ای کاش این سطرها را در هوای آرام جنوب مینوشتم، در سایهای از نخلستانهای هرمزگان با بوی ماهی و نمک دریا. اما امروز، هوای جنوب بوی باروت و خون میدهد و قلم در دستم میلرزد، نه از سرمای زمستان، که از هول آنچه که در این شبهای بیستاره بر سر این مرز و بوم گذشته است.
ساعت ۲:۴۷ بامداد، آسمان صاف و پرستارهی جنوب ایران ناگهان با رگبارهایی از نور و آتش شکافته شد. بر اساس گزارشهای تأیید نشده اما مکرر شبکههای خبری، موجی از حملات هوایی و موشکی گسترده از سوی نیروهای نظامی ایالات متحده، مناطق ساحلی و پایگاههای نظامی واقع در تنگه هرمز و سواحل مکران را هدف قرار داده است.
انفجارهای مهیب تا کیلومترها آن سوی آبها لرزه بر اندام شب انداخت و آسمان را به رنگ نارنجی خونآلود درآورد. در نخستین ساعات بامدادی، ستاد کل نیروهای مسلح با انتشار اطلاعیهای، ضمن تأیید درگیری از شهادت شماری از سربازان غیور و دریادلان جان بر کف در پایگاههای موشکی ساحلی خبر داد. هنوز آمار دقیقی از تعداد شهیدان و مجروحان منتشر نشده و منابع رسمی از رعبآور بودن تلفات در برخی پادگانها حکایت دارند.
گمانهزنیها حاکی از آن است که این حمله، پاسخی به تحرکات اخیر در آبهای بینالمللی و تشدید تنشهای سیاسی در پی اختلافات هستهای بوده است. صدای آژیر خطر لحظهای در شهرهای بندری فروکش نکرد و چهرههای خسته و هراسان مردم در خیابانهای خلوت بندرعباس و چابهار، روایتگر شبی است که شاید در تاریخ این سرزمین فراموش نشود.
فرودگاهها تعطیل و حریم هوایی به روی تمامی پروازها بسته شده است و کشور در وضعیت آمادهباش کامل به سر میبرد. دقایقی پیش، شبکههای خارجی مدعی شدند که حمله با پهپادهای پیشرفته و موشکهای کروز از ناوهای مستقر در دریای عرب صورت گرفته که با واکنش سنگین پدافند هوایی کشورمان مواجه شده، اما متأسفانه چندین نقطه کلیدی و سنگرهای نیروهای زمینی به شدت آسیب دیده است.
هنوز هیچ مقام رسمی در آمریکا یا ایران سخن نهایی را به زبان نیاورده است، اما نگاه خیرهی جهان به نقشهی خاورمیانه، لرزشی ناگفته بر تن جغرافیا انداخته است.
اما در میان این همه اعداد و ارقام و تحلیلهای راهبردی و بیانیههای تند و تیز، من به حاشیهها خیره شدهام. نه به تنگهی هرمز که به کوچهپسکوچههای این سرزمین نگاه میکنم. راستش را بخواهید، وقتی خبر آمد، داشتم چای نعناع را جرعهجرعه مینوشیدم. ناگهان قند در دهانم تلخ شد. نه به خاطر بمبها، که به خاطر تصویر آن پسرک روستایی از کرمان که دیروز در قاب یک عکس سلفی با لباس استخری، برای مادرش پیام فرستاده بود: «مادرجان، اینجا هوا خوبه، نگران نباش».
امروز، آن شماره در شبکههای اجتماعی دیگر پاسخگو نیست. مادرش از آن سوی خط، با چشمانی که پر از سؤالهای بیجواب است، مدام زنگ میزند و صدای «مشترک مورد نظر در دسترس نیست» گوش فریاداش را کر میکند.
این دلنوشته، نه برای تحلیلگران نظامی است و نه برای تاریخنویسان جنگ؛ این نوشته برای آن لحظهی سکوتی است که بعد از یک انفجار مهیب رخ میدهد؛ سکوتی که سنگینتر از هر غرشی است.
جنوب، آن سرزمین که همواره برایم تداعیکنندهی آوازهای محلی، رقص باد در نخلستانها و لبخند زنان ماهیفروش بود، امروز در میان شعلههای آتش خفته است.
مردانی که دیروز با لباسهای ساده و خاکی، پشت میزهای ناهارخوری پادگان از فردای روشن میگفتند و برای دلبران دور از چشم خانواده، شعرهای نیمایی زمزمه میکردند، امروز در کفنهای سفید پیچیده شدهاند. من نامشان را نمیدانم، یکی سعید است، یکی حسین، یکی علیاصغر. اما خوب میدانم که هر یک از این نامها، یک آسمان بود برای کسی. سربازی که وقتی خبر حمله میآید، اول به فکر جان خودش نیست، بلکه با دستهای لرزان و چشمانی که برق شوق شهادت در آن موج میزند، تفنگ را محکم میفشارد و تا آخرین نفس، از همین خاکی دفاع میکند که شاید خودش هم فرصت کافی برای دیدن بهارش را نداشته باشد.
اینجا است که تقابل میان «منطقهی عملیاتی» و «خانه» معنا مییابد. یک فرمانده در پشت خط مقدم، با نگاهی به نقشههای تاکتیکی، از «نیروی انسانی» صحبت میکند، اما در خانهای دور، یک مادر پیر، به جای قاب عکس پسرش، به پردهی تلویزیونی خیره است که تصاویر مبهمی از آن آتشسوزیهای عظیم را نشان میدهد و از خدا میخواهد که آن پیکرهای بیجان، پسرش نباشند.
اینجا «تنگهی هرمز» فقط یک گذرگاه استراتژیک برای نفتکشها نیست؛ برای من، تنگهی غمآلود جدایی میان یک سرباز و آرزوی دیدار خانوادهاش است. صدای آژیر که بلند میشود، دیگر نه فقط به معنی حمله هوایی است، بلکه به معنای پایان یک قهوهی تلخ و یک خواب بینتیجه و یک دیدارِ به تعویقافتاده است. جنوب میسوزد، بله؛ اما چیزی که بیش از آتش و آهن میسوزاند، تصویر
سربازانی است که در آغوش خاک سرد جنوب آرام میگیرند، درحالی که دلشان برای سرمای زمستان شهرهای سردسیر شمالی تنگ بود. آنها که میگفتند «برمیگردیم» و برگشتند، اما در تابوتهایی که بر دوش مردم اشکریز طواف داده میشود و بر فراز آنها، امواج پرچمهای سهرنگ، جای بال فرشتگان را میگیرد.
رسانهها از «تلفات سنگین» میگویند و کارشناسان از «معادلات جهانی». اما مگر میتوان سنگینی این تلفات را با ترازو سنجید؟ هر گمشده در این نبرد، یک لبخند، یک خنده، یک دلشورهی پنهانی شب عروسی، یک قرار ملاقات بیسرانجام و یک رویای بزرگ برای آباد کردن این خاک را با خود به زیر خاک برده است.
من امروز، نه روایتگر تاریخسازانم، نه مفسر سیاستهای خاورمیانه. من فقط صدای ضجههای خاموش یک جامعهام؛ جامعهای که بین اخبار لحظهای و نگرانی از فردا، مات و مبهوت ایستاده است. مردمی که دیشب در مهمانیهای سادهی خانوادگی میخندیدند و امروز در انتظار شنیدن یک اسم آشنا از میان بلندگوی مسجد، نفسهایشان را حبس کردهاند.
فرقی نمیکند این حمله، مقصر دارد یا ندارد؛ در نهایت، این خاک و خون است که همیشه بهای نهایی را میپردازد. خاک جنوب که غرق در خون دلاورمردانش شده، این بار نیز چون همیشه، قامتشان را به آسمان سپرد تا شاید این آسمان خونین، دیگر به روی ظلم و تعدی باز نشود.
به قلم نمیآید که دیدن یک شهر بندری خالی از جوانان شادش، چه حسی دارد. سکوتی سنگین بر بازارهای شلوغ چابهار حاکم شده است و گلدانهای کوچک کنار پنجرهی خانهها، امروز بیصاحبتر از همیشه به نظر میرسند.
شاید فردا، فرماندهان ارشد وعدهی «پاسخ کوبنده» بدهند و محافل سیاسی از «عزت ملی» سخن بگویند، اما من به «ساعت های خالی مانده تا صبح» فکر میکنم؛ ساعاتی که برای مادری که پسرش شهید شده، تا ابد طولانیترین لحظات تاریخ خواهند بود. آنها در دل این طوفان از آتش، نه برای یک جبههگیری سیاسی، که برای لحظهای امنیت و آرامشِ هموطنانشان جنگیدند و خون دادند.
حالا دیگر «آمریکا» یا «جنوب» کلمات بیگانهای نیستند؛ آنها به الماسهای اشک و خون تبدیل شدهاند که بر تارک این سرزمین نقش بستهاند.
و من در پایان این دلنوشتهی بلند، تنها میتوانم کلاهم را در برابر آن همه ایثار بردارم و برای روان همهی شهیدان، از آن تکسرباز گمنام در یک سنگر دورافتاده تا آن فرماندهی دلاور در خط مقدم، طلب آمرزش کنم. به امید روزی که دیگر جنوب، شاهد انفجار نباشد، بلکه شاهد شکفتن نخلهایی باشد که از خون پاک همین سربازان سر برآوردهاند. ای کاش که هرگز مجبور نباشیم میان یک خبر نظامی و یک دلنوشتهی عاشقانه، پیوندی اینچنین تلخ برقرار کنیم.
باشد که صبحی فرا رسد که خبرهایش فقط از صلح و سلامت باشد و دلنوشتههایش تنها سرشار از شور زندگی، نه اندوه بیپایان مرگ. اینک که قلم بر زمین میگذارم، هنوز صدای انفجار در ذهنم طنینانداز است و چشمانم به افق دوخته شده تا مگر نسیم سحرگاهی، خبر از پایان این شب خونین بیاورد.
فعال رسانهای*
انتهای یادداشت./
نظر شما