بعضی دلتنگیها را نمیشود توضیح داد. نه میشود برایشان اندازهای تعیین کرد، نه میشود گفت از کجا شروع شدهاند و قرار است کجا تمام شوند. فقط یک روز میبینی دلت هوای جایی را کرده که شاید هیچوقت ندیدهای؛ هوای گنبدی که هنوز از نزدیک لمسش نکردهای، هوای جادهای که هنوز قدم در آن نگذاشتهای و هوای نامی که قرنهاست از میان تاریخ گذشته، اما هنوز وقتی بر زبان میآید، چیزی درون آدم را میلرزاند. این دلتنگی، نامش حسین است و اربعین، موعد همین دلتنگی.
هر سال، وقتی صفر از راه میرسد، انگار قلب میلیونها انسان آرام و بیصدا به سمت کربلا کشیده میشود. جادهها شلوغ میشوند، کولهها بسته میشوند، کفشها آماده میشوند و آدمهایی از هزاران کیلومتر دورتر راه میافتند؛ اما حقیقت این است که پیش از آنکه پاها راه بیفتند، دلها راه افتادهاند. کربلا را نمیشود فقط با نقشه پیدا کرد؛ کربلا را باید با دل پیدا کرد. برای همین است که گاهی انسانی کیلومترها از کربلا فاصله دارد، اما دلش زودتر از قدمهایش به آنجا رسیده است.
شاید برای همین است که بعضیها با تمام خستگی، با زانوهای دردناک، با گرمای طاقتفرسا، باز هم قدم برمیدارند. کسی که از دور به این مسیر نگاه میکند، شاید فقط جمعیتی عظیم را ببیند که در یک جاده حرکت میکنند؛ اما آنکه در میان این جمعیت قدم میزند، چیز دیگری میبیند. آدمهایی را میبیند که هرکدام یک قصه در سینه دارند. یکی برای شکر آمده است، یکی برای طلب بخشش، یکی برای سلامتی عزیزش، یکی برای مادرش، یکی برای پدرش، یکی برای فرزندی که دیگر صدای خندهاش در خانه نمیپیچد و یکی شاید آمده تا حرفهایی را که سالهاست نتوانسته به کسی بگوید، در گوشهای از حرم آرام گریه کند و به حسین بسپارد.
اربعین، اجتماع همین قصههای ناگفته است؛ همین بغضهای فروخورده و همین امیدهای کوچک و بزرگی که آدمها در دل گرفتهاند و راه افتادهاند. شاید برای همین است که این جاده، با همه شلوغیاش، گاهی از خلوتترین مکانهای دنیا هم خلوتتر میشود. آدم میان میلیونها نفر راه میرود و ناگهان با خودش تنها میشود؛ با تمام آنچه بوده، تمام آنچه از دست داده و تمام آنچه هنوز آرزو دارد. شاید در هیچ جای دیگری آدم به اندازه این جاده فرصت نکند با خودش روبهرو شود؛ با ضعفهایش، با دلتنگیهایش، با اشتباهاتش و با آرزوهایی که در هیاهوی زندگی روزمره فراموششان کرده است؛ و چه کسی بهتر از حسین(ع) میتواند میزبان این دلهای خسته باشد؟ حسین، نامی نیست که فقط در کتابهای تاریخ بماند. حسین، یک حقیقت زنده است؛ حقیقتی که هر سال در اربعین دوباره روایت میشود؛ نه با مرکب و کاغذ، بلکه با قدمهای میلیونها انسان. هر قدم زائر، انگار یک سطر از آن روایت است؛ روایتی که میگوید هنوز میشود حقیقت را دوست داشت، هنوز میشود برای آزادگی هزینه داد، هنوز میشود در برابر ظلم خم نشد و هنوز میشود انسان ماند، حتی وقتی دنیا انسانیت را سخت کرده است.
شاید اربعین، بیش از آنکه یادآور یک تاریخ باشد، یادآور یک انتخاب است؛ انتخاب میان ماندن و رفتن، میان آسودگی و مسئولیت، میان سکوت و ایستادگی. عاشورا در یک روز اتفاق افتاد، اما پیامش در یک روز تمام نشد. اربعین آمده است تا بگوید کربلا پایان نداشت. کربلا از همان لحظهای که خون بر خاک ریخت، وارد تاریخ شد و از تاریخ به دل انسانها رفت. و حالا قرنهاست که مردم، با پای پیاده، آن روایت را ادامه میدهند.
چه عجیب است این قصه؛ مردی در سرزمینی دور از خانهاش شهید میشود و قرنها بعد، میلیونها نفر از خانههایشان راه میافتند تا به او سلام کنند. این یعنی بعضی آدمها نمیمیرند. بدنشان زیر خاک میرود، اما حقیقتشان در دل تاریخ میماند. حسین رفت، اما حسین تمام نشد. کربلا ماند، عاشورا ماند و هر سال، اربعین میآید تا گرد فراموشی را از روی این حقیقت کنار بزند.
اما در این میان، چیزی هست که شاید از خود زیارت هم زیباتر باشد؛ چیزی که در هیچ آمار و گزارشی نمیتوان اندازهاش گرفت؛ مردم. مردمی که در این مسیر، به معنای واقعی کلمه «همدیگر» میشوند. موکبی که برای زائر غذا میپزد، فقط غذا نمیدهد؛ بخشی از عشقش را تقسیم میکند. آن پیرمردی که با دستان لرزان آب به زائر میدهد، شاید تمام داراییاش همین باشد؛ اما همان را با افتخار تقدیم میکند. کودکی که کنار جاده ایستاده و با دستهای کوچک خود از رهگذران پذیرایی میکند، شاید هنوز معنای بزرگ خیلی از واژهها را نداند؛ اما معنای محبت را خوب میفهمد.
اینجا کسی برای خدمت کردن دنبال نام و عنوان نیست. کسی نمیپرسد چه چیزی نصیب من میشود. آدمها میبخشند، چون یاد گرفتهاند عشق، وقتی زیباست که سهم دیگری هم از آن برسد. شاید یکی از بزرگترین پیامهای اربعین برای جهان امروز همین باشد؛ اینکه هنوز میتوان جامعهای ساخت که در آن انسانها به جای عبور بیتفاوت از کنار یکدیگر، دست هم را بگیرند. در روزگاری که آدمها گاهی در شلوغترین شهرها هم احساس تنهایی میکنند، اربعین نشان میدهد که همدلی هنوز زنده است؛ که میشود غریبهای را دید و او را برادر دانست، میشود خستگی دیگری را فهمید، میشود بدون پرسیدن نام و نشان به او آب داد و شاید این همان چیزی باشد که جهان امروز بیش از همیشه به آن نیاز دارد؛ کمی انسان بودن.
اما اربعین فقط جاده و موکب و جمعیت نیست. گاهی اربعین، در سکوت یک زائر است؛ در چشمانی که به گنبد خیره مانده و حرفی برای گفتن ندارد، در مادری که گوشهای ایستاده و زیر لب برای فرزندش دعا میکند، در جوانی که عکس پدر از دسترفتهاش را در دست گرفته و آرام قدم میزند، در پیرزنی که شاید تمام مسیر را با یک آرزو آمده است، در کسی که وقتی چشمش به گنبد میافتد، دیگر نمیتواند اشکهایش را پنهان کند. این لحظهها را نمیشود با دوربین ثبت کرد. بعضی تصاویر فقط در قلب آدم میمانند. و شاید سوزناکترین بخش اربعین همین باشد؛ اینکه خیلیها تنها برای خودشان به کربلا نمیروند. آنها جای کسانی هم قدم میزنند که دیگر توان قدم برداشتن ندارند؛ برای مادری که سالهاست زیر خاک آرام گرفته، برای پدری که جای خالیاش هنوز کنار سفره احساس میشود، برای دوستی که قرار بود روزی همراهشان بیاید اما اجل، زودتر از بلیت سفرش رسید، برای شهیدی که خودش کربلا را ندید، اما نامش در دل زائر زنده است.
در مسیر اربعین، آدمهایی را میتوان دید که شاید چیزی برای خودشان نخواستهاند. تمام دعاهایشان برای دیگری است. برای بیماری که در خانه مانده، برای فرزندی که گرفتار است، برای همسری که چشمانتظار است، برای پدر و مادری که دیگر توان آمدن ندارند. گاهی انسان تازه در کربلا میفهمد که بزرگترین خواستهاش، خواسته خودش نیست؛ اینکه بتواند برای دیگری دعا کند، بیآنکه چیزی در مقابلش بخواهد.
چه زیباست که کربلا برای همه جا دارد؛ برای آنکه آمده با لبخند، برای آنکه آمده با اشک، برای آنکه حاجت دارد، برای آنکه فقط دلش گرفته و برای آنکه سالهاست دنبال خودش میگردد. کربلا انگار هیچکس را پس نمیزند. آدم با هر حال و روزی که باشد، میتواند بیاید و بگوید: «حسین جان، من آمدم.»
شاید تمام اربعین در همین جمله خلاصه شود: «من آمدم.» با تمام شکستگیهایم، با تمام خستگیهایم، با تمام گناهها و پشیمانیهایم، با تمام آدمهایی که از دست دادهام و با تمام آرزوهایی که هنوز به کسی نگفتهام. آمدم که چند لحظه کنار تو بایستم و یادم بیاید هنوز میشود دوباره شروع کرد. هنوز میشود از نو ساخت. هنوز میشود از خودِ دیروز فاصله گرفت و آدم بهتری شد.
شاید اربعین، فرصت دوباره شروع کردن است. فرصتی برای آنکه وقتی برگشتیم، فقط سوغات و عکس و خاطره با خودمان نیاوریم. کاش از کربلا چیزی در رفتارمان بماند. کاش اگر در مسیر، کسی را دیدیم که خسته است، یادمان بیاید روزی خودمان خسته بودیم و دستی به کمکمان آمد. کاش اگر کسی زمین خورد، از کنارش ساده نگذریم. کاش اگر کسی تنها بود، تنهایش نگذاریم. کاش اگر حقیقت را دیدیم، از ترس هزینهاش سکوت نکنیم. کاش اربعین بعد از کربلا هم ادامه داشته باشد.
چون اگر قرار باشد همه چیز با رسیدن به خانه تمام شود، هنوز چیزی را نفهمیدهایم. کربلا قرار نیست فقط مقصد سفر باشد؛ قرار است مقصد تغییر باشد. قرار است آدم، از کربلا برگردد اما همان آدم قبلی نباشد؛ کمی آرامتر، کمی مهربانتر، کمی شجاعتر و کمی شبیه انسانی که حسین(ع) میخواست. اگر اشکی در حرم ریختیم، باید بعد از بازگشت، دل کسی را نشکنیم. اگر در مسیر به دیگران خدمت کردیم، باید در شهر خودمان هم دست نیازمندی را بگیریم. اگر در کربلا از ظلم گفتیم، باید در زندگی روزمره خودمان نیز در برابر بیعدالتی بیتفاوت نباشیم. اربعین قرار نیست فقط یک خاطره زیبا باشد؛ باید یک عهد باشد. عهدی با خودمان که بعد از بازگشت، چیزی از آن جاده را در زندگیمان زنده نگه داریم. اگر کربلا در قلبمان مانده باشد، باید در رفتارمان دیده شود. باید در نگاه ما به خانواده، به دوست، به همسایه، به غریبه و حتی به کسی که با ما اختلاف دارد، اثر بگذارد. در غیر این صورت شاید فقط مسیر را پیموده باشیم، نه معنای آن را.
شاید کربلا منتظر همینهاست؛ منتظر دلهایی که شکستهاند، منتظر چشمهایی که زیاد گریه کردهاند، منتظر آدمهایی که هنوز امید دارند کسی دستشان را بگیرد. و چه کسی میداند؟ شاید راز این همه دلدادگی همین باشد؛ اینکه کربلا فقط کسانی را صدا نمیزند که راه رفتن بلدند. کربلا، دلهایی را صدا میزند که هنوز امید رسیدن دارند.
شاید به همین دلیل است که اربعین هر سال تکرار میشود، اما کهنه نمیشود. هر سال آدمهای تازهای میآیند، با قصههای تازه، با دردهای تازه، با امیدهای تازه؛ اما مقصد همان است. کربلا همان کربلاست و نام حسین همچنان همان لرزش عجیب را در دلها ایجاد میکند. انگار زمان نتوانسته فاصلهای میان این نام و قلب انسانها ایجاد کند. و شاید ماجرای اربعین، در نهایت، ماجرای یک عشق قدیمی است؛ عشقی که قرنها از آن گذشته، اما هنوز جوان است. عشقی که هر سال میلیونها نفر را از خانههایشان بیرون میآورد و به جاده میکشاند. عشقی که نه با فاصله کم میشود، نه با زمان از بین میرود و نه مرگ توان خاموش کردنش را دارد.
پس اگر روزی از تو پرسیدند چرا اربعین؟ شاید لازم نباشد جواب طولانی بدهی. فقط بگو: برای اینکه بعضی عشقها را نمیشود نشسته تماشا کرد. باید برایشان راه رفت، باید خسته شد، باید گریه کرد، باید رسید. برای اینکه گاهی انسان باید از خودش فاصله بگیرد تا دوباره خودش را پیدا کند. برای اینکه بعضی سلامها را باید با قدمهای خودمان به مقصد رساند. برای اینکه بعضی دلتنگیها فقط کنار یک ضریح آرام میگیرند.
و وقتی چشم به گنبد افتاد، تمام خستگی راه را فراموش کرد و زیر لب گفت: «السلام علیک یا اباعبدالله...»
شاید همان لحظه، آدم بفهمد تمام این راه را نه پاها، که دلی پیموده است؛ دلی که سالهاست کربلا را میشناسد؛ دلی که هرچقدر از دنیا خسته شود، هنوز یک جا برای آرام گرفتن دارد؛ کربلا.
و شاید زیباترین پایان اربعین، پایان یافتن سفر نباشد؛ بلکه آغاز سفری باشد که این بار از کربلا تا قلب زندگی ادامه پیدا میکند؛ سفری برای بهتر شدن، برای مهربانتر شدن، برای آزادتر شدن و برای انسانتر شدن. برای اینکه وقتی دوباره به زندگی عادی برگشتیم، اگر کسی از ما پرسید «از کربلا چه آوردی؟» مجبور نباشیم فقط از سوغات و عکس و خاطره بگوییم. کاش بتوانیم بگوییم یک دل آرامتر آوردم، یک نگاه مهربانتر، یک عهد تازه و یاد گرفتم که هنوز میشود برای عشق راه رفت. یاد گرفتم که هنوز میشود در شلوغی دنیا، انسان ماند و یاد گرفتم که بعضی راهها، هرچقدر هم طولانی باشند، وقتی مقصدشان حسین است، خستگی معنای دیگری پیدا میکند.
اربعین میآید تا دوباره یادمان بیاورد که بعضی عشقها پایان ندارند؛ فقط هر سال، در جادهای میان نجف و کربلا، دوباره خودشان را به جهان نشان میدهند. و چه خوشبختاند دلهایی که یک روز، در میان آن همه جمعیت، خودشان را به گنبدی میرسانند که قرنهاست دلها را صدا میزند.
شقایق صادقی*
انتهای یادداشت/
نظر شما