به گزارش گروه فرهنگ و هنر ایسکانیوز، نصرت الله محمود زاده متولد ۱۳۳۵ است که در اولین روز تهاجم عراق به ایران، داوطلبانه به خوزستان شتافت و به عنوان نیروی داوطلب در عملیات آزادسازی سوسنگرد حضور داشت. او که در عملیات هویزه در محاصره دشمن قرار گرفته بود با وقایعی مواجه شد که بعدها منجر به نوشتن اولین کتابش یعنی «حماسه هویزه» شد.
تاکنون بیش از چهارده اثر از این نویسنده به چاپ رسیده است که از جمله آثار وی میتوان به «شب های قدر کربلای پنج»، «رقص مرگ»، «سنگرساز بی سنگر»، «مسیح کردستان»، «عقیق»، «سفر سرخ»، «بستر آرام هور»، «فریاد برآور شلمچه»، «پای گلدسته کوهستان»، «بعد از محمدالدوره» و «بام کردستان» اشاره کرد.
محمودزاده در خصوص آثارش با خبرنگار فرهنگی ایسکانیوز به گفتوگو نشست که شرح آن در ذیل آمده است.
ایسکانیوز: اولین کتاب شما چه کتابی و درباره چه موضوعی بود؟
محمودزاده: تجربهای که من در جنگ هشت ساله داشتم به عنوان یک کسی که خودش رزمنده بود و مهندس جنگ جهاد بودم و در عین حال بنا به توصیه مقام معظم رهبری که در آن زمان رئیس جمهور بود با کتاب «حماسه هویزه» من، به وزیر جهاد پیغام داده بود که این آقا را پیدا کنید و بگویید دیگر در جنگ کار مهندسی و کار رزم نکند. این کتاب ماجرای محاصره ۱۶ دی ۵۹ به فرماندهی حسین علم الهدی و جمعی که من افتخار حضور در آن عملیات را داشتم که از آن جمع ۱۵۰ نفره که در محاصره بودیم فقط ۴-۵ نفر سالم خارج شد که یکی از آن افراد من هستم.
این ماندگاری من باعث شد که بشینم اینها را بنویسم اما با وجود این از اولین کتاب های دفاع مقدس بود و بچههای تبلیغات سپاه نمیدانستند من درباره چی چیزی صحبت میکنم و اصلا راست میگویم یا نه، نویسنده هستم یا نه، خلاصه تا اینکه رسیدن به اینکه ببرند خود مقام معظم رهبری کتاب را تایید کند زیرا که در عصر ۱۵ دی که عملیات شد صبح آن روز من و شهید حسین علم الهدی موفق شدیم در آنجا آقا را زیارت کنیم که ایشان آمده بود خط مقدم روی خاکریز ببیند چه خبر است.
در آن زمان یعنی در سال ۵۹ ایشان نماینده امام در شورای عالی دفاع بود که ایشان همراه شهید چمران از طرف امام به جبهه اعزام شده بودند و وقتی در اهواز مستقر شدند ملاقاتهایی با همدیگر داشتیم. آن روز که ما در عملیات موفق شدیم خود آقا طاقت نیاورد و آمد خط مقدم و ما اسرا را داشتیم میآوردیم یک دیدیم یک روحانی بالای خاک ریز ایستاده که پنج ساعت قبل دست دشمن بود و تازه آزاد شده بود. و جالب است که هر وقت من ملاقات با ایشان داشتم از ماجرا آن روز صحبت به میان میآید.
جهاد، بنیان روایت فتح را ریخت و آقای آوینی در جهاد بودند و جزو بچه های جهاد بودند و همین باعث شد که ثبت وقایع جنگ جهاد شکل گرفت و آقا به من پیشنهاد داد که نویسندگی را ادامه بدهم و من میرفتم عملیات فقط شکار لحظه میکردم و اگر شما ببینید از آن زمان در روزنامه کیهان و اطلاعات بعد از هر عملیات یک سری نوشته از من هست.
