دانشگاه ۲۰۵۰ در ایران باید از تولید مقاله به حل مسئله برسد

احسان عیشی رضایی، پژوهشگر علوم کشاورزی و دانشمند مرکز پژوهش‌های منظر کشاورزی لایبنیتس (ZALF) در آلمان، معتقد است دانشگاه‌های ایران برای افق ۲۰۵۰ باید از مقاله‌محوری و ساختارهای دانشکده‌محور فاصله بگیرند و به سمت دانشگاه‌های مسئله‌محور حرکت کنند. او اصلاح نظام تأمین مالی پژوهش، بازنگری در معیارهای ارزیابی استادان و تقویت ارتباط دانشگاه با جامعه و شبکه جهانی علم را از الزامات این تحول می‌داند.

به گزارش خبرنگار علم و فناوری ایسکانیوز؛ احسان عیشی رضایی، پژوهشگر علوم کشاورزی و دانشمند مرکز پژوهش‌های منظر کشاورزی لایبنیتس (ZALF) در آلمان است. او دکتری علوم کشاورزی خود را از دانشگاه بن دریافت کرده و پیش از پیوستن به ZALF، در دانشگاه‌های بن و گوتینگن به پژوهش پرداخته است. حوزه تخصصی او مدل‌سازی محصولات کشاورزی، بررسی اثرات تغییر اقلیم بر نظام‌های کشاورزی و مطالعه تنش‌های گرما و خشکی است. عیشی رضایی در سال‌های اخیر در پژوهش‌های بین‌المللی متعددی درباره سازگاری کشاورزی با تغییر اقلیم و امنیت غذایی مشارکت داشته و از پژوهشگران فعال در حوزه مدل‌سازی و آینده نظام‌های کشاورزی به شمار می‌رود.

در این گفت‌وگو، او درباره آینده دانشگاه‌های ایران در افق ۲۰۵۰، ضرورت حرکت از مقاله‌محوری و دانشکده‌محوری به سمت مسئله‌محوری، اصلاح نظام تأمین مالی پژوهش و نقش دانشگاه در مواجهه با مسائل پیچیده کشور سخن می‌گوید. نقش هوش مصنوعی، کیفیت نظام ارزیابی اعضای هیئت علمی و نسبت دانشگاه با اقتصاد و جامعه نیز از دیگر محورهای این گفت‌وگو است:

اگر بخواهیم دانشگاه‌های ایران را برای افق ۲۰۵۰ بازطراحی کنیم، این دانشگاه‌ها چه مأموریت‌ها و کارکردهایی باید داشته باشند و چه تغییرات ساختاری برای رسیدن به این هدف ضروری است؟

اگر واقعاً درباره افق ۲۰۵۰ صحبت می‌کنیم، به نظر من اولین مسئله این است که دانشگاه را از نهادی که عمدتاً دانشجو می‌پذیرد، آموزش می‌دهد، مدرک صادر می‌کند و مقاله تولید می‌کند، به یکی از زیرساخت‌های اصلی توسعه کشور تبدیل کنیم.

مسائل ایران در ۲۵ سال آینده مسائل ساده و تک‌رشته‌ای نخواهند بود. در شرایط ایران ما با مشکلاتی طرف هستیم که ماهیت «مسئله بدذات» دارند.

اصطلاح «مسئله بدذات» در اینجا به معنای «شرورانه» یا «بدجنس» نیست، بلکه منظور مسئله‌ای است که در برابر راه‌حل ساده و قطعی مقاومت می‌کند. مسئله بدذات (Wicked Problem) به مسئله‌ای گفته می‌شود که به دلیل پیچیدگی، چند لایه ‌بودن و درهم‌تنیدگی عوامل مختلف، نمی‌توان برای آن یک راه‌حل ساده و قطعی پیدا کرد. در چنین مسائلی، عوامل متعددی بر یکدیگر اثر می‌گذارند و حل یک بخش از مشکل ممکن است بخش‌های دیگری را ایجاد یا پیچیده‌تر کند. به همین دلیل، مسئله بدذات معمولاً نقطه پایان مشخصی ندارد و نمی‌توان گفت با اجرای یک راه‌حل، مسئله برای همیشه حل شده است.

آب، تغییر اقلیم، امنیت غذایی، انرژی، فرونشست زمین، محیط‌زیست، سالمندی جمعیت، مهاجرت نیروی متخصص، هوش مصنوعی و تغییر ساختار بازار کار، همه مسائل سیستم‌های پیچیده هستند. برای مثال، مسئله آب ایران را نمی‌توان فقط به دانشکده کشاورزی یا مهندسی آب سپرد! اقتصاددان، متخصص اقلیم، کشاورزی، سنجش ‌از دور، علوم داده، سیاست‌گذاری و علوم اجتماعی باید در کنار یکدیگر کار کنند.

آموزش و نظام دانشگاهی را می‌توان تا حدی یک مسئله بدذات دانست؛ زیرا مشکلات آن فقط به یک عامل مانند کیفیت تدریس یا کمبود بودجه محدود نمی‌شود، بلکه عواملی مانند فناوری، نیازهای جامعه، بازار کار، سیاست‌گذاری، فرهنگ، شیوه یادگیری و ساختار دانشگاه همزمان بر آن اثر می‌گذارند. بنابراین اصلاح یک بخش از نظام آموزشی، بدون توجه به سایر بخش‌ها، لزوماً به حل مشکل منجر نمی‌شود و حتی ممکن است چالش‌های جدیدی ایجاد کند. بنابراین ساختار دانشگاه آینده باید تا حد زیادی از «دانشکده‌محوری» به «مسئله‌محوری» حرکت کند.

در کنار این تغییر ساختاری، به نظر من مهم‌ترین اصلاح، ایجاد یک نظام واقعی و مستقل برای تأمین مالی پژوهش است. باید میان بودجه پایه دانشگاه و بودجه تحقیق تفاوت قائل شویم. دانشگاه برای نگهداری آزمایشگاه، کتابخانه، زیرساخت داده، تجهیزات و استخدام نیروی انسانی به بودجه پایه پایدار نیاز دارد؛ اما بخش مهمی از بودجه پژوهشی نباید صرفاً براساس تعداد اعضای هیئت علمی، روابط سازمانی یا سهمیه‌های ثابت میان دانشگاه‌ها تقسیم شود.

پژوهشگر باید برای دریافت بودجه رقابت کند. در آلمان، برای مثال بنیاد پژوهش آلمان یا DFG اصل تخصیص بودجه پروژه‌های تحقیقاتی را رقابت می‌داند و پروپوزال‎ها توسط متخصصان براساس کیفیت علمی، اهمیت و اصالت ارزیابی می‌شوند. این به معنی کپی کردن سیستم آلمان نیست، اما اصل بسیار مهمی در آن وجود دارد: پول پژوهش باید تا حد امکان به بهترین ایده‌ها و بهترین تیم‌ها برسد، نه لزوماً به فرد یا مؤسسه‌ای که دسترسی اداری بیشتری دارد.

برای ایران یک مدل دوگانه را مناسب‌تر می‌دانم بدین معنا که یک بودجه پایه پایدار برای حفظ ظرفیت دانشگاه، و در کنار آن یک صندوق ملی مستقل برای گرنت‌های رقابتی. در موضوعات استراتژیک مثل آب، غذا، انرژی، اقلیم، سلامت و هوش مصنوعی حتی می‌توان گرنت‌های بزرگ پنج تا ۱۰ ساله تعریف کرد تا چند دانشگاه، پژوهشگاه و شرکت برای حل یک مسئله ملی کنسرسیوم تشکیل دهند و با یکدیگر رقابت کنند. این بسیار متفاوت است با اینکه بودجه را میان صدها پروژه کوچک تقسیم کنیم و در پایان هرکدام چند مقاله تولید کنند بدون اینکه یک مسئله بزرگ کشور واقعاً حل شده باشد.

چگونه می‌توان میان پژوهش دانشگاهی و مسائل واقعی کشور ارتباط مؤثرتری ایجاد کرد، بدون اینکه علوم بنیادی و پژوهش‌های نظری قربانی رویکرد کاربردی شوند؟

من با عبارت کاربردی کردن همه علوم کمی مشکل دارم. یک کشور توسعه‌یافته به علوم بنیادی هم نیاز دارد و نباید از یک ریاضیدان یا فیزیکدان نظری انتظار داشت که نشان دهد مقاله‌اش سال آینده چه محصولی تولید می‌کند. بسیاری از فناوری‌های مهم امروز نتیجه پژوهش بنیادی چند دهه قبل هستند. بنابراین مسئله این نیست که همه پژوهش‌ها را کاربردی کنیم! مسئله این است که برای مسائل کاربردی کشور، سازوکاری وجود داشته باشد که مسئله واقعی وارد دانشگاه شود و دانش تولید شده نیز دوباره به جامعه و سیستم تصمیم‌گیری بازگردد.

مثلاً حوزه کاری خود من را در نظر بگیرید. وقتی درباره اثر تغییر اقلیم بر کشاورزی صحبت می‌کنیم، صرفاً دانستن اینکه دما در آینده افزایش پیدا می‌کند کافی نیست. سؤال واقعی این است که این افزایش دما در یک منطقه مشخص چه اثری بر عملکرد گندم دارد، چه زمانی تنش گرمایی اتفاق می‌افتد، نیاز آبی چگونه تغییر می‌کند، آیا تاریخ کاشت باید تغییر کند، آیا رقم دیگری باید کشت شود و ترکیب این تصمیمات چه اثری بر امنیت غذایی و درآمد کشاورز دارد. برای پاسخ به چنین سؤالی به داده‌های بلندمدت، مدل‌های محصول، داده اقلیم، آزمایش مزرعه، اقتصاد و در نهایت ارتباط مستقیم با کشاورز و سیاست‌گذار نیاز داریم.

دانشگاه مطلوب باید بتواند چنین زنجیره‌ای را ایجاد کند. وزارتخانه یا بخش خصوصی مسئله را تعریف کند، دانشگاه روش علمی و استقلال خود را حفظ کند، داده جمع‌آوری شود، پژوهش انجام شود و نتیجه به شکل ابزار تصمیم‌گیری، مدل، فناوری، استاندارد یا توصیه سیاستی به جامعه بازگردد. معیار موفقیت چنین پروژه‌ای نیز فقط تعداد مقاله نباید باشد.

حتی نظام فاندینگ می‌تواند این ارتباط را تقویت کند. بخشی از گرنت‌های رقابتی باید برای پژوهش بنیادی باشد که معیار اصلی آن کیفیت علمی است، اما برای گرنت‌های مأموریت‌محور باید علاوه بر کیفیت علمی، قابلیت ایجاد اثر واقعی نیز ارزیابی شود. دانشگاه، صنعت و دستگاه اجرایی می‌توانند مشترکاً برای این گرنت‌ها درخواست دهند، اما داوری همچنان باید مستقل و علمی باقی بماند.

با وجود ظرفیت علمی و انسانی کشور، چرا میان افزایش کمّی تولیدات علمی و ارتقای واقعی کیفیت نظام علمی فاصله ایجاد شده است؟ مهم‌ترین عوامل این مسئله چیست؟

من فکر می‌کنم باید بین افزایش خروجی علمی و افزایش کیفیت سیستم علمی تفاوت بگذاریم. ایران ظرفیت علمی و انسانی قابل توجهی دارد و نمی‌توان گفت علم در ایران به طور کلی ضعیف است. حتی داده‌های «نیچر ایندکس» در دوره ۲۰۲۵ تا ۲۰۲۶ ایران را از نظر سهم پژوهش‌های تحت پوشش این شاخص در رتبه ۲۸ جهان و دوم آسیای غربی قرار می‌دهد. بنابراین مسئله کمبود استعداد نیست. مشکل زمانی ایجاد می‌شود که سیستم انگیزشی دانشگاه برای شاخص اشتباه بهینه شود. اگر برای ارتقای استاد، فارغ‌التحصیلی دانشجو یا اعتبار دانشگاه، تعداد مقاله بیش از کیفیت مقاله، کیفیت آموزش، تولید داده، حل مسئله، توسعه روش یا اثرگذاری اجتماعی اهمیت پیدا کند، طبیعتاً افراد نیز رفتار خود را با همان سیستم تطبیق می‌دهند.

این فقط یک برداشت شخصی نیست. پژوهشی که اخیراً درباره نظام متمرکز ارتقای اعضای هیئت علمی دانشگاه‌های دولتی ایران انجام شده، نشان داده است که تأکید شدید بر شاخص‌های کمی می‌تواند پیامدهای ناخواسته‌ای مانند کاهش کیفیت فعالیت‌های آموزشی و پژوهشی، کم‌ارزش شدن فعالیت‌هایی غیر از انتشار مقاله، برخی رفتارهای غیراخلاقی و کاهش رفاه اعضای هیئت علمی ایجاد کند.

براساس این مقاله، نظام آموزش عالی ایران گسترده است و نزدیک به ۸۰ هزار عضو هیئت علمی دارد. برای تضمین شفافیت، عدالت و همسویی فعالیت‌های استادان با اولویت‌های سیاست‌گذاری آموزش عالی، نظام ارتقای اعضای هیئت علمی به ‌صورت متمرکز طراحی شده و تا حد زیادی بر شاخص‌های کمی عملکرد متکی است.

این مطالعه به بررسی پیامدهای ناخواسته نظام ارتقای اعضای هیئت علمی در دانشگاه‌های دولتی ایران می‌پردازد. داده‌های پژوهش از مصاحبه‌ها و جلسات بحث با اعضای هیئت علمی و سیاست‌گذاران، همچنین اسناد سیاستی و مقررات مرتبط با نظام ارتقا گردآوری شده است.

نتایج نشان می‌دهد کاستی‌های این نظام به کاهش کیفیت فعالیت‌های آموزشی و پژوهشی، کم‌ارزش شدن فعالیت‌های دانشگاهی غیر از انتشار مقاله، شکل‌گیری برخی رفتارهای غیراخلاقی و کاهش رفاه اعضای هیئت علمی منجر شده است. البته شدت و نوع این پیامدها با توجه به ویژگی‌های فردی اعضای هیئت علمی و عوامل نهادی متفاوت است.

با وجود پیامدهای ناخواسته ارزیابی متمرکز و کمی ارتقای اعضای هیئت علمی، به نظر نمی‌رسد تمرکززدایی دست‌کم در کوتاه‌مدت برای همه مؤسسات آموزش عالی امکان‌پذیر یا ساده باشد؛ زیرا همه مؤسسات از توانمندی و منابع لازم برای طراحی و اجرای نظام مستقل ارتقای اعضای هیئت علمی برخوردار نیستند.

با این حال، می‌توان معیارها و فرایندهای مورد استفاده در نظام متمرکز ارتقا را اصلاح کرد؛ از جمله با ساده‌سازی شاخص‌ها، بهبود فرایندهای ارزیابی، افزودن ابعاد کیفی به نظام سنجش و فراهم کردن منابع و امکانات نهادی برای توسعه حرفه‌ای اعضای هیئت علمی.

بنابراین من مسئله را بیشتر یک مشکل طراحی سیستم انگیزشی می‌بینم. اگر به استاد بگوییم برای ارتقا ۲۰ مقاله لازم داری، سیستم ۲۰ مقاله تولید می‌کند. اگر بگوییم کیفیت، اصالت، داده قابل استفاده، آموزش دانشجوی خوب، نرم‌افزار علمی، ثبت اختراع، همکاری بین‌المللی و اثر اجتماعی مهم است، رفتار سیستم نیز به تدریج تغییر می‌کند. اصلاح این وضعیت به معنی حذف ارزیابی نیست! اتفاقاً ارزیابی باید بسیار جدی‌تر شود، ولی ارزیابی کیفی‌تر و چندبعدی‌تر.

اگر بخواهیم تصویری از دانشگاه مطلوب ایران در سال ۲۰۵۰ ترسیم کنیم، این دانشگاه از نظر استقلال علمی، مأموریت، شیوه آموزش، پژوهش و استفاده از فناوری‌هایی مانند هوش مصنوعی چه ویژگی‌هایی باید داشته باشد؟

دانشگاه مطلوب ۲۰۵۰ از نگاه من قبل از هر چیز باید استقلال علمی، رقابت و پاسخ‌گویی را همزمان داشته باشد. استقلال بدون پاسخ‌گویی می‌تواند به ناکارآمدی ساختاری منجر شود و پاسخ‌گویی بدون استقلال نیز دانشگاه را به یک سازمان اداری تبدیل می‌کند. دانشگاه باید بتواند استاد خوب را در یک رقابت واقعی جذب کند، گروه پژوهشی موفق را تقویت کند و در مقابل، عملکرد ضعیف را نیز ارزیابی کند. همچنین لازم نیست همه دانشگاه‌های کشور مأموریت یکسان داشته باشند. این تصور که همه دانشگاه‌ها باید در همه رشته‌ها دکتری ارائه کنند و همزمان دانشگاه تحقیقاتی سطح جهانی باشند، منطقی نیست. بعضی دانشگاه‌ها می‌توانند روی تحقیقات کاربردی تمرکز داشته باشند، برخی تمرکز بیشتری بر آموزش باکیفیت داشته باشند و برخی با اقتصاد و نیازهای منطقه خود پیوند عمیق‌تری ایجاد کنند.

دانشگاه ۲۰۵۰ همچنین باید از نظر دیجیتال کاملاً متفاوت باشد. هوش مصنوعی صرفاً یک ابزار برای نوشتن متن نیست! می‌تواند آموزش، پژوهش، تحلیل داده و مدیریت دانشگاه را تغییر دهد. مطالعات مربوط به تحول دانشگاه‌ها با هوش مصنوعی نیز نشان می‌دهند که این فناوری همزمان آموزش، پژوهش و مدیریت دانشگاه را تحت تأثیر قرار می‌دهد و دانشگاه‌ها مجبور خواهند شد مسئله مهارت‌های مکمل AI و همچنین اخلاق پژوهش را بازطراحی کنند.

بیشتر بخوانید:

افزایش جمعیت و بحران آب فشار فزاینده‌ای بر سامانه‌های زراعی ایران وارد کرده/ تا زمانی که علم از مشکلات کشور جدا باشد، رشد نمی‌کند

به نظر من در ۲۰۵۰ ارزش دانشگاه کمتر در انتقال اطلاعات خواهد بود. اطلاعات را دانشجو می‌تواند از AI یا منابع آنلاین بگیرد. ارزش دانشگاه در این خواهد بود که به دانشجو یاد بدهد چگونه سؤال درست بپرسد، اعتبار داده را ارزیابی کند، عدم قطعیت را بفهمد، آزمایش طراحی کند و بین اطلاعات غلط و دانش معتبر تمایز قائل شود.

اگر روند فعلی ادامه پیدا کند، جایگاه دانشگاه‌های کشور را تا ۲۵ سال آینده چگونه ارزیابی می‌کنید؟ اگر اصلاحات مورد نظر شما انجام نشود و روند فعلی ادامه پیدا کند، جایگاه دانشگاه‌های ایران در ۲۵ سال آینده را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ در مقابل، در صورت انجام اصلاحات، چه سناریوی متفاوتی قابل تصور است؟

من با پیش‌بینی قطعی راحت نیستم! در مدل‌سازی نیز وقتی درباره آینده صحبت می‌کنیم معمولاً سناریو تعریف می‌کنیم، نه اینکه یک عدد قطعی ارائه دهیم. برای دانشگاه ایران نیز حداقل دو سناریوی بسیار متفاوت قابل تصور است.

در سناریوی ادامه وضع موجود، اگر مشکلات تأمین مالی، محدودیت زیرساخت پژوهشی، مهاجرت نیروی متخصص، ضعف ارتباط بین‌المللی و نظام انگیزشی مبتنی بر کمیت ادامه پیدا کند، ممکن است تعداد مقالات همچنان بالا باشد ولی فاصله در کیفیت و در دسترسی به فناوری‌های لبه دانش افزایش یابد. پژوهشگران ایرانی درباره محدودیت زیرساخت‌های تحقیقاتی و دشواری دسترسی به امکانات پژوهشی سطح بالا نیز هشدار داده‌اند.

اما سناریوی دوم بسیار متفاوت است. ایران سرمایه انسانی قابل توجهی هم در داخل و هم در خارج کشور دارد. حتی داده‌های نیچر ایندکس نشان می‌دهد که در پژوهش‌های باکیفیت ثبت‌شده برای ایران، آمریکا، چین و آلمان از شرکای مهم بین‌المللی هستند. این نشان می‌دهد شبکه علمی ایران بالقوه قابلیت اتصال جهانی دارد.

بنابراین به جای اینکه مهاجرت دانشمندان را صرفاً به صورت فرار مغزها ببینیم، باید به سمت چرخش مغزها برویم. لازم نیست همه پژوهشگران ایرانی خارج از کشور دائماً به ایران برگردند. ممکن است یک استاد ایرانی در برلین، تورنتو یا کالیفرنیا بتواند دانشجوی مشترک داشته باشد، پروژه مشترک اجرا کند، داده به اشتراک بگذارد یا چند ماه در سال با دانشگاه ایران همکاری کند. برای سال ۲۰۵۰، شبکه مهم‌تر از محل فیزیکی فرد خواهد بود.

مهم‌ترین چالش‌های ساختاری دانشگاه‌های ایران که در صورت تداوم می‌توانند مانع تحقق دانشگاه ۲۰۵۰ شوند، چیست؟

یکی از ضعف‌های اصلی به نظر من تمرکز بیش از اندازه بر یکسان‌سازی نحوه اداره دانشگاه‌های کشوری به وسعت ایران است. دانشگاه تهران، دانشگاه یک استان کوچک و یک دانشگاه صنعتی الزاماً نباید با یک نسخه واحد اداره شوند. دانشگاه باید بتواند بر اساس مأموریت، مزیت نسبی و محیط اقتصادی منطقه خود تصمیم بگیرد.

ضعف دوم، نظام تأمین مالی پژوهش است. بودجه پژوهشی باید رقابتی‌تر شود و برای این کار نیاز به نهادهای بودجه دهی مستقل، حرفه‌ای و شفاف داریم. OECD نیز تأکید می‌کند که فاندینگ رقابتی زمانی مؤثر است که نهاد تخصیص‌دهنده استقلال، صلاحیت حرفه‌ای و سیستم مستقل بررسی داشته باشد! در غیر این صورت خطر رانت [از مشکلات اصلی کشور!در سایر حوزه‌ها!] ایجاد می‌شود.

ضعف سوم، کمبود زیرساخت داده است. در بسیاری از حوزه‌های ایران داده وجود دارد اما پراکنده است. در حوزه خود من ممکن است داده هواشناسی یک جا باشد، داده خاک جای دیگر، داده عملکرد محصول در سازمان دیگری و داده آب در دستگاه دیگری، و پژوهشگر ماه‌ها برای دسترسی به آن‌ها زمان صرف کند. تا ۲۰۵۰ داده‌های عمومی پژوهشی باید مانند جاده و برق به عنوان باید دیده شوند.

ضعف چهارم، بین‌المللی‌سازی است. علم امروز شبکه‌ای است. یونسکو سال‌هاست افزایش همکاری بین‌المللی در تولید علم را مستند کرده است. اگر پژوهشگر ایرانی نتواند به شکل پایدار در این شبکه مشارکت کند، حتی اگر بسیار بااستعداد باشد، بخشی از ظرفیت او از دست می‌رود.

اگر قرار باشد تنها یک اولویت را به سیاست‌گذاران آموزش عالی برای ساخت دانشگاه ایران در افق ۲۰۵۰ توصیه کنید، آن اولویت چیست؟

اگر قرار باشد یک توصیه داشته باشم، می‌گویم سیستم را طوری طراحی کنید که کیفیت در آن پاداش بگیرد. نمی‌توان از پژوهشگر انتظار پژوهش سطح جهانی داشت ولی منابع پژوهش را غیررقابتی توزیع کرد. نمی‌توان انتظار نوآوری داشت ولی شکست علمی را مجازات کرد. نمی‌توان انتظار حفظ استعداد داشت ولی استاد دانشگاه نتواند زندگی حرفه‌ای قابل پیش‌بینی داشته باشد. و نمی‌توان انتظار دانشگاه جهانی داشت ولی ارتباط بین‌المللی آن محدود باشد.

به همین دلیل من تأسیس یا تقویت یک نهاد ملی مستقل برای فاندهای رقابتی پژوهش را یکی از اصلاحات کلیدی می‌دانم. این نهاد باید فراخوان عمومی منتشر کند، پروپزال دریافت کند، از داوران متخصص داخلی و بین‌المللی استفاده کند، تعارض منافع را کنترل کند و بر اساس کیفیت علمی تصمیم بگیرد. در DFG آلمان، تصمیم درباره فاند بر اصل رقابت استوار است و مرحله بررسی‌ علمی و تصمیم نهایی از یکدیگر تفکیک شده‌اند. هزاران متخصص داخلی و خارجی در فرایند داوری مشارکت می‌کنند. چنین تفکیکی اهمیت زیادی دارد، زیرا فردی که پروژه را داوری می‌کند نباید الزاماً همان فردی باشد که درباره بودجه نهایی تصمیم اداری می‌گیرد. ایران لازم نیست این ساختار را عیناً کپی کند، اما می‌تواند اصل آن را بگیرد! رقابت، شفافیت و استقلال.

با توجه به تأکید شما بر بودجه پایه و گرنت‌های رقابتی، مدل مالی دانشگاه‌ها و وضعیت معیشتی و حقوقی اعضای هیئت علمی در افق ۲۰۵۰ چگونه باید بازطراحی شود؟

من دانشگاه را شرکت تجاری نمی‌بینم و فکر می‌کنم عبارت درآمدزایی دانشگاه اگر دقیق تعریف نشود می‌تواند خطرناک باشد. دانشگاه باید منابع مالی متنوع داشته باشد، اما هدف آن سودآوری نیست. مدل مناسب به نظر من چندلایه است. دولت باید هزینه پایه دانشگاه را تأمین کند، چون آموزش عالی و پژوهش بنیادی کالای عمومی هستند. در کنار آن، پروژه‌های تحقیقاتی باید عمدتاً از طریق گرنت‌های رقابتی تأمین شوند. پروژه‌های کاربردی می‌توانند فاندکردن متقابل با صنعت داشته باشند و دانشگاه نیز می‌تواند از انتقال فناوری و خدمات تخصصی درآمد داشته باشد.

این ساختار را عملاً یک مدل توصیف می‌کند! یک جریان بودجه مستقیم و پایه برای دانشگاه و یک جریان دوم رقابتی از فاندرهای مستقل و نهادهای واسط. به نظر من این تفکیک برای ایران بسیار مهم است. اگر صددرصد بودجه رقابتی شود، استاد تمام وقت خود را صرف نوشتن پروپزال می‌کند و دانشگاه امکان برنامه‌ریزی بلندمدت را از دست می‌دهد. اگر صددرصد بودجه ثابت باشد، انگیزه رقابت و تحقیقات ارزشمند کاهش پیدا می‌کند. بنابراین باید تعادل ایجاد شود.

در مورد حقوق نیز استاد دانشگاه نباید مجبور باشد برای تأمین زندگی خود ده‌ها پروژه کم‌کیفیت بگیرد. حقوق پایه باید متناسب با تخصص و بازار کار باشد. در کنار آن، پژوهشگر موفق باید بتواند از طریق گرنت برای تیم خود دانشجو دکترا و فوق دکترا بگیرد و تجهیزات تأمین کند. گرنت پژوهشی البته نباید به معنای تبدیل مستقیم پول پروژه به درآمد شخصی نامحدود استاد باشد! هدف اصلی باید ساختن ظرفیت پژوهشی باشد.

دانشگاه ۲۰۵۰ چه نقشی باید در تغییر الگوی توسعه اقتصادی کشور و حرکت از اقتصاد مبتنی بر مصرف منابع به سمت اقتصاد مبتنی بر دانش، فناوری و بهره‌وری ایفا کند؟

من اقتصاددان نیستم، بنابراین درباره سیاست پولی یا اقتصاد کلان سخنی ندارم. اما از حوزه کشاورزی، اقلیم و سیستم‌های تولید یک نکته برای من روشن است: مدل توسعه‌ای که افزایش تولید را عمدتاً از طریق مصرف بیشتر منابع دنبال کند، برای ایران ۲۰۵۰ پایدار نیست. در کشاورزی اگر برای تولید بیشتر صرفاً آب بیشتری برداشت کنیم، زمین بیشتری زیر کشت ببریم یا کود بیشتری مصرف کنیم، محدودیت‌های فیزیکی سیستم در نهایت خود را نشان می‌دهند. راه جایگزین افزایش بهره‌وری است: تولید بیشتر یا ارزش بیشتر از هر مترمکعب آب، هر هکتار زمین، هر واحد انرژی و هر ساعت نیروی انسانی.

