اقتصاد دانشگاه ۲۰۵۰ چند منبعی و ماموریت‌محور است

استاد دانشگاه گفت: تنوع درآمد نباید به معنای خصوصی‌سازی مأموریت دانشگاه باشد. دانشگاه همچنان باید در حوزه‌هایی سرمایه‌گذاری کند که شاید در کوتاه‌مدت سود اقتصادی نداشته باشند، اما برای آینده جامعه ضروری‌اند؛ از علوم بنیادی گرفته تا علوم انسانی، اخلاق، فلسفه و مطالعات اجتماعی. بنابراین، من مدل اقتصادی دانشگاه ۲۰۵۰ را نه دانشگاه دولتی و نه دانشگاه تجاری می‌دانم؛ بلکه نوعی دانشگاه چندمنبعی و مأموریت‌محور می‌دانم.

به گزارش خبرنگار گروه دانشگاه ایسکانیوز، دانشگاه ۲۰۵۰ چگونه خواهد بود؟ شاید این سؤال در نگاه اول شبیه یک پیش‌بینی درباره کلاس‌های درس و فناوری‌های آینده باشد، اما در واقع پای پرسش بزرگ‌تری در میان است: از دانشگاهی که امروز می‌شناسیم، چه چیزی قرار است به سال ۲۰۵۰ برسد؟ در جهانی که هوش مصنوعی بخشی از دانستن را به ماشین‌ها سپرده و مرز میان رشته‌ها و حرفه‌ها هر روز کمرنگ‌تر می‌شود، دانشگاه دیگر نمی‌تواند فقط جایی برای یاد گرفتن آنچه تاکنون می‌دانسته‌ایم باشد.

مسئله اینجاست که دانشگاه آینده نباید تنها دانشجو را برای پاسخ‌های آماده تربیت کند، بلکه باید آن‌ها را برای پرسیدن، تجربه کردن، ساختن و حل کردن آماده کند. از همین‌جا بحث دانشگاه ۲۰۵۰ به آموزش محدود نمی‌ماند و به رابطه دانشگاه با صنعت و جامعه، اقتصاد دانشگاه، آینده شغل استادان و حتی معنای موفقیت یک دانشگاه می‌رسد؛ اینکه آیا دانشگاه آینده همچنان فقط دانش تولید می‌کند، یا می‌تواند از دانش، ارزش و راه‌حل هم بسازد؛ در خصوص این موضوع با بهمن اکبری مشاور عالی دبیرکل مجمع بین‌المللی اساتید مسلمان دانشگاه‌ها و عضو هیئت علمی دانشگاه تهران گفت‌وگو کردیم که مشروح آن را در ادامه می‌خوانید؛

از نظر شما دانشگاه ۲۰۵۰ چگونه خواهد بود؟ و اگر بخواهیم دانشگاه ۲۰۵۰ را تصور کنیم، مهم‌ترین تفاوت آن با دانشگاه امروز چه خواهد بود؟

به گمان من، اگر بخواهیم درباره دانشگاه در سال ۲۰۵۰ سخن بگوییم، نخست باید از یک پرسش بنیادی آغاز کنیم: اینکه از ابتدا دانشگاه برای چه به وجود آمد؟ دانشگاه صرفاً محلی برای انتقال محفوظات، صدور مدرک یا تربیت نیروی انسانی برای بازار کار نیست. دانشگاه در معنای اصیل خود، نهادی برای تولید دانش، پرورش عقلانیت، نقد وضع موجود و کمک به حل مسائل جامعه است. بنابراین، دانشگاه آینده باید هم‌زمان سه مأموریت تولید دانش، تربیت انسان و حل مسئله را دنبال کند.

یکی از چالش‌های جدی دانشگاه امروز، فاصله میان دانش و مسئله است. ممکن است دانشجو سال‌ها آموزش ببیند و حجم قابل توجهی دانش نظری کسب کند، اما هنگام مواجهه با یک مسئله واقعی در صنعت، اقتصاد یا جامعه، نتواند آن دانش را به راه‌حل تبدیل کند. این یعنی ما میان دانستن و توانستن فاصله ایجاد کرده‌ایم. دانشگاه ۲۰۵۰ باید این فاصله را از میان بردارد. البته این به معنای کنار گذاشتن دانش نظری یا علوم بنیادی نیست؛ چرا که جامعه‌ای که تولیدکننده دانش بنیادی نباشد، در بلندمدت مصرف‌کننده فناوری و دانش دیگران خواهد بود.

