وقتی کودک دیگر فقط کودک نبود

* محدثه چیذری

گروه اجتماعی ایسکانیوز؛ در نظریه دلبستگی جان بالبی، کودک برای رشد روانی سالم ، فقط به غذا، لباس و سرپناه نیاز ندارد؛ او به پایگاه امن» نیاز دارد. پایگاهی که به او اجازه دهد جهان را با کنجکاوی کشف کند، بازی کند، خیال‌پردازی کند و به آینده اعتماد داشته باشد. کودک سالم، جهان را ذاتاً امن فرض می‌کند. او باور دارد که شب‌ها خواهد خوابید، صبح بیدار خواهد شد، خانه سر جایش خواهد ماند و والدینش از او محافظت خواهند کرد. به همین دلیل است که کودکی، دوره بازی، خیال و پرسش‌های ساده است؛ نه دوره فهم موشک، مرگ و آوارگی. اما جنگ، این نظم روانی را بر هم می‌زند.

پیش از جنگ، دختر من هنوز در جهانی کودکانه بود؛ جهانی که در آن مهم‌ترین مسئله می‌توانست انتخاب رنگ دستبند یا اسم یک عروسک باشد. اما جنگ، ناگهان پرسش‌های دیگری را وارد ذهن او کرد: موشک چیست؟ اگر دوباره انفجار شود چه؟ جنگ چرا به آن ساختمان آمد؟ مرگ یعنی چه؟

این تغییر فقط تغییر موضوع سؤال‌های یک کودک نیست؛ این نشانه جابه‌جایی روانی عمیقی است که در شرایط تروما رخ می‌دهد. در نظریه دلبستگی، زمانی که کودک احساس می‌کند پایگاه امن او تهدید شده، سیستم دلبستگی فعال می‌شود. کودک بیش از قبل به والد می‌چسبد، گوش‌به‌زنگ می‌شود و دائماً محیط را برای یافتن نشانه‌های خطر اسکن می‌کند. به همین دلیل کودکی که باید ذهنش درگیر بازی، تخیل و یادگیری تدریجی جهان باشد، ناگهان درگیر تحلیل صداها، مسیر موشک‌ها و احتمال مرگ می‌شود.
جنگ، کودک را فقط نمی‌ترساند؛ او را زودتر از موعد وارد جهان بزرگسالان می‌کند.

در بسیاری از کودکان جنگ‌زده، مرز میان دنیای نمادین کودکانه و واقعیت خشن مرگ، ناگهانی فرو می‌ریزد. کودک می‌فهمد خانه ممکن است ویران شود، آدم‌ها ممکن است ناگهان ناپدید شوند و والدین، با وجود تمام عشقشان، قادر به کنترل همه چیز نیستند. این تجربه می‌تواند حس بنیادین امنیت را که بالبی آن را پایه رشد سالم می‌دانست، متزلزل کند.

بعد از جنگ، دخترم دیگر فقط به صدا گوش نمی‌داد؛ صداها را تحلیل می‌کرد. صدای موتور، رعد و برق یا بسته شدن در می‌توانست بدنش را منقبض کند. او پیش از آنکه معنای کامل سیاست را بفهمد، درباره جنگنده، کشورها و انفجار سؤال می‌کرد. این همان چیزی است که در روانشناسی تروما به آن" بزرگ شدن زودرس روانی" گفته می‌شود؛ وضعیتی که در آن کودک، پیش از آمادگی تحولی، با واقعیت‌های سنگین بقا مواجه می‌شود.

اما شاید دردناک‌ترین بخش ماجرا این باشد که این کودکان اغلب هنوز از نظر عاطفی کودک‌اند. آن‌ها هنوز به آغوش، قصه شب، بازی و اطمینان نیاز دارند. هنوز می‌خواهند باور کنند که جهان جای امنی است. به همین دلیل، کودک جنگ‌زده اغلب در وضعیتی دوگانه قرار می‌گیرد ذهن او بیش از سنش بیدار شده، اما قلبش هنوز کودک مانده است.

و به همین دلیل است که بعد از جنگ، بعضی سؤال‌های کودکان هرگز از ذهن والدین پاک نمی‌شود: "مامان، اگر دوباره جنگ شود چه؟" این سؤال فقط درباره آینده نیست؛ درباره فروپاشی اطمینانی است که کودک زمانی به جهان داشت. کودکی که زودتر از موعد بزرگ می‌شود، فقط بخشی از معصومیت خود را از دست نمی‌دهد؛ او بخشی از اعتماد بنیادینش به امن بودن جهان را نیز از دست می‌دهد.

شاید وظیفه والدین پس از جنگ این نباشد که وانمود کنند هیچ اتفاقی نیفتاده است، بلکه این باشد که به‌تدریج کمک کنند کودک دوباره بتواند بازی کند، بخندد، سؤال‌های کودکانه بپرسد و باور کند که زندگی فقط درباره بقا نیست.

* دانشجوی ارشد مشاوره خانواده دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکزی

کد مطلب: 1313828

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha