ماه محرم که از راه میرسد، هرکس به چیزی میاندیشد؛ یکی یاد روضههای سوزناک اباعبدالله میافتد، دیگری عطر چای روضه را به خاطر میآورد، یکی با شنیدن نوحهها دلش میلرزد و دیگری با زمزمهی «ای اهل حرم میر و علمدار نیامد...» بغضی آرام در گلویش مینشیند.
اما برای من، نام محرم همیشه با جایی گره خورده است؛ با خیابان ولیعصر.
محلهای که با آغاز محرم، گویی جان تازهای میگیرد. کوچهها و خیابانها رنگ دیگری به خود میگیرند و در هر گوشهاش نشانی از عشق به اباعبدالله الحسین جاری است. چایخانهها برپا میشوند، بیرقهای عزا در باد حرکت می کنند و دستههای عزاداری در میان کوچهها و خیابانها طنین اندوه و ارادت را زنده میکنند. همهجا آمادهی عزاداری برای ارباب است؛ برای آن مظلوم دشت کربلا.
وقتی در این محله قدم میزنی، حال و هوای دلت هم کربلایی میشود؛ انگار فاصلهی میان اینجا و آن سرزمین خون و حماسه از میان برداشته شده است.
در چهارراه ولیعصر، هیئت کربلا عاشوراییهای اصفهان برپاست. همین که وارد هیئت میشوی و نگاهت به ضریح نمادین آقا امام حسین علیهالسلام میافتد، دلت میلرزد؛ گویی برای لحظهای خودت را در کربلا مییابی، در کنار ضریح ارباب.
دم در ورودی، چایخانه هیئت سالهاست که پابرجاست؛ جایی که خادمان با عشق، فنجانی چای به دست عزاداران میدهند، چایی که عطرش با نام حسین آمیخته است.
در این هیئت، قافلهی حضرت علیاصغر علیهالسلام با حضور مادران و کودکان آغاز میشود. مادران لباسهای کوچک سبزرنگ بر تن نوزادانشان میپوشانند و همراه قافله آمادهی حرکت میشوند. صدای شیپور قافله که بلند میشود، دلها میلرزد. جمعیت آرام آرام به راه میافتد و از میان خیابانها تا چهارراه عسگریه میروند و دوباره به حسینیه بازمیگردند.
پس از آن، مراسم روضه و عزاداری برپا میشود؛ اشکها جاری میشود و نام حسین در دلها زندهتر از همیشه میماند.
اما ظهر عاشورا، حال و هوای دیگری دارد. مثل هر سال، مراسم سوزاندن خیمهها برگزار میشود. خیمههای نمادین امام حسین علیهالسلام و یارانش برپا شدهاند و گروه تعزیه آمادهی اجرای روایت کربلاست. مردم از سراسر شهر اصفهان به خیابان ولیعصر میآیند تا این صحنه را ببینند.
اذان ظهر میشود، صدای طبلها در فضا میپیچد
در همان لحظهی اذان ظهر عاشورا، تعزیهخوانها به چهارراه میرسند و خیمهها به آتش کشیده میشود. شعلهها بالا میروند و دلها دوباره به ظهر عاشورای کربلا پر میکشد؛ به آن لحظههای تلخ و سوزناک تاریخ.
و بعد، شام غریبان
شام غریبان در این هیئت حال و هوایی دیگر دارد. تا شب قبل، چایخانهی هیئت روشن بود، نوحهها در فضا میپیچید و بوی اسپند همهجا را پر کرده بود. اما در شب شام غریبان، چایخانه تعطیل است؛ سکوتی عجیب در فضا نشسته، انگار همهچیز میخواهد غربت آن شب را به یاد بیاورد.
تمام هیئت در نوری سرخرنگ فرو رفته است؛ نوری که غم و اندوه این شب را در دلها زنده میکند. مردم آرام و خاموش نشستهاند و روضهخوان شروع به روایت میکند؛ روایت شبی که کاروان کربلا در نهایت غربت و تنهایی بود.
دم در، برای شام غریبان شمعهایی روشن کردهاند؛ شمعهایی که در تاریکی میسوزند، درست مثل دلهایی که برای حسین میتپد.
برای من، نام محرم و هیئت همیشه با اینجا گره خورده است؛ با محرمهای خیابان و چهارراه ولیعصر.
تمام محرمهای زندگیام، از کودکی تا امروز، در همین محله گذشته است. و حتی در روزهای عادی سال، وقتی از این خیابان عبور میکنم، خاطرهی آن شبها و آن حالوهوای محرم در دلم زنده میشود؛ خاطرهای از عشق، اشک و ارادت به ارباب، حسین علیهالسلام.
روشنک دشتی*
انتهای یادداشت/
نظر شما