مسئله، تقابل میان دانش بنیادی و دانش کاربردی نیست؛ بلکه برقراری پیوند میان آنهاست. من دانشگاه آینده را دانشگاهی می‌دانم که در آن دانشجو صرفاً پاسخ سؤال‌های موجود را یاد نمی‌گیرد، بلکه توانایی طرح سؤال‌های جدید را پیدا می‌کند. آموزش باید از انتقال اطلاعات به پرورش قدرت تحلیل، خلاقیت، گفت‌وگو، تجربه و حل مسئله حرکت کند. در چنین دانشگاهی، کلاس درس نیز باید تغییر کند. پروژه واقعی، آزمایشگاه، کار گروهی، ارتباط با صنعت و جامعه، شبیه‌سازی مسائل واقعی و کارآفرینی باید در کنار آموزش نظری قرار بگیرد. دانشجو باید بتواند آموخته خود را در میدان واقعی بیازماید و حتی شکست بخورد؛ زیرا بخشی از فرایند یادگیری، تجربه و اصلاح کردن است.

از سوی دیگر، رابطه دانشگاه و صنعت نیز باید از یک رابطه صرفاً قراردادی فراتر برود. دانشگاه نباید منتظر باشد که صنعت مسئله‌ای را برای حل به دانشگاه ارجاع دهد. بلکه باید با شناخت روندهای آینده، خود به سراغ مسائل راهبردی کشور برود و برای آنها راه‌حل علمی طراحی کند؛ در مقابل، صنعت نیز باید بخشی از فرآِیند تولید دانش باشد. بنابراین، من با این که دانشگاه یا باید دانش جهانی تولید کند یا مسائل صنعت را حل کند، موافق نیستم. دانشگاه موفق ۲۰۵۰ باید هر دو کار را انجام دهد. یعنی باید در مرزهای دانش جهانی حضور داشته باشد، اما این دانش را به مسائل واقعی جامعه نیز متصل کند. بسیاری از نوآوری‌های بزرگ جهان نیز از همین نقطه شکل گرفته‌اند؛ یعنی جایی که یک پرسش بنیادی با یک نیاز واقعی پیوند خورده است.

در نهایت، تحول دانشگاه صرفاً با تغییر سرفصل‌های درسی اتفاق نمی‌افتد. ما نیازمند تغییر در فرهنگ دانشگاهی، نظام ارزیابی استاد، شیوه آموزش، رابطه دانشگاه با صنعت و حتی تعریف موفقیت دانشگاه هستیم. اگر استاد برای مقاله پاداش بگیرد، دانشجو برای حفظ کردن مطالب نمره بگیرد و دانشگاه صرفاً با تعداد فارغ‌التحصیلان سنجیده شود، نمی‌توان انتظار یک دانشگاه نوآورانه را داشت.

به اعتقاد من، دانشگاه ۲۰۵۰ باید از دانشگاه مدرک‌محور به دانشگاه مسئله‌محور، از دانشگاه آموزش‌محور به دانشگاه یادگیری‌محور و از دانشگاه مصرف‌کننده منابع به دانشگاه تولیدکننده ارزش علمی، اقتصادی و اجتماعی حرکت کند.

آیا دانشگاه آینده می‌تواند دانشگاه حل مسئله باشد، بدون آنکه رسالت خود را در تولید حقیقت، دانش و تفکر انتقادی از دست بدهد؟

پاسخ من مثبت است؛ مشروط بر اینکه دانشگاه، هم‌زمان خانه دانش و آزمایشگاه آینده جامعه باقی بماند. به اعتقاد من، دانشگاه می‌تواند در سال ۲۰۵۰ به یکی از مهم‌ترین کانون‌های حل مسئله و نوآوری تبدیل شود؛ اما این تحول با افزودن چند درس جدید یا راه‌اندازی چند مرکز نوآوری اتفاق نمی‌افتد. ما باید منطق حاکم بر آموزش دانشگاهی را تغییر دهیم.

امروز در بسیاری از دانشگاه‌ها، مسیر آموزش هنوز از استاد به دانشجو، از کتاب به کلاس و از کلاس به امتحان می‌رسد. در دانشگاه آینده، این مسیر باید تا حد زیادی معکوس شود: از مسئله به دانش، از تجربه به نظریه و از نیاز جامعه به راه‌حل. البته این به معنای حذف آموزش نظری نیست. اتفاقاً نظریه همچنان ستون فقرات دانشگاه خواهد بود. تفاوت در این است که دانشجو باید بیاموزد دانش را چگونه به کار گیرد، چگونه مسئله را تعریف کند و چگونه برای یک مسئله ناشناخته راه‌حل خلق کند.

به همین دلیل، دانشگاه ۲۰۵۰ باید از آموزش پاسخ‌ها به آموزش پرسش‌ها حرکت کند. دانشجوی آینده نباید فقط بداند چه چیزی درست است، بلکه باید بتواند بپرسد: مسئله چیست؟ چرا به وجود آمده؟ چه راه‌حل‌هایی برای آن وجود دارد و چگونه می‌توان راه‌حل بهتری خلق کرد؟

این تحول مستلزم تغییر جدی در روش آموزش است. بخشی از آموزش باید پروژه‌محور، مسئله‌محور و تجربه‌محور شود. دانشجوی مهندسی، اقتصاد، حقوق، علوم انسانی یا پزشکی باید در طول تحصیل با مسائل واقعی مواجه شود؛ با صنعت، جامعه، نهادهای عمومی و کسب‌وکار ارتباط داشته باشد و برای مسائل واقعی راه‌حل ارائه کند. برای مثال، به جای آنکه دانشجو صرفاً درباره بحران آب مطالعه کند، می‌توان از او خواست یک مسئله واقعی در حوزه آب را شناسایی، ابعاد آن را تحلیل و با همکاری یک تیم چندرشته‌ای برای آن راه‌حل ارائه کند. در اینجا دانشجو هم‌زمان یاد می‌گیرد، تحقیق می‌کند، گفت‌وگو می‌کند، خطا می‌کند و نوآوری می‌کند.

نکته مهم دیگر، پایان دادن به جزیره‌ای بودن رشته‌هاست. بسیاری از مسائل بزرگ جامعه تک‌رشته‌ای نیستند. مسئله آلودگی هوا، سالمندی، مهاجرت نخبگان، تحول دیجیتال یا امنیت غذایی را نمی‌توان فقط با یک رشته حل کرد. دانشگاه آینده باید محیطی برای همکاری میان رشته‌ها باشد؛ جایی که مهندس، اقتصاددان، جامعه‌شناس، حقوقدان و متخصص فناوری اطلاعات بتوانند کنار یکدیگر یک مسئله مشترک را بررسی کنند.

از سوی دیگر، باید رابطه دانشگاه با جامعه و صنعت را از بازار مصرف فارغ‌التحصیل به شراکت در تولید دانش و راه‌حل تبدیل کنیم. صنعت نباید فقط مقصد دانشجوی فارغ‌التحصیل باشد؛ می‌تواند بخشی از فرایند آموزش و پژوهش دانشگاه باشد.

در این میان، هوش مصنوعی نیز یک فرصت بزرگ است. اگر هوش مصنوعی بسیاری از اطلاعات و پاسخ‌های آماده را در اختیار دانشجو قرار دهد، دیگر حفظ کردن اطلاعات مزیت اصلی نخواهد بود. مزیت انسان در آینده بیشتر در تعریف مسئله، قضاوت، خلاقیت، اخلاق، ارتباط، فهم زمینه و ترکیب دانش‌های مختلف خواهد بود. بنابراین، برای تبدیل دانشجو از دریافت‌کننده دانش به تولیدکننده راه‌حل، باید سه تغییر اساسی رخ دهد: نخست، از آموزش محتوامحور به یادگیری مسئله‌محور حرکت کنیم؛ دوم، از ارزیابی محفوظات به ارزیابی توانایی حل مسئله و خلق اثر برسیم؛ و سوم، دانشگاه را از محیط بسته آموزشی به محیطی باز و در تعامل مستمر با جامعه، صنعت و جهان تبدیل کنیم. دانشگاه ۲۰۵۰ زمانی موفق است که فارغ‌التحصیل آن فقط نگوید من چه می‌دانم؟ بلکه بتواند پاسخ دهد: با آنچه می‌دانم، چه مسئله‌ای را می‌توانم حل کنم؟ این شاید مهم‌ترین تغییر در فلسفه آموزش عالی آینده باشد؛ اینکه دانش دیگر پایان مسیر نیست؛ نقطه آغاز خلق راه‌حل است.

اقتصاد دانشگاه‌ها در دنیا با مدل‌های طراحی شده جدی عملیاتی و اجرا می‌شود. از تنوع درآمدی، هزینه‌ای گرفته تا حقوقی و دستمزدی همه در کیک‌های اقتصادی بزرگی تعریف می‌شوند. دانشگاه‌های ما اما کمی متفاوت با دنیا عمل می‌کنند و منتقدان آن را مصرف کننده منابع نفتی می‌بینند. نظر شما در این باره چیست؟ مدل مدیریت اقتصادی دانشگاه ۲۰۵۰ چگونه خواهد بود؟

به نظر من، دانشگاه ۲۰۵۰ ناگزیر است از یک نهاد عمدتاً مصرف‌کننده منابع به یک نهاد تولیدکننده ارزش تبدیل شود؛ اما باید در اینجا میان درآمدزایی دانشگاه و تجاری‌سازی افراطی دانشگاه تفکیک قائل شویم. دانشگاه اگر تنها به بنگاه اقتصادی تبدیل شود، ممکن است رسالت علمی، فرهنگی و انتقادی خود را از دست بدهد. ازاین‌رو، مسئله اصلی، ساختن یک مدل اقتصادی پایدار برای دانشگاه، بدون قربانی کردن استقلال علمی آن است. در مدل سنتی، منابع دانشگاه عمدتاً از دو مسیر تأمین می‌شود: بودجه عمومی و شهریه.

این مدل در گذشته قابل دفاع بود، اما در جهانی که هزینه تولید دانش افزایش یافته، فناوری با سرعت زیادی تغییر می‌کند و رقابت میان دانشگاه‌ها جهانی شده است، اتکای انحصاری به این دو منبع، دانشگاه را آسیب‌پذیر می‌کند. دانشگاه ۲۰۵۰ باید یک سبد درآمدی متنوع داشته باشد. یکی از مهم‌ترین منابع، پژوهش‌های قراردادی و حل مسائل واقعی صنعت و دولت است. دانشگاه می‌تواند بخشی از ظرفیت علمی خود را برای حل مسائل پیچیده انرژی، آب، سلامت، محیط زیست، اقتصاد، فناوری و حکمرانی به کار گیرد و در قبال آن منابع دریافت کند. منبع دوم، تجاری‌سازی دانش است. امروز در بسیاری از موارد، مقاله در دانشگاه تولید می‌شود و همان‌جا متوقف می‌ماند. دانشگاه آینده باید بتواند بخشی از دانش تولیدشده را به فناوری، اختراع، محصول، شرکت دانش‌بنیان و خدمت تخصصی تبدیل کند. در اینجا دانش از یک محصول صرفاً علمی به یک دارایی اقتصادی تبدیل می‌شود.

منبع سوم، آموزش مادام‌العمر است. در سال ۲۰۵۰، احتمالاً یک مدرک دانشگاهی برای تمام دوران زندگی حرفه‌ای فرد کافی نخواهد بود. انسان‌ها بارها نیازمند بازآموزی و مهارت‌آموزی خواهند شد. بنابراین، دانشگاه می‌تواند به جای وابستگی صرف به دانشجوی ۱۸ تا ۲۲ ساله، بازار بسیار بزرگ‌تری از مدیران، متخصصان و نیروی کار را که نیازمند یادگیری مستمر هستند، پوشش دهد.

همچنین دانشگاه می‌تواند از طریق مالکیت فکری، خدمات آزمایشگاهی و تخصصی، مراکز نوآوری، شتاب‌دهنده‌ها، سرمایه‌گذاری در شرکت‌های زایشی دانشگاه و مشارکت‌های بین‌المللی، منابع جدید ایجاد کند. یک اصل بسیار مهم وجود دارد: تنوع درآمد نباید به معنای خصوصی‌سازی مأموریت دانشگاه باشد. دانشگاه همچنان باید در حوزه‌هایی سرمایه‌گذاری کند که شاید در کوتاه‌مدت سود اقتصادی نداشته باشند، اما برای آینده جامعه ضروری‌اند؛ از علوم بنیادی گرفته تا علوم انسانی، اخلاق، فلسفه و مطالعات اجتماعی. بنابراین، من مدل اقتصادی دانشگاه ۲۰۵۰ را نه دانشگاه دولتی و نه دانشگاه تجاری می‌دانم؛ بلکه نوعی دانشگاه چندمنبعی و مأموریت‌محور می‌دانم.

در این الگو، دولت همچنان نقش مهمی دارد؛ اما نقش دولت از تأمین‌کننده اصلی هزینه‌های جاری به سرمایه‌گذار در دانش‌های راهبردی و زیرساخت‌های علمی تغییر می‌کند. صنعت نیز از مصرف‌کننده دانش به شریک دانشگاه تبدیل می‌شود و خود دانشگاه نیز بخشی از درآمدش را از تولید دانش، فناوری و خدمات تخصصی به دست می‌آورد. به تعبیر ساده‌تر، دانشگاه آینده باید بتواند برای دانش هزینه کند، از دانش ارزش خلق کند و بخشی از ارزش خلق‌شده را دوباره به تولید دانش بازگرداند.

البته این تحول نیازمند اصلاح نظام حکمرانی دانشگاه، مالکیت فکری، قوانین مالی، نظام قراردادهای پژوهشی و شیوه تقسیم درآمد میان دانشگاه، استاد و پژوهشگر است. اگر این زیرساخت‌ها اصلاح نشود، تنها با توصیه به درآمدزایی دانشگاه اتفاق جدیدی رخ نخواهد داد. ازاین‌رو، پرسش اصلی در سال ۲۰۵۰ این نیست که دانشگاه چقدر بودجه می‌گیرد؟ بلکه پرسش این است که دانشگاه چه میزان ارزش علمی، اقتصادی و اجتماعی تولید می‌کند و چگونه این ارزش را به منابع پایدار برای ادامه مأموریت خود تبدیل می‌کند؟

به نظر من، آینده دانشگاه از اقتصاد بودجه‌ای به اقتصاد دانش‌بنیان حرکت خواهد کرد؛ اقتصادی که در آن سرمایه اصلی دانشگاه نه ساختمان و زمین، بلکه دانش، استاد، پژوهشگر، شبکه علمی، مالکیت فکری و توانایی حل مسئله است.

تجاری‌سازی دانش و همکاری با صنعت چه جایگاهی در دانشگاه ۲۰۵۰ خواهند داشت؟

به نظر من، تجاری‌سازی دانش و همکاری با صنعت در دانشگاه ۲۰۵۰ از یک فعالیت جانبی به یکی از ارکان اصلی دانشگاه تبدیل خواهد شد؛ اما با یک ملاحظه مهم یعنی دانشگاه نباید به بنگاه اقتصادی تبدیل شود. مأموریت دانشگاه همچنان تولید دانش، تربیت انسان و توسعه فرهنگ و عقلانیت است؛ مسئله این است که بخشی از دانش تولیدشده بتواند به فناوری، محصول، خدمت و حل مسئله تبدیل شود.
امروز یکی از مشکلات دانشگاه ما این است که میان تولید دانش و تبدیل دانش به ارزش، یک شکاف جدی وجود دارد. ممکن است مقاله تولید کنیم، پایان‌نامه بنویسیم و پژوهش انجام دهیم، اما این دانش الزاماً به محصول یا راه‌حل واقعی تبدیل نشود. دانشگاه ۲۰۵۰ باید این زنجیره ایده، پژوهش، مالکیت فکری، نمونه اولیه، سرمایه‌گذاری، تجاری‌سازی و ورود به بازار باشد.

در اینجا رابطه دانشگاه و صنعت نیز باید تغییر کند. صنعت نباید فقط در پایان مسیر، فارغ‌التحصیل دانشگاه را استخدام کند؛ بلکه باید از ابتدای فرایند تولید دانش، با دانشگاه شریک باشد. بخشی از مسائل واقعی صنعت باید وارد دانشگاه شود، دانشجویان و استادان روی آنها کار کنند و صنعت نیز در تأمین مالی، آزمایش، انتقال فناوری و تجاری‌سازی مشارکت داشته باشد.

برای مثال، اگر یک صنعت با مسئله‌ای در حوزه انرژی، آب، مواد جدید یا هوش مصنوعی مواجه است، دانشگاه می‌تواند این مسئله را به یک پروژه پژوهشی تبدیل کند. دانشجو درگیر مسئله واقعی می‌شود، استاد از پژوهش خود اثر ملموس می‌گیرد و صنعت نیز به راه‌حل دست پیدا می‌کند. در چنین مدلی، پژوهش از قفسه کتابخانه به میدان واقعی زندگی منتقل می‌شود. اما این تحول نیازمند تغییر فرهنگ دانشگاهی است. اگر استاد فقط برای مقاله امتیاز بگیرد، طبیعی است که بخش مهمی از انرژی او صرف مقاله شود.

اگر دانشگاه بخواهد نوآوری ایجاد کند، باید برای ثبت اختراع، حل مسئله، ایجاد فناوری، تشکیل شرکت، قرارداد صنعتی و اثرگذاری اجتماعی نیز ارزش و امتیاز علمی قائل شود. از سوی دیگر، باید مسئله مالکیت فکری و تقسیم منافع نیز روشن باشد. استاد و پژوهشگر باید بدانند اگر ایده‌ای را به فناوری و محصول تبدیل کردند، چه سهمی از منافع به آنها تعلق می‌گیرد، چه سهمی متعلق به دانشگاه است و چه سهمی برای سرمایه‌گذار و صنعت در نظر گرفته می‌شود. وقتی نظام انگیزشی روشن نباشد، از استاد نمی‌توان انتظار کارآفرینی و نوآوری داشت.
به نظرم، دانشگاه ۲۰۵۰ باید به یک زیست‌بوم نوآوری تبدیل شود؛ یعنی در کنار دانشکده و آزمایشگاه، دفتر انتقال فناوری، صندوق سرمایه‌گذاری، مرکز نوآوری، شتاب‌دهنده، شرکت‌های زایشی و شبکه‌ای از صنایع و سرمایه‌گذاران نیز حضور داشته باشند. البته باید مراقب باشیم که همکاری با صنعت استقلال علمی دانشگاه را از بین نبرد. صنعت می‌تواند مسئله و منابع را وارد دانشگاه کند، اما نباید نتیجه علمی را از پیش تعیین کند.
دانشگاه باید بتواند درباره روش تحقیق، انتشار یافته‌های علمی و حتی نقد یک فناوری یا سیاست صنعتی، استقلال خود را حفظ کند. در دانشگاه ۲۰۵۰، صنعت دیگر بیرون دانشگاه نیست؛ بلکه بخشی از اکوسیستم دانشگاه خواهد بود. دانشگاه نیز دیگر تنها نهادی برای تولید فارغ‌التحصیل نیست؛ بلکه یکی از بازیگران اصلی اقتصاد دانش‌بنیان است. اگر بخواهم این تحول را در یک جمله خلاصه کنم، می‌گویم: دانشگاه آینده نباید فقط دانش تولید کند؛ باید زنجیره تبدیل دانش به ارزش را نیز مدیریت کند؛ ارزشی که می‌تواند اقتصادی، فناورانه و مهم‌تر از آن، اجتماعی باشد. این همان نقطه‌ای است که دانشگاه از یک نهاد آموزش‌دهنده به یک نهاد ارزش‌آفرین و مسئله‌حل‌کن تبدیل می‌شود.

کمی راجع شیوه‌های حقوق و دستمزد صحبت کنیم. بنظر شما ساختار درآمدی استادان در دانشگاه ۲۰۵۰ چگونه خواهد بود؟

به نظر من، ساختار درآمدی استادان در سال ۲۰۵۰ به احتمال زیاد از الگوی صرفاً حقوق‌بگیر به مدل ترکیبی و چندمنبعی حرکت خواهد کرد؛ اما این تحول نباید به معنای حذف امنیت شغلی استاد باشد.
در دانشگاه سنتی، بخش اصلی درآمد استاد از حقوق ثابت تأمین می‌شود و نظام پرداخت نیز تا حد زیادی مستقل از میزان اثرگذاری واقعی اوست. این مدل یک مزیت مهم دارد و آن امنیت و استقلال علمی است؛ اما اگر تنها مدل موجود باشد، ممکن است انگیزه کافی برای ورود استاد به پروژه‌های واقعی، نوآوری و همکاری با صنعت ایجاد نکند.

در دانشگاه آینده، به نظرم باید میان حقوق پایه و درآمد مبتنی بر عملکرد و اثرگذاری تعادل برقرار شود. استاد همچنان باید یک درآمد پایه و امنیت شغلی قابل قبول داشته باشد تا استقلال علمی او حفظ شود؛ اما در کنار آن می‌تواند از مسیرهای مختلف درآمد کسب کند: پژوهش‌های قراردادی، پروژه‌های صنعتی، مشاوره تخصصی، ثبت اختراع، تجاری‌سازی فناوری، آموزش‌های تخصصی، دوره‌های حرفه‌ای و مشارکت در شرکت‌های دانش‌بنیان.

در اینجا یک تغییر مهم در فلسفه پرداخت رخ می‌دهد: استاد فقط بابت حضور و تدریس پول دریافت نمی‌کند؛ بلکه بخشی از درآمد او می‌تواند متناسب با ارزشی باشد که برای دانشگاه، صنعت و جامعه ایجاد می‌کند. اما اینجا باید بسیار مراقب باشیم. اگر درآمد استاد کاملاً پروژه‌ای و وابسته به بازار شود، استقلال علمی دانشگاه آسیب می‌بیند. استاد ممکن است به سمت موضوعاتی برود که سودآورند و مسائل مهم اما کم‌سود علمی را کنار بگذارد. بنابراین، من با حذف کامل حقوق ثابت موافق نیستم.

مدل مطلوب حقوق اساتید را می‌توان این‌گونه تصور کرد: حقوق پایه + پاداش علمی و آموزشی + درآمد پروژه‌های پژوهشی + سهم از تجاری‌سازی دانش + درآمدهای حرفه‌ای و تخصصی.
این مدل می‌تواند انگیزه استاد را افزایش دهد، اما یک شرط اساسی دارد: قواعد تقسیم درآمد باید شفاف، عادلانه و مبتنی بر مشارکت واقعی باشد. برای مثال، اگر یک استاد با همکاری دانشجویان و یک شرکت صنعتی فناوری جدیدی تولید می‌کند، نباید تمام درآمد در ساختار اداری دانشگاه جذب شود و سهم استاد و دانشجو ناچیز باشد. در غیر این صورت، دانشگاه از استاد انتظار نوآوری دارد، اما نظام اقتصادی آن، نوآوری را تنبیه می‌کند.
از سوی دیگر، باید تفاوت میان رشته‌ها را نیز پذیرفت. همه استادان قرار نیست درآمد صنعتی داشته باشند. یک استاد فلسفه، تاریخ، ادبیات یا علوم بنیادی ممکن است پروژه صنعتی نداشته باشد، اما تولید علمی او برای جامعه بسیار مهم باشد. بنابراین، نباید ارزش استاد را تنها با درآمد اقتصادی او اندازه‌گیری کرد. به همین دلیل، در دانشگاه ۲۰۵۰ باید مفهوم عملکرد استاد چندبعدی باشد: تولید دانش، کیفیت آموزش، حل مسئله، نوآوری، اثر اجتماعی، تربیت دانشجو و، در صورت امکان، ارزش اقتصادی ایجادشده.

من آینده را نه در حذف حقوق ثابت می‌بینم و نه در ادامه کامل نظام موجود؛ بلکه در یک مدل ترکیبی می‌بینم که در آن امنیت شغلی، آزادی علمی و استقلال دانشگاه با انگیزه اقتصادی برای نوآوری جمع می‌شوند. سرانجام، اگر دانشگاه از استاد بخواهد که کارآفرین، نوآور، مسئله‌حل‌کن و شریک صنعت باشد، باید سازوکار اقتصادی آن را نیز فراهم کند. از این‌ رو، استاد ۲۰۵۰ احتمالاً فقط حقوق‌بگیر دانشگاه نخواهد بود؛ بلکه عضو یک زیست‌بوم علمی و نوآوری خواهد بود که می‌تواند از دانش و اثرگذاری خود چندین جریان درآمدی ایجاد کند.

به تعبیر کوتاه‌تر استاد آینده نباید میان استقلال علمی و درآمد پویا یکی را انتخاب کند؛ هنر دانشگاه ۲۰۵۰ این است که میان این دو تعادل نهادی ایجاد کند.

انتهای پیام/

کد مطلب: 1316122

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha