در دعواهای اخیر فوتبال ایران، پیش از آنکه کسی بپرسد علی دایی، کریم باقری یا علیرضا بیرانوند چه گفتهاند و کدام سخن قابل دفاع است، تکلیف بحث با یک واژه روشن شد: «اسطوره». گویی همین که کسی اسطوره نامیده شود، دیگر نه سخنش را میتوان سنجید، نه رفتارش را نقد کرد و نه طرف مقابلش حق دارد با او وارد مجادله شود. اما اسطوره دقیقاً چیست و چگونه این واژه در فضای رسانهای ما از مفهومی فرهنگی به ابزاری برای پایاندادن به گفتوگو تبدیل شده است؟
میگویند علی دایی اسطوره فوتبال ایران است و بیرانوند، هرقدر هم عصبانی یا آزرده بوده باشد، حق نداشته آنطور با او سخن بگوید. لابد باید پیش از هر واکنشی به یاد میآورد که طرف مقابلش چند گل ملی زده، در فوتبال اروپا بازی کرده، سالها نامش روی سکوها فریاد زده شده و بخشی از خاطره جمعی چند نسل از مردم ایران است. بعد هم نتیجه میگیرند که میان این دو نفر اساساً امکان مواجههای برابر وجود ندارد؛ یکی میتواند کنایه بزند، تمسخر کند و از موقعیت بالاتر خود سخن بگوید و دیگری، چون جوانتر است و کارنامه کوچکتری دارد، باید حدش را بداند.
اما سؤال اینجاست: ما رفتار آدمها را نقد میکنیم یا جدول افتخاراتشان را؟ توهین وقتی از دهان چهرهای محبوب بیرون میآید، ماهیتش تغییر میکند؟ کنایهای که از پایین به بالا بیاحترامی است، چرا از بالا به پایین شوخی، صراحت یا شیرینزبانی نامیده میشود؟
اسطوره، پیش از آنکه لقب باشد
پیش از پاسخ، شاید بد نباشد کمی درباره خود کلمه «اسطوره» حرف بزنیم. در یونان باستان، اسطوره عنوانی نبود که پس از پایان دوران حرفهای به ورزشکاری موفق بدهند. اسطوره پیش از آنکه صفت یک فرد باشد، نوعی روایت بود؛ روایتی که انسان با آن جهان، مرگ، تقدیر، قدرت، جنگ، عشق و نسبت خود با نیروهای ناشناخته را توضیح میداد.
آشیل فقط جنگجویی قدرتمند نبود که تعداد پیروزیهایش از دیگران بیشتر باشد. او درون روایتی معنا پیدا میکرد که خشم، غرور، افتخار و مرگ را به یکدیگر پیوند میداد. اودیسئوس فقط فرماندهای باهوش نبود؛ سرگردانی انسان، میل به بازگشت، فریب، مقاومت و کشمکش با تقدیر را نمایندگی میکرد. هرکول نیز بهدلیل داشتن چند عنوان قهرمانی اسطوره نشد؛ رنج، جنون، خطا و مجازات، بخشی از همان روایتی بود که او را به شخصیتی اساطیری تبدیل میکرد.
نکته جالب اینجاست که شخصیتهای اساطیری یونان نهتنها بیخطا نبودند، بلکه خطاهایشان بخش اصلی وجودشان بود. خشمگین میشدند، فریب میدادند، میکشتند، شکست میخوردند و تاوان میدادند. اگر غرور آشیل، حیلهگری اودیسئوس یا جنون هرکول را از آنها حذف کنیم، چیزی جز پیکرههایی بیجان باقی نمیماند.
حال چگونه است که ما در زبان امروز، واژهای را که از دل روایت خطا، تناقض و سرنوشت بیرون آمده، به لقبی برای ساختن انسانهای بیخطا تبدیل کردهایم؟ چگونه شخصی را اسطوره مینامیم و بعد دقیقاً همان چیزی را از او حذف میکنیم که شخصیت اساطیری را قابلفهم میکرد: امکان خطا، داوری و پرداختن هزینه؟
البته روشن است که وقتی مردم یک فوتبالیست بزرگ را اسطوره مینامند، در کلاس اسطورهشناسی ننشستهاند و قصد ارائه تعریفی علمی ندارند. این واژه در زبان عمومی معنای دیگری پیدا کرده است: شخصیتی بزرگ، محبوب، ماندگار و فراتر از نسل خود. تا اینجا مسئلهای وجود ندارد. مردم میتوانند علی دایی، ناصر حجازی، علی پروین یا هر چهره دیگری را از سر علاقه اسطوره بنامند.
مسئله از لحظهای آغاز میشود که این لقب، از بیان محبت به تعیینکننده حق و باطل تبدیل شود؛ یعنی دیگر نگویند او برای ما بزرگ و عزیز است، بلکه بگویند چون بزرگ و عزیز است، دیگران باید در برابرش سکوت کنند.
از احترام تا مصونیت
دعواهای اخیر فوتبال ایران دقیقاً در همین نقطه معنا پیدا میکند. بیرانوند سخنانی گفته است که بخشهایی از آن تند، شخصی و آکنده از اتهامهایی است که نمیتوان بدون سند پذیرفت. میتوان زبان او را نقد کرد، میتوان گفت پاسخ فنی را به مناقشهای سیاسی و حیثیتی کشاند و میتوان از او پرسید برای ادعاهایش چه دلیلی دارد.
اما آیا برای نقد بیرانوند لازم است علی دایی را به مرتبهای ببریم که اساساً حق پاسخگویی به او وجود نداشته باشد؟ آیا نمیتوان گفت بیرانوند در پاسخدادن از حد گذشته است، بدون آنکه طرف مقابلش را موجودی فراتر از داوری معرفی کنیم؟
پیش از پاسخ بیرانوند نیز کنایههایی مطرح شد. به مدرک تحصیلی او طعنه زده شد و سخنش درباره ساختن مجسمه قلعهنویی به تمسخر گرفته شد. ممکن است کسی این کنایهها را سبکتر از پاسخ بیرانوند بداند؛ احتمالاً همینطور هم هست. شدت رفتارها یکسان نیست و قرار نیست با مساویکردن همهچیز، تفاوت میان تمسخر و اتهامزنی را نادیده بگیریم.
اما سبکتر بودن یک خطا، آن را به فضیلت تبدیل نمیکند. اگر تمسخر مدرک تحصیلی نادرست است، باید آن را نادرست دانست؛ چه از زبان بازیکنی جوان بیرون بیاید و چه از زبان مشهورترین گلزن تاریخ فوتبال ایران. اگر اتهامزنی بدون سند زشت است، باید همان را نیز زشت دانست؛ چه گویندهاش محبوب باشد و چه نامحبوب.
اما فضای رسانهای ما معمولاً با خود سخن کاری ندارد. پیش از آنکه جمله بررسی شود، نام گوینده را میسنجد. یک نفر «علی دایی» است، پس کنایهاش صراحت محسوب میشود. دیگری «بیرانوند» است، پس حتی پیش از خواندن متنش باید به او یادآوری کرد که با چه کسی حرف میزند. یکی «آقا کریم» است و دیگری باید ادب پیشکسوت را نگه دارد.
مسئله دیگر این نیست که چه گفته شده؛ مسئله این است که چه کسی در کدام طبقه از سلسلهمراتب فوتبال ایستاده است.
چه کسی حق سخنگفتن دارد؟
این منطق البته تازگی ندارد. سالهاست در فرهنگ ما میگویند کوچکتر باید احترام بزرگتر را نگه دارد. استاد را نباید نقد کرد، پیشکسوت را نباید زیر سؤال برد، ریشسفید را نباید پاسخ داد و کسی که زودتر آمده است، بهصرف تقدم زمانی از امتیازی دائمی برخوردار است.
فقط واژهها عوض شدهاند. زمانی میگفتند او بزرگتر است، حالا میگویند اسطوره است. زمانی میگفتند حق آبوگل دارد، حالا میگویند سرمایه ملی است. زمانی میگفتند حرمتش واجب است، امروز میگویند صدای مردم است. شکل مدرنتر شده، اما نتیجه همان است: جایگاه فرد بهجای دلیل او مینشیند.
علی دایی و کریم باقری بدون تردید از بزرگترین چهرههای تاریخ فوتبال ایراناند. این جمله نه تعارف است و نه چیزی که بتوان بهخاطر یک مجادله رسانهای انکارش کرد. آنها بخشی از حافظه فوتبال ایراناند و افتخاراتشان واقعی است. اما دقیقاً به همین دلیل نیازی نیست با واژههای بادکرده از آنها دفاع کنیم.
کارنامه دایی برای اثبات بزرگی او کافی است. باقری نیز برای محترمبودن احتیاجی به مصونیت ندارد. مگر بزرگی یک فرد زمانی ثابت میشود که دیگران حق نقد او را نداشته باشند؟ مگر احترام فقط در سکوت معنا پیدا میکند؟ آیا نمیشود کسی را بزرگ دانست و همزمان از یک جملهاش انتقاد کرد؟
جامعهای که تحمل این دوگانه ساده را ندارد، ناچار است آدمها را یا در آسمان بگذارد یا به زمین بکوبد. کسی یا اسطوره است یا خائن؛ یا صدای مردم است یا دشمن مردم؛ یا باید روی سر گذاشته شود یا زیر پا له شود. میان این دو وضعیت، جایی برای یک انسان واقعی وجود ندارد؛ انسانی که میتواند کارنامهای درخشان داشته باشد و در عین حال اشتباه کند، میتواند محترم باشد و جملهای نامناسب بگوید، میتواند محبوب باشد و ناچار شود پاسخ بدهد.
تقدسهای تازه روشنفکر ایرانی
مسئله فقط فوتبال نیست. بخشی از روشنفکری و رسانه ایرانی سالهاست از همین سازوکار استفاده میکند. در برابر شخصیتهای رسمی با صدای بلند میگوید هیچکس مقدس نیست و هیچ سابقهای نباید کسی را از نقد مصون کند. از آزادی پرسش دفاع میکند، اقتدار را به چالش میکشد و میگوید باید سخن را سنجید، نه مقام سخنگو را.
اما کافی است انتقاد متوجه یکی از چهرههای محبوب خودش شود. همانجا زبان عوض میشود. شخص محبوب دیگر یک فرد نیست؛ «سرمایه ملی»، «وجدان جامعه»، «صدای مردم» و «نماد شرافت» است.
چرا این اتفاق میافتد؟ آیا روشنفکر ایرانی واقعاً با تقدس مخالف است یا فقط با مقدساتی مشکل دارد که خودش در ساختنشان نقشی نداشته است؟ چرا وقتی پای چهره مورد علاقهاش در میان است، همان منطقی را به کار میگیرد که سالها علیه آن نوشته است؟ چرا بهجای پاسخ به انتقاد میپرسد: «تو چه کسی هستی که درباره او حرف میزنی؟» مگر این همان استدلالی نیست که صاحبان قدرت همیشه برای خاموشکردن منتقدان به کار بردهاند؟
در اینجا اسطورهسازی کارکردی روشن و رسانهای دارد. وقتی چهرهای زیر فشار قرار میگیرد، بهجای بررسی سخن و رفتار او، جایگاهش را بزرگ میکنند. بحث از «او چه گفت؟» به «چگونه جرئت کردند با او چنین حرف بزنند؟» تغییر میکند. دوربین از رفتار شخص محبوب کنار میرود و روی جسارت طرف مقابل متمرکز میشود. دیگر کسی نمیپرسد کنایه نخست درست بود یا نه؛ همه میپرسند پاسخدهنده چگونه حرمت اسطوره را شکست.
این جابهجایی بسیار مهم است، زیرا فضای رسانهای شکلگرفته علیه یک فرد را بدون پاسخدادن به اصل انتقاد تلطیف میکند. کافی است فرد را از یک انسان به نمادی جمعی تبدیل کنند. از آن پس، هر نقدی به او نقد یک شخص نیست؛ حمله به مردم، تاریخ و هویت ملی است.
منتقد دیگر با علی دایی مواجه نیست؛ با «افتخار ایران» مواجه است. درباره یک هنرمند سؤال نمیکند؛ «صدای جامعه» را زیر سؤال برده است. رفتار یک نویسنده را نقد نمیکند؛ به «وجدان بیدار ملت» حمله کرده است.
چگونه معناها تهی میشوند؟
اما این مردم چه کسانیاند که یک نفر بهتنهایی صدای همه آنها میشود؟ جامعهای با میلیونها انسان، سلیقه، تجربه و دیدگاه متفاوت چگونه در بدن یک فوتبالیست یا هنرمند خلاصه میشود؟ کسانی که آن چهره را دوست ندارند، بخشی از مردم نیستند؟ کسانی که برایش احترام قائلاند اما با سخنش مخالفاند، کجای این تعریف قرار میگیرند؟ وقتی میگویند فلانی سرمایه ملی است، آیا ملت حق دارد درباره سرمایه خود پرسش کند یا فقط باید آن را تحسین کند؟
پاسخی برای این پرسشها وجود ندارد؛ چون این واژهها اساساً برای توضیح واقعیت به کار نمیروند. هدفشان پایاندادن به پرسش است. «اسطوره»، «مردم»، «سرمایه ملی» و «شرافت» در این کاربرد، دیگر معناهای دقیقی ندارند. اسطوره یعنی فرد محبوب ما. مردم یعنی کسانی که مانند ما فکر میکنند. سرمایه ملی یعنی چهرهای که نقدش برای جریان ما هزینه دارد. تخریب نیز هر نقدی است که متوجه نزدیکان ما شود؛ همان نقدی که اگر علیه طرف مقابل بیان شود، روشنگری و شجاعت نام میگیرد.
معناها به همین سادگی تهی میشوند؛ نه به این دلیل که کلمات ناپدید شدهاند، بلکه چون آنقدر بیحساب مصرف شدهاند که دیگر چیزی را از چیز دیگر جدا نمیکنند. وقتی هر فوتبالیست موفقی اسطوره است، میان قهرمان، چهره ماندگار و شخصیت اساطیری چه تفاوتی باقی میماند؟ وقتی هر فرد محبوبی سرمایه ملی است، آیا این سرمایه فقط سود دارد و هیچگاه نباید مورد حسابرسی قرار گیرد؟ وقتی یک نفر صدای مردم است، صدای مخالفان او چه نامی دارد؟
شاید گفته شود اینها صرفاً تعابیری عاطفیاند و نباید چنین سختگیرانه با آنها برخورد کرد. اما واژههای عاطفی وقتی وارد منازعه عمومی میشوند، دیگر بیاثر نیستند. همین واژهها تعیین میکنند چه کسی حق سخنگفتن دارد، چه کسی باید عذرخواهی کند و چه کسی حتی پیش از بررسی ادعایش محکوم است. کلمات فقط واقعیت را توصیف نمیکنند؛ گاهی جایگاه افراد را در میدان قدرت میسازند.
قهرمان را انسان نگه داریم
علی دایی میتواند چهرهای بزرگ، محبوب و محترم باشد، بیآنکه اسطورهای نقدناپذیر تلقی شود. بیرانوند نیز میتواند حق پاسخ داشته باشد، بیآنکه هرچه گفته است درست یا اخلاقی باشد. این دو گزاره نهتنها متناقض نیستند، بلکه تنها راه خروج از این دعوای بیپایاناند. باید هر سخن را جداگانه سنجید، برای هر ادعا سند خواست و شدت هر خطا را بهاندازه خودش دید.
احترام به پیشکسوت باید در زبان ما اثر بگذارد، اما نمیتواند حق نقد را از بین ببرد؛ همانطور که حق پاسخدادن نیز مجوز اتهامزنی و تخریب نیست. مسئله این نیست که همه را همسطح کنیم یا تفاوت میان کارنامهها را نادیده بگیریم. مسئله این است که هیچ کارنامهای جای حقیقت را نگیرد.
شاید بزرگترین احترام به قهرمانان همین باشد که اجازه بدهیم انسان باقی بمانند. مجبورشان نکنیم همیشه درست بگویند، همیشه در سمت خیر بایستند و همیشه تصویری را که رسانه از آنها ساخته است، تکرار کنند. اسطورهکردن آدمها در ظاهر آنها را بزرگ میکند، اما در واقع حق خطا و تغییر را از آنها میگیرد و در عوض، حق پرسش را از جامعه میستاند.
علی دایی و کریم باقری برای بزرگبودن به چنین حمایتی احتیاج ندارند. کارنامهشان روشنتر از آن است که با واژه «اسطوره» بزرگتر شود. این واژه در دعوای اخیر چیزی به اعتبار آنها اضافه نکرد؛ فقط راه نقد را باریکتر کرد.
مسئله همینجاست: وقتی برای دفاع از قهرمانانمان ناچار میشویم حق پرسیدن را تعطیل کنیم، احتمالاً نه از قهرمان دفاع کردهایم و نه از حقیقت؛ فقط بت تازهای ساختهایم و از دیگران خواستهایم در برابرش سکوت کنند.
خبرنگار و فعال رسانهای*
انتهای پیام/
نظر شما