ایسکانیوز: یعنی شما بعد از نوشتن «حماسه هویزه» به پیشنهاد حضرت آقا که در آن زمان رئیس جمهور بودند راوی جنگ شدید؟
محمودزاده: بله. من تبدیل به حماسه نگار جنگ شدم. اینکه چرا به ما حماسه نگار میگفتند خودش ماجرا دارد که سر جای خودش توضیح خواهم داد. شهید صیاد شیرازی میگفت شماکه اینطوری مینویسی از ارتش هم بنویس. گفتم نشانم بده. یک عملیات ارتش با صیاد رفتم که ارتش عملکرد خیلی خوبی داشت و من آم روز که مطلب در روزنامه اطلاعات نوشتم زنگ زدم به شهید صیاد و گفتم مطلب را بخوان. باور نمیکرد بعد از ۴۸ ساعت از عملیات یک چنین نمادی از ارتشیها را بنویسم.
ایسکانیوز: در آن زمان چند نفر مثل شما حماسه نگار جنگ وجود داشت؟
محمودزاده: دقیق نمیدانم. پراکنده بودیم وانسجام نداشتیم اما زیاد هم نبودیم. اینطوری که در خط بنویسند و اینها کم بود.
ایسکانیوز: یکی از آثار شما کتابی به نام «جنگ بدون صلح» هست که بر اساس یک عملیات در جنوب لبنان نوشته شده و شما مدتی را در آن منطقه زندگی کردید. درباره جنوب لبنان برایمان بگویید.
محمودزاده: جنگ که تمام شد خودش ماجرایی دارد. ما یک جلسه در جهاد با رهبر حزب الله لبنان داشتیم زیرا من در جهاد مسئولیت داشتم و مسئول صنایع دستی وزارت جهاد بودم. یک جلسهای داشتیم برای انتقال تجارب جهاد به حزب اللهی لبنان که تازه تشکیل شده بود و میخواست کارهای سازندگی هم بکند. در حین جلسه وزیر جهاد یک نگاهی به من کرد و به شهید سیدعباس موسوی گفت این آقا تجربه نویسندگی در جنگ هم دارد که شاید به دردتان بخورد. شهید موسوی گفت ما از سال ۱۹۸۲ تا حالا هفت-هشت عملیات انجام دادیم که تا حالا هیچ کس نمیداند و کار خیلی مهمی کردیم و شما بیاید این جریان راه بندازید.
شهید سیدعباس موسوی خیلی اصرار میکرد و من دلم نیامد نه بگویم و این همان و من ۵ ماه طی دو-سه سفر به لبنان رفتم. سر مرز خط مقدم حزب الله و اسرائیل شبها در سنگر میخوابیدیم.
ایسکانیوز: در چندسال اخیر بسیاری از نویسندگان، خبرنگاران و مستندسازان به لبنان سفر داشتهاند اما گویا شما جزو اولین نفراتی بودید که به لبنان سفر داشتید.
محمودزاده: بله. ماجرای من با لبنان خیلی داستانها دارد. این کار یک ماه طول کشید؛ ۸ تا عملیات بود که دست روی یک عملیات گذاشتم و گفتم میخواهم این را بنویسم. گفتند ما در این عملیات شکست خوردیم. عملیات تمام شده بود و منطقه افتاده بود اسرائیل. گفتم این عملیات این ویژگی ها را دارد.
ایسکانیوز: آن عملیات چه ویژگیهایی داشت؟
محمودزاده: حزب الله یک عملیاتی کرده بود که در آن عملیات یک سرهنگ اسرائیلی را زده بودند و که برای اسرائیلیها گران تمام شد و شارون عصبی شده بود. اسرائیلیها در واقع این عملیات را با گذرگاهی بود که همه بچههای حزبالله از آنجا میرفتند در عملیاتهای شبیه خون شرکت می کردند و برمیگشتند به اضافه انتقام از آن سرهنگ؛ این عملیات را انتخاب کردند و خیلی سریع و حدود هشت یا نه برابر استعداد عملیات آدم آورده بودند. ۱۶۰۰ تا نیروی گردان ویژه ۲۲۰. که این موضوع مرا حساس کرد. فهمیدم که اولا اسرائیلیها برای انتقام آمدند پس برنامه استراتژیک نداشتند و دوم اینکه تقریبا ساعت دو صبح که عملیات را شروع کردند، چهار بعدازظهر منطقه را گرفتند و همه بچه های حزب الله که چهل و خوردهای نفر بودند شهید شدند جز یک نفر که اسیر میشود و دو نفر که از منطقه بیرون میآیند و هیچکس از خروج آنان خبر نداشت که همان دو نفری بودند که برای انجام تحقیقات و مصاحبه گیر من افتادند.
روستا داخل درهای بود و اینها از بالا شاهد این عملیات بودند که حزب الله در حال مقاومت است که ریز جزئیات را در کتاب نوشتم. بچههای حزب الله لبنان اینطوری بودند که وقتی میفهمیدند عملیات است، کار و زندگی خودشان را رها میکردند، میرفتند عملیات و دوباره برمیگشتند سر زندگیشان. وقتی این اطلاعات را جمع کردم یک دفعه به بن بست رسیدم و آن اینکه تنها فردی که اسیر میشود فرمانده این عملیات توسط حزب الله است. همسر ابویحیی حدوداً یک سال دوندگی کرد تا توانست از مرز رد بشود و در آن زندان معروفی که دست مارونیها بود برود و با همسرش فقط ۱۰ دقیقه دیدار داشته باشد.
من آمدم کتاب را بر اساس اظهارات ابو یحیی به نام «رقص مرگ» نوشتم و دادم شهید آوینی چاپ کرد اما اصل این راز را نگه داشتم تا بعد از ۱۵ سال که ابو یحیی آزاد شد و بچههای حزبالله گفتند آن اطلاعات سوخته است و من آمدم کتاب «جنگ بدون صلح» را بر اساس واقعیت هایی که بوده و پس از ۳۰ سال چاپ کردم.
نوشتن این کتاب باعث شد که من یک ملاقاتی با حضرت آقا داشته باشم. بخاطر دو کتاب ماجرا داشتم با حضرت آقا که به یکی از بچههای دفتر حفظ و نشر گفتم سلام مرا به آقا برسانید و بگویید محمودزاده برای این دوتا کار میخواهد با شما صحبت داشته باشد یکی درباره کتاب«خکریزهای خط مقدم» بود که پیشنهاد میکنم بحثش را جداگانه داشته باشیم و دومی هم درباره همین کتاب «جنگ بدون صلح» بود که با آقا گفتم بخاطر ابو یحیی چاپ کتاب طول کشید و ایشان فرمودند خیلی تدبیر خوبی بود و مهم این است که در چنین موقعیتی یعنی جنگ غزه یک چنین کتابی بیرون بیاید که من تصمیم بگیرم به هر قیمتی شده به غزه بروم و جلد دوم این کتاب را بنویسم. غزهای که یک ایرانی هم در آنجا نیست.
ایسکانیوز: موفق شدید به غزه بروید؟
محمودزاده: این خودش یک ماجرای جداست. با حاج رمضان تماس گرفتم. گفت محمودزاده تو جایی میخواهی بروی که پای هیچ ایرانی به آنجا باز نشده و کاش به ما نمیگفتی که اگر هم ما میفهمیدیم خودمان نمیگذاشتیم بروی. گفتم میخواهم بروم هرچه هست بنویسم. بعد که متقاعد شد گفت بیا میتوانم به جنوب لبنان ببرمت اما بعد که آدرسهای مختلفی دادم دید که من جنوب لبنان را کامل میشناسم و گفتم من الان فقط غزه را میخواهم که در هایت نشد.
ایسکانیوز: برای نوشتن «جنگ بدون صلح» وارد خاک اسرادیل شدین؟
محمودزاده: حزب الله را متقاعد کردم که من میخواهم به آن سوی مرز بروم. سفیر ایران در لبنان آمد گفت تو داری کار خطرناکی انجام میدهی. پاسپورتم را تحویل دادم و گفتم من تا ده روز یک انسان بدون هویت هستم. بدون اجازه شما رفتم و شما خبر ندارید پس مسئولیتی هم گردن شما نیست و اگر مرا دستگیر کردند میتوانی علیه من مصاحبه کنی.
من میدانم کجا میروم و چطوری بروم که سالم برگردم که در نهایت قبول که شد همان علی که یکی از آن دو نفر نجات ییافته بود با من همراه شد. در نهایت ما دوتا یار شدیم صبح زود رفتیم در دل اسرائیل. یک خانه خرابه گیر آوردیم که روزها آنجا بودیم و اسرائیلیها میآمدند جلوی ما به زبان عبری صحبت میکردند و شب که میشد در میامدم بیرون و شروع میکردم منطقه را دیدن.
از شب اسرائیلیها که از کنار ما رد میشدند فکر میکردند ما از خودشان هستیم. یک هفته خیلی زیبایی بود. هیچ ترسی وجود نداشت و شرایط عادی بود چون اگر یک ذره عکس العمل نشان میدادیم ما را میگرفتند.
پایان قسمت اول/
نظر شما