به گزارش خبرنگار علم و فناوری ایسکانیوز؛ سالهاست عملکرد و جایگاه دانشگاهها بر اساس شاخصهایی مانند تعداد مقالات علمی، میزان استنادها، همکاریهای پژوهشی و رتبههای بینالمللی سنجیده میشود؛ اما آیا این معیارها واقعاً میتوانند ارزش و اثرگذاری یک دانشگاه را نشان دهند؟
حامد طاهردوست، پژوهشگر حوزه آموزش عالی، معتقد است دانشگاهها در مسیر سنجش عملکرد، گاه ابزارهای اندازهگیری را با هدف اصلی خود اشتباه گرفتهاند. به باور او، نظامهای ارزیابی باید از تمرکز بیش از حد بر کمیت فاصله بگیرند و کیفیت، اثرگذاری اجتماعی و ارزشآفرینی را جدیتر در نظر بگیرند.
در دورانی که هوش مصنوعی بسیاری از فرایندهای دسترسی به اطلاعات، یادگیری و تولید محتوا را متحول کرده است، پرسش درباره آینده دانشگاه دیگر صرفاً این نیست که دانشگاهها تا چه اندازه از فناوریهای نوین استفاده خواهند کرد؛ پرسش بنیادیتر این است که دانشگاه در چنین جهانی چه ارزش منحصربهفردی برای انسان و جامعه ایجاد خواهد کرد.
طاهردوست، نویسنده کتاب در دست انتشار «Future University»، معتقد است دانشگاهها برای حفظ جایگاه و اثرگذاری خود باید از مدل سنتی انتقال دانش فراتر بروند و نقششان را در پرورش تفکر انتقادی، قدرت پرسشگری، قضاوت مستقل و توانایی حل مسئله بازتعریف کنند.
او در این گفتوگو از ضرورت بازطراحی برنامههای آموزشی، تحول رابطه دانشگاه با صنعت و جامعه، تغییر نقش استادان در عصر هوش مصنوعی و بازنگری در نظامهای ارزیابی سخن میگوید و تأکید میکند که دانشگاه آینده نمیتواند صرفاً نهادی برای انتقال دانش باشد؛ بلکه باید بستری برای خلق دانش، پرورش ذهنهای مستقل و آمادهسازی انسانها برای مواجهه با مسائل پیچیده و ناشناخته آینده باشد:
شما در حال نگارش کتابی درباره آینده دانشگاهها هستید. مسئله اصلی این کتاب چیست و دانشگاه آینده را از چه زاویهای بررسی کردهاید؟
کتابی که با عنوان فعلی «Future University» در دست نگارش دارم، درباره آینده دانشگاههاست؛ اما پرسش اصلی آن این نیست که دانشگاهها در سال ۲۰۵۰ از چه فناوریهایی استفاده خواهند کرد. سؤال بنیادیتر این است که دانشگاه در آینده چه ضرورتی خواهد داشت و چه ارزش منحصر بهفردی برای انسان و جامعه ایجاد خواهد کرد؟
اگر هوش مصنوعی بتواند بخشی از فرایند آموزش را شخصیسازی کند و دسترسی به حجم عظیمی از اطلاعات و دانش را در زمانی بسیار کوتاه فراهم آورد، طبیعتاً باید بپرسیم چه کارکردهایی همچنان به دانشگاه تعلق خواهد داشت و دانشگاه در کدام بخشهای آموزش، پژوهش و توسعه دانش باید نقشآفرینی کند.
از این منظر، یکی از مسائل اصلی کتاب، بازاندیشی در فلسفه وجودی دانشگاه است: دانشگاهها با چه اهدافی شکل گرفته و تکامل یافتهاند، در طول زمان چه تغییراتی کردهاند و اگر روندهای فعلی ادامه یابد، جایگاه آنها در آینده چگونه خواهد بود؟
یکی از محورهای اصلی کتاب، بازطراحی دانشگاه و برنامههای آموزشی است؛ اینکه چه چیزی باید به دانشجویان آموزش داده شود، نقش استاد و دانشجو چگونه تغییر خواهد کرد و دانشگاه آینده چه نوع دانشی باید تولید کند.
تولید دانش یکی از مهمترین کارکردهای دانشگاه است؛ اما در سالهای اخیر، ارزیابی عملکرد دانشگاهها بیش از اندازه به سمت شاخصهای کمی مانند تعداد مقالات، استنادها و سایر خروجیهای قابل شمارش حرکت کرده است. البته معیارهای کیفی نیز در بسیاری از نظامهای ارزیابی وجود دارند، اما آنچه گاه کمرنگ میشود مفهوم «ارزش» است.
به بیان دیگر، ما گاهی بیشتر درگیر اندازهگیری اعداد شدهایم تا سنجش ارزشی که دانشگاه برای علم، جامعه و انسان ایجاد میکند. یکی از پرسشهای اصلی کتاب این است که نظامهای ارزیابی دانشگاهی چگونه باید متحول شوند تا دوباره با مأموریت اصلی دانشگاه هماهنگ شوند.
موضوع مهم دیگر، رابطه دانشگاه با صنعت و جامعه است. امروز درباره همکاری دانشگاه و صنعت، پروژههای مشترک و تجاریسازی دانش بسیار صحبت میشود؛ اما باید پرسید هدف اصلی این ارتباط چیست؟ آیا صرفاً افزایش تعداد پروژههای مشترک یا درآمد دانشگاه اهمیت دارد، یا این همکاری باید در نهایت به خلق دانش، حل مسئله و ایجاد اثر مثبت در جامعه منجر شود؟
مشکل زمانی ایجاد میشود که مسیر رسیدن به هدف، خودش به هدف تبدیل شود. به همین دلیل، هویت و فلسفه وجودی دانشگاه از موضوعات محوری این کتاب است.
یکی از محورهای مهمی که مطرح کردید، بازطراحی برنامههای دانشگاهی است. این برنامهها در آینده چه تفاوتی با ساختارهای فعلی خواهند داشت؟
ما باید از ساختارهایی که رشتهها و برنامههای آموزشی را به صورت جزیرههای مستقل از یکدیگر تعریف میکنند فاصله بگیریم و زمینه بیشتری برای آموزش میانرشتهای و چندرشتهای فراهم کنیم. در دانشگاه آینده، رشتهها همچنان هویت تخصصی خود را خواهند داشت، اما مرزهای میان آنها باید انعطافپذیرتر باشد و امکان تعامل و ترکیب دانش حوزههای مختلف فراهم شود.
واقعیت این است که بسیاری از مسائل پیچیده امروز را نمیتوان صرفاً با دانش یک رشته حل کرد. برای مثال، مهندسی عمران و علوم کامپیوتر در حوزههایی مانند شهرهای هوشمند و زیرساختهای نوین به یکدیگر پیوند میخورند. همین موضوع درباره پزشکی، علوم مالی، مدیریت و بسیاری از حوزههای دیگر نیز صادق است.
نوآوری در بسیاری از رشتهها زمانی شکل میگیرد که دانش آن حوزه با علوم کامپیوتر، داده، هوش مصنوعی، مکاترونیک، الکترونیک یا سایر حوزههای مرتبط ترکیب شود. بنابراین، برنامههای آموزشی آینده باید بهگونهای طراحی شوند که دانشجویان ضمن برخورداری از عمق تخصصی، توانایی عبور از مرزهای سنتی رشتهها و همکاری با حوزههای دیگر را نیز به دست آورند.
دانشگاه آینده باید فضایی ایجاد کند که از تعامل میان رشتهها، دانش و راهحلهای جدید شکل بگیرد.
با توجه به تغییر سریع فناوری و ماهیت مشاغل، آیا مأموریت دانشگاه پس از فارغالتحصیلی دانشجویان پایان خواهد یافت یا دانشگاه آینده باید ارتباط خود را با دانشآموختگان حفظ کند؟
تصور اینکه یک مدرک دانشگاهی بتواند دانش و مهارت مورد نیاز فرد را برای تمام دوران زندگی حرفهای او تأمین کند، بهتدریج در حال از دست دادن اعتبار خود است. منطقی نیست فردی در دهه ۲۰ زندگی تحصیل کند و انتظار داشته باشد همان دانش و مهارتها برای سه یا چهار دهه فعالیت حرفهای او کافی باشد؛ زیرا فناوریها، نیازهای بازار کار و حتی ماهیت بسیاری از مشاغل به طور مستمر تغییر میکنند.
در دانشگاه آینده، رابطه دانشگاه با دانشجو نباید با دریافت مدرک پایان یابد. ممکن است فردی امروز فارغالتحصیل شود، اما چند سال بعد برای مواجهه با تغییرات فناوری یا نیازهای جدید شغلی دوباره به دانش و مهارتهای تازه نیاز پیدا کند. دانشگاه باید بتواند به این نیاز پاسخ دهد.
به باور من، مأموریت دانشگاه پس از فارغالتحصیلی وارد مرحله دیگری میشود. ما باید به سمت رابطهای بلندمدت میان دانشگاه و دانشآموختگان حرکت کنیم؛ رابطهای که میتواند سالها یا حتی چند دهه ادامه یابد.
یکی از موضوعات مهم در طراحی دانشگاه آینده همین است: آموزش پس از فارغالتحصیلی چگونه باید تعریف شود و دانشگاه چگونه میتواند به نهادی برای یادگیری مادامالعمر تبدیل شود؟
اگر به فلسفه اولیه شکلگیری و تحول دانشگاه دانشگاه بازگردیم،مهمترین کارکردهای دانشگاه چه بوده و دانشگاههای امروز از کدام بخش این مأموریت فاصله گرفتهاند؟
اگر بخواهیم مأموریت تاریخی و فکری دانشگاه را در چند محور خلاصه کنیم، میتوان به تولید، حفظ و انتقال دانش و همچنین پرورش ذهن و توانایی اندیشیدن اشاره کرد. دانشگاه علاوه بر خلق دانش جدید، باید انسانهایی تربیت کند که توانایی تفکر مستقل، پرسشگری و نگاه انتقادی داشته باشند.
انسان زمانی میتواند خلاق باشد و دانش جدید تولید کند که از استقلال فکری برخوردار باشد. تفکر انتقادی نیز یکی از پیششرطهای شکلگیری ایدههای نو و توسعه دانش است.
اما به مرور زمان، در برخی بخشها از این مأموریت فاصله گرفتهایم. دانشگاهها همچنان در تولید دانش فعالاند، اما شاید در پرورش ذهنهای مستقل و ایجاد فضای کافی برای پرسشگری، کشف و تجربه به همان اندازه موفق نبودهایم.
در بسیاری از موارد، مسیر آموزشی به این شکل درآمده است که دانشجو وارد دانشگاه میشود، یک برنامه درسی از پیش تعیینشده را طی میکند، مجموعهای از ارزیابیها را پشت سر میگذارد و در نهایت فارغالتحصیل میشود. اما سؤال مهم این است که در پایان این مسیر، استقلال فکری، قدرت قضاوت و توانایی مواجهه او با یک مسئله کاملاً جدید تا چه اندازه رشد کرده است؟
دانش زمانی رشد میکند که افراد بتوانند پرسشهای جدید مطرح کنند، دیدگاههای متفاوت ارائه دهند و از چارچوبهای موجود فراتر بروند. دانشگاه نباید صرفاً دانشجو را برای طی کردن یک مسیر از پیش تعیینشده آماده کند؛ باید به او امکان دهد حوزههای جدید را کشف کند، ایدههای متفاوت را بیازماید و توانایی مواجهه با مسائل ناشناخته را به دست آورد.
میتوان این وضعیت را به پرندهای تشبیه کرد که تمام زندگی خود را در قفس سپری کرده است. ممکن است پرواز را یاد گرفته باشد، اما پرواز او در محدوده همان قفس تعریف شده است. اگر روزی قفس باز شود، لزوماً نمیداند با فضای گسترده پیش روی خود چه کند؛ زیرا فرصت کافی برای جستوجو، تجربه و سازگاری با محیطی متفاوت نداشته است.
دانشگاه باید فراتر از انتقال دانش، توانایی پرواز در فضای ناشناخته را نیز پرورش دهد.
این فاصله گرفتن از فلسفه وجودی دانشگاه چگونه خود را در نظام ارزیابی و شاخصهای عملکرد نشان داده است؟
برای سنجش عملکرد دانشگاه، طبیعتاً به شاخص نیاز داریم. تعداد مقالات، استنادها، دانشجویان، دانشآموختگان، اعضای هیئت علمی، نرخ اشتغال و بسیاری شاخصهای دیگر برای این منظور شکل گرفتهاند. این شاخصها ذاتاً نامناسب نیستند و برای مقایسه و تصمیمگیری نیز ضروریاند.
مشکل از جایی آغاز میشود که ابزار اندازهگیری به هدف تبدیل شود.
اگر تعداد مقاله را بهعنوان یکی از نشانههای فعالیت پژوهشی در نظر بگیریم، میتواند شاخص مفیدی باشد. اما اگر موفقیت یک دانشگاه یا استاد را صرفاً در افزایش تعداد مقالات تعریف کنیم، هدف اصلی را با ابزار سنجش آن اشتباه گرفتهایم.
همین مسئله درباره رتبه دانشگاه، نرخ اشتغال و بسیاری از شاخصهای دیگر نیز وجود دارد. افزایش تعداد مقالات یک دانشکده از ۱۰۰ به ۱۲۰ یا افزایش نرخ اشتغال دانشآموختگان از ۸۵ به ۹۰ درصد میتواند اطلاعات مفیدی در اختیار ما قرار دهد؛ اما این اعداد بهتنهایی نمیگویند دانشگاه چه ارزشی ایجاد کرده است.
ارزش واقعی دانشگاه را باید در تصویری وسیعتر دید: چه دانشی تولید کرده، چه نوع انسانهایی پرورش داده، تا چه اندازه قدرت تفکر مستقل ایجاد کرده و چه نقشی در شناخت و حل مسائل جامعه داشته است.
مفاهیمی مانند استقلال فکری، تفکر انتقادی، قدرت پرسشگری، توانایی قضاوت و آمادگی برای مواجهه با مسائل ناشناخته آینده، بهسادگی قابل تبدیل به عدد نیستند؛ اما دشوار بودن اندازهگیری آنها به معنای کماهمیت بودنشان نیست.
اگر قرار باشد نظام رتبهبندی دانشگاهها در آینده متحول شود، چه شاخصهایی باید جایگزین معیارهای فعلی شوند؟
پیش از تغییر شاخصها، باید درباره ارزشها و اهداف دانشگاه به توافق برسیم. تا زمانی که تعریف ما از موفقیت دانشگاه تغییر نکند، اضافه کردن چند شاخص جدید الزاماً تحول اساسی ایجاد نخواهد کرد.
تعداد مقالات، میزان استنادها، همکاریهای بینالمللی، پروژههای مشترک، اشتغالپذیری دانشآموختگان و سایر معیارهای کمی همچنان میتوانند بخشی از نظام ارزیابی باشند. من معتقد به حذف این معیارها نیستم.
مسئله این است که افزایش تعداد شاخصها یا پیچیدهتر کردن روشهای اندازهگیری، لزوماً به معنای تحول نیست. ممکن است قفس را بزرگتر کنیم یا طراحی آن را تغییر دهیم، اما همچنان در همان قفس باقی بمانیم.
اگر واقعاً به دنبال تحول هستیم، باید بتوانیم ارزشآفرینی دانشگاه را نیز ارزیابی کنیم: دانشگاه تا چه اندازه دانش معنادار تولید کرده است؟ پژوهشهای آن چه تأثیری داشتهاند؟ تا چه اندازه تفکر مستقل را پرورش داده است؟ چه نقشی در حل مسائل جامعه داشته و چه اثر پایداری ایجاد کرده است؟
بنابراین، مسئله انتخاب میان «کمیت» و «کیفیت» نیست. معیارهای کمی لازماند، اما باید در خدمت سنجش کیفیت، اثر و ارزش باشند؛ نه اینکه خودشان به هدف نهایی تبدیل شوند.
یکی از اهداف دانشگاه، شناسایی مشکلات جامعه و ارائه راهحل برای آنهاست. دانشگاههای آینده چگونه باید این مأموریت را تقویت کنند و ارتباط خود را با مسائل واقعی جامعه افزایش دهند؟
ما تا حدی از فضای مدرکگرایی سالهای گذشته فاصله گرفتهایم. نسل جدید بیشتر به این نتیجه رسیده است که صرف داشتن مدرک دانشگاهی، لزوماً تضمینکننده شغل مناسب یا موفقیت حرفهای نیست. این تغییر نگاه میتواند فرصت مثبتی برای دانشگاهها باشد.
یکی از مأموریتهای مهم دانشگاه، کمک به شناخت و حل مسائل جامعه و ایجاد اثر مثبت است؛ اما گاهی مسائل پژوهشی دانشگاه بدون ارتباط کافی با نیازهای واقعی جامعه تعریف میشوند.
در بسیاری از موارد، مسیر پژوهش به این شکل است که پژوهشگر ابتدا ادبیات علمی را بررسی میکند، یک شکاف پژوهشی پیدا میکند و سپس سؤال تحقیق را بر اساس آن تعریف میکند. این روش کاملاً معتبر و ضروری است؛ اما نباید تنها مسیر تعریف مسئله باشد.
گاهی باید مسیر را از سمت دیگر آغاز کنیم: ابتدا ببینیم جامعه، صنعت یا انسان با چه مسئله مهمی مواجه است و سپس بررسی کنیم دانشگاه چگونه میتواند با استفاده از دانش و پژوهش به شناخت و حل آن مسئله کمک کند.
در برخی حوزهها، گویی دیواری میان فضای دانشگاهی و مسائل واقعی پیرامون آن شکل گرفته است. دانشگاه آینده باید این دیوار را کوتاهتر کند و مسائل واقعی جامعه را نه صرفاً موضوعاتی بیرونی، بلکه یکی از نقاط آغاز فعالیتهای آموزشی و پژوهشی خود بداند.
ارتباط دانشگاه و صنعت در آینده چگونه تعریف خواهد شد؟ آیا همچنان دانشگاه منبع اصلی تولید دانش و صنعت دریافتکننده آن خواهد بود؟
رابطه دانشگاه و صنعت در آینده بیش از گذشته دوسویه و چرخهای خواهد بود. در مدل سنتی، معمولاً دانشگاه بهعنوان محل تولید دانش و صنعت بهعنوان محل کاربرد آن تصور میشد؛ اما این الگو دیگر برای توضیح رابطه پیچیده میان این دو کافی نیست.
امروز صنعت نیز محل تولید تجربه، داده، مسئله و حتی دانش جدید است. نیازها و تجربههای صنعت میتوانند به دانشگاه بازگردند و بر جهتگیری پژوهشها تأثیر بگذارند؛ همانطور که یافتههای دانشگاه میتوانند مسیر توسعه فناوری و نوآوری در صنعت را تغییر دهند.
بنابراین، باید یک چرخه شکل بگیرد: دانش، کاربرد، تجربه، بازخورد و دوباره تولید دانش.
برای مثال، یک فناوری ممکن است در محیط دانشگاهی توسعه یابد، در صنعت به کار گرفته شود و مسائل و محدودیتهای مشاهدهشده در کاربرد واقعی آن، پرسشهای پژوهشی تازهای برای دانشگاه ایجاد کند.
در آینده، موفقیت رابطه دانشگاه و صنعت را نباید صرفاً با میزان «انتقال دانش» سنجید؛ بلکه باید دید این رابطه تا چه اندازه توانسته یک جریان مستمر میان تولید دانش، کاربرد آن، یادگیری از تجربه و خلق دانش جدید ایجاد کند.
با توجه به گسترش فناوریهایی مانند هوش مصنوعی، نقش استادان دانشگاه در آینده چه تغییری خواهد کرد؟ وقتی دانشجو میتواند بخش زیادی از اطلاعات را از ابزارهایی مانند هوش مصنوعی یا اینترنت دریافت کند، مأموریت استاد چه خواهد بود؟
ما به بازطراحی اساسی نظام دانشگاهی نیاز داریم؛ زیرا جهان امروز دیگر همان جهانی نیست که در آن حفظ کردن مطالب و بازتولید آنها در امتحان بتواند معیار مناسبی برای یادگیری باشد.
گاهی تصور میکنیم فقط باید روش ارزیابی دانشجویان را تغییر دهیم؛ اما مسئله بنیادیتر است. باید بپرسیم چرا بخش مهمی از آموزش دانشگاهی همچنان باید بر انتقال اطلاعات متمرکز باشد، در شرایطی که دانشجو میتواند به حجم عظیمی از منابع آنلاین، مقالات و ابزارهای هوش مصنوعی دسترسی داشته باشد؟
دانشگاهی که ارزش خود را صرفاً در انتقال اطلاعات تعریف کند، در آینده با چالش جدی مواجه خواهد شد. ارزش دانشگاه باید فراتر از ارائه اطلاعات باشد.
نقش استاد نیز باید از «انتقالدهنده دانش» به سمت راهنما، تسهیلگر یادگیری و پرورشدهنده تفکر حرکت کند. استاد آینده باید به دانشجو کمک کند سؤالهای بهتر بپرسد، منابع و پاسخهای مختلف را تحلیل کند، میان آنها تمایز قائل شود و درباره اعتبارشان قضاوت کند.
در دنیایی که هوش مصنوعی میتواند در چند ثانیه چندین پاسخ تولید کند، مزیت انسان صرفاً در «داشتن پاسخ» یا حتی «پرسیدن سؤال» نیست. یک گام فراتر این است که انسان بتواند خودِ سؤال را نیز مورد پرسش قرار دهد: آیا مسئله را درست تعریف کردهایم؟ آیا سؤال درستی مطرح شده است؟ آیا فرضهایی که سؤال بر آنها بنا شدهاند معتبرند؟
این همان جایی است که قضاوت اهمیت پیدا میکند. قضاوت درست فقط با انباشت اطلاعات حاصل نمیشود؛ به تحلیل، شناخت زمینه، تجربه و بلوغ فکری و انسانی نیاز دارد. از این رو، معتقدم وجه انسانی دانشگاه در عصر هوش مصنوعی نهتنها کمرنگ نمیشود، بلکه اهمیت بیشتری پیدا میکند.
با توجه به اینکه در حال حاضر دانشجویان میتوانند از هوش مصنوعی در آزمونها استفاده کنند، نظام ارزیابی دانشگاهها در آینده باید چگونه تغییر کند؟
ما باید از مدل سنتی رابطه استاد، دانشجو و ارزیابی فاصله بگیریم؛ مدلی که در آن استاد اطلاعات را منتقل میکند، سپس در زمانی مشخص سؤالی مطرح میشود و دانشجو باید پاسخ آن را بازتولید کند.
ارزیابی آینده باید بیشتر فرایندی، تعاملی و مستمر باشد. به جای اینکه فقط پاسخ نهایی دانشجو را ارزیابی کنیم، باید مسیر شکلگیری فکر، تحلیل، انتخاب، اصلاح و تصمیمگیری او را نیز ببینیم.
برای مثال، میتوان یک مسئله را به چند مرحله تقسیم کرد و در طول فرایند، نحوه تحلیل دانشجو، انتخاب روش، مواجهه با بازخورد، اصلاح دیدگاه و رسیدن به نتیجه را ارزیابی کرد. حتی میتوان یک مرحله فراتر رفت و از دانشجو خواست خود مسئله را نقد کند: آیا سؤال بهدرستی تعریف شده است؟ چه فرضهایی در آن وجود دارد؟ آیا باید سؤال دیگری مطرح شود؟
بیشتر بخوانید:
سیستم آموزش عالی ایران مونولوگ است
همچنین استفاده از هوش مصنوعی نباید صرفاً ممنوع شود؛ بلکه در بسیاری از موارد میتوان آن را به بخشی از فرایند یادگیری و ارزیابی تبدیل کرد. برای مثال، میتوان از دانشجو خواست پاسخ چند ابزار هوش مصنوعی به یک مسئله را مقایسه کند، خطاها و نقاط قوت آنها را تشخیص دهد، منابع را بررسی کند و در نهایت توضیح دهد کدام پاسخ معتبرتر است و چرا.
در این مدل، هوش مصنوعی دیگر صرفاً ابزاری برای «گرفتن پاسخ» نیست؛ بلکه میتواند به ابزاری برای سنجش تحلیل و قضاوت دانشجو تبدیل شود.
اگر تنها از طریق ابزارهای کنترلی بخواهیم با استفاده دانشجویان از هوش مصنوعی مقابله کنیم، وارد چرخهای بیپایان از کنترل و دور زدن کنترل خواهیم شد. فناوری دائماً تغییر میکند و روشهای استفاده از آن نیز تغییر خواهند کرد.
راهحل پایدار، بازطراحی فلسفه آموزش و ارزیابی است. دانشگاه آینده باید کمتر بپرسد «دانشجو چه پاسخی داده است؟» و بیشتر بپرسد «دانشجو چگونه به این پاسخ رسیده، چگونه آن را ارزیابی کرده و آیا اساساً توانسته تشخیص دهد که سؤال درستی مطرح شده است یا نه؟»
اگر بخواهید یک ویژگی کلیدی برای دانشگاههای موفق آینده بیان کنید، آن ویژگی چیست؟
به نظر من، یکی از ویژگیهای کلیدی دانشگاههای موفق آینده، توانایی حرکت از رقابت صرف به سمت همکاری و مشارکت خواهد بود.
رقابت میتواند محرک پیشرفت باشد و من مخالف اصل رقابت نیستم؛ اما وقتی رقابت به هدف اصلی تبدیل شود، ممکن است این تصور ایجاد شود که علم نیز مسابقهای با یک خط پایان مشخص است. در حالی که تولید دانش نقطه پایان ندارد؛ هر پاسخ میتواند آغاز یک سؤال جدید باشد.
دانشگاه آینده باید فضایی ایجاد کند که در آن همکاری، گفتوگو و تبادل تجربه جایگاه پررنگتری داشته باشد. دانشگاهها، استادان و پژوهشگران باید بتوانند دانش و تجربه خود را به اشتراک بگذارند و برای حل مسائل پیچیدهای که از توان یک فرد، رشته یا دانشگاه خارج است، با یکدیگر همکاری کنند.
مسیر علم را میتوان به یک سفر تشبیه کرد؛ سفری که ارزش آن فقط در رسیدن به مقصد نیست. یادگیری، تجربه، پرسشگری و رشدی که در طول مسیر اتفاق میافتد نیز بخشی از هدف است.
به نظر شما کدام نوع سیاستگذاری در دانشگاههای ایران میتواند در آینده بیشترین تاثیر منفی را داشته باشد؟
به نظر من، یکی از سیاستهایی که میتواند در بلندمدت بیشترین آسیب را به دانشگاه وارد کند، تبدیل شاخصهای کمی به هدف اصلی نظام دانشگاهی است. اگر تعداد مقالات، رتبه دانشگاه، تعداد دانشآموختگان یا سایر اعداد به جای ابزار ارزیابی، به هدف سیاستگذاری تبدیل شوند، بهتدریج رفتار دانشگاه، استاد و حتی دانشجو نیز برای بهبود همان اعداد شکل خواهد گرفت.
خطر این رویکرد آن است که ممکن است از نظر آماری پیشرفت کنیم، اما لزوماً از نظر کیفیت آموزش، استقلال فکری، نوآوری و اثرگذاری اجتماعی پیشرفت نکرده باشیم. دانشگاهی ممکن است مقالات بیشتری منتشر کند و رتبه بالاتری به دست آورد، اما سؤال اصلی همچنان باقی است: آیا مسئله مهمتری را حل کرده است؟ آیا دانشجوی بهتری تربیت کرده است؟ آیا دانش ارزشمندتری تولید کرده است؟
بنابراین، نگرانی اصلی من یک سیاست خاص نیست؛ بلکه سیاستگذاریای است که وسیله را جایگزین هدف کند. هر سیاستی که دانشگاه را به سمت بهینهسازی اعداد، به جای بهینهسازی ارزش علمی، آموزشی و اجتماعی سوق دهد، در بلندمدت میتواند اثر منفی عمیقی داشته باشد.
اگر شما سیاستگذار بودید، مهمترین تغیییری که در دانشگاههای ایران ایجاد میکردید تا در آینده اثرگذاری بیشتری داشته باشند، چه بود؟
اگر قرار بود یک تغییر بنیادی ایجاد کنم، ساختار یادگیری دانشگاه را بازطراحی میکردم. دانشگاه باید از نظام صرفاً استادمحور، کتابمحور و سیلابسمحور فاصله بگیرد و به سمت یک نظام یادگیری غیرمتمرکز و مشارکتی حرکت کند. سیلابس و برنامه آموزشی باید چارچوب و جهت حرکت را مشخص کنند، نه اینکه مرز یادگیری را تعیین کنند.
در چنین مدلی، استاد تنها منبع دانش و دانشجو صرفاً دریافتکننده آن نیست. استاد، دانشجو، پژوهشگر، صنعت، جامعه و حتی فناوری میتوانند در فرایند یادگیری و تولید دانش مشارکت داشته باشند. دانشجو باید از مصرفکننده دانش به یکی از مشارکتکنندگان در خلق آن تبدیل شود.
به همین دلیل، معتقدم دانشگاهها نیازمند بازنگری جدی در برنامهها و سیلابسهای آموزشی خود هستند. سرعت تحول دانش و فناوری به اندازهای بالاست که یک برنامه آموزشی ثابت نمیتواند بهتنهایی پاسخگوی نیازهای آینده باشد.
این تغییر برای من صرفاً اصلاح چند درس یا اضافه کردن فناوریهای جدید به کلاس نیست؛ بلکه تغییر معماری یادگیری در دانشگاه است: از انتقال متمرکز دانش به مشارکت در خلق دانش.
انتهای پیام/
نظر شما