به گزارش گروه فرهنگ و هنر ایسکانیوز، اگر بخواهیم «بدنام» را فقط به عنوان یک ملودرام پرتعلیق درباره عشق، خیانت و مناسبات پشت پرده بخوانیم، بخش مهمی از سازوکار درونیاش را از دست دادهایم. نقطه اصلی این سریال نه صرفا تقابل چند شخصیت، بلکه تقابل چند فرم از اعمال قدرت است. این اثر از خلال سه شخصیت محوری خود، سه مدل از مردانگی را صورت بندی میکند؛ سه مدلی که در ظاهر با هم فرق دارند، اما در لایه عمیقتر، همگی در یک منطق مشترک به هم میرسند. ناتوانی در به رسمیت شناختن دیگری، به ویژه زن، به عنوان سوژه مستقل.
برای خواندن این سه گانه مردانه، می توان از دو چارچوب نظری کمک گرفت. نخست، مفهوم «مردانگی هژمونیک» ریوین کانل که نشان میدهد مردانگی فقط یک ویژگی روانی یا فردی نیست، بلکه نظمی اجتماعی برای تثبیت سلطه است. دوم، نظریه «نگاه مردانه» لورا مالوی که توضیح میدهد چگونه روایت کلاسیک، زن را نه به عنوان فاعل، بلکه به عنوان ابژه دیدن، تصاحب یا تنظیم میل مردانه میسازد. در این سریال اسماعیل، ابراهیم و عماد سه تفاوت شخصیتی ساده نیستند؛ سه شیوه متفاوت از اجرای همین نظم مردانه یعنی کنترل، حذف و تملک عاطفی هستند.
اسماعیل از آن تیپ مردانی نیست که برای اعمال اقتدار، نیازمند نمایش مداوم خشونت باشد. او بیشتر به سنت شخصیتهایی تعلق دارد که قدرت را از طریق تنظیم فضا، مدیریت آدمها و مهندسی سکوت اعمال میکند. نزدیکترین نمونه به او شاید مایکل کورلئونه در قسمت دوم «پدرخوانده» باشد؛ شخصیتی که سلطهاش نه از انفجار خشم، بلکه از سردی، فاصله و محاسبه میآید. مایکل هرچه کمتر حرف میزند، بیشتر جهان اطرافش را در مشت میگیرد.
در منطق فوکویی، این شکل از اقتدار را میتوان به قدرت انضباطی نزدیک دانست؛ قدرتی که نه فقط با تنبیه، بلکه با مراقبت، نظارت و پیشبینی کار میکند. اسماعیل به جای آنکه صرفا مانع شود، محیطی میسازد که در آن دیگران خودبه خود در محدوده مطلوب او حرکت کنند. او چهره مدرنتر مردسالاری است؛ مردی که دیگر لازم نیست هر لحظه خشونت را عریان کند، چون سازوکار سلطه را درونی و روزمره کرده است.
اگر اسماعیل صورت نرمتر و مدرنتر قدرت است، ابراهیم چهره عریانتر و کلاسیکتر آن است؛ قدرتی که هنوز به حذف، فرمان و اراده مستقیم باور دارد. او کمتر اهل تعلیق است و بیشتر اهل قطعیت. اگر اسماعیل میخواهد جهان را کنترل کند، ابراهیم میخواهد جهان را از عناصر مزاحم پاک کند. از این منظر، او یادآور نوآ کراس در «محله چینیها» (Chinatown) است؛ شخصیتی که قدرت را نه به عنوان رابطه، بلکه به عنوان حق مالکیت بر آدمها، بدنها و سرنوشتها میفهمد.
اصرار او بر حذف بارداری یلدا، فقط یک تصمیم فردی یا موقعیتی نیست. اینجا بدن زن به میدان مداخله مستقیم قدرت بدل میشود. اگر اسماعیل در سطح تنظیم و کنترل عمل میکند، ابراهیم در سطح حاکمیت و حکم. به تعبیر فوکو، این همان صورت قدیمیتر قدرت است، قدرتی که حق مرگ و زندگی را برای خود محفوظ میداند. او نمیخواهد وضعیت را مدیریت کند؛ میخواهد تکلیفش را روشن کند.
در تاریخ سینما، این تیپ از مردانگی اغلب به پدرسالاران خشن، سرمایه داران بیرحم و صاحبان قدرتی شبیه است که جهان را امتداد اراده خود میبینند. از همین رو، ابراهیم فقط یک شخصیت خشمگین نیست؛ او بازنمایی نوعی از مردانگی است که در آن مالکیت، پیش از آنکه اقتصادی باشد، وجودی است. او می خواهد نه فقط تصمیم بگیرد، بلکه حق تصمیم گرفتن دیگران را نیز لغو کند.
پیچیدهترین ضلع این مثلث شاید عماد باشد، چون در ظاهر از خشونت عریان و محاسبه سرد فاصله میگیرد و به قلمرو احساس نزدیک میشود. اما دقیقا همین جاست که «بدنام» میتواند خوانش جدیتری طلب کند. مسئله این نیست که عماد از آن دو بهتر است؛ مسئله این است که او شکل رمانتیک شده همان منطق را نمایندگی میکند. اگر اسماعیل با عقل ابزاری و ابراهیم با اراده سلطه عمل میکنند، عماد با زبان احساس و نیاز عاطفی وارد میشود.
برای فهم این تیپ، شاید بهترین تطبیق سینمایی اسکاتی فرگوسن در «سرگیجه» (Vertigo) باشد؛ مردی که عشقش در نهایت به بازسازی زن بر اساس تصویر مطلوب خودش منجر میشود. در «سرگیجه»، عشق نه راهی برای دیدن دیگری، بلکه ابزاری برای بازآفرینی اوست.
عماد نیز اگرچه ممکن است انسانیتر، شکنندهتر یا عاشقتر به نظر برسد، اما پرسش اصلی این است؛ آیا او میتواند معشوق را بیرون از میل خود به رسمیت بشناسد؟
مجتبی صارمپور-خبرنگار*
انتهای پیام/
نظر شما