به نام تمام قصههایی که هنوز نوشته نشدهاند… نویسنده بودن گاهی شبیه زندگی کردن در دو جهان است؛ جهانی که همه آن را میبینند و جهانی که تنها در ذهن نویسنده نفس میکشد. جهانی پر از آدمهایی که هنوز وجود ندارند، خیابانهایی که شاید هیچوقت ساخته نشوند، عشقهایی که در واقعیت اتفاق نیفتادهاند و پایانهایی که گاهی از خود زندگی نیز عادلانهترند.
نویسنده از میان چیزهایی که دیگران بهسادگی از کنارشان میگذرند قصه میسازد. از مکث کوتاه یک آدم، از بغضی که پشت لبخندی پنهان شده، از صدای بارانی که به پنجره میخورد و از خداحافظیهایی که هیچوقت فرصت گفته شدن پیدا نکردهاند.
او به جزئیات جهان خیره میشود؛ انگار در هر اتفاق ساده رازی پنهان شده که فقط با زبان کلمات میتوان آن را آشکار کرد.
روز جهانی نویسنده روز آدمهایی است که گاهی برای گفتن سادهترین احساساتشان هزار بار کلمهها را عوض میکنند، اما برای روایت پیچیدهترین دردهای جهان تنها به یک قلم و تکهای کاغذ احتیاج دارند.
روز آدمهایی که از میان سکوت، صدا میسازند؛ از دل اندوهها قصه بیرون میکشند؛ به آدمهایی که هرگز وجود نداشتهاند جان میبخشند و برای زخمهایی که شاید هیچکس ندیده باشد مرهمی از جنس کلمات پیدا میکنند.
آدمهایی که میتوانند ساعتها در جهان دیگری زندگی کنند، با شخصیتهایی که آفریدهاند بخندند، گریه کنند، عاشق شوند، شکست بخورند و دوباره از نو آغاز کنند.
نویسندگی فقط کنار هم گذاشتن کلمات نیست. گاهی یعنی دیدن چیزهایی که دیگران نمیبینند؛ شنیدن حرفهایی که هیچوقت گفته نمیشوند؛ فهمیدن اندوهی که پشت یک لبخند پنهان شده و لمس تنهایی آدمی که در میان هزاران نفر هنوز کسی را برای فهمیده شدن ندارد.
گاهی یعنی ایستادن مقابل جهانی که با بیتفاوتی از کنار رنجها میگذرد و تلاش کردن برای اینکه تکهای هرچند کوچک از حقیقت باقی بماند. یعنی باور داشتن به اینکه کلمات هنوز میتوانند کاری بکنند؛ میتوانند دستی باشند روی شانهی یک آدم خسته، پنجرهای رو به روشنایی، پناهگاهی برای یک روح آشفته یا چراغ کوچکی در تاریکی کسی که دیگر راهش را پیدا نمیکند.
شاید برای همین است که نویسندهها هیچوقت کاملاً از جهان واقعی جدا نمیشوند؛ حتی وقتی در دورترین نقطهی خیال قدم میزنند تکهای از حقیقت را با خودشان به جهان خیال میبرند. آنها از زندگی مینویسند، حتی وقتی داستانشان هیچ شباهتی به زندگی ندارد. از آدمها مینویسند، حتی وقتی شخصیتهایشان زادهی تخیلاند. از عشق مینویسند، حتی وقتی معنای آن را در هزار شکل متفاوت جستوجو میکنند و از مرگ مینویسند، چون گاهی تنها با نوشتن از پایان است که میتوان ارزش ادامه دادن را فهمید.
چه کسی میداند؟ شاید در میان هزاران صفحهای که در گوشهای از جهان نوشته میشوند جملهای باشد که روزی آدمی را از تنهایی بیرون بیاورد.
شاید داستانی در شبی دشوار به کسی یادآوری کند که رنجش تنها رنج جهان نیست. شاید شخصیتی خیالی، به انسانی واقعی شجاعت ببخشد تا برای نخستین بار از حقیقت خودش دفاع کند. شاید کتابی که امروز بیصدا از کنار قفسهاش میگذریم، سالها بعد در لحظهای که بیش از همیشه به آن نیاز داریم به دستمان برسد و چیزی را درونمان تغییر دهد. ما هرگز نمیدانیم کلماتمان تا کجا سفر خواهند کرد. نمیدانیم چه کسی آنها را خواهد خواند و کدام جمله در خاطرش خواهد ماند و کدام سطر، سالها بعد در گوشهای از ذهنش دوباره زنده خواهد شد. شاید قدرت نوشتن دقیقاً در همین ندانستن باشد؛ در اینکه کلمات را به جهان میسپاریم، بیآن که بدانیم در کدام قلب ریشه خواهند دواند.
شاید نویسندهها به همین دلیل مینویسند؛ برای آنکه چیزی از عبور کوتاهشان از جهان باقی بماند. نه لزوماً نامی بر جلد کتابی، نه شهرتی در میان آدمها و نه تحسینی که روزی فراموش شود؛ بلکه ردی کوچک از اندیشیدن، احساس کردن و زیستن. نشانی از اینکه روزگاری انسانی در این جهان بوده که به چیزی فکر کرده، چیزی را عمیقاً احساس کرده و خواسته است آن را با دیگری قسمت کند.
و در میان تمام این روایتها، هنوز قصههای بسیاری ناگفته ماندهاند؛ قصهی آدمهایی که هیچکس از رنجشان خبر ندارد، عشقهایی که در سکوت به پایان رسیدهاند، رویاهایی که پیش از شکفتن خاموش شدهاند و زندگیهایی که شایستهاند کسی برای لحظهای بایستد و به آنها گوش بسپارد.
هنوز شخصیتهایی هستند که باید متولد شوند، راههایی که باید پیموده شوند، رازهایی که باید آشکار شوند و جملههایی که شاید بتوانند جهان کوچک یک انسان را دگرگون کنند. هنوز صفحههای سفیدی وجود دارند که منتظرند کسی جرات کند نخستین کلمه را روی آنها بنویسد. و شاید فردا، یکی از همین قصههای نانوشته، به داستانی تبدیل شود که کسی تمام عمر در انتظار خواندنش بوده است.
پس در روز جهانی نویسنده، باید به احترام تمام کسانی ایستاد که هنوز به معجزهی کلمات ایمان دارند؛ کسانی که میدانند شاید نتوان با نوشتن جهان را از نو ساخت، اما میتوان پنجرهای در دیوارهای بلندش گشود. باید به احترام دستهایی که بارها از نوشتن خسته شدهاند و باز به سوی قلم برگشتهاند، ذهنهایی که حتی در سکوت هم قصه میسازند و قلبهایی که بخشی از تپیدنشان را میان سطرها جا گذاشتهاند. به احترام تمام نویسندههایی که مینویسند تا چیزی از جهان را نجات دهند؛ حتی اگر آن چیز تنها یک خاطره، یک حقیقت یا قلب خستهی یک انسان باشد. و به احترام تمام قصههایی که هنوز نوشته نشدهاند؛ چرا که تا وقتی انسانی برای گفتن و دلی برای احساس کردن و کلمهای برای آغاز کردن باقی مانده باشد جهان هرگز از قصه خالی نخواهد شد.
* نویسنده و فعال رسانهای
انتهای پیام/
نظر شما