به گزارش خبرنگار استانی ایسکانیوز از اصفهان، روایت از دلِ یکی از کهنترین آیینهای نمایشی ایران، یعنی تعزیه، آغاز میشود؛ آیینی که خود ترکیبی است از دین، هنر و حافظهی جمعی. «جاشو شمرو»، مرد تعزیه خوانی که سالها عمرش را وقف این هنر آیینی کرده، در لحظهای بحرانی، وقتی تیرکِ تعزیه آتش میگیرد، بیدرنگ خود را سپرِ دخترکی میکند که نقش طفلان امام حسین (ع) را بازی میکند.
او جان دختر را نجات میدهد، اما خود در همان راه جان میبازد. این صحنه، به ظاهر کوتاه اما از نظر معنایی بسیار پُروزن است؛ چرا که ایثار را دیگر در قالب روایتی کلامی و منقول از ائمه بازتولید نمیکند، بلکه آن را در دلِ کنش و عمل به تصویر میکشد. اینجاست که مرزِ میان بازی و واقعیت، میان نقش و زندگی، محو میشود؛ مردی که سالها نقشِ فداکاری را روی صحنه بازی کرده، در لحظهی حقیقت، خود همان فداکاری را زیسته و جان داده است.
آخرین آرزوی جاشو شمرو این بود که راه تعزیه خوانی به دست پسرش ادامه یابد؛ اما داغ پدر، مسیر دیگری پیش روی پسر میگذارد. او بهجای آنکه در همان مسیر آیینی گام بردارد، به مطربی محلی بدل میشود و اندوهِ درونیاش را در قالب شروه بازمیتاباند؛ هنری که خود از دل فرهنگ جنوب برخاسته و بستری است برای بیان دردها و آرزوهای مردم این خطه.
این انتقال از تعزیه به شروه، در واقع انتقال از روایت دینی به روایت بومی است؛ اما در اصل هر دو یک چیز را میگویند: درد انسانی که در برابر فقدان، به هنر پناه میبرد. عشق او به دخترک، همان دختری که پدرش جانش را برای نجاتش داده، نمایش را به نقطهی اوج خود میرساند؛ عشقی که ریشه در فداکاری دارد و از دلِ مرگ زاده شده است.

اجرای یکدست و باورپذیر بازیگران، مخاطب را بیواسطه با قصه همراه میکند، بیآنکه فاصلهای مصنوعی میان تماشاگر و روایت باقی بماند. موسیقی جنوبی، شروه، نغمههای بندری و ضرب آهنگ سنج و دمام، تنها عناصر تزئینی نیستند؛ آنها خود بخشی از بدنهی روایتاند و فضایی میسازند که در آن، تماشاگر نه فقط داستان، بلکه بوی خاک، صدای دریا و ریتم زندگی مردم جنوب را نیز حس میکند. گویی صحنه، دیگر صرفاً مکان اجرای نمایش نیست، بلکه دریچهای است رو به جغرافیایی دیگر، فرهنگی دیگر.
آنچه «شرارههای شروه» را از یک روایت صرفاً عاشقانه متمایز میکند، همین درهمتنیدگی ظریف هنر، آیین و زندگی است. در این نمایش، هنر دیگر نقش زینتبخش روایت را ندارد، بلکه خود بستر شکلگیری آن است. شخصیتها با آواز سخن میگویند، با آیین سوگواری میکنند و با موسیقی عشق میورزند؛ گویی زبان گفتار برای بیان احساسات عمیق آنها کافی نیست و باید به زبان هنر پناه ببرند.
جالب اینجاست که این فرهنگ بومی جنوب، بهجای آنکه در جغرافیای خودش محبوس بماند، اکنون در قلب ایران، در اصفهان، بازتولید و باز روایت میشود؛ گویی مرزهای جغرافیایی در برابر قدرت هنر رنگ میبازند.
شاید مهمترین کارکردِ هنر نیز دقیقاً همین باشد: بازگرداندنِ آنچه در گذرِ زمان رو به فراموشی میرود، به حافظهی جمعی؛ و به اشتراک گذاشتنِ فرهنگها، سنتها و گویشها با مخاطبی که شاید هیچگاه فرصتِ آشنایی مستقیم با آنها را نداشته باشد. هنرهای نمایشی، بهویژه تئاتر، هرگز صرفاً بازآفرینیِ یک نمایشنامه نیستند؛ آنها ظرفیتِ آن را دارند که آیینها، باورها، گویشها، موسیقی و شیوهی زیستنِ یک قوم را از خطرِ فراموشی نجات دهند.
وقتی تعزیه، شروه و موسیقیِ محلی بر صحنه جان میگیرند، دیگر صرفاً عناصری نمایشی نیستند، بلکه میراثیاند که از نسلی به نسلِ دیگر منتقل میشوند و هر بار با مخاطبی تازه، حیاتی دوباره مییابند؛ گویی هر اجرا، تولدی دوباره برای آیینی است که در آستانهی فراموشی قرار داشت.
«شرارههای شروه» نشان میدهد که هنر و زندگیِ مردمِ جنوب، دو روایتِ جدا از هم نیستند، بلکه دو رویِ یک سکهاند. شروه، تعزیه، سنج و دمام، در این نمایش صرفاً ابزارِ روایت نیستند؛ آنها بخشی از هویتِ مردمانیاند که سالها عشق، درد و دلتنگیشان را با همین هنرها بیان کردهاند، آنجا که کلام از پسِ بیانِ احساس برمیآمد، آواز و ریتم به یاریشان میآمدند. شاید همین پیوندِ عمیق میانِ هنر، عشق، آواز و درد است که باعث میشود این نمایش، فراتر از یک قصهی عاشقانهی ساده، به یادآوریِ ریشههایی بپردازد که هنوز، در گوشهگوشهی این سرزمین، در حافظهی جمعیمان، نفس میکشند و منتظرِ روایت شدن دوبارهاند؛ چرا که در «شرارههای شروه»، هنر تنها بیانِ عشق نیست، بلکه خودِ عشق است، عشقی که در دلِ درد زاده میشود و در قالبِ صدا و ریتم، جاودانه میماند.
خبرنگار: آروشا آژیراک
انتهای خبر./
نظر شما