به گزارش خبرنگار علم و فناوری ایسکانیوز؛ بهروز آقاجانلو، پژوهشگر حوزه مهندسی و دانشجوی دکتری مهندسی پزشکی در دانشگاه مککواری استرالیاست. او تحصیلات دانشگاهی خود را در رشته مهندسی مکانیک آغاز کرده و پس از فعالیت و تجربه پژوهشی در این حوزه، مسیر علمی خود را به سمت مهندسی پزشکی و پژوهشهای میانرشتهای سوق داده است.
آقاجانلو در حال حاضر علاوه بر پژوهش در مقطع دکتری، به عنوان مدرس در دانشکده مهندسی دانشگاه مککواری نیز فعالیت دارد. پژوهشهای او بر تلفیق مهندسی، فناوریهای پزشکی و علوم زیستی متمرکز است و از جمله حوزههای فعالیتش میتوان به فناوریهای تشخیصی مبتنی بر میکروفلوئیدیک، حسگرهای زیستپزشکی، سامانههای آکوستیکی و فناوریهای مرتبط با شنوایی اشاره کرد. بخشی از پژوهشهای او نیز بر توسعه فناوریهای الهامگرفته از سامانههای زیستی و کاربرد آنها در حل مسائل حوزه سلامت متمرکز است.
او که همچنین در مرکز پژوهشهای شنوایی و مرکز پژوهشهای هوش مصنوعی کاربردی دانشگاه مککواری فعالیت دارد و در کنار فعالیتهای دانشگاهی، در مسیر تبدیل پژوهشهای علمی به فناوری و کاربردهای عملی نیز گام میبردارد، در گفتوگو با ایسکانیوز به بررسی چشمانداز دانشگاهها در افق ۲۰۵۰ پرداخته است؛ چشماندازی که در آن گسترش هوش مصنوعی، تغییر الگوهای یادگیری نسلهای جدید و افزایش فاصله میان آموزش دانشگاهی و نیازهای واقعی جامعه و صنعت، ضرورت بازنگری در مأموریت، ساختار و شیوه عملکرد دانشگاهها را بیش از گذشته برجسته کرده است:
اگر به افق ۲۰۵۰ نگاه کنیم، دانشگاهها تا چه اندازه همچنان به شکل امروزی وجود خواهند داشت و چه تحولاتی در مأموریت، ساختار و کارکرد آنها رخ خواهد داد؟ بهویژه با توجه به شتاب تغییرات فناوری، گسترش هوش مصنوعی و ضرورت ارتباط بیشتر دانشگاه با صنعت و مسائل واقعی جامعه، دانشگاه آینده را چگونه تصور میکنید؟
ابتدا باید بگویم که پاسخ دادن به این پرسش چندان ساده نیست. وقتی درباره سال ۲۰۵۰ صحبت میکنیم، در واقع از حدود ۲۵ سال آینده سخن میگوییم و نخستین نکتهای که باید در نظر بگیریم، نرخ تغییرات است. اگر به ۲۵ سال گذشته نگاه کنیم و ببینیم همهچیز با چه سرعتی تغییر کرده است، باید انتظار داشته باشیم که سرعت تغییرات در ۲۵ سال آینده بهمراتب بیشتر باشد؛ چراکه نرخ تغییرات در جهان به طور کلی بسیار سریعتر شده و ظهور فناوریها و ابزارهای جدید، بهویژه هوش مصنوعی، معادلات را پیچیدهتر کرده است.
به همین دلیل، ارائه پاسخهای ساده، صریح و قطعی به این پرسش میتواند گمراهکننده باشد. هر فردی، صرفنظر از جایگاه و تخصص خود، در نهایت از دانش و توان تحلیل انسانی برای پیشبینی آینده استفاده میکند و نمیتوان با قطعیت گفت که یک پیشبینی حتماً درست یا نادرست خواهد بود. آنچه من مطرح میکنم، بیش از هر چیز دیدگاه شخصی من و حاصل تجربه زیستهام است.
نزدیک به ۱۸ سال است که به طور مستمر در محیط دانشگاه حضور دارم و در این مدت، تجربه فعالیت در دانشگاهها، شهرها و کشورهای مختلف را داشتهام. فعالیت من از ایران آغاز شد و پس از آن، تجربه حضور و کار در محیطهای دانشگاهی ایتالیا و استرالیا را نیز داشتهام. همچنین با پژوهشگران و مجموعههای علمی در کشورهایی مانند کانادا، اسپانیا، آمریکا، سوئیس و آلمان همکاری کردهام. مجموعه این تجربیات باعث شده است تصور من این باشد که دانشگاه در ۲۵ سال آینده قطعاً همچنان وجود خواهد داشت.
دانشگاه، با وجود نقدهای فراوانی که امروز به آن وارد است و با وجود اینکه هنوز در بسیاری از موارد نتوانسته خود را با سرعت تغییرات جهانی هماهنگ کند، نهادی حذفناشدنی است. دلیل این مسئله نیز صرفاً تولید و پیشبرد علم نیست؛ دانشگاه همچنان یکی از مهمترین بسترهای آموزش ساختارمند و نظاممند به شمار میرود.
ممکن است افراد بتوانند از طریق دورههای تخصصی، گواهینامهها و ارائهدهندگان آموزشی در حوزههایی مانند هوش مصنوعی، مدیریت و سایر زمینهها، مهارتهای مشخصی کسب کنند و برای یک موقعیت شغلی خاص آماده شوند. اما این نوع آموزشها معمولاً برای یک کاربرد یا موقعیت مشخص مفید هستند. برای اینکه فردی بهعنوان یک متخصص با دامنه گستردهای از دانش و توانایی شناخته شود، به مجموعه وسیعتری از آموزش، تجربه و تخصص نیاز دارد.
این مسئله بهویژه در سطوح بالاتر، از جمله مدیریت و حوزههای میانرشتهای، اهمیت بیشتری پیدا میکند. فردی که قرار است در این سطوح فعالیت کند، به طیف گستردهای از دانش، تجربه و تخصص نیاز دارد و به نظر من، فراهم کردن چنین مجموعهای بدون وجود یک نهاد دانشگاهی بسیار دشوار و در برخی حوزهها حتی ناممکن است.
بنابراین، پاسخ من به بخش نخست پرسش این است که دانشگاه قطعاً وجود خواهد داشت. اما مسئله مهمتر این است که دانشگاهها تا چه اندازه دستخوش تحول خواهند شد. حتی ترجیح میدهم به جای واژه «تغییر» از واژه «تحول» استفاده کنم؛ زیرا آنچه دانشگاهها با آن مواجه خواهند شد، صرفاً تغییرات سطحی نیست، بلکه احتمالاً تحولات ساختاری و بنیادی خواهد بود.
این روند تا حدی همین حالا نیز آغاز شده است. برای مثال، یکی از تغییراتی که میتوان بهوضوح مشاهده کرد، نزدیکتر شدن دانشگاهها به صنعت است. البته ارتباط دانشگاه و صنعت پدیده جدیدی نیست و پیش از این نیز پروژههایی با همکاری صنعت تعریف و اجرا میشد، اما امروز این رویکرد بسیار جدیتر دنبال میشود.
در مقاطع تحصیلات تکمیلی، بهویژه کارشناسی ارشد و دکتری، از گذشته ترجیح بر این بوده است که پروژههای پژوهشی دارای کاربرد مشخص و تأثیر ملموس بر مسائل دنیای واقعی باشند. اما امروز این نگاه پررنگتر شده و دانشگاهها بیش از گذشته تلاش میکنند خروجی پژوهشها را به مسائل واقعی جامعه و صنعت پیوند دهند.
در دو، سه سال اخیر، رویکرد و نگرش دانشگاهها و حتی اسناد کلان و چشماندازهای آنها نیز بهگونهای تغییر کرده است که موضوع راهاندازی و حمایت از شرکتهای نوپا و تبدیل نتایج پژوهش به کسبوکار، جدیتر دنبال میشود. برای این موضوع نیز بودجهها و حمایتهایی در نظر گرفته شده است.
البته حمایت از استارتآپها موضوع کاملاً جدیدی نیست، اما تفاوت امروز در این است که این رویکرد در لایههای مختلف تصمیمگیری و پشتیبانی دانشگاهی، بهصورت عملیتری در حال اجراست. در واقع، وقتی نیاز و تقاضا برای چنین خروجیهایی افزایش پیدا میکند، عرضه نیز ناگزیر باید خود را با آن هماهنگ کند.
این روند، هم شکل و هم محتوای نظام آموزشی و پژوهشی دانشگاهها را بهتدریج تغییر میدهد. با این حال، هنوز مشکلات و موانع جدی وجود دارد و من شخصاً هنوز حرکتهای فراگیر و کاملاً امیدوارکنندهای در این زمینه مشاهده نمیکنم. بسیاری از این تغییرات همچنان بهصورت موردی انجام میشوند.
برای مثال، خود من تجربه حضور در چنین مسیری را داشتهام. در دوره دکتری، یک ارائه و رقابت مرتبط با تجاریسازی ایده داشتم که در آن برنده شدم و از مرکز رشد دانشگاه حمایت مالی دریافت کردم. اکنون نیز یک استارتآپ ثبت کردهام و روی آن کار میکنم.
اما مسئله این است که هنوز این مسیرها بهخوبی با انتظارات سنتی از یک دوره کارشناسی، کارشناسی ارشد یا دکتری هماهنگ نشدهاند. برای روشنتر شدن موضوع، فرض کنید از یک دانشجوی دکتری موفق انتظار میرود پایاننامه او به انتشار چند مقاله باکیفیت منجر شود. این هدف، مسیر، الزامات و شیوه هدایت پژوهش خاص خود را دارد و عمدتاً پژوهشمحور و آکادمیک است.
اما اگر بدون ایجاد تغییر اساسی در این انتظارات، همزمان از همان دانشجو خواسته شود پژوهش خود را به سمت ایجاد یک استارتآپ نیز هدایت کند، ممکن است یک گلوگاه یا مانع جدی شکل بگیرد؛ زیرا این دو مسیر در بسیاری از موارد الزامات متفاوت و حتی متناقضی دارند.
یک مسیر نیازمند تمرکز بر تولید دانش و خروجیهای علمی است و مسیر دیگر به توسعه محصول، بازار، کسبوکار و تجاریسازی نیاز دارد. اگر این تضادها بهدرستی مدیریت نشوند، ممکن است نه مسیر پژوهشی با کیفیت مطلوب پیش برود و نه مسیر کارآفرینی و تجاریسازی.
بنابراین، من شاهد تمایل جدی دانشگاهها به سمت این تغییرات هستم، اما مسئله مهم این است که این تحولات با چه سرعت و کیفیتی اجرا شوند و تا چه اندازه بتوانند اجزای مختلف نظام دانشگاهی را با یکدیگر هماهنگ کنند.
به نظر من، موفقیت دانشگاه آینده فقط به فناوری یا تغییر برنامههای آموزشی وابسته نیست. سیاستگذاری و راهبردهای کلان نیز باید با یکدیگر همسو و مکمل باشند. تصمیمگیری در حوزه دانشگاه نمیتواند جدا از شرایط اقتصادی، اجتماعی و سیاسی انجام شود.
تمام مؤلفههای یک جامعه، به صورت مستقیم و غیرمستقیم، بر یکدیگر اثر میگذارند. برای مثال، اگر کشوری مانند استرالیا بخواهد بهرهوری، حجم و تنوع تولید خود را افزایش دهد، به نیروی کار بیشتری نیاز خواهد داشت. افزایش نیروی کار ممکن است به افزایش مهاجرت منجر شود و افزایش مهاجرت نیز، فارغ از شیوه و سرعت وقوع آن، پیامدهای مثبت و منفی اقتصادی و اجتماعی خاص خود را خواهد داشت.
تغییرات اجتماعی نیز دوباره بر فرآیندهای تصمیمگیری اثر میگذارند؛ زیرا همین افراد در آینده میتوانند به تصمیمگیرندگان سطوح مختلف تبدیل شوند. در واقع، با یک چرخه پیوسته مواجه هستیم که اجزای آن دائماً بر یکدیگر تأثیر میگذارند.
به نظر من، در چنین شرایط پیچیدهای، یکی از مهمترین عوامل موفقیت، وجود حاکمیت قانون و چارچوبهای روشن و پایدار است. تنها زمانی میتوان انتظار داشت تحولات دانشگاهی نتیجهبخش باشند که ابعاد مختلف تصمیمسازی، از اقتصاد و سیاست گرفته تا مسائل اجتماعی و آموزشی، در کنار یکدیگر و بهصورت هماهنگ دیده شوند.
با توجه به تغییر الگوی یادگیری نسلهای جدید، گسترش رسانهها و فناوریهای دیجیتال و تغییر نیازهای بازار کار، دانشگاهها در آینده چگونه باید شیوه آموزش و تربیت نیروی انسانی را متحول کنند؟ آیا میتوان همچنان با روشهای سنتی، نیروی انسانی مورد نیاز جامعه و بازار کار را تربیت کرد؟
قطعاً شیوه تربیت نیروی انسانی در دانشگاههای آینده تغییرات زیادی خواهد کرد. به نظر من، همین امروز نیز بخش مهمی از این تغییرات آغاز شده است. بخشی از این تحولات آگاهانه و برنامهریزیشده بوده و بخشی دیگر نیز تحت تأثیر تغییرات شتابان فناوری و جامعه، خارج از کنترل مستقیم دانشگاهها رخ داده است.
برای توضیح بهتر این موضوع، ترجیح میدهم از تجربه شخصی خودم مثال بزنم. من از سالهای ابتدایی فعالیت حرفهایام، حتی زمانی که در ایران بودم، همواره تجربه تدریس داشتهام و در سه سال گذشته نیز به طور مستمر در دانشگاه تدریس کردهام. نکته جالب این است که حتی اگر فقط فاصله میان سال گذشته تا امسال را در نظر بگیریم، میتوان تغییر محسوسی در رویکرد دانشجویان و میزان تمایل آنها به فرایند آموزش مشاهده کرد.
این تغییر، چالشهای جدیای برای دانشگاه و استاد ایجاد کرده است؛ بهویژه در زمینه ترغیب دانشجویان به پیگیری فرایند یادگیری، حفظ تمرکز و ایجاد انگیزه برای ادامه مسیر آموزش.
یکی از عوامل مؤثر در این تغییر را میتوان در تحول سبک زندگی و گسترش رسانهها و فضاهای دیجیتال جستوجو کرد. نسلهای جدید با حجم بسیار زیادی از محتوا مواجهند و به طور مداوم از طریق شبکههای اجتماعی و رسانههای دیجیتال در معرض اطلاعات قرار دارند. در نتیجه، الگوی توجه و تمرکز آنها نیز تغییر کرده است.
من درباره برخی آمارهایی که در این زمینه مطرح میشود، از جمله اعدادی درباره کاهش شدید زمان تمرکز، اطمینان کامل ندارم و این موارد نیازمند بررسی دقیق هستند؛ اما فارغ از این اعداد، آنچه در محیط دانشگاه بهعنوان یک تجربه زیسته مشاهده میکنیم، این است که شیوه دریافت و پردازش محتوا در میان دانشجویان تغییر کرده است. بنابراین، طبیعی است که روشهای آموزش نیز متناسب با این تغییرات بازنگری شوند.
ممکن است محتوای یک درس یا حتی سرفصلهای آن تغییر چندانی نکند، اما شیوه ارائه آن دیگر نمیتواند همان شیوه گذشته باشد. ما نیز در هر ترم، شیوه ارائه دروس را با استادان مسئول و همکاران آموزشی بررسی و بازبینی میکنیم و تلاش داریم تغییراتی اعمال کنیم تا اثربخشی آموزش کاهش پیدا نکند.
برای مثال، یکی از تغییرات مهم، حرکت از محتوای صرفاً متنی به سمت استفاده بیشتر از رسانه و عناصر بصری است. در گذشته، اسلایدهای آموزشی معمولاً حجم زیادی از متن داشتند، اما امروز تلاش میکنیم میزان محتوای متنی را تا حد امکان کاهش دهیم و از عناصر بصری، نمودارها، تصاویر و سایر ابزارهای رسانهای بیشتر استفاده کنیم.
همچنین آموزش از حالت تکگویی و انتقال یکطرفه اطلاعات فاصله گرفته و به سمت آموزش تعاملی حرکت کرده است. در طول کلاس، به طور مستمر از دانشجویان سؤال میپرسیم، از آنها میخواهیم فعالیتی انجام دهند یا درباره موضوعی اظهار نظر کنند. هدف این است که دانشجو صرفاً شنونده نباشد و در فرایند یادگیری مشارکت فعال داشته باشد.
این تغییرات، با وجود برخی چالشها، آثار مثبتی نیز داشته است. برای مثال، دانشجویان امروز در بسیاری از حوزهها اطلاعات بیشتری نسبت به گذشته دارند. گاهی موضوعی را برای توضیح مطرح میکنیم و دانشجو میگوید که از قبل با آن آشناست. این موضوع میتواند یک ظرفیت ارزشمند باشد، به شرط آنکه این اطلاعات بهدرستی هدایت و در مسیر یادگیری استفاده شود.
به نظر من، در مجموع، آموزش نیز مانند بسیاری از حوزههای دیگر در حال حرکت از «سختکوشی» به سمت «کار هوشمندانه» است. در نتیجه، تربیت نیروی انسانی نیز بیش از گذشته باید با نیازهای واقعی بازار کار و جامعه هماهنگ شود.
در گذشته، بخش قابل توجهی از آموزش بر انتقال مهارتهای تخصصی و سخت متمرکز بود، اما امروز و بهویژه در آینده، مهارتهای نرم، توانایی حل مسئله، استفاده از فناوری، طراحی و توسعه محصولات و خدمات و قابلیت سازگاری با تغییرات اهمیت بیشتری پیدا خواهند کرد.
به نظر من، این تحول میتواند اتفاق مثبتی باشد؛ زیرا از یک سو امکان استفاده مؤثرتر از ظرفیتهای انسانی و آموزشی را فراهم میکند و از سوی دیگر میتواند ریسک و هزینه تولید را کاهش دهد. در واقع، با نوعی بازتعریف فضای آموزش مواجه هستیم؛ بازتعریفی که میتواند دانشگاه را بیش از گذشته با نیازهای واقعی جامعه و بازار کار هماهنگ کند.
گسترش هوش مصنوعی چه تغییری در شیوه ارزیابی و سنجش دانشجویان ایجاد کرده است؟ با توجه به اینکه دانشجویان امروز میتوانند در انجام تکالیف و حتی پاسخگویی به آزمونها از ابزارهایی مانند ChatGPT استفاده کنند، آیا همچنان میتوان با شیوههای سنتی، میزان یادگیری و توانایی واقعی دانشجویان را ارزیابی کرد؟
این مسئله امروز به یکی از چالشهای روزمره آموزش تبدیل شده است. به نظر من، نخستین نکته این است که باید با این پدیده واقعبینانه برخورد کنیم. نمیتوانیم فرض کنیم که هوش مصنوعی وجود ندارد یا با مقاومت در برابر آن، استفاده دانشجویان از این ابزارها متوقف خواهد شد.
سال گذشته، زمانی که استفاده از ابزارهای هوش مصنوعی هنوز به اندازه امروز فراگیر نشده بود، دانشگاهها تا حدی در برابر آن مقاومت میکردند. دانشجویان از این ابزارها استفاده میکردند، اما به نظر میرسید نظام دانشگاهی هنوز بهطور کامل این واقعیت را نپذیرفته است. با این حال، از مقطعی به بعد دیگر مقاومت در برابر این روند ممکن نبود؛ زیرا این ابزارها در اختیار همه قرار گرفتهاند و استفاده از آنها به بخشی از واقعیت زندگی و آموزش تبدیل شده است.
البته این به آن معنا نیست که دانشجویان باید بدون هیچ محدودیتی و برای هر هدفی از هوش مصنوعی استفاده کنند. در بسیاری از درسها، استفاده از این ابزارها همچنان کنترل میشود و تخلف از قوانین مربوط به آن نیز میتواند پیامدهای مشخصی داشته باشد. اما به نظر من، صرفاً ایجاد محدودیت و اعمال جریمه، راهحل اصلی مسئله نیست.
مسئله باید در سطحی بنیادیتر حل شود. ما باید بازنگری کنیم که اساساً چه چیزی را میخواهیم ارزیابی کنیم و چرا. این وضعیت یادآور واکنشهایی است که در گذشته نسبت به ورود فناوریهای جدید وجود داشته است. برای مثال، با ورود ماشینحساب نیز نگرانیهایی مطرح میشد که استفاده از آن موجب تنبل یا بیسواد شدن دانشآموزان خواهد شد. نمونههای مشابه این اتفاق را در طول تاریخ بارها دیدهایم.
بنابراین، مسئله اصلی این نیست که ابزارهای جدید را حذف کنیم، بلکه باید مشخص کنیم چگونه، در چه زمینههایی و تا چه اندازه باید از آنها استفاده شود. این موضوع نیز کاری نیست که بتوان آن را به یک یا دو نفر سپرد. به نظر من، به مجموعهای از متخصصان در حوزههای مختلف نیاز داریم؛ از جامعهشناسی و اقتصاد گرفته تا متخصصان رشتههای گوناگون، تا بتوانند مشخص کنند استفاده از هوش مصنوعی در کجا میتواند آسیبزا باشد و در کجا نهتنها مشکلی ایجاد نمیکند، بلکه حتی به کارآمدتر، چابکتر و سریعتر شدن فرایندها کمک میکند.
اگر بخواهم دیدگاه شخصی خودم را در یک جمله خلاصه کنم، معتقدم باید انواع مختلفی از پرسشها و شیوههای ارزیابی طراحی شود. بخشی از پرسشها باید به گونهای باشند که دانش و درک واقعی خود دانشجو را محک بزنند؛ یعنی طراحی آنها به شکلی باشد که اتکای صرف به هوش مصنوعی نتواند جایگزین فهم و توانایی فرد شود.
در مقابل، بخشی از ارزیابیها میتواند عمداً به گونهای طراحی شود که دانشجو اجازه داشته باشد از هوش مصنوعی استفاده کند. در اینجا دیگر مسئله فقط استفاده یا عدم استفاده از ابزار نیست، بلکه کیفیت استفاده از آن اهمیت پیدا میکند.
ما خودمان چنین تجربهای داشتهایم. به دانشجویان گفته بودیم که برای تهیه اسلاید و ارائه خود میتوانند از هوش مصنوعی استفاده کنند و تقریباً همه دانشجویان از این ابزار بهره بردند. با این حال، بهراحتی توانستیم میان کیفیت کارهای آنها تفاوت قائل شویم و نمرات متفاوتی بدهیم.
برخی دانشجویان صرفاً یک درخواست کلی به ابزار هوش مصنوعی داده بودند و خروجیای کاملاً عمومی دریافت کرده بودند. اما برخی دیگر از تجربه، داده و محتوای شخصی خود استفاده کرده، اطلاعات مشخصی به ابزار داده و خروجی را متناسب با موضوع کار خود شخصیسازی کرده بودند. این دانشجویان در واقع از هوش مصنوعی صرفاً بهعنوان ابزاری برای تولید محتوا استفاده نکرده بودند، بلکه با آن تعامل کرده و خروجی را بر اساس فهم و نیاز خود توسعه داده بودند.
به نظر من، این همان تفاوت مهمی است که باید در ارزیابیها مورد توجه قرار گیرد. دانشجو نباید صرفاً مصرفکننده خروجی هوش مصنوعی باشد؛ بلکه باید بتواند با این ابزار کار کند، خروجی آن را ارزیابی کند، آن را اصلاح و شخصیسازی کند و در نهایت از آن برای رسیدن به نتیجهای بهتر استفاده کند.
البته تحقق چنین الگویی نیازمند آن است که تصمیمگیران و مدرسها نیز خودشان از سطح مناسبی از دانش در حوزه هوش مصنوعی برخوردار باشند. در نهایت، مدرس باید بتواند یک گام جلوتر از دانشجو حرکت کند؛ زیرا بدون شناخت کافی از ابزارهای جدید، نمیتوان درباره شیوه استفاده درست یا نادرست از آنها تصمیم گرفت و نظام ارزیابی مناسبی طراحی کرد.
فارغ از هوش مصنوعی، شما در تجربه تدریس خود شاهد چه تغییراتی در رفتار، تمرکز و شیوه یادگیری دانشجویان بودهاید و این تحولات چه تأثیری بر روشهای آموزش گذاشته است؟
برای خود من و احتمالاً برای مخاطبان این گفتوگو نیز، این تغییرات کاملاً ملموس است. من از همان سالهای ابتدایی فعالیت حرفهایام، حتی زمانی که در ایران بودم، همواره تجربه تدریس داشتهام. در سه سال گذشته نیز به طور مستمر در دانشگاه تدریس کردهام و جالب اینجاست که حتی اگر فقط فاصله میان سال گذشته تا امروز را در نظر بگیریم، تفاوت محسوسی در رویکرد دانشجویان و تمایل آنها به فرایند آموزش مشاهده میشود.
این تغییرات چالشهای جدیای برای ترغیب دانشجویان به پیگیری فرایند یادگیری و حفظ انگیزه آنها ایجاد کرده است. یکی از دلایل آن را میتوان در تغییر الگوهای زندگی و گسترش رسانهها و فضاهای دیجیتال جستوجو کرد. بهویژه با ورود نسلهای جدید به دانشگاه، مدت زمانی که دانشجویان میتوانند یا تمایل دارند بر یک موضوع متمرکز بمانند، کاهش یافته است.
من درباره برخی آمارهایی که در این زمینه مطرح میشود، از جمله کاهش زمان تمرکز تا چند ثانیه، اطمینان کامل ندارم و این اعداد نیازمند بررسی دقیق هستند؛ اما فارغ از اعداد و آمار، آنچه به عنوان یک تجربه زیسته در محیط دانشگاه مشاهده میکنیم، نشان میدهد که الگوی تمرکز و دریافت محتوا در میان دانشجویان تغییر کرده است.
در نتیجه، شیوههای آموزش نیز باید تغییر کنند. ممکن است محتوای درس و سرفصلها همان باشد، اما فرم ارائه آن دیگر نمیتواند کاملاً مشابه گذشته باقی بماند. ما در هر ترم، شیوه ارائه درس را با استادان مسئول و همکاران آموزشی بررسی و بازبینی میکنیم و تلاش داریم تغییراتی اعمال کنیم تا اثربخشی آموزش کاهش پیدا نکند.
برای مثال، یکی از روندهای مهم، حرکت از متن به سمت استفاده بیشتر از رسانه و محتوای بصری است. شیوهای که در گذشته در آن اسلایدها مملو از متن بودند، بهتدریج در حال کنار رفتن است. ما نیز تلاش میکنیم در هر ترم میزان محتوای متنی در اسلایدها را تا حد امکان کاهش دهیم و از عناصر بصری بیشتری استفاده کنیم.
همچنین آموزش از حالت تکگویی و تدریس یکطرفه فاصله گرفته و به سمت آموزش تعاملی حرکت کرده است. در طول کلاس، بهطور مستمر از دانشجویان سؤال پرسیده میشود، از آنها خواسته میشود فعالیتی انجام دهند و بهجای اینکه صرفاً شنونده باشند، در فرایند آموزش مشارکت کنند. این روشها تأثیر قابلتوجهی در حفظ توجه و افزایش درگیری دانشجو با فرایند یادگیری دارند.
البته این تغییرات فقط پیامدهای منفی نداشتهاند. یکی از جنبههای مثبت آن این است که دانشجویان امروز در بسیاری از حوزهها اطلاعات بیشتری دارند. گاهی موضوعی را برای توضیح مطرح میکنیم و دانشجو میگوید که از قبل با آن آشناست. این ظرفیت میتواند بسیار ارزشمند باشد، به شرط آنکه بهدرستی هدایت شود.
به نظر من، فرایند آموزش نیز به طور کلی در حال حرکت از «سختکوشی» به سمت «کار هوشمندانه» است. در نتیجه، تربیت نیروی انسانی نیز بیش از گذشته با نیازهای بازار و جامعه هماهنگ خواهد شد. بهجای اینکه آموزش صرفاً بر مهارتهای سخت و شکلهای سنتی تولید و کار متمرکز باشد، شاهد حرکت بیشتر به سمت خدمات، فناوریهای نرم، طراحی و توسعه نرمافزار و کاربردهای متنوعتر دانش خواهیم بود.
به نظر من، این تحول میتواند اتفاق مثبتی باشد؛ زیرا هم ریسک تولید را کاهش میدهد و هم امکان استفاده مؤثرتر از منابع و ظرفیتهای موجود را فراهم میکند. در واقع، با نوعی بازتعریف و بازآرایی در فضای آموزش مواجه هستیم که میتواند آن را با نیازهای واقعی جامعه هماهنگتر کند.
با توجه به دسترسی گسترده دانشجویان به منابع آموزشی آنلاین و تغییر الگوهای یادگیری، به نظر شما نقش استادان در دانشگاه آینده چگونه تغییر خواهد کرد؟ آیا استاد همچنان باید ارائهدهنده اصلی محتوای آموزشی باشد یا نقش او به سمت هدایت و تسهیل فرایند یادگیری حرکت خواهد کرد؟
نقش استاد ابعاد و سطوح مختلفی دارد. نقشی که یک استاد به عنوان استاد راهنما ایفا میکند، با نقشی که در کلاس درس دارد متفاوت است. اگر بحث را صرفاً به تدریس، بهویژه در مقطع کارشناسی، محدود کنیم، مسئله شکل دیگری پیدا میکند.
من شخصاً به عنوان یک مدرس، هیچ مشکلی با استفاده دانشجو از منابع آموزشی دیگر ندارم؛ حتی معتقدم هرچه دانشجو بهتر یاد بگیرد، مطلوبتر است. برای من تفاوتی ندارد که دانشجو از طریق ویدئوی ضبط شده من یا محتوای آموزشی یک دانشگاه معتبر دیگر بهتر یاد بگیرد. هدف اصلی، یادگیری دانشجوست، نه اینکه الزاماً همه چیز را فقط از من بشنود.
اما اگر قرار باشد استاد به صورت حضوری وارد کلاس شود، همچنان میتواند نقش بسیار مؤثر و مهمی داشته باشد. در واقع، مسئله امروز دیگر کمبود دسترسی به منابع نیست؛ بلکه دقیقاً برعکس، با فراوانی و انباشت بیش از حد منابع مواجهیم. امروز بهترین درسنامهها، ویدئوهای آموزشی و منابع تخصصی در اینترنت در دسترس هستند، اما همین وفور اطلاعات، دانشجو را با مسئله دیگری مواجه کرده است: انتخاب، فهم و استفاده درست از منابع.
به نظر من، در چنین شرایطی رسالت استاد حتی میتواند پررنگتر از گذشته شود. استاد میتواند با شیوه تدریس و هدایت خود، دانشجو را به یک موضوع علاقهمند کند و به او کمک کند از میان حجم عظیم اطلاعات، مسیر درست را پیدا کند. البته این کار نسبت به گذشته دشوارتر شده است، زیرا جلب و حفظ توجه دانشجویان امروز کار سادهای نیست.
من معتقدم استادی که نتواند موضوعی را بهخوبی منتقل کند، احتمالاً خود نیز تسلط عمیق و کاملی بر آن موضوع ندارد. کسی که دانش کافی داشته باشد و در کنار آن، مهارتهای مناسب ارائه را نیز بیاموزد، میتواند حتی مطالب دشوار را به شکلی جذاب و قابلفهم منتقل کند.
به نظر شما با توجه به حجم وسیع اطلاعاتی که دانشجو با آن سروکار دارد، استادان دانشگاه چطور میتوانند به آنها انگیزه درس خواندن بدهند؟
یکی از موضوعاتی که امروز در فضای دانشگاهی اهمیت زیادی پیدا کرده، «داستانگویی» یا Storytelling در آموزش است. در جهانی که عوامل متعدد دائماً توجه افراد را به خود جلب میکنند، اگر موضوعی ذاتاً جذاب نباشد، باید بتوان آن را با یک روایت مناسب و به زبانی ساده ارائه کرد.
به نظر من، این مهارت حتی باید به بخشی از برنامههای تربیت مدرس تبدیل شود؛ اینکه استاد بتواند محتوای درسی را در قالب یک روایت منسجم و جذاب ارائه کند. در چنین شرایطی، نقش استاد صرفاً انتقال اطلاعات نیست، بلکه ایجاد علاقه، هدایت ذهن دانشجو و کمک به فهم بهتر موضوع است.
با توجه به تغییر نقش استادان و اهمیت روزافزون کیفیت آموزش، آیا معیارهایی مانند تعداد مقالات منتشرشده همچنان میتوانند شاخص مناسبی برای ارزیابی عملکرد اعضای هیئت علمی باشند؟ نظام ارزیابی استادان در دانشگاه آینده باید بر چه اساسی بازطراحی شود؟
این پرسش بسیار مهمی است و به نوعی درد مشترک بسیاری از دانشگاهیان نیز محسوب میشود. تقریباً همه از نظامی که در آن تولید مقاله به یک معیار و شاخص اصلی تبدیل شده، ناراضی هستند، اما به نظر میرسد تغییر دادن آن بسیار دشوار است. این سیستم چنان گسترده و تثبیتشده شده و چنان منافع و جریانهای اقتصادی بزرگی پیرامون آن شکل گرفته که مقاومت و اینرسی زیادی در برابر تغییر وجود دارد.
با این حال، من فکر میکنم این وضعیت در نهایت تغییر خواهد کرد؛ زیرا یک سیستم ناکارآمد نمیتواند برای همیشه به همان شکل ادامه پیدا کند. اگر تغییر به صورت آگاهانه و تدریجی اتفاق بیفتد، میتوان با شیبی ملایم و هزینه کمتر آن را مدیریت کرد. اما اگر سیستم همچنان در برابر تغییر مقاومت کند، ممکن است در مقطعی ناچار به تحولی ناگهانی شود؛ تحولی که احتمالاً با هزینههای بیشتری همراه خواهد بود.
خودِ مقالهنویسی به نظر من امر منفی یا بیفایدهای نیست؛ اتفاقاً تولید یک کار علمی خوب میتواند بسیار ارزشمند، جذاب و لذتبخش باشد. مسئله از جایی آغاز میشود که «تعداد مقاله» به یک شاخص مکانیکی و یک فیلتر اصلی برای ارزیابی افراد تبدیل میشود. در چنین شرایطی، کمیت بر کیفیت غلبه میکند و رقابتی شکل میگیرد که گاهی از هدف اصلی پژوهش فاصله میگیرد.
به نظر من، نظام ارزیابی استادان باید به سمت سنجش متوازنتر کیفیت پژوهش، تأثیر واقعی کار علمی، کیفیت آموزش و سایر نقشهایی که یک عضو هیئت علمی بر عهده دارد حرکت کند. این تغییر احتمالاً رخ خواهد داد، اما هنوز مقاومت زیادی در برابر آن وجود دارد.
اگر خواهیم یکی از ریشهایترین چالشهای آموزش عالی امروز را شناسایی کنیم، از نظر شما مهمترین شکاف میان دانشگاه و دنیای واقعی چیست و این شکاف در آینده چه پیامدهایی خواهد داشت؟
به نظر من، مهمترین ناکارآمدی، منفک بودن آموزش عالی از دنیای واقعی است. اجازه دهید با مثالی از رشته خودم توضیح دهم. من پیشزمینه مهندسی مکانیک دارم و اکنون فعالیت خود را در حوزه مهندسی پزشکی دنبال میکنم. بهویژه در مهندسی مکانیک که رشتهای بهشدت با محصول، قطعه و مسائل واقعی سروکار دارد، گاهی میان آنچه در دانشگاه آموزش داده میشود و آنچه واقعاً در صنعت جریان دارد، فاصله زیادی وجود دارد.
ممکن است دانشجو حجم زیادی از دانش و مطالب تخصصی را فرا بگیرد که در محیط واقعی کار، به همان شکل و در همان سطح، کاربرد یا تقاضای مشخصی برای آن وجود ندارد. از سوی دیگر، نیازهای واقعی صنعت نیز همیشه در طراحی برنامههای درسی دانشگاه بازتاب پیدا نمیکند. گویی برنامه درسی مسیر خود را طی میکند و صنعت نیز مسیر دیگری دارد.
این مسئله بهویژه برای دانشآموختگانی که با مدارک بالاتر وارد بازار کار میشوند، میتواند جدیتر باشد. گاهی فرد پس از سالها تحصیل و کسب تخصص بسیار بالا، با این واقعیت روبهرو میشود که بخش قابلتوجهی از آنچه آموخته، در بازار واقعی تقاضا یا کاربرد مستقیمی ندارد.
به نظر من، یکی از بزرگترین مشکلات آموزش عالی همین نوع «بیشتخصصیشدن بدون کاربرد مشخص» است؛ یعنی فرد برای دانشی آموزش میبیند که در دنیای واقعی، متناسب با آن آموزش، تقاضا و نیاز کافی وجود ندارد.
با توجه به ضرورت نزدیکتر شدن دانشگاه به نیازهای واقعی جامعه و صنعت، دانشگاههای آینده چه نقشی میتوانند در رونق و شکوفایی اقتصادی ایفا کنند؟
به نظر من، دانشگاه نهتنها میتواند به شکوفایی اقتصادی کمک کند، بلکه اساساً یکی از مهمترین مسیرهای آن است. زمانی که در ایران بودم، همراه با جمعی از دوستان روی چنین ایدهای کار میکردیم و «بنیاد توسعه فناوری خوارزمی» را راهاندازی کرده بودیم. هدف اصلی ما نیز نزدیک کردن دانشگاه، فناوری و نیازهای واقعی و حرکت در مسیر نسلهای جدید دانشگاهی بود.
اما وقتی از شکوفایی اقتصادی صحبت میکنیم، نباید تصور کنیم که این مسئله فقط به اقتصاددانان مربوط است. رونق اقتصادی به همگرایی و همافزایی مجموعهای از حوزهها نیاز دارد؛ از علوم انسانی و اجتماعی گرفته تا مهندسی، پزشکی، هنر، فرهنگ و سایر حوزههای علمی. چنین همکاری گستردهای بدون حضور و مشارکت دانشگاه دشوار است.
یکی از مهمترین پیششرطها، داشتن اسناد توسعه و چشماندازهای واقعبینانه است. داشتن سند بهتنهایی کافی نیست. مسئله این است که اهداف باید بر پایه واقعیتها، ظرفیتها و محدودیتهای موجود تعریف شوند. البته منظور من این نیست که ایران ظرفیتهای لازم را ندارد؛ اتفاقاً معتقدم ظرفیتهای ایران حتی میتواند بیش از آن چیزی باشد که در برخی اسناد توسعهای دیده شده است. اما در کنار ظرفیتها، محدودیتها و واقعیتهای موجود نیز باید بهدقت لحاظ شوند.
به نظر من، آیندهپژوهی و برنامهریزی توسعه باید با رویکردی علمی، تخصصی و روشمند انجام شود. مسئله اصلی این نیست که یک موضوع اقتصادی، اجتماعی یا پزشکی باشد؛ مهم این است که ابتدا آن را بهدرستی بهعنوان یک مسئله تعریف کنیم و سپس بر اساس اصول مشخص حل مسئله، برای آن راهحل طراحی کنیم.
اگر قرار باشد برای توسعه و حل مسائل کشور از ظرفیت دانشگاه استفاده کنیم، سیاستگذاری در این حوزه چگونه باید انجام شود؟ آیا میتوان مسائل پیچیده کشور را صرفاً با تصمیمگیری در یک نهاد یا توسط چند تصمیمگیرنده حل کرد؟
من برای چنین پرسشی نمیخواهم یک پاسخ ساده و آماده بدهم؛ زیرا تدوین یک سیاست کلان به دانش و تخصص نیاز دارد و نمیتوان صرفاً بر اساس نظر شخصی برای آن نسخهپیچی کرد. اما از زاویهای که این پرسش مطرح شده، میتوانم یک نکته را مطرح کنم.
در فرهنگ و ادبیات ما جملهای وجود دارد که به نظر من میتواند در این زمینه معنای مهمی داشته باشد: «همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر نزادهاند.» من این جمله را صرفاً از سر افتخار به گذشته مطرح نمیکنم؛ بلکه معتقدم ما در اینجا با یک اصل مهم روبهرو هستیم: استفاده از خرد جمعی.
اگر اختیار تدوین یک سیاست کلان را داشتم، نخستین کارم این بود که بدون اتکا به نظر یک فرد یا یک جریان خاص، از متخصصان و صاحبنظران با دیدگاهها و مکاتب فکری مختلف دعوت کنم تا مسئله را بررسی کنند. دلیل تأکید من بر این موضوع، فقط ادبی یا فرهنگی نیست؛ این موضوع یک مبنای علمی نیز دارد.
من در دانشگاه درسی با عنوان «روشهای طراحی مهندسی» تدریس میکنم. این درس صرفاً یک واحد فنی نیست، بلکه اصول حل مسئله را توضیح میدهد. نکته مهم این است که این اصول، فارغ از نوع مسئله، در بسیاری از حوزهها قابل استفاده هستند.
نخستین و مهمترین مرحله در حل مسئله، تعریف دقیق مسئله است. اگر مسئله بهصورت روشن، صریح و تا حد امکان به دور از پیشداوری و تعصب تعریف نشود، داشتن امکانات فراوان یا دانش زیاد نیز لزوماً به حل درست آن منجر نخواهد شد.
مرحله مهم دیگر، «بارش فکری» است. اهمیت بارش فکری در این است که نباید نخستین راهحلی را که به ذهن میرسد، لزوماً بهترین راهحل فرض کنیم. ذهن انسان بر اساس تجربههای پیشین خود بهطور ناخودآگاه داوری میکند و همین داوری میتواند مانع دیدن راههای دیگر شود.
برای رسیدن به راهحل مناسب، باید بتوان مسئله را با ذهنی باز بررسی کرد و به دیدگاههای مختلف اجازه ظهور داد. در سطح سیاستگذاری نیز معنای این موضوع آن است که صاحبان دیدگاهها و تخصصهای مختلف بتوانند نظرات خود را مطرح کنند.
البته استفاده از خرد جمعی به معنای هرجومرج یا اجرای همه دیدگاهها نیست. ابتدا باید دیدگاهها و راهحلهای مختلف گردآوری شوند و سپس بر اساس معیارهای مشخص، علمی و تا حد امکان به دور از تعصب، بررسی و ارزیابی شوند. میتوان به راهحلها وزن داد، معیارهای مهمتر را مشخص کرد و در نهایت به گزینهای رسید که بیشترین تناسب را با مسئله دارد.
اگر بخواهم پاسخ خود را خلاصه کنم، مهمترین اصل از نظر من استفاده واقعی و روشمند از خرد جمعی است. مسائل بزرگ یک کشور را نمیتوان با تصمیم یک یا دو نفر حل کرد. هر جا که بتوان از دانش، تجربه و دیدگاههای متنوع استفاده کرد و تصمیمگیری را بر پایه تعریف درست مسئله و روشهای علمی پیش برد، احتمال رسیدن به نتیجه بهتر نیز افزایش پیدا میکند.
انتهای پیام/
نظر شما