به گزارش خبرنگار استانی ایسکانیوز از کاشان؛ این مردان، ستونهای خاموش خانوادهاند، ستونهایی که زیر فشار گرانی، تورم، اجارهخانه، هزینه درمان، خوراک، رفتوآمد و تحصیل فرزندان، آرامآرام ترک برمیدارند، بیآنکه کسی صدای شکستگیشان را بشنود.
در بسیاری از خانوادهها، هنوز هم از مرد انتظار میرود که نانآور اصلی باشد؛ یعنی کسی که مسئولیت اصلی تأمین هزینههای زندگی را به دوش بکشد. این انتظار، اگرچه ریشه در سنتهای اجتماعی دارد، اما در دنیای امروز، با این سطح از گرانی و نابرابری درآمدها، به یک فشار سنگین و گاه غیرانسانی تبدیل شده است. مردی که حقوق کارگری میگیرد، اگر بخواهد فقط اجاره خانه، خوراک، پوشاک، مدرسه فرزند، قبضها و درمان ابتدایی را تامین کند، اغلب با کسری جدی روبهرو میشود. نتیجه چیست؟ اضافهکاریهای فرساینده، چندشیفت کار کردن، رانندگی شبانه، کار در مشاغل سخت و پرخطر، یا حتی روی آوردن به کارهای موقت و بیثبات.
اما مسئله فقط کم درآمدی نیست؛ مسئله این است که در ذهن جامعه، هنوز کار سخت باید حتما به زندگی آبرومند منتهی شود. وقتی این معادله به هم میخورد، مرد احساس شکست میکند. او فقط با فقر اقتصادی مواجه نیست، بلکه با فقر منزلت هم روبهرو میشود؛ یعنی احساس میکند بهعنوان یک مرد، همسر، پدر و عضو جامعه، نتوانسته وظیفهای را که از او انتظار میرفته انجام دهد. این احساس، در بسیاری از موارد، به سکوت، اضطراب، پرخاشگری، افسردگی پنهان و فرسایش عاطفی منجر میشود.
تصور رایج این است که اگر کسی بیشتر کار کند، وضعش بهتر میشود. اما برای میلیونها کارگر و کارمند کمدرآمد، واقعیت برعکس است؛ آنها بیشتر کار میکنند تا فقط کمتر عقب بیفتند. مردی که از شب تا صبح در کارگاه، رانندگی، نگهبانی، باربری، پیک موتوری یا هر شغل سخت دیگری کار میکند، لزوما فقیر از نظر تلاش نیست؛ او فقیر از نظر ساختار اقتصادی است. این تمایز مهم است. بسیاری از این مردان تنبل نیستند، بیمسئولیت نیستند و بیبرنامه هم نیستند؛ مشکل اصلی این است که دستمزدشان با هزینههای واقعی زندگی همخوانی ندارد.
وقتی یک کارگر باید بخش عمده درآمدش را فقط برای اجاره پرداخت کند، دیگر چیزی برای پسانداز، درمان، آموزش، تفریح یا حتی یک زندگی معمولی باقی نمیماند. در چنین شرایطی، هر اتفاق غیرمنتظرهای از بیماری گرفته تا خرابی ماشین یا هزینه مدرسه میتواند خانواده را وارد بحران کند. این یعنی کار کردن از ابزار پیشرفت به ابزار فرسایش تبدیل میشود. مردی که قرار بود با کارش رفاه خانواده را بسازد، حالا فقط میکوشد جلوی سقوط کامل را بگیرد.
پرسش اصلی همینجاست: چرا رنج مردان اینقدر کم دیده میشود؟ یکی از دلایل این است که جامعه معمولاً از مردان انتظار تحمل دارد. مرد باید ساکت باشد، مرد باید قوی باشد، مرد باید غر نزند، مرد باید راه پیدا کند، مرد نباید از خستگی، اضطراب یا شکست اقتصادی حرف بزند. این تصویر کلیشهای از مردانگی، بهجای حمایت، به سرکوب احساسات منجر میشود. مردی که خودش زیر فشار خرد شده، اغلب اجازه ندارد ضعفش را نشان دهد؛ چون ترس از قضاوت دارد. اگر بگوید نمیرسد، میشنود: «مرد باید بسازد.» اگر بگوید خسته شده، میشنود: «همه خستهاند.» اگر از بیپولی بگوید، متهم میشود به کمکاری یا مدیریت ضعیف.
این نگاه، رنج مرد را نامرئی میکند. در حالی که مردان نیز مانند زنان، کودکان و سالمندان، قربانی ساختارهای اقتصادی و اجتماعیاند. تفاوت این است که رنج آنها کمتر بیان میشود و کمتر به رسمیت شناخته میشود. بسیاری از مردان در خلوت خود با شرم، اضطراب و احساس ناکامی دستوپنجه نرم میکنند، اما چون نقش اجتماعیشان اقتضا میکند ستون خانه باشند، نمیتوانند فروپاشی درونی خود را نشان دهند.
گرانی فقط شکم را خالی نمیکند؛ روان را هم میفرساید. مردی که هر روز با این سؤال بیدار میشود که امروز چطور خرج خانه را جور کنم؟ بهتدریج در حالت هشدار دائمی قرار میگیرد. مغز او دیگر فرصت آرامش ندارد. او حتی اگر در خانه نشسته باشد، ذهنش درگیر قسط، اجاره، شهریه، نان، دارو و قبضهاست. این فشار مزمن، خواب را مختل میکند، تمرکز را پایین میآورد، آستانه تحمل را کم میکند و روابط خانوادگی را تحت تأثیر قرار میدهد.
بسیاری از اختلافات خانوادگی، ریشه در همین فشارهای اقتصادی دارند. مردی که از نظر مالی زیر بار است، ممکن است عصبیتر شود، کمتر حرف بزند، یا در برابر کوچکترین مسئله واکنش شدید نشان دهد. این رفتارها همیشه ناشی از بدخلقی نیست؛ گاهی نشانه خستگی مفرط و اضطراب مزمن است. اما چون جامعه کمتر به سلامت روان مردان توجه میکند، این نشانهها جدی گرفته نمیشوند. نتیجه این بیتوجهی، افزایش افسردگی پنهان، دور شدن عاطفی از خانواده و در مواردی حتی فروپاشی روابط است.

هزینه پنهان مرد بودن در اقتصاد بحرانزده
مردان در چنین شرایطی فقط نانآور نیستند؛ آنها گاهی بهنوعی ضامن بقا خانوادهاند. اگر بیمار شوند، اگر کارشان را از دست بدهند، اگر نتوانند چند روز کار کنند، کل ساختار زندگی خانواده ممکن است دچار بحران شود. این فشار دائمی مسئولیت، نوعی فرسودگی خاص ایجاد میکند. مردی که هیچ پشتوانهای ندارد، از یک سو باید نقش محکمترین فرد خانه را بازی کند و از سوی دیگر، خود در لبه سقوط ایستاده است.
هزینه پنهان این وضعیت چیست؟ اول، سلامت جسمی. کار سنگین، خواب کم، تغذیه نامناسب و استرس مزمن بدن را از پا میاندازد. دوم، سلامت روانی. اضطراب، افسردگی، بیحوصلگی، احساس بیارزشی و خشم انباشته افزایش مییابد. سوم، کیفیت رابطه با همسر و فرزندان. وقتی ذهن مرد دائما درگیر پول است، فرصت کمتری برای محبت، گفتوگو و حضور عاطفی باقی میماند. او در خانه هست، اما ذهنش در بازار، کارگاه، جاده یا حساب بانکی خالیاش سرگردان است.
مسئولیت فردی یا بحران ساختاری؟
گاهی گفته میشود که هرکس باید بیشتر تلاش کند، بهتر مدیریت کند، مهارت جدید یاد بگیرد یا شغل دوم پیدا کند. این توصیهها در ظاهر منطقیاند، اما همیشه کافی نیستند. وقتی ساختار اقتصادی بهگونهای است که دستمزدها عقبتر از تورم حرکت میکنند، مسئولیت فردی بهتنهایی نمیتواند مشکل را حل کند. نمیشود از یک کارگر انتظار داشت با حقوقی که حتی هزینههای پایه را پوشش نمیدهد، هم پسانداز کند، هم فرزندش را به مدرسه خوب بفرستد، هم اجاره بدهد، هم به درمان برسد و هم زندگی آبرومند داشته باشد. این دیگر مسئله تنبلی یا بیتدبیری فردی نیست؛ این نشانه بحران ساختاری است.
در چنین وضعیتی، اگر سیاستگذاری اقتصادی به معیشت خانواده توجه نکند، فشار به پایینترین حلقه زنجیر منتقل میشود: به مردی که باید با بدن و روان خودش کسری ساختار را جبران کند. او عملاً تبدیل میشود به ضربهگیر اقتصادی. هرقدر فشار بالاتر برود، ضربه به او بیشتر میخورد، اما کمتر دیده میشود.
گاهی از بیرون، یک خانواده عادی و حتی آرام به نظر میرسد. اما پشت این ظاهر، ممکن است مردی باشد که هر شب با حساب و کتاب ذهنی به خواب میرود که چطور این ماه را سر کند؟ از کجا پول دارو بیاورد؟ چگونه هزینه مدرسه را جور کند؟ آیا باید از غذای خودش بزند تا فرزندش بیشتر بخورد؟ آیا باید کرایه عقب بیفتد تا قبض برق پرداخت شود؟ این تصمیمهای کوچک، در ظاهر مالیاند، اما در واقع تصمیمهای عاطفی و اخلاقیاند. مرد هر روز بخشی از آسایش خود را قربانی میکند تا خانواده سر پا بماند.
این فداکاری قابل احترام است، اما نباید آن را طبیعی و بیهزینه فرض کرد. جامعهای که از مرد فقط فداکاری میخواهد و در مقابل، هیچ امنیتی برای او فراهم نمیکند، در واقع دارد او را میسوزاند. خانوادهای که روی شانههای فرسوده ایستاده، دیر یا زود با لرزش همان شانهها مواجه خواهد شد. بنابراین حمایت از مردان نانآور، فقط حمایت از یک فرد نیست؛ حمایت از کل خانواده است.
راهحل چیست؟
راهحل، شعارهای کلی و احساسی نیست. باید واقعیت اقتصادی را پذیرفت. نخست، دستمزدها باید متناسب با هزینه واقعی زندگی باشند. دوم، نظام حمایتی باید به گونهای باشد که خانوادههای کمدرآمد در برابر بیماری، اجاره، آموزش و بحرانهای ناگهانی تنها نمانند. سوم، سلامت روان مردان باید بهعنوان یک مسئله جدی اجتماعی دیده شود. چهارم، باید این باور غلط اصلاح شود که مرد حتما باید بدون شکایت همهچیز را تحمل کند. مرد هم انسان است، با حد توان محدود، احساسات واقعی و نیاز به حمایت.
از سوی دیگر، جامعه باید نگاه خود را نسبت به رنج مردان تغییر دهد. همدلی با زنان و کودکان ضروری است، اما همدلی با مردان تحت فشار نیز ضروری است. مردی که شب تا صبح کار میکند و باز هم شرمنده خانه است، نیازمند قضاوت نیست؛ نیازمند دیده شدن است. او نیازمند این است که جامعه بفهمد ناتوانی او از تامین رفاه، همیشه نشانه ضعف شخصی نیست؛ گاهی نشانه شکاف عمیق میان درآمد و هزینه است.
گرانی فقط گرانی نیست؛ یک فرسایش تدریجی است؛ که نخست سفره را کوچک میکند، سپس امید را، بعد آرامش را و در نهایت کرامت را میگیرد. مردانی که شب و روز کار میکنند اما نمیتوانند رفاه خانوادهشان را تامین کنند، قربانیان خاموش این فرسایشاند. آنان نه تنبلاند، نه بیمسئولیت؛ بلکه زیر بار ساختاری له شدهاند که از آنها انتظار قدرت بیپایان دارد، بدون آنکه امکانات کافی در اختیارشان بگذارد. اگر کسی واقعا به فکر خانواده است، باید به فکر مردی هم باشد که هر روز با دستهای پینهبسته، با چشمهای خسته و با دل نگران، سعی میکند خانه را سر پا نگه دارد.
شاید وقت آن رسیده باشد که بهجای ستایش بیپایان تحمل مردانه، از حق مرد برای زندگی شرافتمندانه حرف بزنیم. مردی که بتواند با کارش زندگی را تامین کند، فقط یک فرد موفق نیست، او نشانه سلامت یک جامعه است. جامعهای که مردانش را در فشار معیشت تنها میگذارد، دیر یا زود بهای سنگینی برای این بیتوجهی خواهد پرداخت.
خبرنگار: ریحانه امیدی
انتهای پیام/
نظر شما