گروه فرهنگ و هنر ایسکانیوز- دهه پنجاه ایران، قصههای جذاب فراوانی در دل خود دارد که بخش مهمی از آن به فضای سیاسی کشور بازمیگردد. فعالیت مسلحانه گروههای مخالف رژیم در کنار درگیری گسترده آنها با ساواک، متریال مناسبی را در اختیار فیلمنامه نویسها و فیلمسازان قرار میدهد تا به تولید تریلرهای سیاسی بپردازند. گاه به شکل پرترههای سینمایی در رابطه با شخصیتهای واقعی و گاه به صورت قصههای ملتهبی که در آن زمان گذشته و شخصیتها نیز ترکیبی از واقعیت و تخیل نویسنده به حساب میآیند. محمدحسین مهدویان که یکی از فیلمسازان فعال در این باب به حساب میآید که این روزها سریال «کلاغ» را در حال پخش از نمایش خانگی دارد. سریالی با همین مختصات ذکر شده و درونمایه سیاسی که تم عشق نیز در آن حضوری پررنگ دارد. مضافا اینکه فیلمنامه کلاغ با اقتباس آزاد از کتاب «مه و شب» نوشته احمت اومیت نوشته شده است.
کلاغ داستان جلال سرگرد ارتشی است که برای ماموریت به کمیته مشترک ضدخرابکاری (ساواک) فرستاده شده و زیر نظر پدرهمسرش، بهروزی کار میکند. عشق جلال به سوژهاش و دل بستن او به سایه، نقطه عطف کلیدی فیلمنامه کلاغ به حساب میآید که الباقی قصه بر پایه آن شکل گرفته و پیش میرود. از آن دسته موقعیتهایی که قهرمان را در وضعیتی بغرنج قرار داده و موانع مختلفی را سر راهش قرار میدهد. نویسندگان کلاغ برای واقعیتر کردن این رابطه، روی شخصیت سایه هم کار کرده و دانشجوی جوان نیمه دهه پنجاهی را که جذب گروههای چریکی شده را به تصویر کشیدهاند. کمک جلال برای نجات سایه از بحران، دیگر نقطه عطف فیلمنامه است که روی سایه تاثیر گذاشته و به رابطه او و جلال عمق میبخشد. عشق نیز به عنوان تم اصلی در کل داستان گسترش پیدا کرده و به موازات نفرت پیش میرود. گلوله خوردن جلال، دوستش و سایه در یک قرار خیابانی، عطف خوبی به حساب میآید که به ناپدید شدن سایه ختم شده و چند سوال بزرگ را در ذهن تماشاگر به وجود میآورد؛ نخست اینکه فراریدهنده سایه از خیابان چه کسی بوده؟ دیگر اینکه آیا واقعا سایه همانی است که جلال را درگیر خود کرده یا جاسوسی دوجانبه محسوب میشود؟
ریتم آرام و درونی، یکی از ویژگیهای کلاغ به حساب میآید که روی وجوه حادثهای داستان متمرکز نشده و روابط بین شخصیتها را ستون فیلمنامه خود قرار داده است. صدای ذهنی قهرمان هم یکی از ایدههای مهدویان برای ایجاد تمایز بین کلاغ و نمونههای شبیه به آن به حساب میآید. هر چند که در این مورد زیاده روی صورت گرفته و نریشنهای جلال گاه حوصله تماشاگر را سر میبرد! در سریالهایی از این دست، نیاز زیادی به ضدقهرمان کارشده و متقاعدکننده حس میشود که بهروزی این بار را در کلاغ به دوش میکشد؛ خشن و در عین حال علاقمند به خانواده خود که نگاه تحقیرآمیزی هم به جلال دارد. از طرف دیگر، شوخ هم به نظر رسیده و مرز بین شوخی و جدیاش چندان مشخص نیست.
کلاغ در قسمت نهم که به تازگی منتشر شده، ریتم بهتری به خود گرفته و منحنی تنش آن نیز سیر صعودی دارد. از یک سو، دوست سایه وارد ایران شده و سراغ جلال میآید و دیگری مواجهه پایانی جلال و همسرش که به انتحار زن ناامید از برگشت جلال به سمت خود، منتهی میشود. نقطه عطفی که پیچ مناسبی به قصه بخشیده و بهروزی را در تقابلی تمام عیار با جلال قرار میدهد. پایانبندی قسمت نهم نیز به گونهای است که سرانجام مخاطب را مشتاق تماشای قسمت بعدی نگه میدارد. طراحی صحنه و فضاسازی نیز به خصوص در سکانس گورستان، خوب از کاردرآمده و نقشی کلیدی در تاثیرگذاری آن دارند.
محمدحسین مهدویان در کلاغ تلاش کرده تا به جای تمرکز روی وجه اکشن قصه روی پرداخت شخصیتها و لایههای درونیشان کار کند. همین موضوع هم تا حدودی به کلاغ لطمه زده و تماشاگر علاقمند به تریلرهای سیاسی دهه پنجاهی را ناامید کرده است. با این حال و با همه فراز و فردها، کلاغ تا قسمت نهم پیش رفته و به نظر میرسد که میتواند با ورود به بخش پایانی و باز شدن گرهها، به اوج برسد. مهدویان در کلاغ تلاش کرده بازیگرانی متناسب با نقشها برگزیند که گاه به نتیجه رسیده و گاه ناامیدکننده بوده است. از نمونههای موفق میتوان به محسن قصابیان در نقش بهروزی و نیک آفرید سماواتی در نقش سایه اشاره کرد که در نقطه مقابلشان هادی حجازیفر در نقش جلال که بسیار دور از آن ایستاده، قرار دارد.
مجتبی صارم پور-خبرنگار*
انتهای پیام/
نظر شما