همین منطق را می‌توان در سطح اقتصاد دید. ایران ۲۰۵۰ باید سهم بیشتری از ارزش افزوده خود را از دانش، فناوری، داده، مهندسی، خدمات پیشرفته و بهره‌وری به دست آورد. در چنین اقتصادی، دانشگاه هزینه نیست! بخشی از هزینه‌های سرمایه گذاری اولیه برای تولید ثروت آینده است. اما برای اینکه دانشگاه چنین نقشی داشته باشد، صنعت نیز باید تقاضای واقعی برای دانش داشته باشد. اگر یک شرکت بدون نوآوری و بخش تحقیق/توصیه هم بتواند سودآور بماند، انگیزه زیادی برای همکاری واقعی با دانشگاه ندارد. بنابراین ارتباط دانشگاه و اقتصاد یک خیابان دوطرفه است! دانشگاه باید توان حل مسئله داشته باشد و اقتصاد نیز باید برای نوآوری تقاضا ایجاد کند.

نسبت دانشگاه با جامعه در سال ۲۰۵۰ چه شاخصه‌هایی باید داشته باشد؟

من دانشگاه ۲۰۵۰ را دانشگاهی با دیوارهای بسیار کمتر تصور می‌کنم. نه به این معنی که مرز علم تخصصی و نظر عمومی از بین برود. برعکس، دانشگاه باید مرجع تشخیص این تفاوت باشد. اما داده، دانش و تخصص دانشگاه باید بسیار بیشتر در دسترس جامعه و سیاست‌گذار قرار گیرد.

مثلاً اگر کشور درباره محل توسعه کشاورزی، الگوی کشت یا تخصیص آب تصمیم می‌گیرد، باید بتوان پرسید این تصمیم بر اساس کدام داده و کدام مدل گرفته شده است. دانشگاه باید قادر باشد سناریوهای مختلف را بررسی کند و حتی اگر نتیجه با انتظار سیاست‌گذار تطابق نداشت، آن را مستقل منتشر کند. این همان جایی است که استقلال دانشگاه مستقیماً به کیفیت حکمرانی مرتبط می‌شود. از طرف دیگر، جامعه نیز باید بتواند دانشگاه را پاسخ‌گو کند. اگر یک پروژه ملی میلیاردها تومان بودجه دریافت می‌کند، باید بعد از پنج یا ده سال بتوان ارزیابی کرد که چه چیزی ایجاد کرده است: مقاله؟ داده؟ فناوری؟ نیروی انسانی؟ شرکت؟ تغییر سیاست؟ یا هیچ‌کدام؟

به همین دلیل من رابطه دانشگاه و جامعه در ۲۰۵۰ را یک قرارداد اجتماعی می‌بینم. جامعه منابع در اختیار دانشگاه قرار می‌دهد؛ در مقابل دانشگاه دانش معتبر، نیروی انسانی متخصص و امکان تصمیم‌گیری مبتنی بر شواهد را فراهم می‌کند. اگر بخواهم کل بحث را در یک جمله جمع‌بندی کنم، دانشگاه موفق ایران در ۲۰۵۰ دانشگاهی نیست که صرفاً تعداد مقاله بیشتری تولید کند! دانشگاهی است که برای بهترین ایده‌ها رقابت ایجاد کند، به پژوهشگر خوب منابع و استقلال بدهد، کیفیت را بالاتر از کمیت قرار دهد، به شبکه جهانی علم متصل باشد و بتواند دانش را به ظرفیت واقعی برای حل مسائل ایران تبدیل کند.

انتهای پیام/

کد مطلب: 1315728

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha