کرمان و اندوه شهرهایی که از آینده جا می‌مانند

زهرا اسکندری*

در کرمان، آینده همیشه با صدای بلند نمی‌آید. گاهی در هیاهوی افتتاح‌ها، جلسه‌ها، وعده‌ها و تابلوهای تازه، آرام از کنار شهر عبور می‌کند و کسی متوجه رفتنش نمی‌شود. آینده گاهی در چمدان جوانی پنهان است که از ترمینال راهی شهری دیگر می‌شود؛ در قناتی که دیگر صدای آب در آن نمی‌پیچد؛ در کارگاهی که چراغش خاموش مانده؛ در مدرسه‌ای که دانش‌آموزانش بیشتر از معلم، رفتن را یاد می‌گیرند؛ و در خانه‌ای که پدر خانواده دیگر نمی‌داند باید فرزندش را به ماندن تشویق کند یا به رفتن.

کرمان استانی است با قامت بلند و شانه‌های سنگین. سرزمینی که تاریخ، معدن، کویر، کشاورزی، فرهنگ و رنج را همزمان بر دوش می‌کشد. اینجا خاک فقط خاک نیست؛ حافظه است. هر دشت، تکه‌ای از روایت زیستن است و هر شهر، زخمی و ظرفیتی در کنار هم دارد. اما پرسش اصلی این است که چرا سرزمینی با این همه امکان، هنوز در بسیاری از نقاط خود با احساس عقب‌ماندن از آینده روبه‌روست؟ چرا برخی شهرها و روستاهای کرمان، نه به دلیل نبود استعداد، بلکه به دلیل نبود مسیر، آهسته از مدار توسعه بیرون می‌افتند؟

مسئله کرمان، فقط کمبود پروژه نیست؛ کمبود افق است. پروژه می‌تواند ساخته شود، اما افق اگر ساخته نشود، مردم به ماندن ایمان نمی‌آورند. جاده، مدرسه، درمانگاه، کارخانه و شبکه آب، همه ضروری‌اند؛ اما توسعه فقط جمع این‌ها نیست. توسعه یعنی مردم یک سرزمین احساس کنند فردا در همان‌جا ممکن است. یعنی جوان بداند اگر بماند، فرصت دارد. کشاورز بداند اگر محصول عوض کند، تنها نمی‌ماند. سرمایه‌گذار بداند مسیر تصمیم روشن است. روستایی بداند دوری جغرافیایی، به معنای دوری از حق نیست. و شهروند بداند صدایش پیش از آنکه به نارضایتی تبدیل شود، شنیده می‌شود.

در کرمان، فاصله میان ظرفیت و زندگی مردم، گاهی از خود محرومیت دردناک‌تر است. محرومیت وقتی تلخ‌تر می‌شود که انسان بداند بر روی ثروت ایستاده اما سهم اندکی از آن دارد. در برخی مناطق، معدن هست اما اشتغال پایدار نه؛ زمین هست اما آب نه؛ محصول هست اما صنایع تبدیلی نه؛ استعداد هست اما میدان نه؛ تاریخ هست اما گردشگری زنده نه. این تناقض‌ها، روح توسعه را زخمی می‌کنند. مردم وقتی می‌بینند نام شهرشان در آمار ظرفیت‌ها تکرار می‌شود اما در زندگی روزمره‌شان تغییر عمیقی رخ نمی‌دهد، به تدریج از زبان رسمی توسعه فاصله می‌گیرند.

این فاصله، همان جایی است که اعتماد آرام فرسوده می‌شود. اعتماد یک‌باره فرو نمی‌ریزد؛ قطره‌قطره کم می‌شود. با هر وعده‌ای که دیر اجرا می‌شود، با هر طرحی که نیمه‌تمام می‌ماند، با هر مدیری که از دور درباره زندگی مردم تصمیم می‌گیرد، با هر جوانی که احساس می‌کند دیده نمی‌شود. جامعه وقتی به نقطه بی‌اعتمادی می‌رسد، دیگر فقط از کمبود امکانات رنج نمی‌برد؛ از بی‌باوری به امکان اصلاح رنج می‌برد. و این، خطرناک‌ترین نوع فقر است: فقر امید.

کرمان از نظر جغرافیا، استان فاصله‌هاست. فاصله میان شمال و جنوب، شرق و غرب، کویر و کوه، معدن و مزرعه، شهر و روستا. اما دشواری اصلی، فاصله فیزیکی نیست؛ فاصله تصمیم است. اگر تصمیم‌ها به اندازه راه‌ها طولانی شوند، توسعه خسته می‌شود. اگر مسئله‌ای در جنوب استان شکل بگیرد اما پاسخ آن در مرکز با تأخیر و بی‌حسی تولید شود، آن مسئله تا زمان رسیدن پاسخ، پوست عوض کرده است. اگر شهری کوچک برای دیده شدن مدام باید فریاد بزند، یعنی نظام شنیدن دچار ضعف است. حکمرانی محلی یعنی پیش از فریاد، صدا را فهمیدن.

در بسیاری از نقاط کرمان، مردم با زبان صبر زندگی کرده‌اند. با کم‌آبی کنار آمده‌اند، با سختی راه ساخته‌اند، با نوسان بازار دوام آورده‌اند، با خاک و آفتاب و دوری جنگیده‌اند. اما صبر مردم نباید بهانه کندی ساختارها شود. صبر، سرمایه اجتماعی است، نه منبعی بی‌پایان برای مصرف مدیریتی. اگر مدام از صبر مردم خرج شود و به جای آن کیفیت زندگی، عدالت و فرصت بازنگردد، همین صبر روزی به سکوتی سنگین تبدیل می‌شود؛ سکوتی که ظاهرش آرام است اما درونش پر از بریدگی است.

کرمان به نگاهی نیاز دارد که بتواند همزمان زمین و انسان را ببیند. توسعه‌ای که فقط به معدن نگاه کند، خاک را می‌کاود اما جامعه را نمی‌سازد. توسعه‌ای که فقط به کشاورزی نگاه کند، شاید محصول بدهد اما اگر آب را نفهمد، آینده را می‌سوزاند. توسعه‌ای که فقط به شهر مرکز توجه کند، حاشیه‌ها را به سمت خود می‌کشد و بعد از سنگینی آن‌ها شکایت می‌کند. توسعه‌ای که فقط عدد تولید را ببیند، ممکن است از رنج تولیدکننده غافل بماند. کرمان به توسعه‌ای نیاز دارد که عدد را بفهمد، اما انسان را فراموش نکند.

یکی از عمیق‌ترین زخم‌های کرمان، مهاجرت آرام توانایی‌هاست. مهاجرت فقط خالی شدن یک خانه یا کم شدن جمعیت یک شهر نیست؛ مهاجرت یعنی قطع شدن گفت‌وگوی یک نسل با زادگاهش. جوانی که می‌رود، فقط نیروی کار نیست؛ خاطره، زبان، مهارت، پیوند و امکان آینده را با خود می‌برد. وقتی تعداد این رفتن‌ها زیاد شود، شهرها فقط کوچک‌تر نمی‌شوند؛ پیرتر می‌شوند. خیابان‌ها همان خیابان‌ها می‌مانند، اما چشم‌هایی که باید فردا را بسازند، کمتر در آن‌ها دیده می‌شوند.

در کنار این، روستاهای کرمان نیز در سکوتی عمیق ایستاده‌اند. برخی هنوز نفس می‌کشند، اما با سینه‌ای تنگ. آب کمتر شده، هزینه تولید بالا رفته، بازار بی‌ثبات است، جوانان کمتر می‌مانند و خدمات عمومی همیشه کافی نیست. روستا اگر تهی شود، فقط یک نقطه جغرافیایی از دست نمی‌رود؛ بخشی از امنیت غذایی، فرهنگ بومی، پیوند خانوادگی و تعادل جمعیتی استان از هم می‌پاشد. شهری که روستاهایش را از دست بدهد، دیر یا زود با بحران‌هایی روبه‌رو می‌شود که نامشان شهری است، اما ریشه‌شان روستایی است.

راه عبور از این وضعیت، در شعارهای بزرگ نیست؛ در تصمیم‌های دقیق است. کرمان نیازمند نقشه‌ای است که در آن هر منطقه جای واقعی خود را داشته باشد، نه جای تزئینی. باید معلوم شود کجا باید قطب صنایع تبدیلی باشد، کجا باید از فشار کشت کاسته شود، کجا باید گردشگری مسئولانه شکل بگیرد، کجا باید مهارت‌آموزی جدی شود، کجا باید زیرساخت درمان و آموزش تقویت شود، و کجا باید مسیر سرمایه‌گذاری کوتاه و شفاف شود. توسعه، وقتی مبهم باشد، عادلانه نمی‌شود.

این استان به مدیریتی احتیاج دارد که از پشت میز، کرمان را فقط روی نقشه نبیند؛ روی صورت مردم بخواند. روی دست کشاورز، روی سکوت جوان، روی گردوغبار جاده، روی پنجره مدرسه، روی صف درمانگاه، روی باغ‌های تشنه، روی کارخانه‌های نیمه‌جان، روی محله‌هایی که خدمات دیر به آن‌ها می‌رسد. کرمان را باید لمس کرد تا فهمید. هیچ گزارشی جای لمس واقعیت را نمی‌گیرد.

با این همه، کرمان هنوز سرزمین امکان است. هنوز می‌توان مسیر را عوض کرد. هنوز می‌توان از دل کویر، حکمت سازگاری آموخت؛ از قنات، منطق پایداری؛ از معدن، ضرورت عدالت؛ از روستا، معنای ریشه؛ از جوانان، انرژی تغییر؛ و از تاریخ، یادآوری این حقیقت که هیچ سرزمینی فقط با داشته‌های طبیعی بزرگ نمی‌شود، بلکه با شیوه استفاده از آن‌ها معنا پیدا می‌کند.

کرمان اگر بخواهد آینده را نگه دارد، باید پیش از هر چیز با فرسایش امید بجنگد. باید به مردم نشان دهد ماندن هنوز معنا دارد، تلاش هنوز پاسخ می‌گیرد، صدا هنوز شنیده می‌شود و توسعه هنوز می‌تواند از دل زندگی مردم عبور کند، نه از کنار آن. آینده، همیشه به سوی سرزمین‌هایی نمی‌رود که بیشترین منابع را دارند؛ به سوی سرزمین‌هایی می‌رود که منابع خود را به فرصت، فرصت را به عدالت و عدالت را به اعتماد تبدیل می‌کنند.

کرمان در آستانه یک انتخاب ایستاده است: یا همچنان بگذارد برخی شهرها و روستاهایش آرام از آینده دور شوند، یا دست آن‌ها را بگیرد و دوباره به متن توسعه بازگرداند. این انتخاب، فقط تصمیم امروز مدیران نیست؛ سرنوشت فردای سرزمینی است که اگر درست دیده شود، می‌تواند از دل سختی، یکی از عمیق‌ترین روایت‌های پیشرفت ایران را بنویسد.

فعال رسانه‌ای
انتهای یادداشت/

کد مطلب: 1309427

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha