسانه‌های مختلف قرار گرفته است. در یکی از خبرگزاری‌ها در این باره نوشته «بدنام با روش خاص خود در فضای تصویر عشق و وصال را روایت کرده است بی‌آن که حیازدایی شود و همین را امتیاز ویژه سازندگان بدنام محسوب کرده است». همین نکته را به زبانی دیگر فرزانه آزمند در رسانه خودش نوشته و نقطه قوت بدنام را تلاش برای خلق زبان عاطفی در دل محدودیت‌ها دانسته است. آنچه از سوی برخی منقدان به رد کردن خطوط قرمز تعبیر شد تا جایی که حتی یکی از سایت های معتبر خبری به بازخوانی خاطره‌ای از امام خمینی(ره) و واکنش ایشان به منتقدان سریال «پاییز صحرا» در دهه ۱۳۶۰ پرداخت و منتقدان را مقدس‌نما خواند. رسانه دیگری نیز پس از برخی تندروی‌ها پس از پخش قسمت پانزدهم به صدا درآمد و هدف بدنام از افشاگری و بی آبرو کردن جریان‌های تندرو را دلیل این واکنش‌ها عنوان کرد.

بدنام و مسئله‌ای به نام لذت

یکی از متفاوت‌ترین رویکردهایی که در میان مطالب گردآوری‌شده دیده می‌شود، تحلیل روان‌شناختی «ستایش محمدی» در رسانه خودش است که سریال را با استفاده از مفهوم «ژوئیسانس» ژاک لاکان بررسی کرده است. در این نگاه، سریال بدنام نمونه‌ای از اثری است که از لذت گناه‌آلود یا لذت ممنوعه استفاده می‌کند؛ یعنی مخاطب ممکن است بداند با یک ملودرام عاشقانه و عامه‌پسند مواجه است، اما همچنان از تماشای آن لذت ببرد. این نگاه، یک نکته مهم را به بحث اضافه می‌کند: عامه‌پسند بودن، مترادف سطحی بودن نیست. آثار بسیاری در تاریخ هنر ابتدا با استقبال عمومی مواجه شده‌اند و بعدها به موضوع تحلیل‌های فرهنگی، اجتماعی و روان‌شناختی تبدیل شده‌اند. از همین منظر، عشق‌های اغراق‌شده، خیانت، رقابت، حسادت، فداکاری، سقوط و رستگاری در «بدنام» نه فقط عناصر قصه بلکه محرک‌های ناخودآگاه مخاطب تلقی می‌شوند.در نتیجه، حتی اگر مخاطب سریال تنها برای سرگرمی آن را ببیند، این امر مانع از آن نیست که پژوهشگر یا منتقد از خلال همان اثر به مفاهیمی چون میل، قدرت، آبرو، تحقیر، طبقه اجتماعی و روابط انسانی بپردازد. این نگاه در واقع دفاعی جدی از حق مخاطب برای لذت بردن از یک اثر سرگرم‌کننده است.

تلاش برای ارائه تصویری از انسان‌های خاکستری

تغییر نگاه به شخصیت «عماد» از جمله محورهای مورد توجه در عمده رسانه‌ها است. از این منظر عماد در ابتدای روایت به‌سادگی می‌تواند در جایگاه شخصیت منفی قرار گیرد؛ مردی ثروتمند، قدرتمند و صاحب نفوذ که می‌خواهد دیگران را در خدمت خواسته‌های خود قرار دهد.اما تحلیل سکانس گفت‌وگوی او با اسماعیل نشان می‌دهد که شخصیت عماد به تدریج از قالب «شر مطلق» خارج می‌شود.

او مردی است که شکست خورده، تحقیر شده و درک می‌کند عشقی که تصور می‌کرد متعلق به اوست، اساساً متعلق به دیگری بوده است.مستی، حسادت و اعتراف‌های نیمه‌آگاهانه او به اسماعیل، در واقع بخشی از این فروپاشی است.این تحلیل، عماد را محصول یک روند می‌بیند، نه یک نتیجه.یعنی به جای اینکه بپرسیم عماد آدم خوبی است یا بد؟، باید پرسید چه اتفاقی افتاد که عماد به این نقطه رسید؟ این همان جایی است که «بدنام» می‌تواند از یک ملودرام عاشقانه فراتر برود و به مطالعه‌ای درباره انسان خاکستری تبدیل شود.در جهان واقعی نیز آدم‌ها کمتر به دو دسته خیر مطلق و شر مطلق تقسیم می‌شوند. بسیاری از رفتارهای مخرب، محصول ترکیبی از انتخاب، ترس، جاه‌طلبی، تحقیر، تربیت، محیط و روابط انسانی‌اند.اگر «بدنام» بتواند این مسیر را تا پایان درست حفظ کند، عماد می‌تواند یکی از مهم‌ترین دستاوردهای شخصیتی سریال باشد.

یک نکته پرتکرار

یکی دیگر از نکات پرتکرار در مطالب مورد بررسی چون نقد رضا صائمی در یک خبرگزاری، توجه به شخصیت‌های فرعی است. شیوا، میرافشار، دکتر شریفی، بیتا و زری‌خانم، هرکدام از زاویه‌ای متفاوت به جهان اخلاقی سریال معنا می‌دهند. شیوا از زنی که در ابتدا ممکن است قربانی یا همسر ساده‌نگر عماد به نظر برسد، به شخصیتی تبدیل می‌شود که رنج یلدا را می‌فهمد و از مرحله قضاوت به همدلی می‌رسد.بیتا نمونه‌ای از عشق بی‌چشمداشت است؛ شخصیتی که به جای تصاحب، امکان خوشبختی دیگری را فراهم می‌کند. دکتر شریفی در برابر مناسبات منفعت‌طلبانه، نماینده اخلاق حرفه‌ای و مسئولیت انسانی است.زری‌خانم با حضور کوتاه خود، کیفیتی مادرانه و پناه‌دهنده به جهان سریال اضافه می‌کند و میرافشار نماینده اقتداری است که به پرحرفی و دخالت مستقیم وابسته نیست.این مجموعه شخصیت‌ها اهمیت زیادی دارد؛ زیرا اگر «بدنام» فقط بر چهار شخصیت اصلی متکی بود، جهان آن احتمالاً تک‌بعدی‌تر می‌شد.شخصیت‌های فرعی به مخاطب اجازه می‌دهند رفتار شخصیت‌های اصلی را از زاویه دیگری ببیند.

ترکیب بازیگران

شاید مهم‌ترین نقطه اشتراک میان طیف‌های مختلف نقد، بازیگری باشد.حسن پورشیرازی یکی از پرتکرارترین نام‌ها در این زمینه است.سینما ۱۲۰ با تیتر «چه می کنه این بازیگر» سراغ بازی پورشیرازی رفت و به طور خاص قسمت سیزدهم سریال را نمایش کاملی از چیره دستی این بازیگر نامید. یا رضا صائمی بازی او را برگ برنده بدنام دانست. حتی منتقدانی که ساختار سریال را نمی‌پسندند، بازی او را تحسین کرده‌اند. بخش میز نقد صبا نیز توانایی او در «حل شدن در شخصیت» را در برابر برخی ضعف‌های دیگر سریال برجسته کرده است.او در نقش ابراهیم ویسی، فرسودگی، خشونت خاموش و نوعی پیچیدگی اخلاقی را منتقل می‌کند؛ بدون اینکه تنها به تیپ‌های آشنای قبلی خود بازگردد.

درکنار برخی نقدها به بازی امیرآقایی و تکراری بودن آنا، اما سینما ژورنال نگاهی به بازی او داشته و همه تجربیات بازیگری آقایی از ارتفاع پست تا سعادت آباد را صرف در آوردن تک سکانس نوش‌خواری با رقیب دانسته و بر توان آقایی در تبدیل شریر مطلق به «مظلوم ستمکش طفلکی» صحه می‌گذارد. یک روزنامه سراسری نیز علاوه بر تاکید درستی این سکانس، بازی آقایی را نمایی انسانی از یک ضد قهرمان و جلوه خاصی از لایه های پنهان ‌مردانه دانست.

اما در ادامه پخش، بازی لعیا زنگنه نیز از چشم‌ها دور نمایند. مهیار رحمانی در خبرگزاری معتبری بدنام را فرصتی برای زنگنه دانست که توانسته در آن بخش‌های کمتر دیده شده و پخته شده بازی اش را نمایان سازد و غافلگیری بزرگ بدنام برای مخاطب باشد. رضا صائمی نیز در روزنامه ایران با تیتر «چرخش بازیگرانه؛ از مریم تا هدیه»، بدنام را نوعی ساختارشکنی در جنس بازی زنگنه دانست و نوشت «هدیه» در بدنام نه یک شخصیت در دل داستان بلکه نمادی از تلاش یک بازیگر برای بازتعریف جایگاه خود در ذهن مخاطب بود. به یکی از مهم‌ترین برگ‌های برنده سریال تبدیل شده است.

در قسمت چهاردهم، حضور هدیه در مواجهه با شیوا و ابراهیم، فرصتی برای نمایش لایه‌های فروخورده شخصیت او ایجاد می‌کند. جمله «ما خطا کردیم اما می‌دونیم که خطا کردیم» در واقع تبدیل به نوعی بیانیه شخصیت هدیه می‌شود. اینجا بازی زنگنه فقط اجرای دیالوگ نیست؛ بدن، لحن، مکث و نگاه، همه به خدمت شخصیت درآمده‌اند.دوئت او با حسن پورشیرازی نیز از آن سکانس‌هایی است که نشان می‌دهد چرا یک سریال ملودرام، حتی اگر از نظر فیلمنامه محل بحث باشد، می‌تواند در سطح اجرا به لحظات ماندگار برسد

در کنار زنگنه و پورشیرازی، توجه رسانه‌ای به بازی ستایش رجایی‌نیا و سولماز غنی نیز قابل توجه است. علیرضا سجادی در یک رسانه تخصصی سینمایی، بدنام را تحول اساسی در کارنامه بازیگری او برشمرده و رجایی نیا را بایگر توانمند تازه نامیده است. نقد منتشرشده در یکی دیگر از سایت های سینمایی درباره سولماز غنی نیز نکته مهمی را مطرح می‌کند: شاید مشکل شیوا این نباشد که بازیگر توانایی ایفای آن را ندارد، بلکه قصه فرصت کافی برای استفاده از ظرفیت بازیگر را فراهم نکرده است. اتفاقاً همین نکته می‌تواند یکی از ضعف‌های قابل بحث «بدنام» باشد. اگر شخصیت‌های فرعی در نیمه دوم سریال فرصت بیشتری برای کنش پیدا کنند، جهان داستان غنی‌تر خواهد شد.

یعنی نقطه قوت «بدنام» در شخصیت‌های فرعی، همزمان می‌تواند نقطه ضعف آن نیز باشد؛ سریال ظرفیت‌های زیادی در این شخصیت‌ها ایجاد کرده، اما گاهی هنوز از همه آنها استفاده نکرده است.

تصویر نهایی رسانه‌ها از بدنام

اگر تمام این مطالب را کنار هم بگذاریم، چهار تصویر متفاوت اما هم‌پوشان از «بدنام» شکل می‌گیرد.تصویر اول یک ملودرام عامه‌پسند است. سریالی که عشق، خیانت، قدرت، ثروت، راز و تعلیق را کنار هم قرار داده است و توانسته مخاطب را برای قسمت بعد نگه دارد.

تصویر دوم، اثری دارای ضعف‌های جدی است. سریالی که در بعضی نقاط به کلیشه، اغراق، دیالوگ مستقیم و الگوهای تکرارشده نزدیک می‌شود و برای حفظ کیفیت خود در ادامه باید مراقب منطق روایت باشد.

تصویر سوم، اثری با ظرفیت‌های هنری فراتر از قصه است. سریالی که در بازیگری، موسیقی، تصویر، میزانسن، شخصیت‌های فرعی و حتی استفاده از شعر و ادبیات، گاهی از سطح یک ملودرام معمولی بالاتر می‌رود.

تصویر چهارم، محصولی است که توانسته به ناخودآگاه مخاطب راه پیدا کند؛ اثری که درباره عشق، آبرو، تحقیر، قدرت، فقر، میل و شکست حرف می‌زند؛ موضوعاتی که برای مخاطب ایرانی غریبه نیستند و به همین دلیل می‌توانند واکنش عاطفی ایجاد کنند.

مرور بازتاب رسانه‌ای سریال بدنام، یک نتیجه مهم به همراه دارد. این سریال را نمی‌توان فقط با برچسب «عامه‌پسند» از میدان نقد خارج کرد و همان‌قدر نیز نمی‌توان تنها به دلیل استقبال مخاطبان، آن را یک شاهکار دانست. ارزش «بدنام» دقیقاً در جایی میان این دو قطب قرار دارد.

این سریال از یک طرف با داستانی نسبتاً ساده و آشنا کار می‌کند؛ عشق، خیانت، قدرت، پول، خانواده، آبرو و رقابت. اما از طرف دیگر، تلاش کرده این مواد آشنا را با روایت غیرخطی، بازی‌های چندلایه، فضاسازی، موسیقی، تعلیق و شخصیت‌های خاکستری ترکیب کند. مخاطب یا از یلدا دفاع می‌کند، یا عماد را قضاوت می‌کند، یا به اسماعیل حق می‌دهد؛ درباره هدیه بحث می‌کند، بازی لعیا زنگنه را تحسین می‌کند، از رفتار شیوا متعجب می‌شود و برای سرنوشت شخصیت‌ها منتظر قسمت بعد می‌ماند.این دقیقاً همان جایی است که یک اثر سرگرم‌کننده موفق می‌شود: وقتی شخصیت‌ها از قاب بیرون می‌آیند و وارد گفت‌وگوی مخاطبان می‌شوند. از این منظر، حتی نقدهایی که «بدنام» را به تکرار متهم می‌کنند نیز ناخواسته یک ویژگی مهم آن را تأیید می‌کنند؛ این سریال توانسته عناصر آشنای قصه‌گویی را دوباره فعال کند. شاید مهم‌تر از همه، «بدنام» نشان داده است که مخاطب ایرانی همچنان برای قصه عاشقانه، شخصیت‌پردازی عاطفی و درام پرتعلیق ظرفیت بالایی دارد.

بنابراین این اثر، سریالی بی‌نقص نیست؛ اما سریالی بی‌اثر هم نیست و فاصله میان این دو تعبیر بسیار زیاد است. رسانه «سینما ۱۲۰» در گزارشی ۲۰ نکته از ۲۰ قسمت «بدنام» را جمع آوری کرده و از صدرنشینی و رکوردشکنی، سکانس‌های جنجالی و کنایی و... پرداخته است. با این همه توجه رسانه ها به سریال، مهم‌ترین آزمون «بدنام» همچنان نحوه جمع کردن داستان است. اگر سریال بتواند روابط و گره‌هایی را که ساخته، بدون شتاب، منطق‌گریزی و پایان‌بندی آسان به سرانجام برساند، بخشی از نقدهای واردشده به آن نیز کم‌رنگ خواهد شد. اما اگر در پایان، همه پیچیدگی‌هایی که ساخته به چند راه‌حل ساده و کلیشه‌ای ختم شود، منتقدان حق خواهند داشت بگویند ظرفیت‌های اثر بیشتر از نتیجه نهایی آن بوده است.

مجتبی صارم پور- خبرنگار*

انتهای پیام/

کد مطلب: 1316466

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha