دانشگاه آینده باید فراتر از مدرک، شهروند مستقل و نقاد تربیت کند

تحولات شتابان فناوری و گسترش هوش مصنوعی، مأموریت دانشگاه را با پرسش‌های تازه‌ای روبه‌رو کرده است. حسین دباغ، پژوهشگر و استاد فلسفه، در گفت‌وگو با ایسکانیوز تأکید می‌کند دانشگاه آینده نباید به تولید مقاله و اعطای مدرک محدود شود، بلکه باید در تولید دانش، تربیت شهروند نقاد و حل مسائل واقعی جامعه نقش‌آفرین باشد.

به گزارش خبرنگار علم و فناوری ایسکانیوز؛ حسین دباغ از پژوهشگران حوزه فلسفه اخلاق است که مسیر علمی خود را در پیوند میان فلسفه، علوم شناختی، اخلاق کاربردی و مسائل اجتماعی و سیاسی دنبال کرده است. او دکتری فلسفه اخلاق را با تمرکز بر روان‌شناسی و عصب‌پژوهی اخلاق در دانشگاه‌های ریدینگ و آکسفورد گذرانده و در سال‌های اخیر در حوزه‌هایی از جمله فلسفه اخلاق، اخلاق پزشکی و زیستی، اخلاق هوش مصنوعی، فلسفه سیاسی و سیاست‌گذاری عمومی پژوهش کرده است. دباغ همچنین مدرس فلسفه در دانشگاه آکسفورد و عضو هیئت علمی دانشگاه نورث‌ایسترن لندن است.

تجربه دانشگاهی او در چند محیط علمی و پژوهشی، در کنار پرداختن به موضوعاتی در مرز میان فلسفه و مسائل روز، زمینه‌ای فراهم کرده است تا مسئله دانشگاه را نه صرفاً از منظر آموزش عالی، بلکه از زاویه نسبت علم با جامعه، اخلاق، سیاست و فناوری بررسی کند. بخشی از پژوهش‌های او نیز به اخلاق فناوری‌های نوظهور، از جمله هوش مصنوعی، اختصاص دارد.

در پروژه «دانشگاه‌های آینده ۲۰۵۰»، یکی از پرسش‌های اصلی این است که دانشگاه در مواجهه با تغییرات فناورانه و اجتماعی چه مأموریتی باید داشته باشد و چگونه می‌تواند میان تولید دانش، تربیت انسان و پاسخ‌گویی به مسائل جامعه تعادل برقرار کند. از همین منظر، گفت‌وگو با حسین دباغ به بررسی تصویری از دانشگاه آینده اختصاص دارد؛ دانشگاهی که در نگاه او نباید صرفاً به شاخص‌هایی مانند تعداد مقاله، دانشجو یا مدرک محدود شود، بلکه باید نهادی مستقل، مسئله‌محور، میان‌رشته‌ای و متصل به جامعه و شبکه جهانی علم باشد:

با توجه به تحولات شتابان فناوری، گسترش هوش مصنوعی و تغییر نیازهای جامعه، دانشگاه‌ها در افق ۲۰۵۰ چه مأموریت‌ها و کارکردهایی خواهند داشت؟ دانشگاه آینده چگونه می‌تواند میان تولید دانش، تربیت شهروند و پاسخ‌گویی به مسائل واقعی جامعه تعادل برقرار کند؟

اگر بخواهم از یک نقطه کلی آغاز کنم، نخست باید روشن کنیم که اساساً مقصود ما از «دانشگاه» چیست. آیا دانشگاه صرفاً نهادی برای آموزش یک حرفه یا علم مشخص و در نهایت اعطای مدرک است؟ به گمان من چنین نیست.

دانشگاه مأموریت‌های متعددی دارد و یک دانشگاه موفق باید بتواند میان این مأموریت‌ها نوعی توازن و تعادل برقرار کند. یکی از مهم‌ترین مأموریت‌های دانشگاه، تولید دانش است؛ یا اگر بخواهم با تعبیری فلسفی‌تر بیان کنم، دانشگاه باید نهادی برای جست‌وجوی حقیقت باشد. و جست‌وجوی حقیقت با ادعای در اختیار داشتن حقیقت فرق دارد؛ دانشگاه دقیقاً به این دلیل دانشگاه است که نتایجش همواره در معرض نقد و بازنگری‌اند. دانشگاه باید فضایی فراهم کند که بتوان حتی درباره بدیهی‌ترین اموری که در زندگی خود مفروض می‌گیریم، پرسش و انتقاد کرد.

به همین دلیل، استقلال نهاد دانشگاه و آزادی علمی اهمیت اساسی دارد. پژوهشگران، استادان و فعالان دانشگاهی باید از نهادهای مختلف، به‌ویژه دولت و حتی بازار و دیگر نهادهای قدرتمند، استقلال داشته باشند. تصور کنید نتیجه یک پژوهش از پیش توسط دولت یا بازار تعیین شده باشد؛ در چنین شرایطی، به‌سختی می‌توان آن پژوهش را معتبر و قابل اعتماد دانست. افزون بر این، اتفاقاً شواهد تطبیقی هم نشان می‌دهد آزادی علمی فقط یک ارزش اخلاقی نیست؛ با ظرفیت نوآوری کشورها هم ارتباط جدی دارد. بنابراین، اگر دانشگاه قرار است به تولید دانش و جست‌وجوی حقیقت بپردازد، باید استقلال خود را حفظ کند.

در کنار مأموریت معرفتی، دانشگاه یک مأموریت اجتماعی نیز دارد. دانشگاه نباید صرفاً مهندس، پزشک، مدیر یا متخصص تربیت کند؛ بلکه باید شهروند تربیت کند. دانشجویان باید در دانشگاه مهارت‌هایی را بیاموزند که هم در زندگی شخصی و هم در زندگی اجتماعی آنان کاربرد دارد؛ از جمله استقلال فکری، استدلال کردن و توانایی گفت‌وگو با کسانی که دیدگاه متفاوتی دارند.

این مهارت‌ها منحصر به رشته فلسفه یا علوم انسانی نیست. دانشجوی رشته پزشکی، مهندسی یا ریاضیات نیز باید بتواند مستقل فکر کند، استدلال داشته باشد و با مخالف خود وارد گفت‌وگو شود. این مسئله در زندگی شخصی، خانوادگی و اجتماعی افراد اهمیت دارد.

به‌ویژه در دوره‌ای که در آن زندگی می‌کنیم و حجم عظیمی از اطلاعات و اخبار نادرست در شبکه‌های اجتماعی منتشر می‌شود، دانشگاه باید به افراد بیاموزد چگونه اطلاعات نادرست را تشخیص دهند. یکی از وظایف مهم دانشگاه، تربیت شهروندانی است که نسبت به خیر عمومی، عدالت، ظلم و مسائل اخلاقی حساس باشند و نسبت به اتفاقات جامعه بی‌تفاوت نمانند. این نیز صرفاً وظیفه رشته‌های فلسفه و علوم انسانی نیست؛ همه رشته‌ها باید چنین حساسیتی را در دانشجویان تقویت کنند.

مأموریت مهم دیگر دانشگاه، مسئله‌محور بودن است. دانشگاه باید با مسائل واقعی جامعه ارتباط برقرار کند و دانشجویانی تربیت کند که نسبت به این مسائل حساس باشند. اگر به جامعه ایران نگاه کنیم، با مسائل متعددی از جمله بحران آب، محیط زیست، سلامت، سالمندی، اعتماد اجتماعی، قطبی‌شدن جامعه و اکنون هوش مصنوعی مواجه هستیم. دانشگاه باید بتواند با این مسائل ارتباط برقرار کند و در حل آن‌ها مشارکت داشته باشد.

البته برای تحقق این هدف، دانشگاه باید با نهادهای دیگر از جمله دولت، صنعت و جامعه ارتباط برقرار کند. اما این ارتباط نباید به معنای وابستگی باشد.

به نظر شما دانشگاه مطلوب در سال 2050 چه دانشگاهی خواهد بود؟

اگر بخواهم دانشگاه مطلوب خود را در افق ۲۰۵۰ تصور کنم، دانشگاهی را می‌خواهم که میان مأموریت‌هایی که در بالا ذکر کردم، تعادل برقرار کرده باشد؛ دانشگاهی که در آن تولید دانش و جست‌وجوی حقیقت وجود داشته باشد، نسبت به مسائل اجتماعی حساس باشد و در عین حال مسئله‌محور عمل کند و ارتباط خود را با اقتصاد و دیگر نهادهای جامعه نیز حفظ کند.

دانشگاهی که کاملاً تابع دولت باشد، به‌تدریج توان نقد خود را از دست می‌دهد. از سوی دیگر، دانشگاهی که صرفاً تابع بازار باشد و تنها براساس خواسته‌های متغیر بازار فعالیت کند نیز در بلندمدت آسیب‌پذیر خواهد بود. همچنین اگر دانشگاه کاملاً از مسائل جامعه فاصله بگیرد، به نهادی برج عاج‌نشین تبدیل می‌شود که ارتباط چندانی با زندگی و مسائل واقعی مردم ندارد.

یکی از تأکیدهای امروز بر تحول دانشگاه، کاربردی‌سازی علم و ارتباط بیشتر دانشگاه با صنعت و نیازهای جامعه است. از نگاه شما، دانشگاه‌ها چگونه می‌توانند مسئله‌محورتر شوند، بدون آنکه پژوهش‌های بنیادی و استقلال علمی خود را قربانی نگاه صرفاً اقتصادی کنند؟

در ابتدا باید بگویم که من درباره تعبیر «کاربردی‌سازی علم» تا حدی احتیاط می‌کنم. دلیل این احتیاط آن است که در ادبیات جدید مربوط به دانشگاه و طراحی نهادهای علمی، گاهی کاربردی بودن پژوهش خیلی سریع به معنای اقتصادی و سودآور بودن آن تقلیل پیدا می‌کند؛ گویی پژوهشی که زودتر به سود مالی برسد یا بازده اقتصادی داشته باشد، پژوهش موفق‌تر و کاربردی‌تری است.

به گمان من، این نگاه نادرست و حتی برای نهاد علم خطرناک است. بسیاری از پژوهش‌های بنیادی ممکن است در کوتاه‌مدت کاربرد اقتصادی مشخصی نداشته باشند. برای مثال، در رشته‌هایی مانند فلسفه، تاریخ، ریاضیات محض و دیگر پژوهش‌های بنیادی، ممکن است نتایج یک تحقیق در کوتاه‌مدت به سود اقتصادی تبدیل نشود، اما در بلندمدت و حتی در فاصله ۱۰ یا ۲۰ سال، آثار بسیار مهمی داشته باشد.

علاوه بر این، ارزش یک پژوهش صرفاً اقتصادی نیست. برخی پژوهش‌ها ارزش فرهنگی، اجتماعی و تمدنی دارند و ممکن است برای ساختن یک جامعه به آن‌ها نیاز داشته باشیم، حتی اگر بازده مالی مستقیمی نداشته باشند.

به همین دلیل، من ترجیح می‌دهم به جای «کاربردی‌سازی»، از مفهوم «مسئله‌محوری» استفاده کنم. پرسش مهم این است که چگونه می‌توان علم و دانشگاه را مسئله‌محور کرد؟

در اینجا، میان‌رشتگی و چندرشتگی اهمیت زیادی پیدا می‌کند. رشته‌های علمی نباید در مرزهای خود محصور و منزوی بمانند. دانشگاه باید بتواند حول مسائل واقعی و پیچیده جامعه، گروه‌های میان‌رشته‌ای تشکیل دهد.

هر چه جهان پیرامون ما پیچیده‌تر می‌شود، نیاز ما به همکاری میان رشته‌های مختلف نیز بیشتر می‌شود. بسیاری از مسائلی که در نگاه نخست کاملاً تخصصی و متعلق به یک رشته به نظر می‌رسند، در واقع ابعاد گوناگونی دارند و برای حل آن‌ها به تخصص‌های متعددی نیاز داریم.

برای مثال، مسئله آب و محیط زیست را در نظر بگیرید. ممکن است در نگاه اول تصور شود که این مسائل صرفاً به مهندسی مربوط هستند، اما واقعیت چنین نیست. اقتصاددانان، جامعه‌شناسان، متخصصان محیط زیست، حقوقدانان و حتی فیلسوفان اخلاق نیز می‌توانند در گروه‌های میان‌رشته‌ای حضور داشته باشند و ابعاد مختلف این مسئله را بررسی کنند. مهندسان نقش مهمی در حل جنبه‌های فنی دارند، اما این به معنای حذف دیگر تخصص‌ها نیست.

بیشتر بخوانید:

شبکه‌های اجتماعی ما را درون حباب‌هایمان حبس کرده است / اخلاق در هوش مصنوعی

نمونه مهم دیگر، هوش مصنوعی است. ممکن است تصور کنیم هوش مصنوعی صرفاً مسئله الگوریتم‌ها و علوم کامپیوتر است، اما مسئله امروز ما فقط این نیست که چگونه الگوریتم‌های بهتری بسازیم. باید بررسی کنیم این فناوری چه تأثیری بر اشتغال، آموزش، ماهیت دانشگاه، حقوق شهروندان، حریم خصوصی و حتی برداشت ما از عدالت خواهد داشت.

برای پاسخ به چنین پرسش‌هایی، به حضور متخصصان حوزه‌های گوناگون نیاز داریم؛ از مهندسان و دانشمندان علوم کامپیوتر گرفته تا فیلسوفان، حقوقدانان، جامعه‌شناسان و پژوهشگران علوم سیاسی.

بنابراین، مسئله‌محوری نیازمند حرکت به سمت میان‌رشتگی، چندرشتگی و حتی در برخی موارد فراتر رفتن از مرزهای سنتی رشته‌هاست؛ به‌ گونه‌ای که بتوان ساختارهای علمی و رشته‌ای تازه‌ای متناسب با مسائل پیچیده جهان امروز ایجاد کرد.

از سوی دیگر، مسئله‌محوری به معنای ایجاد ارتباط مؤثر میان دانشگاه و بیرون از دانشگاه نیز هست. دانشگاه باید با صنعت، دولت و جامعه ارتباطی چندجانبه و دوسویه داشته باشد. اما این ارتباط نباید صرفاً به این معنا باشد که صنایع به دانشگاه پول بدهند و از آن بخواهند پژوهشی مطابق با خواسته آن‌ها انجام دهد؛ زیرا چنین وابستگی‌ای می‌تواند اعتبار و استقلال پژوهش را تحت تأثیر قرار دهد.

دانشگاه باید بتواند حتی در برخی موارد به صنعت یا دولت بگوید مسئله‌ای که شما آن را مسئله اصلی می‌دانید، شاید واقعاً مسئله اصلی نباشد و باید پرسش دیگری را مطرح کرد. این یکی از کارکردهای مهم دانشگاه و به‌ویژه ظرفیت‌های علوم انسانی است.

به گمان من، یکی از مشکلات جدی این است که ما دانش تولید می‌کنیم، اما این دانش به شکل مؤثر در جامعه گردش پیدا نمی‌کند. میان دانشگاه، صنعت، دولت و جامعه کانال‌های مؤثر و پایدار برای انتقال و گردش دانش وجود ندارد. این فقط یک برداشت شخصی نیست. شاخص ها هم نشان می‌دهد که ایران در تولید دانش و فناوری ظرفیت قابل‌توجهی دارد، اما در زمینه‌هایی مثل کیفیت نهادها و ارتباط مؤثر میان دانشگاه و صنعت وضعیت به‌مراتب ضعیف‌تری دارد. به نظرم این فاصله خیلی مهم است؛ ما در تولید دانش توانمندیم، اما هنوز در تبدیل این دانش به ظرفیت نهادی، اقتصادی و اجتماعی با مشکل جدی روبه‌رو هستیم.

از سوی دیگر، در مواردی استقلال دانشگاه نیز با چالش مواجه می‌شود. زمانی که نهادهای قدرتمند، از جمله دولت، در مسیر انتشار یا گردش برخی پژوهش‌ها مداخله کنند، حتی پژوهش‌هایی که واقعیت‌های جامعه را نشان می‌دهند ممکن است مجال انتشار و اثرگذاری پیدا نکنند. در چنین شرایطی، استقلال دانشگاه آسیب می‌بیند و همان گردش دانشی که برای ارتباط مؤثر دانشگاه با جامعه ضروری است، شکل نخواهد گرفت.

از نگاه شما، مهم‌ترین علت افت کیفیت و استانداردهای علمی دانشگاه‌ها چیست؟ این مسئله تا چه اندازه به عملکرد استادان و دانشجویان مربوط است و ساختارهای حاکم بر نظام دانشگاهی چه نقشی در شکل‌گیری این وضعیت دارند؟

درباره علت افت کیفیت و استانداردهای علمی دانشگاه‌ها می‌توان بسیار صحبت کرد، اما اگر بخواهم بر یک عامل مشخص تمرکز کنم، ترجیح می‌دهم به سراغ علل ساختاری بروم.

طبیعتاً وقتی از افت کیفیت دانشگاه صحبت می‌کنیم، می‌توان به عواملی مانند کیفیت آموزش، عملکرد استادان یا وضعیت تحصیل دانشجویان نیز اشاره کرد و این موارد هرکدام در جای خود اهمیت دارند. با این حال، به گمان من، علت اصلی‌تر و شاید بتوان گفت «علت‌العلل» این مسئله، ساختارهای حاکم بر نظام دانشگاهی و به‌ویژه نظام انگیزشی آن است.

ساختار دانشگاه به استاد، دانشجو و همه افرادی که در این نهاد فعالیت می‌کنند، علامت می‌دهد که چه چیزی ارزشمند و چه چیزی بی‌ارزش است. در واقع، میان ساختار و رفتار ما رابطه‌ای دوسویه وجود دارد؛ ساختارها رفتارهای خاصی را تشویق می‌کنند و رفتارهای افراد نیز به‌تدریج می‌توانند همان ساختارها را تقویت یا تغییر دهند.

برای مثال، فرض کنید در ساختار دانشگاه به استاد این پیام داده شود که مهم‌ترین معیار موفقیت او، تعداد مقالاتی است که منتشر می‌کند؛ هرچه تعداد مقالات بیشتر باشد، استاد موفق‌تر تلقی می‌شود. طبیعی است که در چنین ساختاری، همه افراد و سازوکارها به سمت افزایش تعداد مقالات حرکت خواهند کرد.

یا اگر به یک دانشگاه گفته شود که هرچه تعداد دانشجوی بیشتری داشته باشد، دانشگاه موفق‌تری است، طبیعی است که گسترش کمی دانشجو به یکی از اهداف اصلی آن نهاد تبدیل شود.

اما مسئله این است که کیفیت پژوهش، کیفیت آموزش و به‌ویژه تأثیر اجتماعی یک دانشگاه را به‌سختی می‌توان صرفاً با چنین اعدادی سنجید. نمی‌توان کیفیت یک دانشگاه را فقط با تعداد مقالات یا تعداد دانشجویان آن ارزیابی کرد.

در این زمینه یک اصل شناخته‌شده وجود دارد که می‌گوید: وقتی یک شاخص به هدف تبدیل می‌شود، دیگر شاخص خوبی نیست. به این معنا که اگر هدف ما صرفاً افزایش یک شاخص، مانند تعداد مقالات، باشد، آن شاخص به‌تدریج جای هدف اصلی را می‌گیرد و دیگر نمی‌تواند به‌درستی نشان دهد که آیا به اهداف واقعی خود رسیده‌ایم یا نه.

در حالی که همانطور که پیش‌تر اشاره کردم، دانشگاه اهداف مهم‌تری دارد. یکی از مهم‌ترین مأموریت‌های آن معرفتی است، مأموریت اجتماعی دارد و باید مسئله‌محور نیز باشد. اما هنگامی که همه توجه ما صرفاً بر افزایش تعداد دانشجویان یا تعداد مقالات متمرکز شود، این اهداف اصلی به‌تدریج فراموش می‌شوند.

به گمان من، ما در ایران نیز مانند بسیاری از کشورهای دیگر با چنین وضعیتی مواجه شده‌ایم. مقاله که در اصل وسیله‌ای برای انتقال دانش است، گاهی به خودِ هدف تبدیل می‌شود. مدرک نیز که می‌تواند نشانه‌ای از یادگیری یا کسب یک صلاحیت باشد، به هدف تبدیل می‌شود؛ گویی تنها می‌خواهیم یک مدرک دریافت کنیم و آن را به ‌عنوان یک دستاورد ثبت کنیم.

همین مسئله را می‌توان در نظام‌های رتبه‌بندی دانشگاهی نیز مشاهده کرد. رتبه‌بندی دانشگاه‌ها براساس شاخص‌های متعددی انجام می‌شود و برای مثال، تعداد دانشجویان نیز می‌تواند یکی از این شاخص‌ها باشد. اما زمانی که دانشگاه‌ها صرفاً برای بهبود رتبه خود، این شاخص‌ها را به هدف تبدیل کنند، ممکن است وارد چرخه‌ای شوند که در آن دائماً به دنبال بهبود اعداد و شاخص‌ها هستند، بی‌آنکه به اهداف اصلی خود بازگردند.

نمونه‌هایی از این وضعیت را می‌توان در دانشگاه‌های معتبر جهان نیز مشاهده کرد. برای مثال، تا جایی که به خاطر دارم، دانشگاه زوریخ در مقطعی از برخی نظام‌های رتبه‌بندی بین‌المللی فاصله گرفت؛ شاید یکی از دلایل چنین تصمیمی همین باشد که دانشگاه‌ها گاهی احساس می‌کنند وارد یک چرخه بی‌پایان شده‌اند که در آن باید دائماً برای بهبود شاخص‌ها تلاش کنند و در این مسیر، از اهداف اصلی خود فاصله بگیرند.

بنابراین، اگر بخواهم به نقطه آغاز بحث بازگردم، مسئله فقط به افراد مربوط نیست؛ نه صرفاً استاد مقصر است و نه دانشجو. ما باید ساختارها را بررسی کنیم و ببینیم نظام دانشگاهی چه رفتارهایی را تشویق می‌کند. ساختارها می‌توانند انگیزه‌هایی ایجاد کنند که در نهایت به افت کیفیت منجر شوند و به همین دلیل، اصلاح کیفیت دانشگاه بدون توجه به ساختارهای حاکم بر آن دشوار خواهد بود.

اگر بخواهیم دانشگاه‌های کشور را در افق ۲۰۵۰ تصور کنیم، از نگاه شما دانشگاه مطلوب چه ویژگی‌هایی باید داشته باشد؟ استقلال علمی، مسئله‌محوری، میان‌رشتگی، بین‌المللی شدن، تنوع مأموریت دانشگاه‌ها و یادگیری مادام‌العمر چه جایگاهی در این تصویر دارند؟

فکر می‌کنم در پاسخ به سؤال‌های پیشین، تا حدی درباره دانشگاه مطلوبی که برای افق ۲۰۵۰ تصور می‌کنم صحبت کرده‌ام، اما می‌توانم در اینجا تصویری کلی‌تر و جمع‌بندی‌شده‌تر ارائه کنم.

نخستین ویژگی مهم برای دانشگاه مطلوب، استقلال فکری و علمی است. پیش‌تر نیز به این موضوع اشاره کردم. دانشگاه باید بتواند از نهادهای دیگر، از جمله دولت و بازار، استقلال داشته باشد.

البته استقلال به این معنا نیست که دانشگاه پاسخ‌گو نباشد یا هر کاری که می‌خواهد انجام دهد و در برابر هیچ‌کس مسئولیتی نداشته باشد. مقصود من از استقلال این است که تصمیم‌های علمی باید براساس معیارهای علمی اتخاذ شوند، نه براساس ملاحظات سیاسی، اداری یا خواسته‌هایی که بازار تعیین می‌کند.

ویژگی مهم دیگر، مسئله‌محوری و میان‌رشتگی است. بسیاری از مسائل پیچیده‌ای که امروز با آن‌ها مواجه هستیم، در چارچوب یک رشته علمی نمی‌گنجند و نمی‌توان آن‌ها را با تکیه بر یک تخصص حل کرد.

از مسائل زیست‌محیطی و تغییرات اقلیمی گرفته تا هوش مصنوعی، آینده کار و مسائل اجتماعی و سیاسی، همه نیازمند آن هستند که رشته‌های گوناگون در کنار یکدیگر فعالیت کنند. جهان پیرامون ما آن‌قدر پیچیده شده است که پاسخ به مسائل آن، به همکاری تخصص‌های مختلف نیاز دارد.

ویژگی دیگری که برای دانشگاه آینده، به‌ویژه در ایران، اهمیت زیادی دارد، بین‌المللی بودن است. علم مرز نمی‌شناسد و دانشگاه، تا حد ممکن، باید بتواند وارد شبکه‌های جهانی علم شود.

هر چه نظام دانشگاهی ما از شبکه‌های جهانی علم فاصله بیشتری بگیرد، دانش ما نیز منزوی‌تر و ضعیف‌تر خواهد شد. ما افراد بسیار بااستعدادی داریم که متأسفانه برخی از آن‌ها را از دست می‌دهیم و یکی از دلایل آن، فاصله گرفتن دانشگاه‌های ما از جهان است.

طبیعتاً در این مسیر با مشکلات و پیچیدگی‌های مختلفی مواجه هستیم؛ از جمله تحریم‌ها و مسائل سیاسی که کار پژوهشگران داخل ایران را دشوارتر کرده‌اند. همه این واقعیت‌ها را باید در نظر گرفت، اما تصویری که من از دانشگاه ایران در افق ۲۰۵۰ دارم، این است که بتوانیم شرایطی فراهم کنیم که افراد بااستعداد در داخل کشور بتوانند با جهان ارتباط داشته باشند و در شبکه‌های علمی بین‌المللی حضور فعال‌تری پیدا کنند.

هرچه از جهان فاصله بگیریم، نهاد دانشگاه ما ضعیف‌تر خواهد شد.

نکته دیگری که به نظرم در ایران اهمیت زیادی دارد، تنوع مأموریت و کارکرد دانشگاه‌ها است. ما نباید تصور کنیم هر دانشگاهی که ایجاد می‌شود، باید نسخه‌ای کوچک‌تر از دانشگاه تهران، دانشگاه صنعتی شریف یا دانشگاه شیراز باشد.

لزومی ندارد همه دانشگاه‌ها کارکرد یکسانی داشته باشند یا همه شبیه یکدیگر باشند. یک دانشگاه می‌تواند اساساً پژوهش‌محور باشد و تمرکز اصلی خود را بر پژوهش قرار دهد. دانشگاه دیگری می‌تواند آموزش‌محور باشد و مأموریت اصلی آن ارائه آموزش باشد.

حتی ممکن است دانشگاهی متناسب با منطقه‌ای که در آن قرار دارد، مأموریت ویژه‌ای داشته باشد. برای مثال، دانشگاهی در منطقه‌ای مانند سیستان و بلوچستان می‌تواند مسائل مهم همان منطقه را جدی بگیرد، بر آن‌ها پژوهش کند و آموزش‌هایی متناسب با نیازها و ظرفیت‌های همان منطقه ارائه دهد.

بنابراین، هنگامی که دانشگاه یا نهاد علمی جدیدی ایجاد می‌کنیم، نباید تصور کنیم همه دانشگاه‌ها باید یک الگوی واحد را دنبال کنند. این کپی‌برداری از مدل‌های موجود و تلاش برای شبیه کردن همه دانشگاه‌ها به یکدیگر، به گمان من یکی از مشکلات ماست.

امیدوارم در افق ۲۰۵۰ بتوانیم با مدل‌های متنوعی از دانشگاه روبه‌رو باشیم؛ دانشگاه‌هایی با نقش‌ها، مأموریت‌ها و کارکردهای متفاوت که هرکدام متناسب با نیازهای خود فعالیت می‌کنند.

موضوع دیگری که در دانشگاه‌های مختلف جهان، به‌ویژه در سال‌های اخیر، اهمیت بیشتری پیدا کرده، یادگیری مادام‌العمر یا Lifelong Learning است.

تصویر قدیمی از دانشگاه این بود که فرد در حدود ۱۸سالگی وارد دانشگاه می‌شود، چند سال درس می‌خواند، مدرک کارشناسی می‌گیرد و در صورت تمایل، تحصیلات خود را در مقاطع کارشناسی ارشد و دکتری ادامه می‌دهد. اما به گمان من، این تصویر دیگر پاسخ‌گوی جهان امروز نیست.

دانشگاه باید به نهادی برای یادگیری مادام‌العمر تبدیل شود. باید برای فردی که ۵۰ سال دارد نیز برنامه و امکان یادگیری داشته باشد. یادگیری نباید فقط به سنین ۱۸، ۲۰، ۲۵ یا ۳۰سالگی محدود شود.

با سرعتی که فناوری در حال تغییر است، افراد باید بتوانند در طول زندگی بارها به دانشگاه بازگردند، دانش و مهارت‌های خود را به‌روز کنند و سپس دوباره وارد جامعه و بازار کار شوند.

برای نمونه، دانشگاه آکسفورد که خودم با آن در ارتباط و فعالیت هستم، بخش‌ها و برنامه‌هایی برای یادگیری مادام‌العمر دارد. بسیاری از دانشجویانی که من با آن‌ها در ارتباط هستم یا به آن‌ها تدریس می‌کنم، در سنین بالاتر قرار دارند؛ افرادی در حدود ۵۰ سالگی و حتی کسانی که به ۶۰ یا ۷۰ سالگی نزدیک هستند و دوباره به دانشگاه بازمی‌گردند، دانش و توانایی‌های خود را به‌روز می‌کنند و سپس با ظرفیت‌های جدید به جامعه بازمی‌گردند.

به گمان من، دانشگاه آینده باید از این تصور قدیمی فاصله بگیرد که مأموریت آن صرفاً برنامه‌ریزی برای افراد ۱۸ تا ۳۰ ساله است. دانشگاه باید بتواند در تمام طول زندگی افراد، نقشی فعال در یادگیری، به‌روزرسانی دانش و توسعه توانایی‌های آن‌ها ایفا کند.

اگر بخواهم در یک جمع‌بندی، تصویر دانشگاه مطلوب در افق ۲۰۵۰ را ترسیم کنم، دانشگاهی را تصور می‌کنم که مستقل و پاسخ‌گوست؛ براساس معیارهای علمی تصمیم می‌گیرد؛ مسئله‌محور و میان‌رشته‌ای عمل می‌کند؛ با شبکه‌های جهانی علم در ارتباط است؛ مأموریت‌ها و الگوهای متنوعی دارد و در نهایت، یادگیری را به دوره محدودی از جوانی منحصر نمی‌کند، بلکه خود را نهادی برای یادگیری مادام‌العمر می‌داند.

به طور کلی دانشگاه‌های کشور چه ضعف‌های ساختاری، آموزشی و نهادی دارند که باید در بلندمدت اصلاح شوند؟

اگر بخواهم با توجه به پاسخ‌های قبلی به این پرسش پاسخ بدهم، چند ضعف به نظرم می‌رسد که اتفاقاً به‌هم‌پیوسته و درهم‌تنیده‌اند.

نخستین ضعف، به ساختار سیاسی و اداری در ایران و نقش دولت مرکزی بازمی‌گردد؛ دولتی که در بسیاری از نهادها، به‌ویژه در نهاد دانشگاه، حضور و مداخله گسترده‌ای دارد. به‌خصوص در سال‌های اخیر، از دوره پس از دولت آقای خاتمی به این سو، شاهد بوده‌ایم که میزان دخالت نهاد دولت در امور دانشگاه افزایش یافته و در دولت آقای احمدی‌نژاد این مداخله پررنگ‌تر شد و در دولت‌های بعدی نیز، به اشکال مختلف، ادامه پیدا کرد. تمرکز بیش از اندازه تصمیم‌گیری در دولت، یکی از مشکلات مهم دانشگاه‌های ماست، در حالی که دانشگاه باید بتواند در بسیاری از امور خود تصمیم‌گیری مستقل داشته باشد.

به گمان من، بخشی از این مسئله به ساختار سیاست در ایران بازمی‌گردد؛ به نوعی از سیاست که گرایش دارد دولت را در همه امور مداخله‌گر بداند. من خودم به‌خوبی به یاد دارم که در دوره تحصیل در دانشگاه تهران، به‌ویژه در دوره کارشناسی، مسائل سیاسی فراوانی در دانشگاه وجود داشت و نهادهای مختلف دولتی به ‌طور مستقیم در امور دانشگاه دخالت می‌کردند.

این مسئله به نظر من نشانه‌ای از سیاست‌گذاری نادرست در حوزه دانشگاه است. چنین مداخلاتی نه‌تنها استقلال دانشگاه را از بین می‌برد، بلکه به شکل‌گیری بی‌اعتمادی نیز منجر می‌شود. دانشجو وقتی ببیند دولت تا این اندازه در دانشگاه دخالت می‌کند و آزادی عمل دانشجویان و استادان محدود می‌شود، ممکن است اعتماد خود را به نهاد دانشگاه از دست بدهد.

این موضوع فقط به دانشجویان محدود نمی‌شود. استادی که دائماً احساس کند باید پاسخگوی این باشد که چرا در کلاس خود موضوع خاصی را مطرح کرده یا چرا دیدگاه مشخصی را بیان کرده است، نمی‌تواند آزادی علمی واقعی داشته باشد. وقتی فضایی در دانشگاه شکل بگیرد که استاد یا دانشجو احساس کند همواره تحت نظارت است، به‌تدریج ترس وارد محیط دانشگاه می‌شود. به همین جهت خطر اصلی علاوه بر سانسور رسمی، خودسانسوری است. دانشگاه زمانی آسیب جدی می‌بیند که پژوهشگر حتی قبل از اینکه کسی جلوی او را بگیرد، خودش تصمیم بگیرد بعضی پرسش‌ها را نپرسد.

در چنین شرایطی، دانشگاه ممکن است برای بخشی از جوانان جذابیت خود را از دست بدهد. حتی ممکن است دانشجو به این نتیجه برسد که نهاد دانشگاه دیگر آن محیط امن و جذابی نیست که بخواهد آینده خود را در آن دنبال کند و همین مسئله می‌تواند در بلندمدت به افزایش میل به مهاجرت نیز منجر شود.

ضعف دوم، به نظام آموزشی و ارزیابی در دانشگاه‌های ایران مربوط است. به نظر من، این نظام همچنان بیش از اندازه کمی و مبتنی بر حفظیات است. من خودم هم در رشته‌هایی مانند مدیریت و اقتصاد تحصیل کرده‌ام و هم در رشته فلسفه و این ویژگی را در نظام آموزشی ایران مشاهده کرده‌ام.

در بسیاری از موارد، دانشجو باید مطالبی را بخواند، حفظ کند، در جلسه امتحان بنویسد، پاسخ را تحویل دهد و در نهایت نمره یا مدرک دریافت کند. این شیوه ارزیابی، به‌ویژه از آن جهت مسئله‌ساز است که دانشجویی با استقلال فکری و توانایی نقد تربیت نمی‌کند.

دانشجو فقط مطالب را حفظ می‌کند، در امتحان ارائه می‌دهد، نمره می‌گیرد و در نهایت مدرکی دریافت می‌کند و از دانشگاه خارج می‌شود. در حالی که دانشگاه باید به دانشجو کمک کند تا به‌تدریج استقلال فکری پیدا کند، بتواند مسئله حل کند، پژوهش انجام دهد و در فرآیند تولید دانش مشارکت داشته باشد.

به گمان من، دانشجو نباید صرفاً مصرف‌کننده دانش آماده باشد. او باید، دست‌کم در دوره کارشناسی، وارد فرآیند تولید دانش شود؛ باید خودش تحقیق کند، مسئله حل کند، با دیگران کار کند و بتواند نقد کند؛ حتی بتواند دیدگاه استاد خود را نقد کند.

یکی از نخستین جاهایی که دانشجو باید یاد بگیرد نقد کند، محیط دانشگاه و حتی دیدگاه استاد خودش است. دانشجو باید بتواند به‌صراحت به استاد بگوید که استدلال او برایش قانع‌کننده نیست یا شواهدی که ارائه کرده، کافی یا درست نیست.

ما در فرهنگ خود احترام ویژه‌ای برای معلم و استاد قائلیم و این احترام در جای خود ارزشمند است، اما این مسئله نباید مانع نقد شود. گاهی نوعی جایگاه ویژه و حتی قدسی برای استاد در نظر گرفته می‌شود که گویی نقدناپذیر است. به نظر من، این نگاه باید اصلاح شود؛ زیرا در بلندمدت می‌تواند برای جامعه خطرناک باشد.

دانشجو باید بتواند بگوید: «شواهدی که برای این ادعا آورده‌اید، برای من قانع‌کننده نیست» یا «استدلال شما از نظر من نادرست است». در مقابل، استاد نیز باید یاد بگیرد که وارد گفت‌وگو با دانشجو شود. قرار نیست اختلاف ‌نظر به دعوا یا نزاع تبدیل شود. ما باید یاد بگیریم که می‌توانیم با وجود اختلاف‌نظر، گفت‌وگو کنیم و به شکل مسالمت‌آمیز در کنار یکدیگر زندگی کنیم.

اگر دانشگاه نتواند چنین فضایی ایجاد کند، ممکن است فارغ‌التحصیلانی داشته باشیم که مدرک‌های خوب و تحصیلات دانشگاهی مناسبی دارند، اما استقلال فکری ندارند. به نظر من، این وضعیت می‌تواند برای جامعه خطرناک باشد.

ضعف دیگر، ارتباط ضعیف دانشگاه با بخش‌های مختلف جامعه است؛ هم با خود جامعه، هم با بازار و صنعت و تا حدی با نهادهای دیگر. البته این مسئله نیز به سیاست و ساختارهای موجود در کشور ارتباط دارد و همان‌طور که پیش‌تر گفتم، بسیاری از این مشکلات درهم‌تنیده‌اند.

من منکر ارتباط میان دانشگاه و صنعت نیستم و خودم نیز، به دلیل تحصیل و فعالیت در حوزه مدیریت، نمونه‌هایی از این ارتباط را دیده‌ام؛ اما این ارتباط هنوز کافی نیست. آن چرخش مؤثر دانش میان دانشگاه و صنعت به‌درستی شکل نمی‌گیرد.

بسیاری از پژوهش‌هایی که در دانشگاه انجام می‌شود، وقتی وارد بخش صنعت می‌شوند، در نهایت روی طاقچه می‌روند و خاک می‌خورند و عملاً مورد استفاده قرار نمی‌گیرند. از سوی دیگر، گاهی صنعت نیز وقتی وارد ارتباط با دانشگاه می‌شود، چنان درگیر مناسبات و ارتباطات سیاسی و اداری می‌شود که مسئله اصلی، یعنی گردش و استفاده از دانش، به حاشیه می‌رود.

یکی دیگر از مشکلات مهم، محدودیت دانشگاه‌های ایران در بین‌المللی شدن است. ما ممکن است در نام برخی دانشگاه‌ها از واژه «بین‌المللی» استفاده کنیم، اما واقعیت این است که بسیاری از دانشگاه‌های ما به معنای واقعی کلمه بین‌المللی نیستند. دانشگاه تهران، دانشگاه صنعتی شریف و بسیاری دیگر از دانشگاه‌های کشور، با وجود ظرفیت‌های علمی فراوان، هنوز آنگونه که باید در شبکه جهانی علم حضور ندارند.

متأسفانه وضعیت سیاسی، تحریم‌ها و پیچیدگی‌های ارتباطی باعث شده‌اند دانشگاه‌های ما نتوانند به ‌طور کامل به شبکه‌های بین‌المللی علم متصل شوند. این وضعیت می‌تواند دانشگاه‌های ما را به‌تدریج ضعیف‌تر کند.

به گمان من، یکی از دلایل مهم مسئله مهاجرت نیز همین است که دانشگاه‌ها و پژوهشگران ما به اندازه کافی در شبکه‌های جهانی علم حضور ندارند. هر چه ارتباط دانشگاه با جهان محدودتر شود، امکان رشد و تبادل علمی نیز کمتر خواهد شد.

نکته دیگری که به نظرم باید مورد توجه قرار گیرد، جایگاه دانشجو در دانشگاه است. ما اغلب دانشجو را فردی می‌بینیم که باید به دانشگاه بیاید، دانش آماده را دریافت کند، آن را یاد بگیرد و حفظ کند، در امتحان بنویسد، نمره خوبی بگیرد و در نهایت فارغ‌التحصیل شود. اما این تصویر از دانشجو باید تغییر کند.

دانشجو باید وارد فرآیند تولید دانش شود. باید یاد بگیرد مسئله حل کند، تحقیق انجام دهد، با دیگران همکاری کند و نقد کند. او باید بتواند دیدگاه استاد خود را نیز به چالش بکشد.

با توجه به مجموعه این چالش‌ها، مهم‌ترین توصیه شما به سیاست‌گذاران آموزش عالی برای اصلاح مسیر دانشگاه‌ها و حرکت به سوی افق ۲۰۵۰ چیست؟

در پاسخ به برخی پرسش‌ها، به‌ویژه پرسش‌های مربوط به اقتصاد دانشگاه، ترجیح می‌دهم وارد جزئیات نشوم، زیرا احساس می‌کنم آن بخش تخصص اصلی من نیست. اما درباره نسبت دانشگاه و جامعه، تقریباً در پاسخ‌های قبلی توضیح داده‌ام.

مدلی که در ذهن من وجود دارد، به نوعی بر پایه یک «قرارداد اجتماعی» میان دانشگاه و جامعه استوار است. جامعه به دانشگاه اعتبار، منابع و استقلال می‌دهد و در مقابل، دانشگاه نیز باید چیزی به جامعه بازگرداند.

دانشگاه باید با جامعه کار کند، به مسائل واقعی آن بپردازد و نتایج فعالیت خود را در اختیار جامعه قرار دهد. همچنین دانشگاه نباید صرفاً نهادی برای جوانان ۱۸ تا ۳۰ ساله باشد؛ بلکه باید بتواند حتی برای افراد ۴۰ یا ۵۰ ساله نیز فرصت یادگیری و بازگشت به آموزش را فراهم کند.

اما اگر بخواهم به مهم‌ترین توصیه خود برای سیاست‌گذاران آموزش عالی اشاره کنم، باید بگویم که به جای نوشتن یک سند چشم‌انداز دیگر برای افق ۲۰۵۰، بهتر است قواعد بازی را تغییر دهیم؛ یا شاید تعبیر دقیق‌تر این باشد که قواعد موجود را اصلاح کنیم.

به گمان من، ما کمبود شعار، هدف و سند نداریم. تا دلمان بخواهد شعار و هدف داریم. همه می‌دانیم که دانشگاه باید باکیفیت باشد، با صنعت ارتباط داشته باشد، نوآوری ایجاد کند، مسئله‌محور باشد و در عرصه بین‌المللی حضور داشته باشد. مسئله اصلی این است که ساختار فعلی دانشگاه‌های ما تا چه اندازه رفتاری را که انتظار داریم، تشویق می‌کند؛ چه برای استادان و چه برای دانشجویان.

اگر دانشگاه استقلال نداشته باشد، اگر استقلال فکری وجود نداشته باشد، اگر استاد و دانشجو انگیزه‌ای برای ماندن نداشته باشند، اگر نظام ارزیابی همچنان صرفاً کمی باشد و اگر ارتباطات علمی ما بین‌المللی نباشد، نوشتن یک سند دیگر به‌تنهایی چیزی را تغییر نخواهد داد.

اگر واقعاً به دنبال سیاست‌گذاری عمومی هستیم، باید حتی اگر در چند حوزه محدود، اما به شکلی بنیادی، اصلاحات انجام دهیم.

نخستین و شاید مهم‌ترین مسئله، استقلال دانشگاه است؛ به‌ویژه در جامعه‌ای که سیاست تا این اندازه در بسیاری از حوزه‌ها حضور دارد. استقلال دانشگاه می‌تواند یک تغییر رویه بسیار مهم باشد. می‌تواند اعتماد را به دانشگاه بازگرداند و انگیزه استادان و پژوهشگران را برای ادامه فعالیت تقویت کند.

من بسیاری از استادان و همکاران خود را می‌شناسم که از دانشگاه دل‌زده شده‌اند و حتی از آن خارج شده‌اند، زیرا احساس کرده‌اند دانشگاه بیش از اندازه سیاسی شده و استقلال ندارد. در چنین شرایطی، استاد یا پژوهشگر نمی‌تواند آزادانه فکر کند و همواره باید نگران این باشد که آیا دولت یا نهاد دیگری در کار او دخالت خواهد کرد یا نه.

اگر بخواهم دومین اولویت را مطرح کنم، ارتباطات بین‌المللی را بسیار مهم می‌دانم. می‌دانم که در ایران مشکلات سیاسی و ساختاری فراوانی وجود دارد و تحریم‌ها نیز ارتباط دانشگاه‌های ایران با دانشگاه‌های خارجی را دشوار کرده‌اند. حتی فکر می‌کنم پس از جنگ اخیر، این وضعیت در برخی حوزه‌ها پیچیده‌تر شده است.

با این حال، من خودم که در یک دانشگاه آمریکایی فعالیت دارم، بارها تلاش کرده‌ام میان دانشگاه خودم و دانشگاه‌های ایران ارتباط ایجاد کنم. برای مثال، به یاد دارم که تلاش کردم ارتباطی میان دانشگاه خودم و دانشگاه تبریز شکل بگیرد، اما به دلیل مشکلات ناشی از تحریم‌ها موفق نشدم. این مسئله واقعاً برای من غم‌انگیز بود.

یکی از اهداف مهم من، صرفاً به‌عنوان یک ایرانی که خارج از کشور فعالیت می‌کند، این است که تا حد امکان بتوانم دانشگاه‌های ایران را به دانشگاه‌های خوب جهان متصل کنم. این ارتباط و اتصال می‌تواند اعتماد ایجاد کند و ظرفیت‌های علمی دانشگاه‌های ما را افزایش دهد.

اما یکی از دلایل دشواری این ارتباط، باز هم به وضعیت سیاسی دانشگاه‌ها بازمی‌گردد. بسیاری از دانشگاه‌ها و استادان خارجی، دانشگاه‌های ایران را در چارچوبی سیاسی می‌بینند. من خودم استادان زیادی را از دانشگاه‌های خارج از کشور برای تدریس یا سخنرانی در دانشگاه‌های ایران دعوت کرده‌ام، اما برخی از آنها به دلیل وضعیت سیاسی، این دعوت را نپذیرفته‌اند و نگران بوده‌اند که حضور و سخنرانی در یک دانشگاه ایرانی برایشان مشکل‌ساز شود.

اینها واقعیت‌هایی است که نمی‌توان نادیده گرفت. باید برای آنها وقت گذاشت و به ‌طور جدی درباره‌شان فکر کرد.

بنابراین، اگر بخواهم اولویت‌ها را جمع‌بندی کنم، استقلال دانشگاه، ارتباطات بین‌المللی و پیوند با جامعه سه مسئله بسیار مهم هستند.

پیوند با جامعه نیز اهمیت فراوانی دارد. پژوهشگر باید بتواند درباره جامعه تحقیق کند و نتایج پژوهش خود را به شکلی اصیل و معتبر در اختیار جامعه قرار دهد؛ نه اینکه نهادی بیرونی دوباره مداخله کند و مانع انتشار نتایج پژوهش شود.

وقتی پژوهشگران ببینند که نتیجه یک پژوهش ممکن است منتشر نشود یا فعالیت علمی آنها با پیامدهای غیرعلمی مواجه شود، طبیعی است که بسیاری از آنها دلسرد شوند و حتی از ادامه پژوهش فاصله بگیرند. آنها احساس می‌کنند اعتماد و اعتباری وجود ندارد که بتوانند فعالیت خود را با اطمینان ادامه دهند.

در لایه بعدی، به اصلاح نظام ارزیابی و شیوه‌های تدریس می‌رسیم. آموزش باید از حالت صرفاً حافظه‌محور خارج شود و بیشتر بر نقد، استدلال، گفت‌وگو و استقلال فکری استوار باشد.

اما نکته دیگری نیز وجود دارد که به نظر من بسیار مهم است: باید بپذیریم که دانشگاه خوب، تا حدی، دانشگاهی پیش‌بینی‌ناپذیر است. این نکته شاید بسیار مهم باشد؛ زیرا خاصیت علم همین است.

قرار نیست از پیش بدانیم که دانشگاه دقیقاً چه چیزی قرار است به ما تحویل دهد. دانشگاه تحقیق می‌کند و ممکن است به نتیجه‌ای برسد که ما پیش از آن حتی تصورش را هم نمی‌کردیم. جذابیت علم و دانشگاه نیز تا حد زیادی در همین پیش‌بینی‌ناپذیری است.

اگر از قبل بدانیم دانشگاه باید دقیقاً به چه نتیجه‌ای برسد، دیگر با یک دانشگاه واقعی مواجه نیستیم. در آن صورت، ممکن است سیاست یا نهاد قدرت از قبل تعیین کرده باشد که نتیجه چه باید باشد.

در نهایت، اگر بخواهیم درباره افق ۲۰۵۰ صحبت کنیم، به گمان من مهم‌ترین سرمایه ایران نه نفت است و نه صرفاً منابع مادی دیگر. مهم‌ترین سرمایه، توانایی انسان‌ها و شهروندان ما برای تولید، تفکر و نقد است.

به‌ویژه مهارت نقد، یکی از مهم‌ترین سرمایه‌های انسانی ماست. ما باید بتوانیم نهادهایی بسازیم که از این توانایی برای حل مسئله و مواجهه با مسائل اجتماعی استفاده کنند؛ به‌خصوص در جامعه‌ای که با مسائل اجتماعی و سیاسی سنگینی روبه‌روست.

آینده دانشگاه فقط با افزایش بودجه یا افزایش تعداد مقاله ساخته نمی‌شود. ممکن است تعداد مقالات افزایش پیدا کند و حتی بتوان نشان داد که نسبت به دوره‌های گذشته، حجم تولید علمی کشور بسیار بیشتر شده است. من این اعداد را انکار نمی‌کنم؛ ممکن است واقعاً تعداد مقالات از یک رقم به رقم بسیار بالاتری رسیده باشد.

اما افزایش تعداد مقاله، لزوماً به معنای داشتن دانشگاهی خوب نیست؛ دست‌کم نه در تصویری که من از دانشگاه مطلوب دارم.

دانشگاه البته جایی است که مدرک می‌دهد و مقاله تولید می‌کند، اما دانشگاه خوب باید بتواند انسان مستقل و شهروند مستقل نیز تربیت کند و به پرورش ظرفیت‌های شهروندی اهتمام بورزد.

امیدوارم نظام سیاسی ما بپذیرد که شهروند مستقل و نقاد، یکی از سرمایه‌ها و خوبی‌های جامعه است و نباید از نقد هراس داشت. شهروند باید بتواند نقد کند، از دولت انتقاد کند و در فرآیندهای اجتماعی و سیاسی مشارکت فکری داشته باشد.

ما با نقد کردن توسعه پیدا می‌کنیم. دانشگاه نیز یکی از موتورهای اصلی توسعه کشور است و بخش مهمی از توسعه از طریق مهارت‌هایی شکل می‌گیرد که دانشجویان در دانشگاه می‌آموزند.

اگر نتوانیم قواعد بازی را تغییر دهیم، نه‌تنها در افق ۲۰۵۰، بلکه حتی در سال‌های پس از آن نیز ممکن است همچنان با این مسئله روبه‌رو باشیم که بسیاری از افراد مستعد یا از سیستم خارج می‌شوند یا نمی‌توانند به اندازه ظرفیت واقعی خود، توانایی‌هایشان را در اختیار جامعه قرار دهند.

به گمان من، مسئله اصلی برای آینده دانشگاه این است که بتوانیم نهادی بسازیم که استقلال داشته باشد، با جهان در ارتباط باشد، با جامعه پیوند واقعی برقرار کند، شهروند نقاد تربیت کند و اجازه دهد علم، بدون آنکه نتیجه‌اش از پیش تعیین شده باشد، مسیر خود را طی کند.

انتهای پیام/

کد مطلب: 1316963

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha